| همی گویم و گفتهام بارها |
|
بود کیش من مهر دلدارها |
| پرستش به مستیست در کیش مهر |
|
برونند زین جرگه هشیارها |
| به شادی و آسایش و خواب و خور |
|
ندارند کاری دلافگارها |
| بجز اشک چشم و بجز داغ دل |
|
نباشد به دست گرفتارها |
| کشیدند در کوی دلدادگان |
|
میان دل و کام دیوارها |
| چه فرهادها مرده در کوهها |
|
چه حلاجها رفته بر دارها |
| چه دارد جهان جز دل و مهر یار |
|
مگر تودههایی ز پندارها |
| ولی رادمردان و وارستگان |
|
نیازند هرگز به مردارها |
| مهین مهرورزان که آزادهاند |
|
بریدند از دام جان تارها |
| به خون خود آغشته و رستهاند |
|
چه گلهای رنگین به جوبارها |
| بهاران که شاباش ریزد سپهر |
|
به دامان گلشن ز رگبارها |
| کشد رخت سبزه به هامون و دشت |
|
زند بارگه گل به گلزارها |
| نگارش دهد گلبن جویبار |
|
در آیینهٔ آب رخسارها |
| رود شاخ گل دربر نیلوفر |
|
برقصد به صد ناز گلنارها |
| درد پردهٔ غنچه را باد بام |
|
هزار آورد نغز گفتارها |
| به آوای نای و به آهنگ چنگ |
|
خروشد ز سرو و سمن تارها |
| به یاد خم ابروی گلرخان |
|
بکش جام در بزم میخوارها |
| گره را ز راز جهان باز کن |
|
که آسان کند باده دشوارها |
| جز افسون و افسانه نبود جهان |
|
که بسته است چشم خشایارها |
| به اندوه آینده خود را مباز |
|
که آینده خوابیست چون پارها |
| فریب جهان را مخور زینهار |
|
که در پای این گل بود خارها |
| پیاپی بکش جام و سرگرم باش |
|
بهل گر بگیرند بیکارها |

پی نوشت مجنونی۱:
السلام اي حضرت سلطان عشق
يا علي موسي الرضا اي جان عشق
السلام اي بهر عاشق سرنوشت
السلام اي تربتت باغ بهشت
---
ولادت باسعادت سلطان، امير و ولي نعمت ما-حضرت رضا(ع) مبارک

پی نوشت مجنونی۲:
از احمد براتون گفته بودم. حالش خیلی وخیمه.میشه گفت در حال احتضاره.فکرشم نمیکردم که این همه مقاوم و قوی باشه.یه ادم ۹۰ کیلویی حالا شده ۴۰ کیلو...دیگه اوون طرفی شده و دست از این دنیا شسته.پسرش داشت از ما پذیرایی میکرد و من شدیدا متاسف بودم که نمیتونه ادامه جریان زندگی خونواده شو مدیریت کنه.مادرش منقلب بود و خانمش مرتب بهش رسیدگی میکرد...ازشون عکس و فیلم گرفتم.میخندیدم و میگفتم که باید قول بدی که تو بهشت هم فاطمه رو به عنوان همسرت انتخاب کنی و میگفت:چشم.حالا دیگه از این دنیا به شدت بدش اومده و ارزوی مرگ میکنه.
پی نوشت مجنونی۳:
حالا نشستم و خودمو نصیحت میکنم.آخه مجنون من تو که نباید هر چی تو زندگیت جریان داره رو که نباید به همه بگی...اولا که خیلی از دوستانت رو ملول میکنی و نگران و دوما امید به زندگی رو در اونا ممکنه که کم کنی.باید حرفای مجنونی و لیلوی بزنی و عاشقونه که جوونا رو به وجد بیاره و مایه امیدشون بشه.
خوب قبول دارم.با...شه.من تسلیمم.
خوب بگذار حرفای خوب بزنم.بله مانا اومد سراغم.یه وقتی اومد که راحت و تنها بتونه حرفاشو بزنه.دلش میخواست که راجع به بهروز بیشتر بدونه.اولش روش نمیشد که حرفی بزنه.ناقلا بهروز دور از چشم من به مانا اطلاع داده بود که میخوادش.مانا میدونست که بهروز دوست صمیمی منه.قبل از هر چیزی اومده بود ببینه که اوون کیه و جریان چیه.
بگذریم که ناچار شدم اولش من موضوع رو اغاز کنم.قبلش احساسات قدیمی بروز کرد و یه کمی گریه کرد.گفتم تو رو خدا دست به دلم نگذار که غرق خونه...بیا و دیگه ایشااله یه سر و سامونی به زندگیت بده...کاسه چشمش پر از اشک بود و منو تار میدید..ازم خواست تا همراهیش کنم و بهروز رو بهش بشناسونم.قبول کردم و اما بهش گفتم که من فقط راهنماتم و اما خودت باید تصمیم بگیری.خیلی چیزا هست که در وجود انسانها هست و قابل شناسایی نیست و بعدا هویدا میشه.نمیخواستم بترسونمش اما این یه واقعیته که وجود داره.
