مثل یه سایه تو کوچه خزیدم و در پناه چتر میرفتم و فقط به تو فکر میکردم. در کوچه های بی کسی تنها دلم میخواست که تو باشی همیشه.این کوچه ها بی تو همیشه بیقراره...منم بیقرارتم و باروون هم بیقراره.چراغهای خیابون از دور سوسو میزنن و من بی هدف بازم میرم و میرم.نمیدونم که کجا پیدات میکنم.باشه فعلا دور دور تواه و قایم موشک بازیهات.
پی نوشت مجنونی۲:
فعلا از برف و بارندگی خبری نیست که نیست گفتم لااقل بگذار که تو وبلاگ لیلی مجنونی ما برف بیاد.کدش رو گذاشتم و خدا رو شکر یه برف مداومی شروع به باریدن کرده که بیا و ببین.
میگم اگه دوست داشتی یه آدم برفی با این برفا برام درست کن....
سرزمین من خسته خسته از جفایی سرزمین من دردمند بیدوایی سرزمین من بی سرود و بی صدایی سرزمین من ... سرزمین من مثل چشمِ انتظاری سرزمین من مثل قلب داغداری سرزمین من مثل دشت پُرغباری سرزمین من ...
از خود بيگانه منم مست مي خانه منم رسواي زمانه منم ديوانه منم رسواي زمانه منم ديوانه منم
چون باد صبا در به درم با عشق و جنون هم سفرم شمع شب بي سحرم از خود نبود خبرم رسواي زمانه منم ديوانه منم
اي خداي من شنو نواي من زمين وآسمان تو مي لرزد به زير پاي من مه و ستارگان تو مي سوزد زناله هاي من رسواي زمانه منم ديوانه منم رسواي زمانه منم ديوانه منم
واي از اين شيدا دل من مست و بي پروا دل من سرمايه سودا دل من رسوا دل من شيدا دل من نامه تنها دل من شام بي فردا دل من مجنون هر صحرا دل من رسوا دل من شيدا دل من رسواي زمانه منم ديوانه منم رسواي زمانه منم ديوانه منم رسواي زمانه منم ديوانه منم رسواي زمانه منم ديوانه منم
حسین دیگر هیچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه میان
او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... كه او سدره
المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پای در طریق كربلا نهاد... و
جبرائیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است . او آنگاه كه اراده كرد
تا از مكه خارج شود گفته بود: من كان فینا باذلاً مهجته و موطناً علی لقاءالله
نفسه فلیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا ان شاءالله تعالی. سدره المنتهی مرزدار
قلمرو فرشتگان عقل است. عقل بی اختیار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداری و
اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی دهند كه هیچ ، بال می سوزانند .
آنجا ساحت انی اعلم ما لاتعلمون است ، آنجا ساحت علم لدنی است ، رازداری خزاین
غیب آسمان ها و زمین؛ آنجا سبحات فنای فی الله است و بقای بالله ، و مرد این
میدان كسی است كه با اختیار ،از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان
ارادت قربان كند ... و چون اینچنین كرد، در می یابد كه غیر او را در عالم
اختیار و اراده ای نیست و هر چه هست اوست. اما چه دشوار می نماید طی این عرصات!
آنان كه به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است ؛
تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون ، تو را
خواهد برد... طیّّّّّّ این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست ؛ بال می خواهد و بال را به عباس می
دهند كه دستانش را در راه خدا قربان كرد. این حسین است كه عرصات غایی خلافت
تكوینی انسان را تا آنجا پیموده است كه دیگر جز جان میان او و مقصود فاصله
نیست. آنان كه با چشم ظاهر می نگرند او را دیده اند كه بر بالین علی اكبر علی
الدنیا بعدك العفا گفته است و بر بالین قاسم عزَّ والله علی عمك ان تدعوه فلا
یجیبك او یجیبك ثم لا ینفعك و اكنون بر بالین ابی الفضل عباس می گوید: الان
انكسر ظهری و قلت حیلتی ،اما حجاب های نور را نمی بینند كه چه سان از هم دریده
و رشته های پیوند روح را به ماسوی الله چه سان ازهم گسسته ! نه ماسوی الله ، كه
اینجا كلام نیز فرشته سان فرو می ماند.مردانگی و وفای انسان نیز به تمامی ظهور
یافت و آن قامت مردانه عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات، آیتی است كه
روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است كه آن باطن چگونه در این ظاهر
جلوه می كند. بعدها امّ البنین دررثای عباس سرود:
یامن رای العباس كر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید
و یلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد
لوكان سیفك فی یدیك لما دنی منك احد
دستان عباس بن علی قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما
تا دستان ظاهر بریده نشود، بال های بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است
، آسمان بهشت كجاست كه عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به
تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند
تا آسمان ها و زمین، كران تا كران ، به تسخیر انسان كامل درآید و رشته اختیار
دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد یافت كه دهر، بر همین
شیوه كه می چرخد، احسن است. چشم عقل خطابین است كه می پرسد: اتجعل فیها من یفسد
فیها و یسفك الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطایی باشد و او
نبیند... نه ! می بیند كه خطایی نیست و هرچه هست وجهی است كه بی حجاب ، حق را
می نماید. هیچ پرسیده ای كه عالم شهادت بر چه شهادت می دهد كه نامی اینچنین بر
او نهاده اند؟
شهید آوینی
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهماست
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانویغم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند گویا عزای اشرف اولاد آدماست
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت
20:12 توسط لیلی یا مجنون|
ساقيا در ساغر هستي شراب ناب نيست و آنچه در جام شفق بيني بجز خوناب نيست
جلوه صبح و شكرخند گل و آواي چنگ دلگشا باشد ولي چون صحبت احباب نيست
زندگي خوشتر بود در پرده وهم خيال صبح روشن را صفاي سايه مهتاب نيست
گر ترا با ما تعلق نيست ما را شوق هست ور ترا بي ما صبوري هست ما را تاب نيست
پی نوشت مجنونی ۱:
هنوز طعم پرتقال تازه ای رو که خوردم به زبون دارم و تو ماشین تو خیابون پیش میرم.باروون نسبتا تندی داره میباره و ناچار برف پاک کن رو زدم . دلم تو این هوا بد جوری میگیره.دست راستمو از فرمون جدا میکنم و به سمت قلبم میبرم.دلم میخواد که قلبمو درسته بیرون بکشم و ببینم که داخلش چیه که امونمو بریده و ول کنم نیست...چی از جونم میخواد...باور کن که خودمم نمیدونم.هر چی بخواد حاضرم بهش بدم تا دست از سرم برداره و کمی راحتم بگذاره.واااااااااای از دست این دل و تنهاییهاش.هر چی فکر میکنم که دلم چی میخواد که راحتم بگذاره راه به جایی نمیبرم.ک...........مممممم..........ک.
به محل خودمون میرسم دیگه بارون به برفایی که آبکین بدل میشن.رفتنم به خونه نمیاد و موندن رو هم دووام نمیارم.
پیاده میشم و کیفمو بر میدارم که برم یاد خریدهایی میافتم که تو صندقه و باید اونا رو هم ببرم تو و حوصله اشو ندارم....
زورکی جواب سلام اهالی خونه رو میدم و وسایل رو میگذارم سر جاشون و لباسامو خونگی میکنم و سر و صورت رو آبی میزنم و میرم سراغ تلویزیون...فیلمهاش چنگی به دل نمیزنه و کتابی بر میدارم که به کارم بیاد...
ای که دور از تو چون مرغ پرشکستهام بی تو در باغ غم، منتظر نشستهام مینویسم امشب از صفای دل، نامهای پر آرزو برای تو که به دیدنم بیا، دور از این بهانهها تو طنین شعر عاشقانهای همچو روح شادی زمانهای تو بیا که بشکفد به لبم ترانهای چه شود گر بدهی جواب نامهی مرا بنویسی دو سه جمله با کلام بیریا که در آنجا ز خیال من نمیشوی رها پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه مینویسم امشب از صفای دل نامهای پر آرزو برای تو که به دیدنم بیا دور از این بهانهها…
راستشو بخوای هوس برف حسابی کردم.از همون برفایی که روش دراز بکشم و مثل کودکی که فکر کنه این یه دشک خیلی بزرگ و نرم و سفیده و خنک روش بغلطم و داد بزنم و بیای با هم بازی کنیم....دنبال هم کنیم و به هم گوله برفی پرتاب کنیم و اوون طرف دست همو بگیریم و سر بخوریم....تو بنشینی و من بکشونمت و بعدش بریم سراغ آدم برفی که از خودمون بزرگتر باشه و بتراشیمش....
دستمون که یخید حالا وقت اونه که یه اتیش مشتی براه کنیم و تو حرارتش جوون بگیریم و اگه حالی مونده بود و پاهامون حس داشت بازم روز از نو روزی از نو.........
چشماتو تو زبونه های آتیش بهم میدوزی و منو از پا در میاری...توی چشات تصویر جرقه های آتیشه و سوزنده تر از اوون ...
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت
8:23 توسط لیلی یا مجنون|
خوب عید پر برکت و عزیز غدیر فرا میرسه و از قربانگاه ابراهیم فاصله چندانی نگرفتیم...راستی چگونه شد که ابراهیم به مقام امامت رسید؟آیا برای امتحان قربانی کردن فرزندش اسماعیل بود (که بعد از سالها ماجرا و در دوره سالخوردگی با الطاف خداوندی به دنیا آمده و در کنارشان رشد کرده بود و چقدر برایش عزیز بود)...و حالا در محل غدیر خم کسی به جانشینی پیامبر (که خود از فرزندان ابراهیم است )میرسد که در پرتو آن دین خدا کامل میگردد.
راستی علی کیست که بشریت خود را مدیون تفکرات-راه و رسم و روش او میداند.کدام مکتب است که در وصف او سخن نگفته است و نام نام آورش در کجا برده نشده است.
علی(ع)کسی است که جانشین پیامبر خداست.همسر بانوی بزرگ عالمیان و ام الائمه است.پدر امامان است و امام مهدی(عج)از نسل او و فرزند اوست که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد.
درود خدا بر او و خاندان بزرگ و پاکش باد.اللهم صل علی محمد و آل محمد.
پی نوشت مجنونی۱:
از اینکه زنجیر چرخ داشتم خوشحال بودم که اگه برفی هم بیاد تو گردنه و ارتفاعات کوه البرز پلیس راه برمون نمیگردونه. بازم من و داداشی و وحید بودیم و کلی خوراکی و دفترچه شعر...بارون و مه اونطرف منتظرمون بود و صبح به خیرمونو گفت.دیگه بعضی جاها سرک کشیدن خورشید خانم خوشحالمون میکرد...صبحونه تو کلاردشت بودیم.سنگک داغ و پنیر خامه ای و چای شیرین و خنده های داداشی که سر به سر وحید میگذاشت.بهش میگفت که یه زن شمالی برات بگیرم از اونایی که نق نمیزنن و همش بهت میرسن و غش غش خنده وحید که به آسمون میرفت.
داداشی رو تو عباس آباد جا گذاشتیم واسه نهار پزونش که ما بریم و برگردیم.ظهری نوشهر بودیم و بعدش چالوس و بعدش هم برگشتیم پیش داداش تو عباس آباد و موندنی شدیم.
پرتقالهای باغ رسیده بودن از نوع سامسونگش(تامسونگش)و تا میتونستیم جای شما هم نوش جان شد...میگفتم که ای کاش تو هم بودی تا کیفم کیفور میشد.
پی نوشت مجنونی۲:
عصری تو ویلای عباس آباد به فکرمون افتاد که بریم واسه وحید خواستگاری از دختر همسایه که طفلکی یه بار عقد کرده بود و با مشکلاتی روبرو شده بودن و منجر به جداییشون شده بود و دیگه کسی به سراغش نرفته بود.واقعا هم دختر زیبا و با وقار و هنرمندی بود.یه بار که واسمون میرزا قاسمی آوردش و خوش و بشی داشتیم دختر با کلاس و چشم و و رو داری بود...چه چادری هم به سر داشت.گفتم که نکنه به خاطر ماست که میخواد خودشو با حجاب نشون بده و بعدش شیطونو لعنت کردم که ای وای منم دارم منفی باف میشم و بد دل....به خودم اومدم و گفتم (پیش خودم) که این به درد وحید میخوره.فقط خدا کنه که اگه اینو بگیره اخلاقیاتش عوض نشه....گفتم که وحید جون مادرت اگه زن شمال بگیری سیر خور نشی ها که نمیتونیم بهت نزدیک بشیم.
شام رو خوردیم و رفتیم برای خواستگاری.وحید تو راه میخندید و ما هی میگفتیم پسره مزخرف نخند که سرمونو به باد میدی.
وقتی که از دور اومدن ما رو دیدن خیلی خوشحال شدن....رنگ و روی وحید به قرمزی میزد از بس که داشت خجالت میکشید.گفتم آخه پسر جان وقتی خود خدا خواسته که زن بستونی این چه وضعشه.نمیخوای که دزدی کنی.تازه میخوای یه کار خیلی خوبی انجام بدی که بعدا متوجه میشی که چه کلاه مکزیکی رو به سرت گذاشتن.این دیگه شرم و حیا نداره که.من متوجه نمیشم که واسه چی داری خجالت میکشی.برنجت براه میشه.پرتقالت به راه میشه.میرزا قاسمیت تو روغنه...کلی فامیل پیدا میکنی.میتونی سیر بخوری.بخوابی.زنت رو بفرستی رو شالی و برات کار کنه و تو مفت و مجانی بگردی و تفریحات رو بری خونه.گاهی به ما تو تهروون بو گند گرفته سر بزنی و دودی بخوری و گاهی ما بیاییم پیشت و بهمون کته کبابی بدی و مرغابی وحشی.
دیگه سبیل به سبیل کنار هم تو اتاقشون نشسته بودیم و بادی به غبغب انداخته بودیم.به وحید زیر چشمی اشاره کردم که اوون باد به غبغب نندازه و مهربون باشه.هر چند که ما هم مهربونیم ها ولی خوب میگن اینطور جاها یه کمی کلاس بگذارید.به خودم اومدم و شوخیهامو شروع کردم تا جو و فضای اونجا رو از خشکی به تری و شیرینی و لودگی بدل کنم.
معرفی کردم که بله این آقا وحید ما چه کمالاتی داره و چه مزایایی داره و اگه به غلامی بپذیرنش خیلی برد کردن.
در مقابل اونا هم از دختر خانمشون تعریف و تمجید کردن.من گفتم که معلومه و با یه برخورد میشه اینو فهمید...اما اگر میخواهیم که بیشتر همدیگه رو بشناسن چند جلسه با هم حرف بزنن و مخ همو بزنن.
از شما پنهون نباشه که خواهرای عروس خانم بیشتر از خودش تو مجلس پیدا بودن و چه پذیرایی شایسته ای که از ما نکردن.راستش ما هم به فکر تجدید فراش افتادیم.مردا همینن دیگه.میگن خدا یکی و زن یکی یکی...داداشی هم احترام منو داشت و الا میگفت که واسه اونم یکی از خوباشو انتخاب کنیم.
چونه ها گرم شد و شمالیها هم چه سر کیفن ها من که حسودیم شد به احوالاتشون.دنبال یه بهونه واسه رقص و دلخوشی ان...کمی زدن و رقصیدن و هنوز که نه به بار بود و نه به دار کلی خوشمان امد ازشون....
پی نوشت مجنونی۳:
تو رو خدا قدر خودت و خونواده عزیزت رو بدون.نمیخواستم ناراحتت کنم تو این ایام عیدی ولی به هر حال چاره ای نیست....یکی از اقوام سببیمون از این ایام استفاده کرد و با خانواده محترمش برای یه مراسم خیر دو شب پیش داشتن میرفتن شهرستان.زن و شوهر جلو پراید بودن و سه تا پسرشون ردیف عقب.نزدیک یه شهر میانی در بین راه با یه سواری دیگه شاخ به شاخ تصادف کردن و متاسفانه زن و شوهری که فامیل ما بودن در دم جان باختن و بچه هاشونم وضع بسیار بدی دارن.....سر نشینای مقابل هم ظاهرا همگی جان باختن.
به همین سادگی......اصلا تصورش نمیرفت که در این ایام و روزا اینطوری بشه.حالا اختلاف سر اینه که بیارنشون تهران یا در شهرستان دفنشون کنن.حتی اونایی که تا لحظه ای پیش میگفتن و با خونواده میخدیدن و نقشه میکشیدن که تو مراسم اونجا چی بپوشن حالا اختیار محل دفنشون هم افتاده دست کسای دیگه.....یه پسر ۴ ساله دارن که میگن تو کماست.اگه بمونه چی میشه و اگه به پدر و مادرش بپیونده چی؟کدوم به مصلحته؟خدا خودش میدونه و ما نمیدونیم.....فعلا از غصه نفهمیدم که چی براتون نوشتم.ببخشید.برای آمرزش ارواحشون دعا بفرمایید و سلامتی خانواده محترم خودتون و اینکه عاقبت به خیر بشیم و دچار بلایای ناگهانی نشیم.
نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت
12:23 توسط لیلی یا مجنون|
شنبه ای که میاد عید بزرگ قربان هستش که برای ما مسلمین خیلی مفاهیم و مضامین عمیق و پر ارزشی داره.امیدوارم بتونیم که اعمال مخصوص اوون رو در ایام خاص خودش و به دور از اونجا و در محل خودمون اجرا کنیم....خیلی آرزومند دیدار خونه خدا هستم.البته که کعبه یک سنگ نشانیست که ره گم نشود...حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست.
صدای پای عید می آید.
عید قربان عید پاک ترین عیدهاست.عید سر سپردگی و بندگی است.
عید بر آمدن انسانی نو
از خاکسترهای خویشتن خویش است.
عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند.
عید قربان عید بر آمدن
روزی نو
و انسانی نو است... .
عیدتون مبارک
امروز صبحی تو استخر بودیم که گفت میره جکوزی.گفتم باشه برو...دیدم که از مسیر آب داره نم نم میره.اومدم بیرون و تندی رفتم تو جکوزی و یه طوری تو بخارای اونجا خودمو گم کردم که بیاد و پیشم بشینه و منو ناگهانی ببینه.
وقتی اومد و پیشم نشست و به چهره ام خیره شد و منو دید-ترسید.آخه فکر میکرد که من جن باشم.منم ترسوندمش و ادای جنیا رو در آوردم و کمی قهقهه زدم که واقعا فکر کنه که جنم که هم تو استخر بودم و هم توی جکوزی.بعدش آروم گفتم نترس بابا خود خودمم.
پی نوشت مجنونی۱:
گفته بودم که یکی که بهش کلی خدمت کرده بودم(جهت ریای مخلصانه) مدتها پشت سرم صفحه گذاشته بود و خیلی بد گوییهای شیطنت آمیز کرده بود و هر چی بگم شاید کم گفته باشم از نامردیهاش.
دیروز به یه نفر زنگ زده بود و نمیدونست که منم اونجا هستم و میگفت غلط کردم....
من که اصلا راضی نبودم که اینقدر خوار و خفیف بشه-راستش من دیگه اصلا بهش اعتماد ندارم و به نظرم داره یه نقشه جدیدی رو طراحی میکنه.
لیلی: دنیا رو ببین......بچه بودیم از آسمان باروون می اومد، بزرگ شده ايم و حال باروون از چشمهامون میباره.
بچه بودیم درد و دل رو با هزار ناله میگفتیم، همه میفهمیدند. بزرگ شده ایم ،درد و دل رو به صد زبون میگییم. اما آیا کسی میفهمه.....؟
مجنون:حالا هم باروون میباره و هم اشک از چشمونمون.اونوقتا هم چشمامون بارونی بود ...اما نه اینطوری و با این نظر....شاید لازم باشه الان هم با ناله حرفامون رو بگیم تا به زبون تا کسی بفهمه.
من سعی میکنم که بفهمم.
نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت
14:28 توسط لیلی یا مجنون|
نیمه های شب یه فرشته ای هست که میاد و بالا سر یک یکمون سر میزنه و آهسته و با نجوا میگه:بلند شو...وقت عشقبازیه و نماز شب با صورتگر و آفرینده ات....بلند شو دیگه عزیزم.
بار اول که میاد اونقدر غرق خوابم که اصلا چیزی نمیفهمم و بار دومشو گاهی میفهمم و بار سوم گاهی بلند میشم و گاهی هم باز خوابمو ادامه میدم و گاهی بلند میشم.....روزهایی که برای بار سوم بلند نمیشم فرشته مهربون قهر میکنه و دیگه میره تا شب بعد تنهام میگذاره و شایدم میاد سراغ تو.شایدم اول تو رو بیدار میکنه و بعد میاد سراغ من.
اگه میشه کمکم کن که هر نیمه شب بیدار بشم و از جمله غافلان نباشم.
تا آقا سید بیاد و چاییمو بیاره بازم صدام در اومده.هر بار که اقا سید(ابدارچیمون)چایی میاره به شوخی بهش میگم:اقا سید!میدونی چند روزه چایی نخوردم؟.در حالی که چهره اش به سینی چاییه لبخندی میزنه و میگه:چشم بیشتر چایی میارم.میره و باز روز از نو روزی از نو.
نشستم تو اتاق کارم و دارم براتون پی نوشت میگذارم.به یاد تک تکتون هستم.لیلی...لیلی.لیلا.رویا.مینیاتور.پرنیا.نگار.اهورا.توپولک.سحر.غزل.نرگسی.زینب.حکیمه.مهسیما...و رز زرد.سعید.محمود.میلاد.نیما.مانا....فتی.مینو......و همه شما که اطمینان دارم بهتر از من هستید.
دو تا چایی رو سینی هست و من در تخیلم تک تکتون رو میبینم که با اوون چهره های دوست داشتنی مقابلم نشستین و دارم براتون گپ میزنم....بعدش میبینم که دارین دور میز جلسه ام میشینید و هر بار که یکی میاد از نحوه نوشتنها و رفتارهای نوشتاریش میشناسمش و همه متعجبن که چه جوری شناختمتون.
دیگه همه پیوندی های وبم اومدن و کسی غایب نیست.ترتیب نهار داده شده و یه اهنگ ملایم هم داره پخش میشه که براتون اشناست.بله همونی که بیشتر اوقات براتون میگذاشتم.دیگه نپرس کدوم آهنگ که ازت ناراحت و دلگیر میشم.
لیلی زحمت کشیده و با سلیقه خودش داره میزبانی میکنه و همه میشناسنش.فعلا لبخنده که رد و بدل میشه و بعدش شروع میکنیم به صحبت.رویا از همه احوالپرسی میکنه و از روزهایی میگه که برای اولین بار اینجا اومد.اهورا از هندوستان و خاطراتش میگه و مینیاتور از پسر گلش و لیلا از راز و نیازها و لیلی از گذشته اش و برنامه های آینده.مه سیما از دانشگاه و پرنیا از جملات کوتاهش....
یادمون رفته که ساعت چنده و کجاییم.تا به خودم بیام اونقدر سوال پیچم میکنید که فقط میتونم بخندم و بخندم و به چهره هاتون نگاهی بکنم.اونوقت میگید که اصلا فکرشم نمیکردیم که مجنون اینطوری باشه.مگه من چمه؟اه اخه یه فرصت بدید تا منم حرفامو بزنم دیگه:میخوام بگم که برای همه تون ارزش قائلم و به گرمی وجود شما این وب برقراره...نمیدونم تا کی.
ذکر یونسیه رو شاید شنیده باشی و تاثیرات عجیبش رو.خداوند به خاطر این ذکر حضرت یونس رو که در دل ماهی بزرگی گرفتار شده بود و شاید تا سالهای سال قرار بوده اونجا بمونه و به خاطر غضبی که نسبت به قوم ناسپاسش کرده بود و از اونها قهر کرده بود و ازشون داشت دور میشد - نجات داد.
تنها قومی از اقوامی که پیامبران رو اذیت کردن ولی موفق شدن که به موقع توبه کرده و دفع بلا کنن همین قوم حضرت یونس بوده که به توصیه جناب روبیل با انجام کارهایی(خواستین بپرسین) موفق به این کار میشن و در حالی که حضرت یونس ازشون قهر بوده و تشریف برده بود از اونها جدا شده بود گرفتار طوفانی در یه کشتی میشه و اونا برای دفع طوفان قرعه میندازن و هر بار به اسم ایشون میافته و به دریا پرتاب میشه و در دل ماهی بزرگی قرار میگیره و متوجه اشتباهش میشه.
در اوون ظلمات بعد از مدتها این ذکر الهام میشه و خداوند میفرماید دعای او را اجابت کردیم و از غم نجاتش دادیم و اینگونه سایر مومنین رو نجات میدهیم.
تعداد این ذکر مهمه و حداقل ۴۰۰ بار گفته بشه که اثار شگفت انگیزی داره.اگه خواستی هر شب برای مدتی بعد از نماز عشائ این ذکر رو با حالت خاصی بگیم و با قلب شکسته و در حالی که خداوند رو از هر عیبی پاک و منزه میدونیم خودمون رو سرزنش کنیم و این ذکر رو ادا کنیم.بهترین حالت گرفتن برای این ذکر سجده است ولی میشه در حالتهای دیگه هم نجواش کرد.
لا اله الا انت.سبحانک.انی کنت من الظالمین.(۴۰۰مرتبه)من امشب برات میخونم و تقدیمت میکنم.
پي نوشت مجنوني ۳:
سالروز شهادت امام جواد(ع)بر همه شيعيان جهان تسليت باد.
نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت
11:23 توسط لیلی یا مجنون|
یه سخنرانی نیم ساعته برات آماده کرده بودم تا در مجلست اجرا کنم.خوب خودت از من خواسته بودی که از این کارا بکنم و حالا هم که مراسم خودت بود و حتما دلت میخواست که این کار بشه.اما نمیدونم که چرا دو دل بودم و هر چی با وجود خودم ور رفتم که راضیش کنم که شروع کنه به چند دلیل نتونست.
میترسیدم به مطلبی برسم که خودم عامل نباشم و نتونم خوب اداش کنم....به ادمهای مجلس هم نگاه کردم.با خودم گفتم که ای مجنون بیچاره تو میخوای اینا رو نصیحت کنی؟اینا که همه از تو یکی که بهترن...بگذار و این حرفایی رو که میخوای بزنی برای خودت بگو.
خوب واسه تو میگم که چیا آماده کرده بودم که بگم.:اولش با حمد خدا و رسولش شروع میشد و در ادامه شعری رو از حافظ میخوندم که در اوون میگه روزها و شبها به این فکر میکرده که از کجا اومده و برای چی اومده و به کجا خواهد رفت.برای هر سه قسمتش هم شرح و تفسیرهایی رو با نمونه هایی اماده داشتم تا بگم....ولی ببخش که نشدش.
البته برات سوره مبارکه یس رو تا اواسطش قرائت کردم.روحت شاد.
راستی تا یادم نرفته بگم که در مورد روزه و سکوت میخواستم بگم که چقدر در زندگی انسان تاثیر داره.روزه منجر به این میشه که غذا خوردن رو کم کنیم.بعدش بیشتر فکر کنیم.روحمون جون بگیره و این جسم تنبلمون که پریده و رو کولش سوار شده و نمیگذاره اوون رشد لازم رو بکنه مجبور بشه بیاد پایین تا یه کمی هم روحمون الاغ سواری کنه و سوار مرکبش که همون جسممونه بشه و به لذتهای خاصی برسه که فوق لذایذ مادیه و تا اوون حال رو بدست نیاریم متوجه فضای عالی اوون نمیشیم.
سکوت هم از این جهت اهمیت داره که به دریچه های حکمت میرسیم و به خداوندگارمون نزدیکتر میشیم.بنده هایی هستن که به مراتبی میرسن که دیگه حجابی بین اونا و خدا نمیمونه و همه چیزو میبینن و میشنون و چشم و گوش و زبان خدا میشن.زمان و مکان براشون معنی نداره و ابتدا تا انتهای عالم رو شاهدن.
طریق معرفت و اما درانتها میخواستم دستور العملی رو که سالک ربانی حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(رضوان الله...) به جناب آیة الله حاج شیخ محمد حسین کمپانی(رضوان الله...) ارسال داشته عرضه کنم:
بسم الله الرحمن الرحیم
فدایت شووم... در باب اعراض از جهد و جد و سمیات و عزم وصول به واقعیات که مرقوم شده و ازاین مفلس استعلام مقدمه موصوله فرموده اید. بی رسمیت، بنده حقیقت آنچه که برای سیرایت عوالم یاد گرفته و بعضی نتایجش را مفصلاً درخدمت شریف ابتدا خود صحبت کرده ام و از کثرت شوق آنکه با رفقا در همه عوالم همرنگ شوم. آنچه از لوازم این سیر می دانستم بی مضایغه عرضه داشتم حالا هم اجمال آن را به طریقه ای که یاد گرفته ام مجدداً اظهار می کنم:
طریق مطلوب را برای راه معرفت نفس گفتند: چون نفس انسانی تا از عالم مثال خود نگذشته به عالم عقل نخواهید رسید و تا به عالم عقلی نرسیده حقیقت معرفت حاصل نبوده و به مطلوب نخواهد رسید لذا به جهت اتمام این مقصود مرحوم مغفور(ره) می فرمودند که:
باید انسان یک مقدار زیاده بر معمول تقلیل غذا و استراحت بکند تا جنبه حیوانیت کمتر و روحانیت قوت بگیرد و میزان آنرا هم چنین فرمود: که انسان اولاً روز و شب زیاده از دو مرتبه غذا نخورد حتی تنقل مابین الغذائین نکند. ثانیاً هر وقت غذا می خورد باید مثلاً یک ساعت بعد از گرسنگی بخورد و آن قدر بخورد که تمام سیر نشود(این درکم غذا) و اما کیفش، باید غیر از آداب معروفه، گوشت زیاد نخورد به این معنی که شب و روز هر دو نخورد و در هرهفته دو سه دفعه هر دو را یعنی هم روز و هم شب را ترک کند و یکی هم اگر بتواند للتکلیف نخورد و لامحالة آجیل خور نباشد اگر احیاناً وقتی نفسش زیاد مطالبه آجیل کرد استخاره کند و اگر بتواند روزه های 3 روز هر ماه را ترک نکند. و اما تقلیل خواب می فرمودند: شبانه روز 6 ساعت بخوابد و البته در حفظ لسان مجانبت اهل غفلت اهتمام زیاد نماید. اینها در تقلیل حیوانیت کفایت می کند.
و اما تقویت روحانیت: اولاً باید دائماً هم و حزن قلبی به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد. ثانیاً تا می تواند ذکر و فکر را ترک نکند که این دو جناح سیر آسمان معرفت است. در ذکر، عمده سفارش اذکار صبح و شام، اهّم آنکه در اخبار وارد شده و اهّم تعقیبات صلوات و عمده تر ذکر وقت خواب که در اخبار ماثور است لاسیما متهراً در حال ذکر به خواب رود. و شب خیزی می فرمودند: زمستان ها 3 ساعت، تابستان ها یک ساعت و نیم می فرمودند که در سجده ذکر یونسیه یعنی در مداومت آن شبانه روزی ترک نشود هر چه زیادتر توانست کردن اثرش زیادتر. اقل اقل آن 400 مرتبه است. خیلی اثرها دیدم. یکی هم قرآن خوانده می شود به قصد هدیه به حضرت رسول(عج) خوانده شود. و اما فکر برای مبتدی فرمودند: در مرگ فکر کن تا آن وقتی که از حالش می فهمیدند که از مداومت این مراتب گیج شده فی الجمله استعدادی پیدا کرده، آن وقت به عالم خیالش ملتفت می کردند یا آنکه خود ملتفت می شد چند روزی همه روز و شب فکر در این میکند که بفهمد هر چه خیال می کند خودش است و از خودش خارج نیست اگر این را ملکه می کرد خودش را در عالم مثال می دید یعنی حقیقت عالم مثالش را می فهمید و این عالم را ملکه می کرد. آن وقت می فرمودند که باید کر را تغییر داد و همه صورت ها و موهومات را محو کرد و فکر درعدم کرد و اگر انسان این را ملکه نمایدلابد تجلی سلطان معرفت خواهد شد. یعنی تجلی حقیقت خود را به نورانیت و بی صورت و حد با کمال بها فائز آید و اگر در حال جذبه ببیند بهتر است بعد از آنکه راه ترقی عوالم عالیه را پیدا کرد هر قدر سیر بکند اثرش را حاضر خواهد یافت. حد تکمیل یک عالم مثال که بعد از آن وقت محو صورت است، آن است که یا باید خود به خود ملتفت شده و عیناً حقیقت مطلب را ببیند یا آن قدر فکر بکند که از علمیت گذشته عیان شود آن وقت، وقت محو موهومات کرده در عدم فکر بکند تا اینکه از طرف حقیقت خودش تجلی بکند. قطعه ای از نامه مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی به مرحوم حاج محمد حسین کمپانی
نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت
19:11 توسط لیلی یا مجنون|
یه هفته داره میشه که اومدم اینجا.وقتی اومدم حس و حال عجیبی داشتم...چیکار کنم خوب اولین بارم بود و تجربه نکرده بودم. تو هم بودی همین احساسو داشتی.
نمیخوام بترسونمت ولی هنوز هم که هنوزه برام تازگی داره و بهش عادت نکردم.اولش فکر میکردم که خوابم و تو رویا هستم .ولی به مرور زمان فهمیدم که واقعیت داره که جسمم از روحم جدا شده و اوون پایین مثل یه عروسک بیجان افتاده. وای این چند ماهه که مریض بودم و تو بستر چه سختیها و زجرهایی که نچشیدم اما صبر کردم و ذکر گفتم.اوون روزای اخر طفلی فاطمه همسرم هم دیگه ازم بریده بود و نتونست و رغبت نکرد که ترو تمیزم کنه...
اوون اخرین روزا که مجنون و داداشش اومدن ملاقاتم بهشون گفتم که مردن یه نعمت بزرگه و از ته دلم اینو گفتم.
اوون روزای اخری دیگه هیچ رمقی نداشتم..حتی نمیتونستم پلک بزنم.زمزمه های اطرافیانم رو میشنیدم.دخترانم چه غمزده بودن.هنوز باورشون نیومده بود که باباشون در حال مرگه و دیگه دیدار به قیامته ...مگه تو خواب ببیننم.تنها پسرم هم کم میومد پیشم.شاید از وضع و حالی که پیدا کرده بودم میترسید...نمیدونم.اما خیلی دوست داشتم که برای آخرین بار هم که شده بغلشون کنم...اما دلم نمی اومد که اینو تحمیل کنم.
الان که تو تهروون رسم شده که مراسم ترحیم سوم و هفتم رو یه جا میگیرن و مراسمات رو تموم میکنن تا هزینه های کمتری بکنن. واسه منم همینطوری بود.دستش درد نکنه...تو مراسمم داداش مجنون سنگ تموم گذاشت و از همه برام حلالیت طلبید و مجنون هم رفت به سراغ کسانی که میدونست باهام خورده حسابهایی داشتن و از اونا برام حلالیت گرفت.اخرین روز عمرم به دنیا بود که مجنون اومد و اهسته تو گوشم گفت:خداحافظ...برات طلب آمرزش دارم..برام ایت الکرسی خوند....
خدا رو شکر...الان جام راحته و گاهی به خانواده ام سر میزنم.از اینکه مستاجرند و خونه ندارن نگرانم.اینجا رحمت خدا شامل حالم شده و دیگه درد و رنجی ندارم.تو عالم برزخیم و اینجا هم جای رشد و تعالی داریم...فقط ایمان و اعمال صالح به دردمون میخورن و بس....
تو رو خدا قبل از اینکه بیایین اینجا به فکر اینجا باشین.درسته خدا ارحم الراحمینه ولی خوب دیگه اونجا جای عمله و اینجا جای حساب و کتاب....راستی همه فک و فامیلها رو میبینم.هر کدوم متناسب با اعمالشون جایگاههای خوب و بدی دارن.بعضیهاشون اوون قدر وضع خوبی دارن که من به حالشون غبطه میخورم و برخی هم اوضاع اسفناکی دارن و اصلا نمیشه بهشون نزدیک شد....لا اله الا الله.
پی نوشت لیلی:
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تورا با لهجه گلهاي نيلوفر صداكردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعاكردم . پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تورا از بين گلهايي كه در تنهايي ام روئيد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم؛ همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم .
25 ماه ذي القعده روز دحوالارض است. دحوالارض را چنين معرفي مي كنند "روزي كه زمين از زير كعبه كشيده و گسترانيده شد".
گر چه اين مطلب يعني كشيده شدن و گسترانده شدن زمين در وحله اول عجيب به نظر ميرسه اما تعريف واضحتر اين موضوع اينه كه گفته بشه:
پس از آنكه تمام سطح كره زمين به مدت طولاني در زير آب فرو رفته و خداوند خواست تا آن را از زير آب بيرون آورد كه صحنه زندگي موجودات مهيا گردد ، اولين نقطهاي كه از زير آب سر بيرون آورد همان مكان مقدس كعبه و بيتالحرام بود.
اين واقعه نشان دهنده اهميت اين نقطه و مركزيت آن براي همه عالمیانه.
در واقع دحوالارض روز شروع حيات بخشي خداوند به جهان خاكي است كه توجه به آن در روايات و تعيين اعمال خاص همچون روزه، عبادت، دعا و غسل و اهتمام به آن از سوي معصومين (ع) نشانگر عنايت حضرت حق به اين روز با بركت است.
تعبير به اينكه "در روز دحو الارض رحمت خدا منتشر گرديده و از براى عبادت و اجتماع به ذكر خدا در اين روز، اجر بسيار است" و امثال آن ، مومنين را بر انجام مستحبات مخصوص اين روز ترغيب ميکنه.
درباره روزه اين روز آمده :
روزه اين روز همانند روزه هفتاد سال است .
روزه اين روز كفاره گناهان هفتاد سال است .
براي روزه دار در اين روز هركه و هرچه در ميان آسمان و زمين است استغفار مي كند و ...
پی نوشت مجنونی ۲:
برات پیش اومده که به یکی که تو دنیا از همه بیشتر بهش خوبی کرده بدترین رفتارها رو باهات داشته باشه؟...واسه من پیش اومد .اما با خودم گفتم که من چه رفتاری باهاش داشته باشم.زنجیر وار و رگباری کارهای بدش رو تکرار میکنه و من با خودم میگم در پاسخش چه باید بکنم.؟
پی نوشت مجنونی۳:
برات پیش اومده که زنده باشی و اعلامیه ترحیمت رو(دور از جوون شما)جلو چشمات حاضر کنن و تو ببینی...چه حالی پیدا میکنی؟
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
12:30 توسط لیلی یا مجنون|
یه لحظه چرتم گرفت و پشت میزم خوابم برد...یاد اوون کتاب قصه افتاده بودم که ماهی سیاه کوچولو داشت و خیلی کنجکاو و فضول بود.نمیدونم که چطور شد که احساس کردم که من همون ماهیه هستم...رفتم به طرف مامانم و گفتم مامان؟گفتش بله عزیزم...قربونت برم بگو ببینم چی میخوای.خودمو لوس کردم و با یه صدایی که داشتم ناز میکردم گفتم مامان؟دریا که میگن کجاست؟گفتش که خوشگل من...جانم...همینجاست دیگه.من و تو الان تو دریاییم.من گفتم پس چرا نمیبینمش؟میخوام برم و برم تا قشنگ ببینمش.
یاد حرف مینو افتادم که ازم پرسیده بود که خدا کجاست؟
اوون روزی خواستم ازش یه تست هوش بگیرم.گفتم ببین.مثلا رفتی استخر و بعدش اومدی تو رختکن و دیدی که ای بابا حوله نیاوردی تا بتونی خودتو خشک کنی.بهترین راه برای اینکه بتونی سریع خشک بشی و بیای بیرون چیه.؟سعی کرد جوابم رو بده.اما نتونست و اخرش گفت که خودت بگو.وقتی که گفتم متعجب شد و گفتش قبول نیستش...حتما تو این رو به صورت عملی تجربه کردی و الا نمیتونستی خودت هم به این خوبی جواب خودتو بدی.
خيالت دلبرا نازنين يارا چراغان مي كند خانه ما را شبانگاهان كه بي تابم براي تو خوشم با گريه كردن در هواي تو مي بارد نو به نو ديدگانم مي جوشد نام از زبانم باده تلخ غمت هر كه نوشد كنج غم را كي به شادي مي فروشد باز هم اين چشم ابري با من است خانه و فانوس اشكم روشن است عاشقي در من غزل خوان مي شود كوچه هاي دل چراغان مي شود شبكه سوزنهانشعلهريزد بهجاناينمنواينشور شيدايي ديده درياي غم سينه صحراي غم كو دگر تاب شكيبايي قرار جان از كه جويم غم دل را با كه گويم دلبرا از داغ تو لاله گل كرد هركجا نام تو آمد ناله گل كرد باده تلخ غمت هركه نوشد كنج غم را كي به شادي مي فروشد
ليلي دلم برات تنگيده...بد جوري.انگاري كه صدها سال با هم زندگي كرديم و من اسير تمومي افكار و رفتارتم.مثل كسي ميمونم كه اومدن و به زنجير كشيدنش و با زور و كشون كشون دارن از دلبرش جدا ميكنن و ميبرن.قراره كه ديگه هيچوقت مجنون ليلي رو نبينه.
ميگن يه جايي اوون دور دور براش درست كردن كه تو قعر يه چاهه و يه سنگ بزرگ هم قراره رو چاه بگذارن كه ديگه امكان جابه جاييش نباشه و تا ابد مجنون اوون تو بمونه.
مجنون نشسته و اخرين نقش هاشو زده و چهره خندوني از خودش گذاشته كه ليلي بگه اه اين مجنون چقدر بيخيال بود.ولش كن .رفت كه رفت.گور به گور بشه.نميخوام ببينمش...اما تو دل مجنونو كه نديده.سوراخ سوراخه و يه جاي سالم نداره.
منو ديگه دارن ميكشن و مگه من چقدر زور دارم كه بتونم مقابل اين همه دژخيم مقاومت كنم....جاي پاهام رو زمين ميمونه و كشيده ميشه....با خودم ميگم كاشكي يه ردي از پاهام بر زمين بمونه كه بدوني منو كجا بردن.
پی نوشت لیلی:همیشه نگاهی رو باور کن که وقتی از آن دور شدی بیادت باشد .همیشه بیادتم مجنون خوب من .
گفتی که می تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
لیلی عزیز...از شعر زیبایی که تو قلبم حک کردی متشکرم.من که شاعری بلد نیستم تا پاسخت رو مثل خودت هنرمندانه بدهم...میمونم و با نگاهم بدرقه راهی که اومدی شعری از نگاه خالی از قاب یه پنجره رو به دریا تقدیمت میکنم.
بهم گفتن كه قالب جديدم خوب نيست و دوباره برگشتم به قالب قبليم.
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت
10:36 توسط لیلی یا مجنون|
ظهر جمعه با داداشی رفتم به دیدن احمد. گفته بودم برات که چه حال و روزی داشت...وقتی نگاهم به نگاه بی رمقش افتادم فهمیدم که دیگه لحظه وداعه و آخرین باریه که میبینمش...هر چند دقیقه یه پلک میزد.دستشو تو دستم گرفتم و آرووم تو گوشش کلمه خداحافظی رو گفتم.
از دلم گذشت که بگم به بابا و مامانم سلام گرمم رو برسونه.وقتی دیدم خانمش فاطمه بالا سرشه شرم کردم که بگم هر چند که اونم از احمد دست شسته و میدونه که آخرین لحظات زندگیشو میگذرونه.باید میرفتم نوشهر و با خودم میگفتم: که میدونم احمد. رفتن ما و رفتن تو همراه همه و آخرین تصویر چهره اش رو تو ذهنم ثبت کردم.
از تونل کندوان که گذشتم فضا اونقدر مه آلود بود که انگار وارد آسمون شدیم.داداشی و وحید همراهم بودن و متعجب از بارون و فضای متفاوت اوون پشت کوه شدن.دیگه یه ریز میبارید تا به شمال برسیم.تو راه برای شام شب سه تا ماهی قزل زنده از بازار اونجا گرفتم.چقدر بیرحمانه اونا رو تو نایلون گرفته بودم در حالی که وول میخوردن و من باز یاد احمد میافتادم که داشت مثل اونا خاموش میشد.
دیگه خودمو زدم به سیم اخر و تو راه براشون میخوندم تا شاید برای لحظاتی این مصائب رو فراموش کنم.چقدر سر به سر وحید گذاشتیم و اونم که چه ساده دله و هر چی میگفتیم باور میکرد.میگفتم که میخوام برات زن بگیرم و عقل از سرش میرفت و غش غش میخندید.میگفتم که پسر مگه خنده داره .میدونی الان چند سالته؟تو باید تا حالا بابا میشدی.تقصیر اوون بچه ها چیه که هنوز نتونستن بابایی به خوبی تو رو ببینن.تا کی نباید به این دنیا بیان....چرا حق زندگی رو به اونا نمیدی و ...ماتش برده بود که چی دارم میگم و داداشی هم همکاری میکرد.
شب که رسیدیم و شامو درست کردم و خوردیم درست در نیمه شب احساسی بهم گفت که اخرین لحظه زندگی احمده...
خدا رحمتش کنه.روحش شاد.بازگشت به جایی که متعلق به اوونجا بود.
از امروز تصمیم گرفتم که خوراکم رو کمتر کنم.دلم میخواد که بتونم کمتر بخوابم و به شش ساعت برسونم...حرف زدنهامو هم همینطور.میگن اگه حرف از نقره باشه سکوت از طلاست...دلم میخواد که بیشتر فکر کنم و واقعا بفهمم که من چه اندازه ای دارم.در چه مختصاتی هستم و جایگاهم چیه.چه توانمندیهایی دارم.از اوون توانمندیهام چقدرش بالفعله و چقدرش بالقوه اس.چه کارایی باید بکنم که نکردم.چه کارهایی کردم که نباید میکردم....میدونم که خدا کمکم میکنه و قدرت تشخیص رو بهم میده تا راهم رو از چاه بشناسم...چونکه ازش کمک خواستم.
پی نوشت مجنونی۳:
يه ناقلايي به فتي گفته كه ديشب قزل خورديم و اونم سه پيچ شده كه يااله منم ميخوام و مينو هم فهميده و براي اونم بايد تكرارش كنم.امشبه رو هم بايد آشپزي كنم.
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت
9:40 توسط لیلی یا مجنون|
این روزا عجیب تشنمه. از عطش دارم میمیرم.یه استاد داریم که یه تمرین عالی بهمون داده.فرموده که هرروز ۱۰ لیوان آب بنوشیم.گفته که این کار باعث میشه که اولا معده هاتونو از غذاهای مختلف انباشته نکنین و جسمتون سبک بشه تا روحتون یه جایی برای نشون دادن خودش پیدا کنه.بعدش هم مگه نه اینکه آب مایع حیاته و زندگی بخش(من المائ کل شی حی)خوب از این مرگ تدریجی که پیدا کردیم راحت میشیم و نفسی تازه میکنیم.
دیگه از خاصیتهای نوشیدن این ۱۰ لیوان آب اینه که چاقها -لاغر میشن و لاغرها به تعادل جسمی میرسن.عجیبه ها !مگه نه.
درسته که من گفتم تشنه امه ولی باور کن که اگه در طول روز یه لیوان آب هم ننوشم اصلا و ابدا متوجه نمیشم که تشنه ام و کمبود آب بدنم رو نمیفهمم...اما حالا به توصیه سخت استاد فکر میکنم و تلاش میکنم که عملیش کنم.
اما اینکه گفتم تشنه ام منظورم تشنگی درونی و روحانیه.نمیدونم از کدوم چشمه و بالای کدوم کوه بنوشم که رفع تشنگی روحیم بشه.تو رو خدا کمکم کنید تا چشمه آب حیات رو پیدا کنم.چشمه ای که همه اسرار هستی رو برام فاش کنه و بفهمم که الان چه کارهایی باید بکنم که از اونا غافلم.
جوون تو احساس میکنم که بد جوری تو غفلتم و دارم عمرم رو هدر میدم...دلم میخواد که از تک تک لحظاتم به بهترین وجهی استفاده کنم.طوری که بعدها اصلا پشیمون نباشم و به کرده هام افتخار کنم.
برام دعا کنین و راهنماییم....خدایااااااااااااااامنو دریاب.ایاک نعبد و ایاک نستعین.
در چند روز گذشته مانا چندین بار باهام در مورد بهروز صحبت کرده و من هر چی میدونستم و فکر میکردم که لازمه بدونه-بهش گفتم. بهروز هم چندین بار منو دید و ازم راجع به مانا توضیح و اطلاعات خواست.همه چیزو گفتم الا اینکه یه زمانی همدیگرو میخواستیمو بهش نگفتم...اگه یه تیز هوشی متوسط داشته باشه باید یه چیزایی فهمیده باشه و همه چیزا رو که نباید گفت...بلکه خیلی از چیزا رو با نگاه و حس باید فهمید.
پی نوشت مجنونی۲:
یه هفته میشه که چشمم آسیب دیده و هر کی رسید گفت که به به...مجنون ما مشت خورده...راستشو بخوایین هر کی علتشو خواست یه چیزی گفتم.گاه به شوخی و گاه جدی و هنوز هم که هنوزه کسی نفهمید که چی شده الا چند نفر.بگذریم.کارم تا سی تی اسکن کشید و به نظر میاد که به خیر گذشته.
الانه نشستم کنار پنجره اتاق کارم و بیرون رو تماشا میکنم.باروون خوبی داره میاد و بید مجنونی طفلک داره از سرما میلرزه و من ناراحتم که نمیتونم بیارمش پیش خودم توی اتاق.
صبحی استخر بودم و تو اب غوطه ای خوردم و گاهی در عوالم خودم به این فکر میکردم که چطور شد که خداوند ما رو خلق کرد.توی اب حالت سجده گرفتم و شکرش کردم که بهم نعمت وجود داده و منو شایسته هستی دونسته و بوجودم اورده.از دیروز با تمام وجودم باهاش راز و نیاز میکنم.دیروز سر نماز از خوبیهاش گریه ام گرفته بود.
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
8:20 توسط لیلی یا مجنون|
زنگ ساعت وقتی ساعت سه صبح رو زد یادم اومد که باید بلند بشم و کوله پشتیمو آماده کنم.چشام نیمه باز و بسته کارا رو کردم . به سر و صدام فتی از خواب بلند شد که گفتم هنوز اذان ندادن.بلند شد کمکم کرد که فلاکس رو از اب جوش پر کنم.مینو متوجه بیرون اومدنم نشد و الا میگفت که منم میام.
تا کوه فاصله زیادی نداریم.این بار رفتم کوههای داراباد.بازم کم نبودن ادمهای پیر و جوون که تنها یا با هم برای کوهپیمایی اومده بودن.
روزای فرد مانا با پدرش میان برای این مسیر و من احتمال میدادم که ببینمشون.شهرزاد رو تو راه دیدم.خندیدم و خسته نباشید گفتم.تنها اومده بود.گفتم که دیگه زدی رو دست من و زودتر اومدی؟میگفت نه بابا دوی ما خرگوشیه و اخرش لاک پشته برنده میشه.خداحافظی کردم و فاصله گرفتم.یه محلی هستش که وقتی اذان میده فوق العاده است و خودم رو در مقابل رب العالمین میبینم و عظمتش رو میفهمم.
حالا دیگه کنار یه جویبار بودم و آب زولالش رو به صورتم زدم.با سردی آب به خودم میام و میشینم و یه چایی با یه مقدار کم نون سنگک و پنیر میچسبه.جاتون خالی.
دارم یه شعر از حافظ زمزمه میکنم که اومدن مانا و باباشو متوجه میشم. سلام و احوالپرسی میکنیم و تعارف میکنم که بیان یه چیزی میل کنن.برای لحظاتی رو سنگ کناری میشینن و همراهیم میکنن.
داره دیرم میشه.برمیگردم خونه برای دوش گرفتن و عوض کردن لباس و رفتن به محل کارم.
پی نوشت مجنونی ۱:
جمعه ای ظهر اومدم و رو سنگ مزارت نشستم.داشتم گلها رو پر پر میکردم و خیسی چشامو حس میکردم.دلم میخواست مثل اوون دوران بازم سرمو به دامن پر مهرت بگیری و نوازش کنی.اما هر چی موندم و برات نجوا کردم و خواستمت نیومدی.میدونستم که حضور داری و منو میبینی.مادر عزیزم ۸ ماهیه که ترکمون کردی و رفتی پیش بابا و حسابی یتیممون کردی.میدونستم که هیچوقت به نبودنت عادت نمیکنم.اینجام که میام بعدش یادم میره که برگشتی پیش خدا و گاهی که دلم میگیره میخوام بیام سراغت و حتی تا اواسط راه میام و بعد میفهمم که توی توهمم.برام دعا کن.
مزار ابراهیم هم که در جوانی اوج گرفت و به باغ ملکوت رفت نزدیکه.تازه ازدواج کرده بود و صاحب یه دختر قشنگ شده بود.خانمش کنار سنگ مزارش یه بوته درخت انگور کاشته که عجیب شاخه و برگاش گسترده شده و با داربستی که براش درست کردن مزار چند تا دیگه رو هم در کنارش گرفته و اونجا رو بوستان و گلستانش کرده.چه تاترهایی در نوجوونی با هم بازی کردیم.وقتی به چهره زیباش تو قاب بالاسرش نگاه میکنم چشمون سیاه و درشتش طوری بهم خیره ان که حیات و زندگی رو رو چهره اش احساس میکنم و خجالت میکشم که چرا نمیتونم مثل اوون وقتا بغلش کنم و کنارش بنشینم.
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت
10:0 توسط لیلی یا مجنون|
چشم چشمو نميبينه. هر چي دقت ميكنم كه بشناسمش نميتونم.چه عرقي كردم.بخار هوا ديگه داره اينجا رو ميتركونه...آروم رو سكو دراز ميكشم...يه كاسه آب سرد رو سرم كه ريخته ميشه ميفهمم كه حسين هم وارد سونا شده.عجب اخلاقهايي داره اين بشر.نميدونم باز كجا كمين كرده بود كه مواظب من باشه تا وقتي وارد اينجا شدم بياد و غافلگيرم كنه...محلش نميدم و يه كاسه ديگه اب سرد روم ميپاشه و ميدوه و يه جايي پناه ميگيره كه اگه خواستم تلافي كنم نتونم.وقتي ميبينه كه اين بار كارش ندارم ميفهمه كه حال ندارم .سلام ميده و مياد كه شونه هامو ماساژ بده و اگه دلخور شدم تلافي كنه.جوابشو ميدم و ميگم اخه حسين كي ميخواي از اين كاراي بچه گونه دست برداري.ميگه هيچوقت.ميگم معلومه.ميگه پس چرا هر بار اينو ميگي و ميپرسي پسر.تو كه منو ميشناسي.تازه تو خودت كه بدتر از من بودي و حالايه مدتيه كه ظاهرا عاقل شدي.ميگم خوب تو هم بيا و عاقل شو...ميگه قربونت بگذار در عوالم خودمون بمونيم.عاقلي مال تو و امثال توه.اگه عاقلي خوبه پس چرا خودت از اسم مجنون استفاده ميكني؟!ميگم باز وارد اتاق فكر و كارم شدي ها!ميگه من نامحرمم؟اندازه يه همپيوندي هات برات نمي ارزم؟ميگم نميدونم؟ميگه ايول داره....
حالا تو اب استخر خودمو رها كردم مثل يه ماهي.غوطه ميخورم.چشمامو به خط زير پام ميدوزم و اروم به جلو و بال ميرم.نفسي ميگيرم و برميگردم...حسين اما با همون انرژي بالا داره شنا ميكنه.سر به سرم نميگذاره.فهميده كه دارم فكر ميكنم.
حسين از اوناييه كه دلش نميخواد شكستش رو تو زندگي نشون بده.مجسمه خوش دليه.از اوناييه كه از بس خوبن و بدا روزگارشونو سياه ميكنن.همه جوري بد اورده.توي كار...زندگي شخصي...اما هيچوقت غرورشو نميشكنه.من كه به قول خودش رفيق فابريكشم متوجه اوقاتي هستم كه شبا چه به سرش مياد. دارم براش يه فكرايي ميكنم .
اوون شب دلم میخواست که اینا رو خواب ببینم:
هر جای عالم میخوام میرم.هر زمانی میخوام میاد جلوم.شب بود.دلم خواست که برم اخر عالم. ببینم اخرش کجاست.با سرعت نور حرکت کردم و رفتم.مثل یه گلوله اتیش شده بودم.سرعت نور کمم بود.خواستم که چندین و چند برابر بشه.اخه شنیده و خونده بودم که سالهای نوری زیادی باید برم تا به ستارگان و کهکشانهای دیگه برسم.دیگه نمیدونستم که سرعتم چقدری میشه ولی حس میکردم که هر کهکشان رو با اوون عظمتش توی یه ساعت میرم تا اخرش...وای خدای من .چند تا کهکشان خلق کردی.چه موجوداتی رو هر کدومشون هست؟خورشیدی که زمین پیشش یه نقطه اس پیش بعضی ستاره ها خودش یه نقطه میشد و کم میاورد.داشت مخم تاب بر میداشت.یاد اوون ایه از قران کریم افتادم که از طبقات هفتگانه عالم میفرماد که اسمان زمین رو با ستارگان زینت دادم.گفتم اینهمه کهکشون و ستاره یعنی مال اسمون ماست...پس تو اسمون اوون طبقات چه خبره؟الله و اکبر از زبونم نمیافتاد...خواستم برم اوون قدیما.یه شکاف تو زمان پیدا کردم و وارد شدم.هر قدم که بر میداشتم چندین قرن میرفتم جلو یا عقب...چشمم به زمین و دورانهای اوون بود.رفتم به ۵میلیارد سال قبل .زمین تازه از خورشید جدا شده بود و داغ داغ بود و تازه تازه.یاد تخمه داغ افتادم که بو میدن و همونجا میفروشن...اومدم اینطرفتر تا به زمان حضرت شیث رسیدم که خدا به جای هابیل شهید به حضرت آدم هدیه داد...امدم تا به کشتی برافراشته حضرت نوح رسیدم...سام و حام و یافث سه پسران دومین پدر بشریت رو عرشه کشتی بودن.توجهم رفت به سام که جد ما ایرانی هاست.خیلی جذبه داشت و با چشمهای درشتش به دریا نگاه میکرد و بعد به پدرش.موهاشو باد میزد به کنار و تازه متوجه نگاه جذابش میشدی...میگفتم خدا رو شکر که جد ما اوون پسر دیگه نبود که کفر ورزید...و الا الان اصلا نبودم.اومدم جلوتر و جلوتر...صدایی منو بیدار میکنه.ناگهان از اعماق زمان و مکان پرت میشم تو اتاق خواب و حسرت میخورم که چرا نتونستم خوابم رو ادامه بدم.
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت
8:4 توسط لیلی یا مجنون|
یکی از میوه هایی رو که مجنون دوست داره لیمو ترشه. این فصل که به هر جا سرک بکشی از لیمو ترشهای شاداب میتونی ببینی و برای استفاده ببریش تو خونه. تو چایی-شربت-سوپ و هر چیزی استفاده کنی.چه طعم شادابی داره. دیروز که مانا بعد مدتها اومده بود بهمون سر بزنه چند تا چیز خریده بود که یکیش همین لیموی تازه بود.اوون میدونه که من چقدر این طعم دلپذیر رو دوست دارم. مینو هم لیمو ترش دوست داره ولی موقع خوردن چشماشو میبنده و میخنده.
شاید بگید که این چه عنوان و پستی هستش که گذاشتم براتون و متعجب بشید. خودمم نمیدونم چرا ولی گاهی وقتها یه مطلبی همینطوری میاد تو ذهنم و دلم میخواد که راجع به اوون بنویسم.
اصولا هر چیزی رو که میبینید یاد چیزهای دیگه ای هم میافتید که در گذشته به دلایلی همراه این مثلا میوه براتون خاطره ایجاد کردن و وقتی این میوه رو میبینی یاد تمامی اوون جوانبش هم میافتی.نمیدونم تونستم حرفمو بگم و مفهوم ذهنی ام رو منتقل کنم یا نه.؟
این شبا چقدر کابوس میبینم.میبینم که تو یه اقیانوس بیکران تنهای تنها دارم دست و پا میزنم و کسی نیست که کمکم کنه.خدایا منو دریاب.امیدم فقط به توه و فقط و فقط تو. تنهام نگذار.
دلم میخواد که در یه چمن زار وسیع و سر سبز باشم که انتهاش معلوم نیست و بدوم و بدوم تا به اخرش برسم.
هوا تاریکه.وای که چقدر گرممه.دیگه دارم بیحال میشم.هوای اتاق شدیدا دم کرده و منو که خیلی سریع عرق میکنم خیس خالی کرده.احساس میکنم که رو صورتم جویبارهای کوچکی روانه.هیچ صدایی نمیاد..یعنی تنهام؟...ساعت چنده؟...بقیه کجا رفتن؟...رو سقف شیروونی یه گربه سیاه داره راه میره و منو متعجب از نیفتادنش میکنه.لحافو میکشم سرم تا چیزی نبینم ...خیلی وقتی بود که اینطور نترسیده بودم.گرما از یادم رفته و نگرانم.فتی و مینو کجا ان؟یه صداهایی از بیرون داره میاد.نزدیک و نزدیکتر میشه.به صدای ادم نمیخوره.ای بابا من کجام.کی اومدیم اینجا.اینجا که خونمون نیست.اصلا اینجا کجاست.هیچ برام اشنا نیست.یه سایه رو شیشه پنجره میافته.دیگه حتی نمیتونم نفس بکشم.من که هیچ وقت نمیترسیدم حالا چم شده؟!در داره اهسته رو پاشنه اش میچرخه و با صدای گرفته و زنگ زده ای باز میشه...یه سیاهی میاد داخل.دیگه دارم قالب تهی میکنم.بیشتر ترسم از اینه که اصلا همه چیز یادم رفته.نمیدونم که چه اتفاقی افتاده.یعنی کسی باهام شوخی کرده و اوردتم اینجا؟من که با کسی از این شوخی ها ندارم...
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت
17:1 توسط لیلی یا مجنون|
نمیدونم که چی شد که یاد پایان نامه ام برای اخذ درجه کارشناسی ام از دانشگاه افتادم.شاید بد نباشه که بررخی از خاطرات مجنونی ام رو در مورد این موضوع بگم تا شاید گره از کاری و از کسی گشاید.
راستش رو که بخوام بگم اینه که دانشجویان محترم ارشد- استادهای راهنما رو برای گرفتن پایان نامه به سه دسته تقسیم میکنن:سخت گیر-میانه -سهل گیر.
من که اینا رو نمیدونستم و افتادم به بند یه استاد فوق العاده سخت گیر.طوری که جز من بدبخت کس دیگه ای باهاش پروژه پایانی نگرفته بود.من که از این سرخلوتیش خوشحال بودم و راحت از اینکه برام وقت خوبی خواهد گذاشت-یه روزی به راهنمایی یه دوست این تقسیم بندی رو فهمیدم که دیگه دیر شده بود. البته سمینارم رو هم با همین استاد داشتم و من به اندازه ای چلوند که دیگه گفتم مردم.
یاد اوون جوک افتادم که یکی داشت یه گربه ای رو در زمستون میشست.دوستش داشت از اونجا رد میشد.بهش گفت که حیوونی میمیره ها؟اونم گفت نه خیالت راحت نمیمیره...رفت و برگشت و دید که بله گربه مرده.ناراحت شد و اعتراض کرد که:ای بابا من که گفتم میمیره.دوستش گفت که نه بابا از سرما نمرد که-بلکه بعد از شستن اونو چلوندیمش و مرد....حالا حکایت من شده بود.
نمیخوام بگم که دلم میخواست که از زیر کار در برم و پایان نامه آبکی باشه و وقت روش نگذارم-اما از گیرهای الکی و دولکی هم خوشم نمی یاد و نمیاومد.
راستی اینو هم داشته باشید که برخی از دوستانم که واحدهاشونو گذروندن و فقط مونده بود پروژه پایانیشون-هنوز که هنوزه از اینکه بخوان با این موضوع روبرو بشن وحشت دارن و حتی موضوع کارشون رو هم انتخاب نکردن و بعضی هم انصراف دادن.
به هر حال کارم رو برای پایان نامه به اتمام رسوندم و مدلم رو ارائه دادم.اوون روز استاد مدعو بیرونی خیلی ازم حمایت کرد و استاد مدعو داخلی هم سوالاتی پرسید که از عهده پاسخها براومدم.از من و دوستان خواستن که بریم بیرون تا برای دادن نمره با هم مشورت کنن.
بعد از یه ربع ساعت خواستن که داخل محل کنفرانس برم.داخل که شدم استاد راهنمام با یه حالتی گفت:متاسفانه باید کارت رو تکرار کنی و ...
فهمیدم که داره سر به سرم میگذاره و با حالت ارام و متبسم گفتم:چشم....
خندید و گفت :با نمره ممتاز(۱۹)قبول شدم و دریافت در جه کارشناسی ارشدم رو تبریک گفت.
بعد از من قرار بود که مهندس ر . ش پایان نامه اش رو ارائه کنه.من نتونستم بمونم و رفتم....تا چندین روز از این مهندس خبری نشد.داشتم نگرانش میشدم که یه روز دیدم اومد...ازش پرسیدم که کجا بوده و نتیجه چی شد که دیدم خیلی ناراحته و ردش کردن.موهاش تو این چند روز کلی سفید شده بود و بعضی جاهاش هم طاس شده بود.!یکی از اشکالات کارش این بود که استادان مدعو استاد راهنماشو قبول نداشتن و بالعکس.خودش هم مسلط به ارائه نتیجه و کارش نبود.کارشو هم دقیق انجام نداده بود.براش خیلی ناراحتم.
پی نوشت مجنونی ۱:
دیروز ماشینم رو به کسی امانت دادم.چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که زنگ زد تا تصادفش رو به پلیس اطلاع بدم.مدارکم رو هم برداشتم و رفتم.ماشین مقابل که پژو ۴۰۵ بود مقصر بود و از مسیرش منحرف شده و ماشین منو که سمند هستش درب و داغون کرده بود.خودش هم داغون شده بود.کاپوتها کج شده بودند.سپرها شکسته بودند و چراغ سمت چپ هم خورد شده بود.طرف مقابل که اقای جوانی بود با ادب خاصی عذر خواهی کرد و تقصیر رو به گردن گرفت.جاشونو به خاطر رفع ازدحام و ترافیک تغییر داده بودن.پلیس اومد و از کار و نحوه تصادف تعجب کرد.البته همون اقا با شتاب خودشو معرفی کرد و اعتراف کرد که مقصر بوده.حال خانمش هم خوب نبود و بره بودند در پارک کناری تا نفسی بکشه و فشارش که افتاده بود بیاد سر جاش.خوب خدا رو شکر که به خیر گذشت و کسی جراحتی بر نداشت.حالا الان من پیاده ام و ماشین رو بردن برای کارهای بیمه.پیاده بودن چه سخته ها!
حالت تصادف این شکلی بودش اما این عکس تزیینیست.
پی نوشت مجنونی ۲:
تا با غم عشق تو مرا كار افتاد بيچاره دلم در غم بسيار افتاد.
بسيار فتاده بود هم در غم عشق اما نه چنين زار كه اينبار افتاد.
سوداي تو را بهانه اي بس باشد مدهوش تو را ترانه اي بس باشد.
در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا ما را سر تازيانه اي بس باشد
بخشي از آلبوم يادگار دوست، با صداي شهرام ناظري.
نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت
11:33 توسط لیلی یا مجنون|
هفته گرامیداشت دفاع مقدس رو به اتمامه و بیستمین سالگردشه. من دلم میخواد به عنوان یه ایرانی مسلمون در ستایش از عملکرد عزیزان رزمنده و ایثارگر - شهدا و جانبازان عزیز یه مطلبی بنویسم و یه نوع ادای دینی کرده باشم. مثل همه خونواده های دیگه ایرانی خاندان ما هم شهدایی رو تقدیم این دفاع جانانه کرد. راستش من در یه تابلو نقاشی رنگ روغن چهره زیبا و دوست داشتنی شهدای فامیل رو در کنار هم ترسیم و به خونه پدری ام هدیه کردم...خاطراتی با هریک از عزیزان دارم که هرگاه این تابلو رو میبینم آّه از نهادم بر میاد که:خوشا به حالتون.چه مطمئن راهی رو رفتید که درآغوش خدا قرار گرفتید. راستش کلمات برای توصیف این حال من کم میارن .تا چه رسد به اینکه کار اونها رو وصف کنن. در ذیل گوشه ای از زندگی و حیات و شهادت این عزیزانم رو برای اولین بار منتشر میکنم. تلاش میکنم که این پستم به صورت یه فیلمنامه با چند پرده کوتاه باشه.
پرده اول(شهید ب.ب-پسر عموی عزیزم):
فرمانده این شهید در روز به خاک سپاری وی در مراسم حاضر شد و مرتب تاسف میخورد و متعجب بود.برادر شهید از او میپرسه که تاسفتون برای چیه؟از چه چیزی متعجبید.؟
فرمانده:راستش شهید ب.ب مسئول پرسنلی سپاه شهر ...بود.هر بار که منو میدید اصرار میکرد که اونم به خط مقدم اعزام بشه.ناراحت بود از اینکه کسانی رو به جبهه اعزام میکنه و خودش در شهر به راحتی داره زندگی میکنه.تا اینکه موفق شد تا فقط ۴۵ روز به جبهه اعزام بشه .قول داد که ۴۵ روزه اینجا باشه.به قولش که باز گشت به شهر بود عمل کرد ...اما اینگونه بازگشت که حال در کنارش هستیم.دقیقا از روزی که رفت تا امروز رو حساب میکنم میبینم که به عهد خود وفا کرده.
الان پسری از او به یادگار مونده که چیزی از پدرش به خاطر نداره.آخه وقتی که پدرش رفت و دیگه نیومد اوون فقط ۵ ماهه بود...یه عکسی همیشه زینت بخش دل فرزند شهیده که در آغوش پدرشه.
او در عملیات مسلم ابن عقیل شهید شدش.جالبه بدونید که شاید یه سال از ازدواجش نگذشته بود. برادر این شهید که در پرده دوم بیشتر باهاش آشنا میشید کمتر از ۱۵ سالش بود...او هم در همین عملیات و در همین روز شهید شد.
پرده دوم(شهید الف.ب-پسر عموی عزیزم):برادر شهید ب. ب
دانش اموزی بسیجی بود.دوچرخه سواری رو دوست داشت. شبها که دیر وقت از جلسه بسیج میاومد پدرش دعواش میکرد.گاهی برای اینکه دعواش نکنن یواشکی از دیوار میپرید تا کسی بیدار نشه.باباش میفهمید و بازم دعواش میکرد.تاریخ تولدش رو عوض میکنه تا بتونه یه کمی سنش رو بیشتر کنه و جواز رفتن به عملیات جبهه رو بدست بیاره.در واقع کمتر از ۱۵ سالش بوده.برادر شهید ب.ب هستش.
در کف پوتینش روزنامه میگذاره تا کمی قد بلندتر دیده بشه.داداشش که اونم تو عملیات بوده ازش قول میگیره که به عنوان سقای رزمندگان باشه...اونم قبول میکنه. در شروع عملیات میبینه که به جای کلمن یه اسلحه کلاشینکف دستشه.یه چک ابدار در گوشش میخوابونه که چرا زدی زیر قولت.اسلحه رو میگیره و ازش میخواد که بره در جرگه دسته های پشتیبانی کننده ها قرار بگیره...اما اوون روز عصر وقتی که غروب میشه و خورشید خون خودشو به دشت میپاشه هر کدوم از برادرا در گوشه ای از میدوون کارزار آرووم و دور از هم خوابیده بودن و به خواب ابدی فرو رفته بودن.
همونطور که گفتم یه تابلو از شهدای فامیل کشیدم که همگی در کنار هم اند.اوون روزا منکه نمیدونستم این پسر عموم که در واقع پسر ته طغاری عمو بزرگه بود و خیلی هم خوش قیافه و متین و نورانی به جمع شهدا خواهد پیوست...هر وقت تابلو منو میدید میگفت که پسر عمو جونم نمیشه توی تابلوت یه جای خالی هم بگذاری؟...منم میخندیدم و میگفتم که برای چی؟...میگفت که لازم میشه دیگه.
در عملیات کربلای ۵ به جمع شهدا پیوست ومن به سختی تونستم یه جای خالی برای اخرین شهید جمع خانواده در میون بومم پیدا کنم در حالی که به راحتی از تمومی هستیش گذشت تا خودشو در معبود فنا کنه و بقای جاودانی بیابه.
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
و آنگه بیا با عاشقان هم خانه شـو هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها
و آنگه شراب عشــق را پیمانه شو پیمانــه شـو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستــان میروی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایـدت دردانــه شو دردانه شــو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانــه شو
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشــه بگذر چون قضـا پیشانـه شو پیشانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آينه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانــه شـو
نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت
8:36 توسط لیلی یا مجنون|
خوب روز از نو روزی از نو . ماه مبارک رمضون امسال هم گذشت و تاثیرات سازنده اش رو با تفاوتهایی متناسب با آدمهای مخاطبش داشت.
من و فتی به جز چند روزی که مسافرت بودیم-همه ایام رو روزه داشتیم. روزهای داغ و طولانی بود. بعضی اوقات از بیحالی در بعد از ظهرها خوابم میبرد.
مینو داره میره پیش دبستونی.خیلی ذوق کرده. عاشق رنگ صورتیه. دیروز منو کشون کشون برد تا یه کتونی صورتی رنگ انتخاب کنه.این روزا حوصله خوبی ندارم.دلم از دست چند نفر به شدت دلگیره.چندین سال کمکشون میکردم. از پارسال متوجه شدم که پشت سرم چیزهای نامربوط گفتن.راستش اهمیت ندادم.پیش خودم میگفتم بگذار هر چی دلشون میخوان بگن.من که با یه نیت دیگه و برای خدا کمکشون کردم و میکنم.اما داستان رو کش دادن و توسعه تا جایی که رو در رو شدیم.الان هم نگرانم که در اینده در مورد این طور افراد چگونه برخورد خواهم کرد...به شدت ازشون کینه به دل گرفتم.طوری که حس میکنم تا سالیان سال فراموش نخواهم کرد.من که بدی دیگران در مورد خودم رو به سرعت فراموش میکنم متعجبم که چرا در مورد اینا نمیتونم این کارو بکنم.
چند شب پیش یه خواب پر حادثه دیدم...داشتیم به قله یه کوه برفی با صخره ها و پرتگاههای خیلی ناجور صعود میکردیم که خیلی سر و لیز بود و من لباسهای معمولی داشتم. شاهد پرت شدن تکه های یخ و سنگ بودم.همراهانم رو نمیشناختم...اما با همون راحتی و ارامش همیشگی بالا میرفتم...دیگه خیلی بد جوری بود و شرایط خوبی نداشتیم که به موقع از خواب بیدار شدم و دیگه از ترسم ادامه ندادم.یعنی دیگه نخوابیدم.
امروز صبح بازم مثل همیشه که اول مهر خیابونا شلوغ میشه به سختی خیابونا رو طی کردم تا به محل کارم برسم.خدا کنه از فردا یه کمی عادی تر بشه.
صبحی فتی مینو رو برد برسونه.دلم میخواست که تو اوون دوران که شعر زیبای میریم به مدرسه رو میخوندیم قرار داشتم. افسوس که تکرار ناپذیره و امکانش نیست.بهترین ایام عمرم بود.
پاییز که میاد یه حس خاص پیدا میکنم...وقتی خش خش برگای قهوه ای و زرد رو زیر پاهام میشنوم با خودم میگم که مرگ همینطوریه.برگهایی که یه روزی غنچه بودن...سبز شدن...بزرگ شدن و هم اغوش میوه ها و عطرهای دلفریب...بعد از عمر کوتاهی به پژمردگی رفتن و بعد رنگ قهوه ای به خودشون گرفتن و بی رمق به زیر پا افتادن.اندوه انچنان در دلم انباشته میشه که نگو وبا خودم میگم ایا تا بهار بعد زنده خواهم بود و باز هم شاهد افرینش و تولد مجدد این برگها هستم؟...شاید...شاید...و بی تفاوت از گوشه ای رد میشم.نگران حال خودمم. نه از این جهت که عمر طولانی خواسته باشم.بلکه از این نظر که به رشد لازم نرسیده باشم و برم.
پی نوشت مجنونی۱:سلام به تو (س.ب)که میای و اپ هام رو میخونی و نظری نمیدی.میدونم سخت نگران کسی هستی که ترکتون کرده و رفته. از اینکه هیچوقت تو و اطرافیانتو درک نکرد دلخوری. میدونم که داری تلاش میکنی که ارامش به خونواده عزیزت برگرده.اندیشه ات رو قبول دارم و مطمئنم در ایجاد ارامش برای پدر و مادرت موفق خواهی بود. منو در کنار خودت بدون و اگه کمکی خواستی بدون واسته و رودروایسی بهم بگو.باشه؟...متشکرم
پی نوشت مجنونی۲:
فتی جان یاد یه خاطره پاییزی با تو از دوران نوجوانی افتادم. یادته که برای دوره دبیرستان از چه لباسهایی استفاده میکردم.لباس نظامی بود که تو هم دوست داشتی منو با اوون یونیفرم ببینی.
اوون روز پاییزی نمیدونم چت شده بود که موهاتو افشون کرده بودی و با حالت اخمو و دلگیر در حالی که موهات موج انداخته بود و چهره ماهتو ازم میپوشوند قدم برمیداشتی.دلم میخواست برای یه لحظه هم که شده وایسی و بهم بگی که چی شده و برای چی ناراحتی و تو اهل حرف زدن نبودی.میدونستم که ناراحتی خودتو بهم نخواهی گفت و فایده ای نداره که اسرار کنم. عصری من بودم و تو که تو کوچه باغی با اوون سکوت وهم انگیزش راه میرفتیم.پرنده های مهاجر با صف بندی خاصی تو اسمون پیداشون شد و لحظات طولانی به پرواز اوونا نگاه کردیم.با چادر چقدر زیبا و دلنشین میشدی .تو محو تماشای درختان و پرنده ها بودی و من نگاه دزدانه ای به تو داشتم...یه مرتبه تو هم نگاهتو به من دوختی...با همون اخم...اما کم کم لبخندی زدی و بعد نگاهمون بهم گره خورد و با هم خندیدیم.انگشتان دستمون مثل شاخه های درخت در هم تنید و گره خورد و من دوست داشتم که هرگز این گره باز نشه...اما...
سنگ خارا
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم مو به مو دارم سخن ها نکته ها از انجمن ها بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم مو به مو دارم سخن ها نکته ها از انجمن ها بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان با عشق خود تنها شود تنها بسوزد با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم مو به مو دارم سخن ها نکته ها از انجمن ها بشنو ای سنگ بیابان بشنوید ای باد و باران با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون
ترانه سرا استاد رحیم معینی کرمانشاهی
و آهنگ استاد علی تجویدی
فال این هفته ای که در پیشه:
نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت
10:50 توسط لیلی یا مجنون|
مسلمانان روزه دار كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى بیهوده ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مىطلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.
اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در يكى از اعياد فطر خطبهاى خواندهاند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم دادهاند:
اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مىگيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مايوس و نااميد مىگردند و اين شباهتى زياد به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن در جايگاه نماز به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشتبه سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشتبرين، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزهدار داده مىشود اين است كه فرشتهاى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مىدهد و مىگويد:
هان!بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشتهتان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.
عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمىبرند.
از سخنان معصومين(ع) چنين مستفاد مىشود كه روز عيد فطر، روز گرفتن مزد است. و لذا در اين روز مستحب است كه انسان بسيار دعا كند و به ياد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خير دنيا و آخرت را بطلبد.
و در قنوت نماز عيد مىخوانيم:
... اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سئلك عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون
بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مىخواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مىطلبم آنچه بندگان شايستهات از تو خواستند و به تو پناه مىبرم از آنچه بندگان خالصتبه تو پناه بردند.
پی نوشت مجنونی ۱:
به فتی گفتم که برای نماز عید فطر بیدارم کنه و بریم برای دانشگاه تهران. ممنونشم.به موقع بیدارم کرد. یادش بخیر پارسال مصلا بودیم و فضا بازتر بود. بیشتر میشد قیامت و حالتهای منبعثانه مردم رو درک کرد.تنم میلرزید و میگفتم وای خدا اگه الان قیامت بود با چه رویی میخواستم با جبروتت مواجه بشم. دم در ورودی دانشگاه از فتی جدا شدم و پیوستم به یه اقا سید نورانی...گفتم اگه قیامته بگذار شبیه سازیم کاملتر بشه و شفاعتی از در عبور کنم...
اومدیم و رفتیم دیدار پدر زن و مادر زن عزیزم. مینو چه قشغرقی برپا کرده بود. به احوالات و حرکات ما نگاه میکرد و اونا یه چیزایی رو تقلید میکرد.موقع صبحونه خنده ام گرفته بود.اخه یه ماهی میشد که ازش خداحافظی کرده بودم...بعد از ظهر برای دیدن داداشی و خونواده دایی رفتیم.
دلم میخواد که به همه دوستان وبی این عید بزرگ رو تبریک عرض کنم و ارزوی خیر و سلامتی از درگاه باری تعالی براشان داشته باشم.
پی نوشت مجنونی ۲:
این روزا مشغول خوندن رمان دا هستم.به نظرم که خانم سیده زهرا حسینی رو خدا حفظ کرده تا مسایل ناگفته ای رو به نثل امروزی بگه. تو رو خدا اگه این رمان رو قبل از من خوندید بهم بگید که چه نظری دارید.
نقل از وبلاگ بی بی جان گوهر:
با بی رغبتی خواندن کتاب را شروع کردم چون کتاب دیگری دم دست نبود، در ضمن تعریف شخصیتهایی مثل رخشان بنی اعتماد، تهمینه میلانی و... از کتاب، به خواندن وسوسه ام کرد.
دا ، خاطرات سیده زهرا حسینی از جنگ تحمیلی و اوضاع خرمشهر در روزهای آغازین جنگ است. دختری هفده ساله که با شروع جنگ در روز اول مهر سال پنجاه و نه زندگیش دگرگون می شود. روایتی باورپذیر، با فضاسازیی بی نظیر، به گونه ای که خواننده خودش را خیابانهای خرمشهر می بیند و البته حافظه فوق العاده خانم حسینی.
آن چیزی که احترام و تحسین خواننده را بر می انگیزد این است که راوی داستان کارهایی را انجام می دهد که دیگران از انجامش سر باز می زنند و شاید آن کارها را کوچک و خوارمی شمرند. او برای کمک و خدمت قبرستان را انتخاب می کند. غسل و کفن و دفن شهدای جنگ. روز اول دچار ضعف و غش می شود اما...
توصیف جنازه ها، زنها، بچه ها، جنینهایی که صورتشان مچاله شده. سگهایی که شبهاقصد حمله به شهدا را دارند و نیروهای کم و اندک قبرستان. و روزهای بعد جمع آوری شهدا از سطح شهر، جمع کردن مغز پیرمرد نگهبانی که صورتش متلاشی شده.و بیان درد انسانهایی که مانده اند و همه هستیشان را از دست رفته می بینند. اوج مصیبت شهادت پدر است. و بیان درد یک انسان داغدیده که بعد از سی سال هنوز داغش تازه است.
آنچه کتاب را بی همتا می کند بیان گوشه هایی از جنگ از زوایه ایست که تا به حال به آن پرداخته نشده است. در مجموع کتاب را به شدت ضد جنگ دیدم. کتابی که اوج فجایع جنگ و در ضمن گوشه ای از تاریخ مملکتمان را بیان می کند.
در زیر عکسی از خانم سیده اعظم حسینی(نویسنده) در سمت راست تصویر و خانم سیده زهرا حسینی(راوی)در سمت چپ تصویر امده.
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت
10:47 توسط لیلی یا مجنون|
همیشه توی ذهنم طول زندگی و عمرم رو به یه تپه تشبیه میکردم که اولش باید از این تپه بالا رفت و بالا رفت تا به قله اوون رسید و هر چه بالاتر میری شیبش تندتر میشه....تا اینکه به قله میرسی و بعدش سرازیر شدن و پایین اومدن داره.
من الان احساس میکنم که به قله نزدیک شدم و یا گاهی تصور میکنم که رو قله ام.البته وقتی رو قله قرار میگیری باید به تموم اهدافت رسیده باشی و اسوده خاطر بشی...من هنوز این احساسو ندارم.باید به این اطمینان قلبی برسم که به اوون چیزایی که میخواستم برسم رسیدم...اما هنوز این یقین رو ندارم.
خدایا توی این ماه مبارک رمضونی منو کمک کن که به اوون مرحله ای از رشد که مد نظرمه برسم و ارامش کاملی نصیبم کن که در اوون ارامش مطمئن بشم که ازم راضی هستی و به کسی از همه نظر بدهکار نیستم.اوون وقت این امادگی رو پیدا میکنم که فارغ البال پرواز کنم تا بر دوست.
این تپه ها به شکلها و اندازه های مختلفی هستن و بسته به وسعت وجودی هر نفر نمود پیدا میکنن.
راستی تو هم وجود این تپه رو در سیر زندگیت حس کردی؟اگه بله کجای اوون هستی؟
پی نوشت مجنونی ۱:سلام لیلی.سال گذشته در این ماه حال و احوال خاصی داشتیم و به همراه هم مطالب وبلاگمون رو مینوشتیم. امیدوارم به ارامشی که میخواستی رسیده باشی.امیدوارم که از من زنجیده خاطر نشده باشی.رفتارت برام قابل پیش بینی نبود و هرگز متوجه این علت نشدم که چرا اومدی و چرا رفتی اما واقعا از صمیم قلب میخوام و دعا میکنم که به انچه که خودت و خدا برات مصلحت میدونست رسیده باشی.خیلی چیزای خوب ازت یاد گرفتم.نمیدونم که اصلا در این مدت به وبلاگی که با هم ساختیم سری زدی یا نه.این وبلاگ در درجه اول متعلق به تو هستش و اگه تاثیر هر چند اندک مثبت و خوبی رو هر کس گذاشت و در نزد پروردگار اجری داشت متعلق به توه و حاضرم تحویلت بدم هر لحظه که خواستی. اگه اومدی و سر زدی بدون که برات همواره دعای خیر دارم.حلالم کن.
پی نوشت مجنونی ۲:دیشب به فتانه میگفتم که تو ماه مبارک آدم بیشتر پی میبره که چه موجود ضعیف و نیازمندی هستش.اوون وقت چه تکبر و غروری برش میداره و اونطوری به دیگران فخر میفروشه.
در این ماه بدنمون ضعف میکنه...فشارمون پایین میافته...تحلیل میریم.خوابمون به هم میخوره و بهتر متوجه میشیم که جز افریده ای ناتوان که از هیچ به این موجودیت رسیدیم و خداوند به واسطه بخشندگی خود این امکان رو بهمون داده که بتونیم ظهور پیدا کنیم و فرصت زندگی داشته باشیم-چیز دیگه ای نمیشه ادعا کرد.
میفهمیم که شخصیت واقعی ما در روحمون هستش که میشه اونو روز به روز تقویت کرد و به رشد و تعالی همیشگی و جاویدان رسوندش.
فتانه دلش میخواد همراهیم کنه...اما متوجه میشم که نباید بیش از این مطلب رو کش بدم.موضوع رو عوض میکنم و بهش میگم که اگه امادگیشو داره یه افطاری پذیرای اطرافیانمون باشیم.
استقبال میکنه و قرار میشه که یه شب برای خانواده اوون و یه شب برای خانواده من این کارو بکنیم.البته نگرانم.از اونجا که خانمها سفره دار خونه و مدیر داخلی اوون هستن اگه بخوان میتونن اوضاع پذیرایی رو طوری مدیریت کنن که کاملا به نفع خانواده اونا تموم بشه.از این صف بندیها میترسم که پیش بیاد.البته با شناختی که از فتانه دارم بعید میدونم که در این موانع گیر بیفته.من چیزی نخواهم گفت اما واقعا به این مسایل حساسم.
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت
9:20 توسط لیلی یا مجنون|
سلام بر ماه مبارک رمضان. چه خوب آمدی...ما را مهمان خدا کردی. کاش هرگز تنهایمان نگذاری.
ماه رمضوني در پيشه و من هم واله و شيدا و دلداده اش.....دوست دارم پيشوازش برم.
تو هم مياي همراه هم باشیم؟
فتانه جان.بازم ممنونم که تونستی بهم یه زندگی شاد و بدون دغدغه رو هدیه کنی.هر وقت یاد اوون دوران میافتم که چقدر برات کم گذاشتم شرم میکنم و خجالت میکشم...کی گفته که اول صبحی بعد نماز عاشقانه ات بری سراغ تدارک بساط صبحونه من....منی که کسی رو نداشتم که بهم چایی تعارف کنه حالا دارم تو نعمتهای خدایی غرق میشم...خدایا اینا خواب و خیاله؟نکنه بیدار بشم و ببینم که اینا همش یه رویا ن!...نه نه خدایا باورت دارم.با تموم وجودم قبولت دارم.تلخیها رو داشتم تا مزه شیرینی ها رو بفهمم و حالا بدونم که چیا بهم هدیه کردی.سبد سبد هدیه های آسمونیتو نثارم کردی و من لایق این همه نعمتهات نبودم.یه مرتبه چند تا فرشته آسمونی رو به خونه من فرستادی....قربونت برم.
چقدر برای آرامش خونه تلاش میکنی.اینا رو میفهمم.اما میخوام که منم برای زندگیمون تلاش کنم و خودم رو نثارتون کنم.نمیدونم که چرا از خواسته های خودت حرفی نمیزنی . هر تلاشی میکنم که بفهمم چی خوشحالت میکنه نمیفهمم...بهم نمیگی.چرا اینهمه کم توقع شدی...مگه روزگار چه به سرت اورده...نه نمیخوام اینهمه قانع باشی.
چرا تصور میکنی که ممکنه از حضور مینو در کنارمون دلخور بشم؟ مگه منو نشناختی...خودت هم میبینی که مثل یه فرشته اسمونی میبینمش و براش غش میکنم.تو رو خدا دیگه نگذار که خونه مامانت اینا بمونه...خواهش میکنم.
پی نوشت مجنونی۱:سحر امروز(۳۰مرداد)برای نیت روزه و مناجات سر ساعت ۳و۴۵دقیقه بیدار شدم. مینو ازم قول گرفته بود که برای سحری بیدارش کنم. بیدارش کردم اما بازم گرفت و خوابید....سر میز بودم که دیدم اومد و پیشم نشست.متعجب شدم وقتی خواست که براش سحری بکشم...بعدشم وضو گرفت که باهام نماز بخونه.چادر نمازشو چه قشنگ مرتب میندازه سرش.یه وقار خاصی داره که از فتانه به ارث برده.شاید برای فتی عادی باشه ولی حرکات مینو تماما برای من جذابه.دلم میخواد که هر روز بتونم یه جزئ از قران رو با تعمق معنی بخونم...یعنی شدنیه با اینهمه کارایی که دارم؟...شاید.
پینوشت مجنونی ۲:امروز بهم سفارش کرده که با زولبیا بامیه برم خونه....اگه خواستین شما هم همینکارو بکنید.البته فعلا اول ماه مبارکه و روغنهای سوخته تو کار نیست...میدونم خرما خیلی بهتر از زولبیا و بامیه است اما نمیشه از خیر شیرینی های سنتی هم گذشت.
فتی قول داده که افطار از اوون آش کشک و رشته های معروفش رو درست کنه.پیاز داغ و سیر هم با نعنا و روغن جزغاله کنه و روش بریزه.یه همسایه داریم که میدونم که شعله زردش همیشه تو افطاریها براهه و به ما هم یه کاسه میرسه.حلیم خوبی هم سر کوچه مون داره...شام چی بخورم...قیمه های جا افتاده فتی حرف نداره...
تو رو خدا نخندید دیگه.شوخی کردم .من که اینهمه رو نمیتونم بخورم.از حرص و گشنگیم اینا رو گفتم.یه کمی پنیر تازه تبریز با یه بشقاب سبزی تازه چیده شده از باغچه حیاط بهتر از همه اوناست...باور کن.
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت
15:18 توسط لیلی یا مجنون|
دیشب اختصاص داشت به جشن تولد دختر خوشگلم مینو. از چند روز پیش پی گیر بود که مراسم خوبی بشه. ماشااله چه سر و زبونی هم داره.اصلا باورت نمیشه که بچه ها تو این سن و سال اینهمه خوببتونن تشخیص بدن و خیلی سریع رشد کنن.
کیک تولدش به رنگ صورتی بود که ازش خوشش میاد...بادکنک های رنگارنگ و عروسکهایی که خیلی زیاد بودن و از قبل داردشون رو براش به عنوان مهمون چیدم و تزیین کردم.دلش میخواست دوستانشو هم دعوت کنه که نمیدونم که چرا دعوت نکردن.میوه و وسایل پذیرایی برای تعدادی محدود تهیه شد.در طی مراسم سعی کردم که عکسهای شادی رو تهیه کنم و فیلم برداری مختصری هم شد. از اینکه خوشحال بود خیلی خوشحال شدم.سر هدیه گوشواره کمی اذیت شدش.گوشواره برای نصب خوب طراحی نشده بود و وقت نصب کمی مینو ناراحت شدش...بیچاره اورنده هدیه حالش گرفته شد.منم که داشتم گوشواره رو تو گوش مینو مینداختم با تموم دقتی که به خرج دادم اما به هر حال حال منم گرفته شدش.
کمی کیک خوردیم و بعد از فوت کردن شمع تولد مینو ازم خواست که باهاش برم و کارتونی رو که بهش هدیه داده بودنو تماشا کنیم....منم رفتم.
ماه رمضونی در پیشه و خدا خدا میکنم که این ماه رو بتونم به خوبی درک کنم و فرایضش رو انجام بدم. از سن قبل از ۱۵ سالگی میشه گفت همه روزهای ماه رمضونی رو روزه گرفتم.اینو برای ریای مخلصانه ام گفتم.نمیدونم که چند تای دیگه از این فرصتها نصیبم میشه.خیلی دوسش دارم.معنویت خاصی رو میشه تجربه کرد و جسم رو سبک نمود تا بیچاره روح بتونه یه کمی بپره و شایدم پروازی داشته باشه.
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت
10:35 توسط لیلی یا مجنون|
چرا میخندی؟ آهان فهمیدم...به خاطر عنوانیه که برای مطلبم گذاشتم. خوب حق داری. آخه واسه خودم هم جالب بود...منتظرم باشی تا سر فرصت برات تعریف کنم.
راستی برای یه چیزی نگرانم.....فتانه خیلی به مانا دل میسوزونه و رهاش نمیکنه. بعدا میگم که چی شده.
گفته بودم که قدیما همسایه دیوار به دیوار خانواده فتی جان بودیم. ملوک خانم مادر فتی مادرم رو خیلی دوست میداشت...وقتی از محل ما رفتن تا سالیانی ندیدیمشون و ازمون دلخور بودن. تا اینکه سر قضیه مریضی مادرم اومدن و بهمون سر زدنوووو....اما دیگه مادر تو کما بود.
دیشب که برای پا گشایی رفتیم-ملوک خانم رو میدیدم که علاوه بر شادی که رو چهره داشت-گاهی بغض میکرد و صورت مهربونشو ازم پنهون میکرد.
جاتون خالی.غذاهای ترکی گذاشته بودن.از کوفته تبریزی بگیر بیا تا بوقلمون سرخ شده و قیمه بادمجون و شیشلیک و ...با مخلفاتش.چه تزییناتی کرده بودن.میگفتم که ای کاش سیرمونی نداشتم و تا صبح از هر کدوم یه قطعه میخوردم و مزمزه میکردم...پررویی کردم و گفتم ملوک خانم(خاله جون بهش میگفتم)فقط تو رو خدا هولم نکنید ها...من ارووم ارووم غذا میخورم و ممکنه تا صبح طول بکشه.خندید و گفت باشه پسرم ما هم همراهیت میکنیم.فتی زیر چشمی غیضی کرد و گفت هیچی نشده ببین میتونی کاری کنی که مامان اینا فکر کنن که من تو خونه دارم بهت گشنگی میدم.گفتم نه بابا...میخوام دست پخت مادر زن جونم رو حسابی بچشم.بهم حق بدین دیگه.بابای فتی هم اومد کمکم و گفت پسرم درست میگی.راستش منم چند سالیه که طعم این غذاها رو نچشیده بودم.امشب به هوای تو منم منتفع میشم و باهات همراهی میکنم.
با رابطه ای که بین مانا و فتی پیدا شد (این اواخر)خیلی با هم ایاق شدن.اما میدونم که نباید این دوستی ادامه پیدا کنه.راستش به علت از خودگذشتگی که مانا داشت فتی میخواد یه طوری جبران کنه.مخصوصا از دوندگیها و پذیراییهایی که مانا در مهمونیمون از خودش مایه گذاشت. بگذار بهتون بگم که برای پا تختیمون هم هدایای ارزشمندی اورد که واقعا شرمنده مون کرد و حالا هم فتی رو متقاعد کرده که یه شب تو این هفته شام بریم خونشون و ...گاهی هم مانا میاد و مینو رو برای هواخوری و گردش با خودش میبره.موندم چطوری به فتی بگم که رابطه ات رو با مانا کم کن و به صفر برسون.
زن داداشم بی اطلاع از اینکه یه زمانی مادر اینا فتی رو برا داداش خواستگاری کردن-برای پاگشا شام رو برای یه شب توی این هفته درخواست کردن.این روزا عرض و طول زندگیمو دارم میبینم و تو پیاده روهاش حرکت میکنم.بخیر بگذره.
شاید باور نکنین که این چند ماهه بعد از عید به اندازه هر یه ماهی حدودا یک سال مو سفید کردم...یعنی از فکر و خیال بود یا از فشارهایی که به دوشم اومد؟واقعا کارهای فیزیکی اینقدر ادم رو خسته نمیکنه که فکر و خیالات.....پناهنده صبر و نماز شده بودم و الا الانه دق کرده بودم. البته میدونید که توصیه خداوند اینه که در سختیها برای اینکه بتونیم تحمل کنیم از این دو راهکار استفاده کنیم.رو واژه صبر تحقیق کردم.خیلی بار معنوی و مفاهیم ارزشمندی درش هست که اگه خواستین میتونم در اختیارتون بگذارم. در مجموع باید بگم که این برداشت رو ازش نباید داشت که انسان یه گوشه ای بنشینه تا مشکلاتش حل بشه و بلکه به همراه تلاشی منطقی که برای رفع مسایلش میکنه قدرت تحمل و زمان انتظارش رو بالا میبره و نتیجه رو به خود خدا واگذار میکنه.اونم بد ادمو نمیخواد و از دریچه هایی که اصلا فکرشم نمیکنی و به خیالت هم نبود بهت کمک میکنه اساسی ها.
نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت
15:9 توسط لیلی یا مجنون|
میبینی چی شد؟مجبور شدم یه پست دیگه ایجاد کنم...خوب از دست فتی بازم باید میکشیدم و پایانی نداشت.دل دیگه تو دلم نمونده بود.نمیدونستم که چطوری نفس میکشم.چیکار باید میکردم.حیروون مونده بودم.اخه حسابشو بکنین منی که تازه مادرم رو از دست دادم و حالا دچار این دو راهی عجیب و متفاوت شده بودم.
اما احساس میکردم که فتی دنبال جواب توی همین نشستمونه. با دلخوری تموم اخمی کرد و گفت:....بسه دیگه. تمومش کن. این چه وضعیه که پیش اوردی و داری هر سه تامون رو توی وضع بحرانی میبری!!!!!امروز از هر دو شما تمنا میکنم که اگه تصور این بود که من مانع این وصلتم این شبهه رو از دلتون دور کنم....به همه مقدساتی که در وجودمه از صمیم قلب میخوام که خوشبختی شما دو تا رو ببینم ...دلم میخواد رخت عروسی مانا با تو رو خودم تدارک ببینم. این فرصت رو بهم بدین....خواسته قلبیمه.....باور کنین.
مونده بودم که با این حرفای فتی چه کنم. یعنی واقعا این حرفا از دلش برخاسته بود یا اینکه داشت خواست های خودشو زیر پا میگذاشت.به نظرم میرسید که تو ی بلندای قله ایثاره و داره خودشو فدا میکنه.یه نفس عمیق کشیدم و تا انتهای وجودش رو خواستم که ببینم.منی که همیشه نگاه های کوتاهی به او داشتم اینبار دیگه نمیتونستم چشم از چهره رنج کشیده و دوست داشتنیش بردارم.
با تمام وجودم نالیدم که فتی جان این خودتی؟همونی که مثل شمع و گل بودیم...مثل پروانه و بلبل بودیم...باورم نمیومد که اینقدر فاصله پیدا کرده باشیم.
شنیده بودم که گاهی عاشق به مراحلی از عشق پاک دست پیدا میکنه که خودشو برای معشوق فنا میکنه.مثل همون پروانه ای که خودشو به شعله شمع نزدیک میکنه و بالهایی که تا حالا با اونا پرواز میکرده در معرض سوخت و دود شدن قرار میده و دیگه زمین گیر میشه و بقیه عمر کوتاهش رو در گوشه ای با ناله های جان سوزش به سر میبره.اما گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست....صبح نزدیکست و در فکر شب تار خود است.!!!
چهره مانا اوون شب لحظه به لحظه دیدنی تر میشد. هرگز اونو با این قیافه ها و حالتها ندیده بودم. به نظر میرسید که خیلی حرفا برا گفتن داره اما نمیتونه چیزی بگه.صدها و هزاران جمله تو صف گلوش گیر کرده بودن و ازدحامی از مطالب مختلف نگفته رو میخواست فوران بده اما از اتش فشانی که نتونه اوونو مهار کنه میترسید.
من نمیدونستم که چه مدتیه که با فتی اشنایی نزدیک و صمیمی پیدا کرده اما داشت رعایت حال هر دوی ما رو میکرد.
بالاخره مانا رو به فتی کرد و گفت:دوست عزیز من...متشکرم از اینهمه گذشت و فداکاری...اما من باید بگم که درسته که مدتهای طولانیه که عاشقم اما واقعیت اینه که نمیدونستم که ممکنه به یه عشق مشترک منجر بشه...واقعیتش از گذشته شما خیلی خبر نداشتم و الا تا این اندازه به خودم اجازه نمیدادم که توی زندگیتون وارد بشم.حالا هم اصلا به خودم اجازه ادامه این عشق رو نمیدم و میدونم که میتونم از عهده این دل بی صاحب در بیام...اصلا دلم نمیخواد که دیگه این وضعیت ادامه پیدا کنه و من خواهش دارم که فقط به عنوان یه دوست و خواهر در کنارتون باشم و ...دیگه نتونست ادامه بده و بغض گلوش گیر داد و بقیه جملاتش رو خورد.نگاه براق و اشک الودش رو به سمت تابلویی دوخته شد که قبلا از چهره فتی کشیده بودم و دیگه حرکتی نکرد ...
خدایا...بازم این من بودم و یه دنیا بار تو کوله بار زندگیم.شب داشت به انتهای معمول خودش میرسید و هنوز نتونسته بودیم تصمیمی بگیرم که فارغ البالمون کنه و ارامشی بده که قرار پیدا کنیم.
باز هم سکوت به فضای سنگین خونه رخنه کرد و به سختی نفس میکشیدیم.
دلم میخواست که دیگه فتی رو انتخاب کنم و با صدای بلند اعلام کنم اما اوون وقت چه به سر مانا میومد؟
فکرشم نمیکردم با این لباس اینهمه عوض بشی. وای که لباس عروسی چقدر بهت میاد.دستش درد نکنه که برات از خواهری کم نگذاشت. مبهوت چهره ملکوتی ورویاییتم. کی فکرشو میکردیم مال هم بشیم.من مال تو و تو مال من.کم کم حضور مهمونا رو تو جشن عروسیمون حس میکنم.
وای خدا...دختر نانازت هم تو لباس فرشته ها منو به عرش میبره.
مانا جان...مانای عزیز....اینطوری نخند...تو مثل خورشید به غروب میخندی....بخند به حال من که خوب میخندی.تو با من و فتانه چه کردی؟!!!!
نگاه فتانه مرتب به ماناست.....بهم میگه:این مانا جون چشه؟نگروون این همه خنده ها و دوندگیهاشم.
عجب نیمه شعبانی شد خدای من......چقدر دوست داشتم که شما هم اینجا بودین....اما نمیدونم که چرا نشد....مادر جونم...پدرم....چقدر دلتنگتونم....چقدر دوست داشتم که زنده بودید و برام پدری و مادری میکردید.....اما حضور ارواح لطیفتون برام محسوس بود.الهی قربونتونم.طفلکی داداش.....چقدر تلاش میکرد تا جاتونو پر کنه.کاشکی تونسته بودم دوستان وبی ام رو برای عروسیم دعوت کنم.....جاشون خالیه.
متن کارت دعوتم:(با کمک یادداشتهای یه دختر....):
فرشته مهر لبخند زد و گفت:
وقتی زمین ۱۳۸۸بار به دور خورشید بچرخه
و ستاره های آسمون پنجمین ماه سال رو آذین ببندن
نیمه شعبونش نوبت عاشقیه
در اون روز دو ستاره روشن اقبال به هم پیوند میخورن
جشن بزرگی بر پا میشه که تو هم بیای مجلسشون نوربارون میشه
مجنون........................................لیلی
پی نوشت مجنونی۱:سلام به دوستان گلم.راستش چند روزیه که سر کار نرفتم و تو خونه ام.الان اومدم به محل کارم سرکشی کنم که گفتم عرض ادبی کرده باشم.از بس این چند روزو خوردم و خوابیدم حسابی سنگین شدم.فتی پدرمو در اورده و یه کدبانوی کامله.صبحها شیر و عسل برقراره و تخم مرغ عسلی....
پي نوشت مجنوني۲:اي بابا من چي بدونم پا تختي و پا گشا چيه!!!تو رو خدا اذيتم نكنين....خوب باشه دلخور نشو بگو كي و چكاري بايد بكنم.....
رفتم جلو دراور كه ببينم تو ايينه به چه ريخت و قيافه اي در اومدم....چشمام افتاد به گوشواره هاي فتانه.ميدونيد كه چه حالي بهم دست داد؟ قبلا كه گفته بودم كه گوشواره هاي فتانه رو كي خريده بود....بله مادر عزيزم.چه حالي بهم دست داد.عصري بايد بريم خونه باباي فتانه پاگشا.خدايا هواي حالمو داشته باش. مرتب ياد يه چيزايي ميافتم كه داره دگرگونم ميكنه.
نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت
8:10 توسط لیلی یا مجنون|
نادِ عَلیً مَظهَرَ العَجایِب، تَجِدهُ عوناً لَکَ فی النَّواعِب،
لی اِلیَ اللهِ حاجَتی وَ عَلَیهِ مُعَوَلی، کُلَّما اَمَرتَهُ وَ رَمَیتُ مَنقَضی،
فی ظِلِ الله وَ یُظلِلِ الله، لی اَدعوکَ کُلَ هَمِّ وَ غَمِّ سَیَینجَلی به عَظمَتِک
یا الله، به نُبوَتِک یا مُحَمَّد... به وِلایَتِکَ یا عَلی. یا علیُّ یا علی
ادرکنی به حَقِّ لُطفِک الخَفی...
علی جان تولدت مبارک.نه قبل از تو چون تو موحدی چشم به جهان گشود و نه پدری مثل تو شد با تربیت اسوه گان عالم از فرزندانت.همسری متعالی بودی برای بزرگ بانوی جهان بشریت.
حیات مطهرت برقراره و هدایتگر و مشهود.ما را دریاب.
خوب روز مرد و مردونگی-جوونمردی-عیاری-فتوت و غیرت و حیا-شجاعت-پاکی-بخشندگی و دلدادگی....یه بار دیگه از راه رسید. یعنی روز پدر.پدر جان.سالیان طولانیه که قبل مادر به خدا پیوستی و فقط گاها به خوابم امدی.حتی رفتنت روز شهادت مولا علی(ع)بود که همواره اسوه ات بود.برات دلتنگی میکنم و روزت رو تبریک میگم.
همینجا وظیفه خودم میدونم که روز ولادت مرد کامل -امام علی (ع) -روز پدر رو به مردان-اقایان-پدر یا همسر محترم همه عزیزان مهربون وبلاگی:
بابابزرگ عزیزم-اهورای صمیمی ام-رویای ارامشگرام-پرنیای مشوقم-لیلای دلنوازم-لیلی بارانی ام-مه سیمای نقره ای-مینیاتور نقاشی ام-سایر گلهای باغ پر طراوت زندگی مجازی ام که به من امید به زندگی دادند(یعنی:زینب-نگار-حمید-حسین-محمود-سیلویا-...........) صمیمانه تبریک عرض کنم..
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت
20:12 توسط لیلی یا مجنون|
و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و اقاموا الصلاة و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانية و يدرؤن بالحسنة السيئة اولئك لهم عقبى الدار (22)
جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب (23)
سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار (24)
و الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون في الارض اولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار (25)
الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر و فرحوا بالحياة الدنيا و ما الحياة الدنيا في الآخرة الا متاع (26)
و آنها كه بخاطر ذات (پاك) پروردگارشان شكيبايى مىكنند; و نماز را برپا مىدارند; و از آنچه به آنها روزى دادهايم، در پنهان و آشكار، انفاق مىكنند; و با حسنات، سيئات را از ميان مىبرند; پايان نيك سراى ديگر،از آن آنهاست... (22)
(همان) باغهاى جاويدان بهشتى كه وارد آن مىشوند; و همچنين پدران و همسران و فرزندان صالح آنها; و فرشتگان از هر درى بر آنان وارد مىگردند... (23)
(و به آنان مىگويند:) سلام بر شما بخاطر صبر و استقامتتان! چه نيكوست سرانجام آن سرا(ى جاويدان)! (24)
آنها كه عهد الهى را پس از محكم كردن مىشكنند، و پيوندهايى را كه خدا دستور به برقرارى آن داده قطع مىكنند، و در روى زمين فساد مىنمايند، لعنت براى آنهاست; و بدى (و مجازات) سراى آخرت! (25)
خدا روزى را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) وسيع، براى هر كس بخواهد (و مصلحت بداند،) تنگ قرارمىدهد; ولى آنها ( كافران) به زندگى دنيا، شاد (و خوشحال) شدند; در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت، متاع ناچيزى است! (26)
حالا میفهمم اینکه کوهها از قبول مسئولیت سر باز زدند یعنی چی....صبر و استقامت از سختترین کارهای ممکنه در راهه...بیایید برا هم دعا کنیم و همراه هم باشیم تا شیاطین نتونن نا امیدمون کنن.مواظب خودت باش تا امید و صبر و شکیباییتو از دست ندی.به منم کمک کن که اینطور باشم.
نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت
8:13 توسط لیلی یا مجنون|
علت رنجورى و ناتوانى روزافزون زهرا (عليهاالسلام) تنها بيمارى نبود، بلكه افكار و غم و غصههاى فراوان، مغز و اعصاب آن بانوى عزيز را فشار مىداد، گاهى كه در اطاق كوچك خويش بر پوستى آرميده و بالشى كه از علف پر شده بود به زير سر داشت، افكار گوناگون بر آن حضرت هجوم مىآورد: آه چگونه به وصيتهاى پدرم اعتنا نكردند و خلافت شوهرم را غصب نمودند؟ آثار شوم و خطرناك غصب خلافت تا قيامت باقى خواهد ماند. خلافتى كه بوسيلهى زور و حيلهبازى بر ملت تحميل شد، عاقبت خوبى ندارد. علت پيشرفت و ترقى اسلام و عظمت مسلمين، اتحاد و يگانگى جهان مسلمين بود، آه چه نيروى بزرگى را از دست دادند! اختلافات را در داخل خودشان كشاندند، نيروى واحد و مقتدر اسلام را به نيروهاى پراكنده تبديل نمودند. جهان اسلام را در مسير ناتوانى و ضعف و پراكندگى و ذلت انداختند. آه آيا من همان فاطمه و عزيز كرده پيغمبرم كه در بستر بيمارى افتادهام و در اثر ضربات همين امت از درد مىنالم و مرگ را بالعيان مشاهده مىكنم؟! پس آن همه سفارشهاى پيغمبر چه شد؟ خدايا على (عليهالسلام) را چكنم كه با وجود آن همه شجاعت و قدرتى كه در او سراغ دارم در وضعى گرفتار شده كه ناچار است براى حفظ مصالح اسلام دست بر روى دست بگذارد و در قبال غصب حق مشروعش سكوت اختيار كند؟ آه مرگ من نزديك شده و در روزگار جوانى از دنيا مىروم و از غم و غصه نجات مىيابم، اما كودكان يتيم را چه كنم؟ حسن و حسين و زينب و امكلثومم يتيم و بى سرپرست مىشوند. آه، چه مصيباتى بر سر عزيزانم وارد خواهد آمد، من بارها از پدرم مىشنيدم كه مىفرمود: حسنت را مسموم مىكنند و حسينت را با شمشير به قتل مىرسانند. هم اكنون آثار و علائمش را مى بينم. گاهى حسين كوچك را مىگرفت و زير گلويش را مىبوسيد و براى مصيباتش اشك مىريخت. گاهى حسن را به سينه مىچسبانيد و بر لبهاى معصومش بوسه مىزد. گاهى گرفتاريهاى آينده و حوادث طاقتفرساى زينب و امكلثوم را به ياد مىآورد و براى آنان مىگريست. آرى امثال اين افكار ناراحت كننده بود كه زهراى عزيز را رنج مىداد و روز بروز رنجورتر و ضعيفتر مىشد. در روايت وارد شده كه فاطمه (عليهاالسلام) در هنگام وفات گريه مىكرد، على (عليهالسلام) فرمود: چرا گريه مىكنى؟ پاسخ داد: براى گرفتارىهاى آيندهى تو گريه مىكنم. فرمود: گريه نكن، به خدا سوگند اينگونه امور در نزد من مهم نيست.(1)
1ـ بحارالانوار ج 43 ص 218.
نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت
20:47 توسط لیلی یا مجنون|
برو بابا تو هم با اين حرفات.احترامت واجبه اما تو هم چيزي نگو كه بخوام از كوره در برم و ناچار بشم حرف درشتي كه در خورت نيست به زبون بيارم.دمت گرم.ميدونستم كه بلافاصله مثل در رو لنگت ميچرخي و انعطاف به خرج ميدي.شايد خواستي ببيني كه من چه عكس العملي پيدا ميكنم و حالا كه ديدي به شدت ناراحت شدم عقب نشيني كردي.روحيه ات رو اگه من نشناخته باشم پس كي شناخته؟بگذريم الان خواننده هاي پستم ميگن كه بازم خل و چل شدم و معلوم نيس با كي دارم حرف ميزنم.
خوب بهتر بگم كه من(مجنون) دارم با اقاي مهندس بهرامي حرف ميزنم.خيلي با هم دوستيم.اصلا به كمك اوون بود كه اين وبو زديم و الا كارم بالا نميگرفت و الان بيكار بودم.اوون بهم گفت اگه واقعا مجنون معاصري از تكنولوژيهاي عصر استفاده كن. منم گوش كردم و ديدم بيراه نميگه.حالا هم پاشو تو يه كفش كرده كه مجنون جان تو انتخابات شركت كن و راي بده و حتي ميگه كه به كي راي بدم...راحت تو مسايل فكري و تصميم گيريهام دخالت ميكنه و مثلا راهو نشونم ميده...منم نه گذاشتم و نه برداشتم و جوابشو دادم و حقشو گذاشتم كف دستش...ميدونم بايد تو انتخابات شركت كنم اما اوون چه اشرافيتي به من داره كه بگه به كي راي بدم...شما هم بودي ناراحت و دلگير ميشدي.
یه فال با نیت تو گرفتم. میدونی چی اومدش؟:
مهندس:مجنون جان۰!!!دستت درد نکنه دوست خوبم. یه دوست مثل تو باشه که دیگه ........
بابا من کی اسم کسی رو بردم.تصورات خودتو به این شکل اب و تاب دادی و به اسم من داری به خورد دوستانت میدی.نه من اهل این حرفا نیستم که بخوام واسه کسی تبلیغ کنم ووبت رو از حالت خاصی که داره در بیارم.میبینم که هیچ تبلیغ دیگه ای هم نداری و قبول میکنم که منم از اوون بهرو برداری سیاسی نکنم.خوب از خودت بگو ببینم بالاخره تونستی واسه خودت تصمیم بگیری یا نه و مثل من اواره ای هنوز؟دعا میکنم که به حق جدت زودتر به یه عالم و ادم دیگه ای وصل بشی که با فضای مجنونیت خداحافظی کنی.فالی رو هم که زدی دیدم و خیلی هم خوشحال شدم.یادت باشه چند روز پیش هم که فال گرفتم برات همین فال در اومد....
نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت
11:15 توسط لیلی یا مجنون|
هوا هنوز ابریه اما دیگه باروون نمیاد.صدای چک چک ناودوون نمیاد و قطع شده. پنجره رو باز گذاشتم تا باد مرطوب و خنک بهاری که به باروون اغشتس سروصورتم رو نوازش بده و بیدار بمونم.
چند روزیه که اسمون داره پیرهن سفیدشو میچلونه و ابشو میریزه این پایین. وقتی هوا اینقدر زیاد ابری میشه که به گریه اش منجر میشه من احساس میکنم که تو دنیای خیلی کوچیکی قرار دارم . با همه احساس خودمونی بودنم بیشتر میشه. طراوت سبزه ها و برگ درختان بهم یه احساس زنده بودن ملموسی رو میده که قبل از اوون نداشتم.
وقتی درهای رحمت الهی گشوده میشن و باروون از اوون سرازیر میشه بیشتر دعا میکنم و میدونم که بهتر میتونم صدامو به گوش شنواش برسونم...
پی نوشت مجنونی ۱:یه بنده خدا خواسته بود که زمین خدا سیراب بشه. سیراب شد. اونم چه سیرابی. رعد و برقاش که هر ادم خوابیده ای رو از هر چی خواب و غفلته بیدار کرد. من یکی که یاد دوران دور و گذشته افتادم. اون وقتا که بارونای اینطوری کم و بیش می بارید...خدا رو صد هزار مرتبه شکر که بازم نشون داد که کلید خزاین به دستشه و هر چقدر که بخواد و مصلحت بدونه نثار هر سر زمین میکنه.
اگه بخوای عمر خودتو رو نمودار ببری چند تا نقطه خاص پیدا میکنی که تغییرات ناگهانی در اونا رخ میدن...من الان تو یکی از این نقاط بحرانی قرار دارم.خیلی برام دعا کنین که با شیب مناسب و مطلوبی ادامه مسیرم رو در زندگی طی کنم. عذر میخوام که تو نت کم حضور پیدا میکنم اما مطمئن باشید که همه نظراتتون رو به دقت میخونم.تو رو خدا ببخشین که زمانی برای پاسخگویی به همه تون رو ندارم. خدا کنه که بعدا فرصت تلافی داشته باشم.
پی نوشت مجنونی۲:تو رو نمیدونم اما دل من که خیلی کوچیکه....بیشتر از یه عشق رو نمیشه توش جا کرد. اما پرش کردم از عشقای جورواجور...حالا داره میترکه. تقصیر خودمه. از اول باید یه فیلتر سر راه دلم قرار میدام که ندادم.حالا باید سختیهاشو بکشم و تاوونشو به گردن بگیرم. اما میخوام خالصش کنم. عشقو نمیشه اینطوری بهش نگاه کرد.خالص خالص باید باشه. اگه گرد و غباری هرچند ناچیز داخلش باشه راحتی نداری که نداری. مثل مرغ سر کنده ای هستی که تا جونش بالا بیاد بال بال میزنه. خوب چکار کنم. خودت ببخشم و کمکم کن. اگه کمکم نکنی ها هدر میرم. به بیراهه میافتم. تو رو خدا خودت کمکم کن. با تموم عجز و ناتوانی التماست میکنم.
قیامت قامتی- قامت قیامت. قیامت کردی با این قد و قامت. حیرونتم.شیدا و خرابتم.منو دریاب. بهش گفته بودم تا تو هستی سراغی ازم نگیره اما دیدی چه کرد.درست وقتی که تو پیشم بودی اومد و ولم نکرد.حالا دارم بهش میگم که تو همیشه هستی. دیگه اصلا بهتره که...
ای عجب دردی است دل را بس عجب
مانده در اندیشهی آن روز و شب
اوفتاده در رهی بی پای و سر
همچو مرغی نیم بسمل زین سبب
چند باشم آخر اندر راه عشق
در میان خاک و خون در تاب و تب
پرده برگیرند از پیشان کار
هر که دارند از نسیم او نسب
ای دل شوریده عهدی کردهای
تازه گردان چند داری در تعب
برگشادی بر دلم اسرار عشق
گر نبودی در میان ترک ادب
پر سخن دارم دلی لیکن چه سود
چون زبانم کارگر نی ای عجب
آشکارایی و پنهانی نگر
دوست با ما، ما فتاده در طلب
زین عجب تر کار نبود در جهان
بر لب دریا بمانده خشک لب
اینت کاری مشکل و راهی دراز
اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب
دایم ای عطار با اندوه ساز
تا ز حضرت امرت آید کالطرب
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت
13:34 توسط لیلی یا مجنون|
منو تو جمع صمیمی خودتون پذیرا باشین. نبودم. داشتم واسه خودم فکر میکردم. سر کلاف نخ زندگیم به هم پیچیده بود. یه کمی راست و ریسش کردم و دوباره دست به سینه مقابلتون نشستم.به قول اقای صالح علائ تاختی رفتم و تاختی اومدم.
جمعه ای هوس افتادم تو هوای ابری کوه برم بالا تا ابرا. میگفتم شاید باروون بگیره و مثل اوون وقتا مثل یه جوجه خیس بشم و سرما بخورم.تب کنم و بیفتم تو بستر.اینجوری بشه که بیای و برام سوپ بپزی.خودمو لوس کنم و اخ و واخ کنم.تو هم بگی که ای کاش من به جات سرما میخوردم و میافتادم تو بستر.....
اما فقط دل اسمون گرفته بود و دریغ از یه قطره باروون.از اوون بالا شهر رو میدیدم که در کرانه کوه داشت محو میشد.به خودم میگفتم که میدونی چند میلیون نفر اونجا دارن زندگی میکنن؟یادت نره که تو هم جزوشونی.
یکی اومده بود با تجهیزات و داشت ریواس میکند.به نظرم میخواست ببره برای فروش.خیلی راحت و سبکبال بود...واسه خودش داشت یه اهنگ دشتی میخوند...من که اشک مهتاب رو زمزمه میکردم.
پی نوشت مجنونی۲:گاهی وقتا شده که یه مرتبه یه تصمیم عجیب و غریب تو زندگی بگیری که کاملا متفاوت از بقیه تصمیمات باشه و اونو اجرا بکنی؟
مدتها بود که میخواستم حال و هوایی حسابی از خودم رو تغییر بدم و برای چند روز هم که شده یه خونه تکونی اساسی داشته باشم....در شرایط کاملا جدیدی از هر نظر قرار بگیرم و ببینم که اگه یه جای دیگه ای بودم و احیانا کس دیگه ای چه طور ادامه طریق میدادم و زندگی میکردم. میخواستم از یه نقطه دیگه از حیات بشری به زمین نگاه کنم و خودم رو ببینم که در چه وضعیتی هستم.
مقدماتش رو فراهم کردم؟ نه.....بلند شدم و بی سر و صدا و تنها به راه افتادم.فقط یه نفر میدونست که دارم کجا میرم تا نگذاره کسی نگرونم بشه.گفته بودم سعی کن که جامو به کسی نگی.
سر از یه روستای دور افتاده در حاشیه کوهستانی در اوردم .یه اتاق برای چند روز گرفتم و موندم.یه روستا که تا اونجا که ممکنه دنج باشه و دور از امکانات .
به جای زنگ موبایل با صدای قدسیان عالم و مناجات سحری خروس بیدار میشدم....سادگی و یک رنگی...صداقت....ایمان ....مهمان نوازی بود و من بودم.شبها ستاره های چشمک زن بود ومن...و تنهایی در حضور یار.
نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت
20:35 توسط لیلی یا مجنون|
پانزدهم فروردین ماه ۸۸ فرا رسید. اولین روز رسمی سراسری فعالیتهای امسال. من هر سال رو برای عمرم یه چوب خط میدونم.تعداد نهایی چوب خط های من معلوم نیستش اما محدودن. زیاد بودنش برام جالب نیست اما کیفیت گذران هر سال چرا. چوب خط پدر عزیزم چند سال پیش تموم شد و مادر جانم در انتهای سال گذشته به دیار باقی شتافت...پس میدونم که نوبت منم در راهه. شاید امسال...یا سال دیگه و ...شاید چندین سال دیگه.
...مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک...چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.یقین دارم که متعلق به اینجا نیستم.به دنبال زندگی ابدی در یه دیاری هستم که برای ابد برقراره. مرگی نداره و هر چی هست زندگی و حیاته. بدی توش راه نداره و هر چه در این مزرعه دنیا کشتیم در اونجا درو و برداشتش میکنیم.
...از خدا میخوام که منو در این جهان و در فرصتی از عمرم که خود با عزتش بهم مرحمت کرده به کمال مطلوبم برسونه و نظر لطفشو تداوم بده....خوبان همه ازم راضی باشن و خود آفریننده ام و بعد که نوبت رفتن شد همینطور.
ارزومند سعاتمندی همه شما دوستان گلم هستم. امیدوارم خیر دنیا و اخرت نصیب همه شما بشه.برای دنیام طوری زندگی میکنم که انگار همیشه زنده ام و برای آخرتم چنان زندگی میکنم که انگاری که فردا خواهم مرد....خدا کنه که همه کارام برای خدا بشه. اگه این توان رو داد که خوبی در حق کسی بکنم از یاد ببرم و بدی کسی رو به دل نگیرم....همیشه شاکر محبوب باشم و راضی به رضای دوست.
شب هجر اگر به پایان رسد چه می شه ؟ اگر بار دل به منزل رسد چه گردد؟
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور _____ كلبهء احزان شود روزي گلستان غم مخور اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن _____ وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن _____ چتر گل در سركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت _____ دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب _____ باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم _____ سر زنشها گر كند خار مغيلان غم اي دل ار سيل فنابنياد هستي بر كند _____ چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب _____ جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد _____ هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار _____ تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
پی نوشت مجنونی:اوون شب خوابتو دیدم.یه دشت وسیع و سرسبز با گلهای وحشی شقایق و زنبق. تو اوون بالا با لباس آبی روشن به آسمون خیره شده بودی. نرم نرمک اومدم تا متوجه حضورم نشی.وقتی که از پشت بهت رسیدم دستامو رو چشات گذاشتم تا ببینم که منو میشناسی...
بی انصاف لااقال وانمود میکردی شده برای یه لحظه که منو نشناختی تا کمی هیجان زده بشم و بخندم....فوری اسممو گفتی و دستام سر خوردن و افتادن.بعدش دنبالم کردی.مثل یه قو که بخواد از زمین کنده شه میدویدم تا بهم نرسی.اما رسیدی و من افتادم رو شقایقهای خونین و وحشی.نور افتاب چشامو میزد و چیزی نمیدیدم....نمیخواستم که دیگه بلند بشم.
ز دو ديده خون فشانم ز غــمت شب جدايي چــه كنم كه هست اينها گـل باغ آشــــنايي مــــژهها و چشم يارم به نظر چــــنان نـمايد كه مـــيان سنبلــستان چرد آهــوي ختــايي سر برگ گــل ندارم به چه رو روم به گــلشن كه شــــنيدهام ز گلها هـــمه بوي بيوفـايي بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملتاست اين؟ كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟ به قـــمارخانه رفتم، هــــــمه پاكــــباز ديدم چـو به صــومعه رســــيدم همه زاهد ريايي در ديــر ميزدم مــــــن، که نـــدا ز در درآمد كه درآ درآ عــــــراقي، كه تو هم ازآن مــايي
غـمت در نهـانخـانه دل نشـيند به نازي كه ليلي به محمل نشـيند مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي زبامي كه برخاست مشكل نشـيند خـلد گر به پا خاري آسان برآيـد چه سازم به خاري كه دردل نشيند به دنبـال محمل چـنان زار گـريم كه از گريه ام ناقه در گل نشـيند بنـازم به بـزم مـحبت كـه آنجـا گـدايي به شاهـي مقـابل نشيـند
نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت
14:42 توسط لیلی یا مجنون|
من اومدم...سلام به همه شما عزیزانم...کسی خونه نیست؟....یکی بهم جواب سلامم رو بده.خونه چقدر تاریکه. هوا هم که ابریه .
علیک سلام....بالاخره اومدی؟کجا بودی.....نمیگی دلواپست میشم......اصلا بی خیال این حرفایی...خونه هم که چیزی نیستش....اگه مهمون بیاد چی؟حالا خوش گذشت؟چرا منو نبردی.؟
به به ...تو -توی خونه بودی من نمیدونستم.....ممنونم که نگذاشتی خونه خالی بمونه....راضی به این همه زحمت نبودم.باور کن دلم به رفتن رضا نبود....ناچار به رفتن شدم....مجبورم کردن که برم و کمی از هوای شمال تنفس کنم.اصلا هم بهم خوش نگذشت....نمیخوام نق بزنم ولی دیگه مثل اوون قدیما که سر شار از انرژی بودم و تیری که تو کمان کشیده شده برا پرتاب نیستم.یادته بهم میگفتی که انرژی جنبشی و پتانسیلم چقدر بالاست؟اما حالا هر دوتاشون رو اگه حد بگیری ها میبینی که به سمت صفر میل کردن.بگذریم بیا سوغاتیه رو باز کن و ببین که چیا برات اوردم....اینا وسایل چوبین...اونا هم تزیینتات چوبی.....آخ راستی لواشکهای ترش هم تو اوون سبدن......لباسهای محلی؟گرفتم اوناهاش ...ببین اندازه اس.....بعدش یه چیز خوشمزه آماده کن که از گشنگی دارم میمیرم.راستی ماهی سفیداش تازه تازه ان.....با زیتون پرورده و سیر ترشی.....ترافیک دیشب حالمو جا آورد .میدونی چند ساعت پشت رول بودم؟هشت ساعت.همیشه این راهو حداکثر سه ساعته میومدم.عذر میخوام خسته ام یه چرت کوتاه بزنم و بعد حسابی حال و احوالپرسی میکنیم.
تو ای پری کجایی؟ شعر:هوشنگ ابتهاج،ســــایه خواننده:حسین قوامی"فاخته ای"1354 خورشیدی،هوشمند عقیلی و ... آهنگ:همایون خرم،تنظیم برای پیانو:جواد معروفی دستگاه:همایون آهنگ متن این اجرا،پیانو:سامان احتشامی از آلبوم" پری کجایی"
شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم چو آهوی تشنه پیِ تو دویـدم دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشـایی
من همه جا،پی ِ تو گشته ام از مَه و مِهر،نشان گرفته ام بوی تو را،زِ گُل شنیده ام دامنِ گــــــل،از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دلِ من،سرگشته ی توست نفســم؛آغشته ی توست به باغِ رویاها،چو گُلت بویم در آب و آئینه،چو مَهت جویم تو ای پری کجـــــــایی
در این شبِ یلدا،ز پی ات پویم به خواب و بیداری،سخنت گویم تو ای پری کجـــــــایی
مَـــــه و ستاره دردِ من می دانند که همچو من پیِ تو سرگردانند شبــــی کنارِ چشمــه پیدا شـــــو میانِ اشــکِ من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
مانا رو که میشناسی؟ قبلا در موردش برات زیاد گفتم. که چطور آشنا شدیم. به کلاسم اومد....برا ادامه تحصیل چه کرد و کجا رفت.......حالا داره از خارجه میاد و نمیدونم که چطور آشتی میکنیم. اوون اهل مشروط شدن نیست و عالی درس میخونه. اگه هم مشکلی داشته باشه میگذاره سر جای خودشو به هنگامش میکنه. هر چیزی رو میگذاره تو فایل خودش. ذهنشو آشفته نمیکنه. اما امون از دست یکی دیگه که سه ساله دلمو خون کرده. منکه نفهمیدم چرا درسشو نمیخونه.همه جوری حمایت میشه. باباش براش خونه خوابگاهی شخصی گرفته. هیچ کاری جز درس خوندن نداره. خودشم رشته شو انتخاب کرده. عمران میخونه. تو دبیرستان جزو مفیدیها بود.حالا نمیدونم که چرا کم میاره.بهش میگم دردت چیه؟عاشق شدی؟ میگه نه. پس چه....؟مجبور شدم همراهیش کنم تا بلکه بتونه بره کمیسیون آموزش دانشگاه تا شاید مجوز ادامه تحصیل بگیره. منو باش.کارم به کجا رسیده. دلمو خون کرده.دریغ از یه دلیل که بتونه بهم بگه و توجیه بشم. دم خودم گرم که چند جا کار میکردم و نفهمیدم مشروطی چیه. وای بازم از اوون حرفا زدم که بدم میاد. بگذریم.دو روزی وقتم رفت. خدا کنه که به خودش اومده باشه و دیگه قدر وقتش رو که مثل آب رودخونه ای میره و بر نمیگرده بدونه.
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین...........زین اشارت ز جهان گذران ما را بس
مریضی مادر یکطرف و مریضی مهرنوش جون ناگهانی شوکه ام کرد. بردیم بیمارستان.طفلی سن و سالی نداره. خیلی برام عزیزه.تنفسش خیلی بد بود. وای که منم دارم نفس کم میارم. مثلا جای خوش اب و هوای تهرونیم. چه دودی مشاهده میشه که آسمون شهر رو به تصرفش در اورده. بالاخره دکتر رضایت داد که بعد از ۷ساعت بستری اورژانسی به صورت مشروط بیمارشو مرخص کنه. چقدر خوشحال شدم. اخه نگروون بودم که اصلا بستری بشه و بخوان شب نگهش دارن.
مجنون رو ببین که دیگه نقش مجنونیشو از دست داده و چه چیزایی رو داره تو پستش میگذاره. بیچاره لیلی. حق داره که قهر کنه و تو وب پیداش نشه. از مادر هم بخوام بگم که دیگه خسته تون میکنم. همونطوری یه گوشه ای سی یو افتاده و گاهی که در طول هفته هوشیاری نسبی پیدا میکنه بغض میکنه و بی هیچ کلامی نگاهشو به آسمون میدوزه. کاش من زودتر میرفتم و شاهد این همه زجر مادر نمیشدم.کاش دیگه دردی نداشت. کاش ....
حسرت یه بارون سیر خدا به دلمون موند. پوسیدم. پوست انداختم. میگم مثل اوون سالها بندازم برم پشت کوه. برم و برم تا خودم دیگه خسته بشم. گم بشم. کسی رو نبینم. تنهای تنها. چادرم رو بر پا کنم و زندگی عصر حجری پیش بگیرم. غذامو خودم تهیه کنم. یه پرنده بگیرم واسه دو روزم بسه. یه قوچ بزنم واسه دو هفته ام کافیه. وضع مساعدی ندارم و الا اینکارا رو میکردم. بله مادر رو نمیشه تنها گذاشت. مانا کشته مرده سیر و سیاحت اینطوریه. اومده و چند بار زنگ زده. نمیدونم چرا نتونستم گوشی رو بردارم و جواب بدم. نگرانم. شاید یه شب بهشون سر زدم. مریضی مادر رو نمیدونست. فهمیده و احتمالا میاد بیمارستان.
پی نوشت مجنونی۱:غافلگیر شدم. فکر نمیکردم که مانا بدون هماهنگی با من بیاد بیمارستان. آخه تصور میکردم که نفر اولم که وارد بخش مراقبتهای ویژه میشم. اما نگهبون وقتی گفت که یه خانمی رفتن بالا داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. تونستم موافقت سرپرستار رو واسه حضور خودم هم برای ملاقات مادر بگیرم. بعد از دو ماه با مانا در ای سی یو روبرو شدم. خودشو ایزوله کرده بود. هیچ باورش نمیاومد که مادر این مدت رو به این شدت مریض بوده باشه. حالتش رو نمیتونم توضیح واضحی بدم.به شدت متاثر بود. خیلی ناراحت بود که چرا بهش اطلاع ندادم. ازم شدیدا دلخور بود. یه سوال بزرگ تو چشماش بود که از من میخواست پاسخ بدم. نمیخواست حرفاشو به زبون بیاره.
اولین بار که فیلم سنگام رو دیدیم سن و سالی نداشتیم. من چقدر شیفته این فیلم شدم. مثلث عشقی که تو اوون بود منو شیدای خودش کرد. اوون دوران پاک و زلال بچه گی و عشقی که دو پسر به طور همزمان به رادا پیدا کردن. خصلتهای دو پسر کاملا متفاوت بود. یکی ساده لوح و از اونایی که هر چه تو دلشه میاد به زبونش و ابراز میکنه و دیگری تو دار و متفکر. رادا متفکره رو میخواست و ...
با هم فیلمو دیدیم. قرار بود که یه راس مثلث قربونی بشه و یه خط بمونه. آخرش هم یکیشون قربونی شد. من دوست داشتم جای قربونی در عشق مثلثی باشم. داستان فتانه و من در دوران نوجوانی به همین نحو بود.نمیخوام اوون پستو تکرار کنم.
تو تاریکی سینما میدیدمت که داری گریه میکنی. راستش منم داشتم گریه میکردم اما تو دلم. پنهون از تو چند بار اشکمو پاک کردم. حالا که قیافه اوون وقت رو میبینم هم خنده ام میگیره و هم حسرت میخورم. رفت و دیگه تکرار نمیشه.
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت
23:58 توسط لیلی یا مجنون|
چند سالی میشه که واسه برآورده شدن یه حاجت بارها سفره حضرت ابو الفضل نذر کردم . تا حال که خدا صلاح ندونسته حاجت روام کنه.بعضی ها میگن قبل از برآورده شدن حاجتت نذرتو ادا کن تا نتیجه بگیری ،ولی بنا به دلایلی نمیتونم این کارو کنم .چند وقت پیش برای سلامتی مادر آش رشته نذر کردم ،تا اینکه هفته پیش خبر خوبی از بهبودی مادر شنیدم ،به خودم گفتم جمعه آینده حتما نذرم رو ادا می کنم .
دیروز روز بسیار خوبی بود .قبل از اینکه چشمامو باز کنم صدای شرشر بارون رو می شنیدم .مدتها بود که منتظر بارش بارون بودم .زیر پتو با همون چشمای بسته ام از ته دل خدا رو شکر کردم و گفتم خدایا من خیلی دوستت دارم .دلم طاقت نیآورد ،بلند شدم و در رو باز کردم. نسیم خنکی همراه با بارش بارون به صورتم خورد .با اینکه سرماخورده بودم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم. رفتم زیر بارون ،الان هم عواقبشو دارم نوش جان می کنم .
اومدم تو با همسایه قبلی ام تماس گرفتم و گفتم بیاد که امروز آشو بار بزاریم .اون نه تنها همسایه ام بود بلکه مثل یه مادر همیشه همراهم بوده .بعدش هم به مامان و خواهرم زنگیدم و گفتم ناهارتونو درست میکنم بیاین اینجا. ولی هر کدوم بهونه ای آوردن و گفتن بعد از اذان میایم برای کمک .ساعت دوازده و نیم بود که شروع کردیم .
دلم طاقت نمی آورد. بارها کامپیوترو روشن کرده بودمو کیس روشن نمیشد .دیروز یه بار دیگه اومدم تو اتاق سرمو گرفتم بالا و گفتم یا صاحب الزمان روشن بشه .کلید سیار و زدم و خیلی آروم دستمو گذاشتم رو پاور .باورم نمیشد اشک تو چشام جمع شده بود .دلم میخواست تو رو هم توی این نذری شریک کنم .همراه خواهرم آش و بین همسایه ها تقسیم کردیم یه قابلمه هم فرستادم برای خانه سالمندان .همه فکر میکردن حاجت گرفتم و ...
ولی من یه بار دیگه نذر کردم که اگه حال مادر خوب بشه روز بیست و هشتم صفر هم شله زرد درست کنم.
نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت
10:22 توسط لیلی یا مجنون|
می خواهم بال زنم تا اوج تا قله ی مغرور سعادت؛ تا پاک ترین چشمه ی عبادت.
امشب صدای زایش یک ستاره را می شنوم! ثانیه های زمان در ذهنم چقدر نرم می گذرند. چه حس گنگ بی تجربه ای دارم؛ و انگار بر سبکی ابر ها سوارم.
چشمهایم خسته اند دل را عصای راه می کنم
در خیالات پر از رنگم
با قاصدک ها پرواز میکنم!
دیگر سنگین نیستم چون دلم را بوی گلی سبک میکند.
من امشب تا هر آنجا که افق پیدا نیست
پرواز خواهم کرد
پرواز خواهم کرد ...
قریب چهارده قرن از حماسه خونین و حیات بخش عاشورا میگذره و جالبه که هر سالی که میگذره این ایینه تمام نمای ازادگی با شفافیت بیشتری راهگشای طریق حق و حقیقت بوده.این یه سنت الهیه که اگه کاری با نیت خدایی انجام شد -ثبت بشه و روز به روز زنده تر و اشکارتر پدیدار و نمایان شه.
از کوچکترین شهید کربلا یعنی علی اصغر چند ماهه تا حبیب ابن مظاهرش-همه و همه با تمام وجودشون -خودشونو همچون پروانه ای ذوب انوار شمع پر فروغ رب العالمین کردن تا همه ادمها با الهام از درسی که اونا به بشریت دادن -به عنوان یک انسان بدونن که چه جوری کامل بشن.
یه نفر که بعدها شهید شد -قبل از شهادتش از شهید اوینی درخواست نصیحت کرده بود.شهید اوینی فرمود:رطب خورده کی منع رطب کند.اما چیزی میگویم که خود برای عمل به ان محتاج ترم.و ان این است که:کاری مکن جز برای رضای خدا.
معتقدم که اگه کاری رو با نیت الهی انجام بدیم-بعدا نه تنها پشیمونی نداره بلکه موفقیتش تضمینه.اصلا خود خدا راهو باز میکنه.اگه کسی تقوا داشته باشه خدا بهش قدرت تشخیص میده که از کدوم مسیر بره تا به اهدافش برسه.
بیش از سه هفته از کمای مادر گذشت و فقط سه روزشو که تونست چشماشو باز کنه خوشحال بودم.بعدش دوباره به حالت بیهوشی برگشت.یاد سختیهایی می افتم که تو زندگی تحمل کرد.یاد اخلاق دلسوزانه و صبورانه اش در کل مسیر زندگیش میافتم که هرگز با کسی تندی نکرد.نشد که یه کلمه توهین امیز از زبان خیر خواهش بشنوم.هرگز-هرگز.در ایام جوونی مصیبتهایی رو متحمل شد.یه پسر و یه دخترشو از دست داد.چه شبهایی که تا صبح نشست و به چهره ما نگاه کرد و از بیماریهامون غصه خورد و اشک ریخت.چقدر خودشو فدای بابا کرد.بعد از رفتن بابا چه غصه ها که نخورد و دم نزد.
اکنون مادری در شهر با مرگ دست و پنجه انداخته.سه هفته میشه که به خوابی عمیق فرو رفته.مادری که برای فرزندانش مثل پروانه در چرخش بود دیگه از تب و تاب افتاده و چون شمعی که شعله اوون به خاموشی بره -توان از دست داده.شاید صدای فرزندانش رو تو ملاقاتها میشنوه اما نمیتونه جوابی بده.خیلی دوست داره بازم دور هم باشن و از خاطره هاشون یاد کنن-اما دیگه نمیتونه.مادری تنهای تنها در بیهوشی کامل شبها رو سپری میکنه.نمیدونم حضور اطرافیانشو تا چه حد متوجه میشه.مادری که اگه بهوش بود اکنون برای شهدای کربلا و غزه اشکها میرخت و غصه ها میخورد.حال ارام خوابیده چون فرشته ای مهربان با چشمانی بسته و قلبی لبریز از محبت و عشق.و من همچون پرنده ای کوچک که بی اشیان است و رها شده در پهنای وسیع اسمان -راه میجویم.
پی نوشت ۱:الان مطلع شدم که برای مادر تراک گذاشتن(لوله تنفسی از گلو).
پی نوشت ۲:ساعت ۱۵ هستش.رسیدم ای.سی. یو.دیگه نگهبون درب بیمارستان منو شناخته.بیرون بیمارستان جای پارک نیست و اشاره میکنه که برم داخل محوطه بیمارستان.راستش یه کم عجله دارم تا وضع مادر رو ببینم.داخل سالن رسیدم.داداشی رو میبینم که اوونم اومده.یکی مون میتونیم وارد شیم.به هم تعارف میکنیم و اوون زورش بیشتره که منو داخل بفرسته.گام به گام به تخت مادر نزدیک میشم.از دور که چیزی تغییر نکرده......اما....چرا ؟تراک رو که میگفتن میبینم.از زیر چونه واز محل گلو یه لوله کار گذاشتن.از پرستار میپرسم که کی عمل تراک انجام شد و جواب میده که قبل از ظهر.مونیتور داره بوق هشدار میده.من که سر در نمیارم چیه.فقط پرستار رو نگاه میکنم که بفهمونم از این صدا و بوق -نگرانم.متوجه سوال و نگاهم میشه و ......میگه:نگران نباشید.تونسته که عمل رو تحمل کنه.بقیه اش مونده به خدا.گزارش پرستاری رو میزه .مشغول خوندنم.یه چیزی نظرم رو جلب میکنه که پرستار از دست یه دکتر شاکی شده.باید ان.جی کار میگذاشته و گفته که کار اوون نیست و پرستار تو گزارشش اورده.به دوستم که تو بیمارستان شاغله اروم زنگ میزنم و داستان رو میگم. ....
هر چی مادر رو صدا میکنم -عکس العملی نمیبینم.پیشونی و ابروهاشو که بیشتر در معرض دیدن نگاه میکنم.غم دلمو میگیره که نمیتونه جوابمو بده.لحظاتی دور از چشم پرستاران -دستشو تو دستم میگیرم.دیگه جای سالم براش نمونده....وای ساعت چنده.داره دیر میشه.باید سریع برم پایین تا داداشی بتونه بالا بیاد.
تو تهروون برف گرفته.امروز (بیست و سوم دی ماه ۸۷)که سالروز ولادت میلاده به افتخارش بعد از ملاقات مادر میریم کلکچال یا توچال.تا هر جا که شد.
پی نوشت ۳:قریب یه ماهه که مادر بستریه.قبل از مریضی مادر بود که گفتم با مانا تو تجریش قرار داشتیم تا بریم امام زاده صالح و بعدش شام رو بریم بوف کور.اخرین روزهای حضورش تو ایران بود و دیگه باید میرفت اون طرف برای دانشگاهش .گفته بود که موضوعی رو میخواد بهم بگه و مشورت بگیره.دلم شور افتاده بود.یعنی چه موضوعی میتونست باشه.اوون شب خوردم به ترافیک برف و شب پارک وی و دیر رسیدم سر قرار.طفلک دیگه سردش شده بود و سخت در حال انتظار بود.
وقتی رسیدم اصلا دلخوری خودشو بروز نداد.ادم تو دار و خاصیه.هنوز که هنوزه از این وبلاگم بهش چیزی نگفتم.اصلا نمیدونه که وبلاگ دارم.زیر بارش برف رفتیم امام زاده صالح.مدت طولانی اونجا نبودیم.بعدش رفتیم بوف کور.چه اسم بدی برای یه غذا خوریه.کج سلیقگیه دیگه.یاد صادق هدایت میندازه.
نشستیم و چیزای سفارش دادیم.گذر عابران رو سنگفرش پیاده رو با برفی که می اومد خیلی رویایی و دیدنی بود.با ذهن خودم ور میرفتم که کدوم لحظه رو برای نقاشی انتخاب کنم.صدای مانا منو به خودم اورد.از اونجا گفت که چه وضعیتی داره.اوون چیزی رو که برای مشورت پیشم اورده بود ماجرای یه خواستگاری بود.طرفش ایرانی بود و مقیم اونجا.مشکلش این بود که اولا اختلاف سنیشون زیاد بود و بعدشم .....میگفت که از نظر شخصیتی ادم خوب و جاافتاده ایه.طرفش هم از مدتها قبل پی گیره و ول کن نیست.دکترای فیزیک داره و اوضاع مالیش هم روبه راهه.هی گفت و گفت ومن نگاه میکردم.گاهی مکث داشت و براندازم میکرد تا یه جمله ای هم من بگم.اما هر کاری میکردم که حتی بتونم یه کلمه بگم-نمیتونستم.دیگه داشت متعجب میشد.اشتهای خوردن غذا رو نداشتم.چنگال رو دور سالاد میچرخوندم.چشمام بیشتر به بیرون دوخته شده بود.دیگه حرفای مانا رو نمیشنیدم.هنوز لباش باز و بسته میشد.هیچ صدایی رو نمیشنیدم.نگران شدم.گفتم شاید داره فشارم میافته.تلاش کردم که حال عادیمو بدست بیارم.....بهتر شدم.مانا احساس کرد که یه جورایی شدم.بهم گفت که مشکلی پیش اومده که با حرکت سرم به بالا جواب نفی دادم.پرسیدم که خوب مانا-حالا مشکل چیه؟تو که محاسن زیادی ازش گفتی.نظر نهاییت چیه.؟من چی میتونم بگم؟
رفت تو فکر و چند دقیقه ای چیزی نگفت و بعد گفتش که دلم رضا نیست.نمیتونم قبولش کنم.همه اینایی رو که گفتم عین واقعه.هیچ بهونه ای هم برای ردش ندارم-اما این تصمیم یه کار دیگه ایه که از عقل تنها کاری بر نمیاد.اومدم پیشت تا باهات مشورت کرده باشم.تو بگو چکار کنم.؟
راستش مونده بودم که چی بگم.گفتم بگذار برای بعد.الان نمیتونم نظر بدم.من فرصت میخوام.اینطوری که نمیشه.میدونستم که چیزهای دیگه ای هم هست که مانا نگفت.فردا ظهرش پرواز داشت که باید میرفت و من قبل از اوون پرواز باید میدیدمش و نظرم رو میدادم اما مشکل بیماری مادر پیش اومد و من دیگه نتونستم ببینمش و اونم بی اطلاع از موضوع-قهر کرد و رفت.
بــــبار ای بــــارون ببــــــار با دلُم گریه كن، خون ببار در شبای تیـــره چون زلــــف یــــار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون دلا خــــون شو خـــون ببـــار بر كوه و دشت و هامون ببار دلا خــــون شـو خـــون ببــار بر كوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای ســـرخ یــار به یــاد عاشقــای این دیـــار به داغ عاشقای بی مزار ای بارون ببـــار ای بـــــــارون ببـــــــار با دلُم گریه كن، خون ببـــار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون ببـــــار ای ابــــر بهــــــار با دلُم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگـار ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
اين تصنيف زيبا را با صداي محمد رضا شجريان دانلود کنيد و هميشه گوش بدهيد.
نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت
10:9 توسط لیلی یا مجنون|
خوب لیلی جان-حالت چطوره؟...تو بهم یاد دادی که عشق واقعی رو نثار معبود کنم.اینکه من عاشق معشوق ابدی و ازلی باشم.دارم قصه ها ی زندگی مو برات مرور میکنم.خودت خواسته بودی و من هم گفتم که طولانی میشه.قبول کردی و حالا مجبوری تحملم کنی.اینها گذشته ای هست که رفته و من اونا رو برات تجسم میکنم......
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین............زین اشارت ز جهان گذران ما را بس
شاید به ذهنت خطور کنه که مجنون بیش از اونکه فکر میکردی خله.بله درسته.مجنون تاریخ فقط جنون داشت برای عشقش و من به نظرم میاد که به مراتب بالاتری دست یافتم و در اوون قرار گرفتم.بحت و حیرت من برای شناخت عظمت معشوق روز به روز افزونتر میشه.از خدا بخواه که ظرفیت وجودی منو افزایش بده.دلم رو وسعت ببخشه تا پذیرش این همه حقایق رو داشته باشم.
لیلی جان- مانا خیلی دوست داشت که عشقش رو به من ابراز کنه و من رفتاری از خودم نشون می دادم که نتونه حرف اخرشو بزنه.با سوابقی که برات تعریف کردم-خیلی به عشقش پابند نبودم.تصور یک احساس دخترانه و زود گذر رو از نحوه رفتار و عواطفش داشتم.با کمبود محبت در نبود مادر و خواهرش-میخواست این شکاف و خلائ رو پر کنه.من نقش یه دوست واقعی رو براش اجرا کردم.نگذاشتم احساس تنهایی کنه.اما به عنوان یه عاشق سینه چاک بهش نزدیک نشدم و نگذاشتم که اینطوری فکر کنه.هر چه اوون تلاش میکرد که من عاطفی و احساسی با موضوع روبرو بشم-اما من به صورت منطقی باهاش روبرو میشدم.دلم میخواست که متوقف من نشه و موفقیتهاشو تو زندگی کسب کنه.راهنمایی های من منجر به اوون شد که یه بورس برای یه رشته مناسب تو دانشگاهی معتبر در خارج رو به دست بیاره.بهت که گفتم نمیخواستم به این زودی از مانا برات چیزی بگم اما چکار کنم که باز گشت اوون در هفته گذشته از خارج منجر به این شد که مختصری از گذشته مربوط به مانا رو برات بگم.
نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت
9:58 توسط لیلی یا مجنون|
عید قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا مىرسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز حجگزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا كرده قربانى مىكند تا سبكبال شود.
قربانی انسان برای خدا - که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهیم" ، قربانی گوسفند، به جای قربانی انسان! و از این معنیدارتر، یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه خون نیست. این بندگان خدایاند که گرسنهاند، گرسنه گوشت! و از این معنیدارتر، خدا، از آغاز، نمیخواست که اسماعیل ذبح شود، میخواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود، و شد، چه دلیر! دیگر، قتل اسماعیل بیهوده است، و خدا، از آغاز میخواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود، و شد، چه صبور!
کدامین را انتخاب میکنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را ؟ لذت را یا مسئولیت را ؟ پدری را یا پیامبری را ؟ بالاخره، "اسماعیلت" را یا " خدایت" را ؟ انتخاب کن! ابراهیم .
بر گرفته از نوشته احمد محمدی نسب
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت
13:25 توسط لیلی یا مجنون|
خیلی وقتی بود که موتورمو بیرون نیاورده بودم.هوا هم که خوب بود.هوس رفتن به کند سولقون رو داشتم و شستن دست و صورتی توی رودخونه اش.این بود که اول صبحی با موتور زدم بیرون.مادر فهمید و میخواست جلومو بگیره که دیگه دیر شده بود.با لبخندی جوابشو دادم.هنوز صداش تو گوشم بود که میگفت:پسرم با ماشین برو.مگه قرار نشد که دیگه موتور سوار نشی؟۱
راست میگفت.اخه یه روز با موتور خوردم زمین و نصف ابروم ساویده شد رو اسفالت.یحیی ترکم بود.وقتی دراز به دراز افتاده بودیم-دیدم که دستشو دراز کرده و از دانه های توتی که از درختهای توت رو زمین افتاده-میل میکنه.گفتمش:لامروت-تو دیگه کی هستی و کلی خندیدم.هنوزم که یاد اوون صحنه میافتم خندم میگیره.
بگذریم.موهامو سپردم به باد که یه شونه باحال بزنه.تا ظهر کلاس داشتم.ناهار رو زودتر از معمول خوردم.مهران کنار میز نهارم بود.پرسید چه عجله ای داری؟گفتم میخوام بزنم بیرون شهر.گفتش نمیشد زودتر بگی که منم امادگی پیدا میکردم که باهات بیام.گفتم:ببخشید-مثلا از دست شماها دارم به کوه و دشت پناه میبرم ها!خندید و ساکت شد.گفتش راستی-دفتر دانشکده یکی دنبالت بود.پرسیدم کی بود که گفت خودت برو میبینیش.از بچه های کلاس نقاشیته.رفتم و مانا رو دیدم.گفتم دختر الان اینجا چه میکنی؟گفت که میخواسته ببینتم.گفتم دارم میرم بیرون شهر.گفتش که اگه میشه اونم بیاد.گفتم پس بیرون دانشکده منتظرم باشه.
اب رودخونه مثل یخ بود.پاهام داشتن کرخ میشدن.دیگه حسی نداشتم و سردی رودخونه حالیم نبود.چهره مانا به کل عوض شده بود.انگاری دوست داشت چیزهایی رو بهم بگه.منتظر بود که من ازش بخوام.
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت
3:9 توسط لیلی یا مجنون|
گفته بودم که تو دانشکده مهندسی......برای دوستان دانشجو-به خواسته خودشون کلاس نقاشی ارائه کردم.تو پستهای قبلی توضیح دادم که چه رقابتهایی توسط دانشجویان تو کلاس در گرفته بود.اوون شب که شام تو خونه مانا بودم فهمید که چنین کلاسی دارم و پاپیچ شد که برای اونم این امکان وجود داشته باشه که بتونه از کلاس نقاشی استفاده کنه.
هر بهونه ای اوردم نتونستم منصرفش کنم.میشد حدس زد که با اومدن مانا به کلاس چه اتفاقاتی میافته.جالب اینه که باباش هم با لحن امرانه ای خواست که این لطف رو در حق مانا انجام بدم.ظاهرا کاریش نمیشد کرد.مجبور بودم که اینکارو بکنم.هر چند میدونستم که شرکت مانا در این کلاس نقاشی-کنترل کلاس رو به صورت کامل از دست من خارج میکنه.
هیچوقت یادم نمیره.کلاس نقاشیم دایر بود.هوا به تاریکی میرفت.دمدمای غروب -همه بچه های کلاس حاضر بودن.هیچ کس غایب نبود.مدل و صحنه ای رو به شکل سه بعدی کنار تابلو کلاس رو میز ایجاد کرده بودم.بچه ها با کمک مریم و طوبی داشتن نقاشیهاشونو تکمیل میکردن.پیش خودم میگفتم که حتما مانا از شرکت تو کلاس منصرف شده که نیومد.تو همین افکار بودم که چند ضربه به در کلاس خورد و در به اهستگی باز شد.
چهره مانا به تمام و کمال پیدا شد.حالت اجازه خواستن برای ورود به کلاس به خودش گرفته بود.چند لحظه هاج و واج مونده بودم که طوبی گفت :این خانم میخوان بیان داخل کلاس!با سر علامت دادم که بیان تو.نگاهها به سمت مانا بود.با اوون ترکیب لباس خوش رنگ-ملایم و ساده و زیبا.با وسایل حرفه ای و کامل نقاشی.یه جای خالی رو نشون دادم برای نشستنش.بعد لازم بود که به حس تماما سوالی بچه ها جواب بدم.معرفی کوتاه و مختصری کردم و گفتم که مانا از امروز هنرجوی این کلاسه.
نگاه ها به دست مانا بود که چطور نقاشی میکشه.لحظه ای بعد فهمیدن که چیزی از اونا کم نداره و بلکه حرفه ای تره.یه علامت سوال تو چشمان مریم و طوبی بیش از دیگران جلب توجهم میکرد.اینکه واقعا مانا کیه و من چه احساسی نسبت به اوون دارم.؟
طوبی و مریم خیلی با مانا گرم گرفتن.یه کم خیالم راحت شد.
لیلی جان یادته که از فتانه برات گفته بودم.این مانا منو عجیب یاد اوون دوست دوره نوجوونی مینداخت.بی اختیار یاد داستان شکلاتهایی افتادم که با فتانه داشتیم.میدونی قرار گذاشته بودیم که دوستیمون همیشگی باشه.اوون وقتا قلبمون بلوری و شفاف بود.مثل حالا نبود که داخلش معلوم نباشه.مثل اشک چشم بود.
فتانه بهم گفت که (تا) کی با هم دوست باشیم.؟من گفتم برای همیشه.دوستی که (تا)نداره.بازم گفت که تا پیری دوست باشیم.؟گفتم دختر خوب-دوستی همیشگی داشته باشیم.دوستی تا نداره.بازم گفتش یعنی تا زنده ایم.؟گفتم :همیشه.همیشه.گفتش تا اخرت -حتی تا بهشت(یا جهنم)؟گفتم:خوشگل من-برای همیشه.همیشه که اخر نداره.تا نداره.گفتش تا همیشه؟گفتم باشه تا همیشه.بازم دیدم میخواد دوستیش تا داشته باشه.ناچار گفتم باشه تاشو قبول کردم.
قرار بود هر وقت به هم میرسیم به هم شکلات بدیم.یه شکلات من به اوون بدم و یه شکلات اوون به من.من هر چی شکلات به اوون می دادم نگه میداشت و نمیخورد.میگفت میخوام یادم باشه که با هم دوستیم.اما من شکلاتم رو که میگرفتم میخوردم.سالها گذشت و من هیچ شکلاتی نداشتم و اوون کلی شکلات داشت.یه روز بهم گفت که جعبه شکلاتاشو گم کرده.اما من خیالم راحت بود که همه رو خوردم و هیچوقت گم نمیشه.اوون وقت بهم گفت که میخواد بره یه جای دور و دیگه همدیگه رو نمیبینیم.اخه شکلاتاشو گم کرده بود.و حالا سالهاست که ازش خبری ندارم.
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت
22:48 توسط لیلی یا مجنون|
برات پیش اومده که برای لحظاتی بمیری؟خدا اوون روزو برات نیاره.فردای اوون شب که رفتم خونه مانا-روزه بودم.عصری تو خونه هیچکس نبود.تنهای تنها بودم.با لباس خونه رفتم حیاط.موقع اذون مغرب بود.تو درگاه در دیدم که حالم منقلب شد.فهمیدم که الانه میافتم.خودمو کنترل کردم تا با سر و صورت زمین نخورم.دستم به کناره در بود که دیدم توانی برای حفظ بدنم ندارم.اروم خودمو دادم به سمت زمین.نشستم و بعدش ولو شدم تو درگاهی.از اینکه بتونم صدایی در بیارم و کسی رو صدا کنم درمونده بودم.میفهمیدم که چهره به چهره اسمونم.نگاهم به ستاره ها بود.صدای مسجد محل میاومد.پیش خودم میگفتم که مردن همینه دیگه.اینکه نتونی حرف بزنی.نتونی راه بری.نتونی بنشینی.تموم قدرتها ازت گرفته شده.بزرگی خدا رو به یاد میاوردم.ازش میخواستم که منو ببخشه.خیلی التماسش کردم و قربون صدقه اش رفتم.تو اوون لحظه نگرانیم فقط همین بود که منو نبخشیده باشه.باور کن که به چیز دیگه ای فکر نمی کردم.
نمیدونم که چطور شد.فقط یادمه که قبل اینکه بقیه بیان من بهوش اومده بودم.نمیدونم چه زمانی طول کشید تا چشمام رو باز کنم.اما بین خواب و بیداری بودم.اینو میفهمیدم که خدا یه فرصت جدید بهم داده.
وقتی شام دور هم جمع شدیم و همه سرگرم گفتگو بودن به طرف من نگاه میکردن و از سکوت و نحوه نگاهم تعجب میکردن.انگار همون ادم دیروزی نبودم.مات و مبهوت بودم که چرا اینطوری شد.چه حکمتهایی برای این اتفاق بود؟این یه تلنگری بود که قدر لحظات خودم رو که هدیه خداییه بهتر بفهمم و از اونا به بهترین شکلش استفاده کنم.
یاد یه شعر افتادم که براتون میارم:
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟ با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید تا که باد رفت پیش بارون، بارونم قصه رو فهمید بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود
شعربرگرفته از وب قنات
نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت
15:46 توسط لیلی یا مجنون|
دوستان عزیزم.توجه کنید که قبل از ادامه کارم در نوشتن پستها-یه چیزهایی رو لازم دونستم روشن کنم.دیشب بعد از جشن تولد بابا بزرگ فهمیدم ابهاماتی هستش در وب لیلی مجنون که تلاشم اینه که چند نکته رو توضیح بدم.خواهشی که دارم اینه که دیگه با این مطالب تمام ابهامات از اذهان زدوده بشه و دیگه از فضای اونجا بیرون نیام که بازم ادای توضیحات بدم.به خصوص بابا بزرگ اینا رو برای شما عرض میکنم.اگه دیگه ابهامی وجود داشت از زبان الکن منه و لابد نتونستم خوب توضیح بدم و دیگه اگه سئوالی هم باشه-منوهمینجوری تحمل کنید و در لابلای قصه هام جوابشو بگیرید.
من و یک لیلی خانم واقعی این وب رو تشکیل دادیم.اینو دیگه شما تشخیص بدید که این لیلی واقعی واقعیه یا واقعی مجازیه.
تمامی قصه هایی رو که دارم نقل میکنم واقعا اتفاق افتاده.برای من مجنون اینها پیش اومده و البته در توضیح و تشریح صحنه ها ممکنه که جزئیاتی جا بیفتن یا اضافه بشن.
اگه قصه ای وجود داشته باشه که افسانه باشه و من به علت کم اوردن در ارائه خاطراتم ناچار از اوونها استفاده کنم-یه جورهایی خواهم فهموند که ماجرای خودم نیست -افسانه است یا برای کس دیگه ای اتفاق افتاده.
هنرپيشه ( محسن مخملباف )
اكبر ( اكبر عبدي ) : سناريو چيه ؟ قصه ليلي و مجنونه كه ايندفعه اتفاقاً بهم ميرسن
حالا زق و زوق بچه ، ليلي هي استامينوفن ميخوره ،اجاره خونه عقب افتاده ، مجنون بيكار ، دعوا مرافعه گيس و گيس كشي ، آجان و كلانتري ... تو كلانتري افسر نگهبان ، جناب سروان ميگه : آخه جناب مجنون ! قربونت برم ! تو ديگه چرا ؟! تو كه اسطوره همه عشاقي . بدم سرتو با نمره چهار بزنن ؟ ... مجنون ميگه : آخه جناب سروان آدم بايد به عشقش گل بده گل بستونه . اگه عاشق بياد تو خونه ببينه معشوق واسش قورمه سبزي پخته ، فاتحه عشق خونده س .
نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت
20:0 توسط لیلی یا مجنون|
سلام بابا بزرگ.تولدت مبارک.صد سال به این سالها.از اینکه مورد احترام نوه های کورش کبیری شکی ندارم.منم از نوادگان بهرام تو رو به عنوان بابا بزرگ قبولت کردم.
وقتی به وبم میای یاد بابا لنگ دراز میافتم که کلی با کارتونش خاطره های دوران نوجوونی و جوونی دارم.
درسته که فقط سایه تونو دیدم اما مهربونیتون نسبت به من و لیلی اشکاره.هدیه من به شما این پستیه که محض وجود پر برکتت ایجاد کردم.ناقابله ولی پذیرا باش.
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت
20:9 توسط لیلی یا مجنون|
بابا بزرگ گفتن که سه روزه اپ نکردم.راستش منتظر لیلی بودم که بیاد.نگرانشم.بعد از حادثه تصادف دو بار بیشتر نتونسته که به وب بیاد.اونم با عجله و خیلی فوری رفته.حالش خوب نبود.برای سلامتیش دعا کنید.خوب من به حرف بابا احترام میگذارم و قصه های هزار و یک شبم رو ادامه میدم.
بله اوون روز که مانا ازم خواست به خونه شون برم-رفتم.یه دسته گل هم گرفتم.من گل نوروز رو دوست دارم.یه دسته گل نوروز بردم.سر خیابونشون که رسیدم پشیمون شدم.خواستم که برگردم.در حال برگشتن بودم.باباش سر رسید.دیگه نخواستم که کارم رو پیچیده کنم.رو در واسی اوفتادم و بهش معلوم نکردم که میخواستم برگردم و باهاش رفتم.
مانا تا منو دید خیلی خوشحال شد.باورش نمی اومد که واقعا به منزلشون برم.دسته گل رو که دید خیلی هیجان زده شد.معلوم شد که اونم با من هم سلیقه است.
خونه ساده و قشنگی داشتن.تزییناتش هم دلچسب و زیبا بود.میشه گفت شاعرانه.معماری داخلی خونه منو به خودش مشغول کرد.فهمیدم که کار ماناست.رشته اش معماری بود.از ترکیب رنگها گرفته تا فرمهایی که کنار پله ها و ورودی درب اصلی بود یه هارمونی عالی تو دل برو ایجاد شده بود.محیطی ارامش بخش و مفرح.برام جالب بود که برای استفاده از موسیقی-گرامافون قدیمی داشتن با صفحاتی از ترانه های اساتید موسیقی سنتی.صوت زیبای عارف قزوینی رو میشنیدم که داشت ترانه امان امان رو میخوند.مانا لبخند دلنشینی گوشه لبش داشت.تابلوهایی از نقاشی رنگ روغن از چند منظره و پرتره زیبا بخش سالن پذیرایی بود.نوری که وارد محل نشیمن و سالن بود به صورت مناسبی تنظیم بود.پدر مانا بعد از کمی نشستن عذر خواهی کرد و برای انجام کارهای شخصیش به اتاق خودش رفت.تازه متوجه خانم جا افتاده و میانسالی شدم که تو اشپزخونه داشت شام اماده میکرد.گویا برای اوردن میوه و چایی-مانا ازش خواسته بود که به محیط پذیرایی وارد نشه و خودش زحمت بکشه.با دیدن نقاشیها تونستم موضوع حرفا رو بکشونم به اونا.مانا متوجه شد که من در نقاشی رنگ روغن دستی دارم.چقدر ذوق زده شد.میگفت که کلاس نقاشی میره و ازم خواست که اخرین کارهاش رو ببینم.به عنوان یه مبتدی کارهای خوبی رو انجام داده بود.ترکیب رنگهاش هم با جرات و قوت انجام شده بود.
تا به خودم بیام وقت شام بود.دو نوع غذا اماده شده بود به همراه دسر .رسوم خاصی سر میز شام داشتن.من هم نهایت دقت رو میکردم که خطایی از من سر نزنه و مطابق استانداردهاشون عمل کنم.مانا تیز هوش بود و این رو متوجه شد.تلاش داشت که من خیلی تو گیر سنت هاشون نباشم.
وقت خداحافظی رسید.اوون شب هنوز چیز زیادی از خانواده شون نفهمیدم.خوشم نمیاومد که راجع به چیزی بپرسم.میگفتم که اگه لازم باشه خودشون میگن.
وقتی رسیدم خونه مادر نگران بود.متوجه این شد که غرق افکار خودم هستم.پرسید که مشکلی پیش اومده ومن هم با علامت سر نفی کردم و بعد از کمی نشستن و صحبت کردن به اتاق مطالعه رفتم.
اگه مجالی بود و عمری توی پستهای دیگه خواهم گفت که بعدش چی شد و اینکه مانا برای چی رفت خارجه.
نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت
18:4 توسط لیلی یا مجنون|
از لیلی خبری نشد.گفتم که گردشمون به وب مشترک مثل چرخش ماه و خورشیده.خیلی کم پیش میاد که هم زمان وارد وب بشیم.این همه اپ کردم و اوون نیومد.شاید نمیتونه.درسته که قرارمون این نبود و گفته بود که هر شب میاد و قصه هر شب رو میبینه و میره.بگذریم.
بابای مانا چند بار دیگه با من تماس داشت و هر بار که منو به خونشون دعوت کرد یه بهونه ای از پیش اماده داشتم که عذر بخوام و نرم.
یه روز که تو اتاق مجله بودم-دکتر...گفتن که بمونم.کارم داشت.رفتم اتاقشون و پرسیدم که موضوع چیه ؟فهمیدم که مانا و پدرش میان دانشکده.عجب گیری کرده بودم ها.موضوع داشت صورت علمی به خودش میگرفت.مهرداد هم اونجا بود.صداش کردم که بیاد و پیشم باشه.براش توضیح دادم که دوستان اوون روز سفر شمالی دارن میان ببیننمون.خندید و گفت واسه چی؟گفتم والا بیخبرم.ازش خواستم که اگه میشه به جای هر دومون از اونا پذیرایی کنه و باهاشون روبرو بشه.قبول نکرد و زیر بار نرفت.
ساعت ۱۵ بود که چند ضربه به در خورد.همون اقا که گفته بودم(پدر مانا)به اتفاق مانا اومدن تو و با احترام ویژه در حالی که دسته گلی به دست مانا بود مقابلم وایسادن.همگی سر پا بودیم که دکتر تعارف کرد که بنشینیم.مهرداد بازم داشت سرخ وسفید میشد و خجالت میکشید.مانا میگفت که من از دنیا همین بابا رو دارم.این کار باعث شد که دنیاشو از دست نده.و دکتر تازه در جریان قرار گرفت که داستان چی بوده.به شوخی گفت که چند نمره به پروژه ام به صورت تشویقی اضافه میکنه.منم گفتم که نه بابا هر چی بوده کار مهرداده و من نقشی نداشتم.یه بسته هم تو دست مانا بود که وقت خداحافظی بهم داد و تا اومدم چیزی بگم که رفته بودن.
مهرداد اومد و گفت که بسته رو باز کنیم.بسته رو دادم که مهرداد باز کنه.بازش کرد.چه جالب سه تا بسته داخلش بود.رو دوتاش اسم من و رو یکی اسم مهرداد نوشته شده بود.مهرداد هورایی کشید و مشغول باز کردن بسته خودش شد.تو یه چشم بهم زدن بازش کرده بود.دیدم که خیلی خوشحال شد .گفتم چی بود که یه سکه طلا نشونم داد.مهرداد با نگاهش ازم اجازه گرفت و مشغول باز کردن بسته های من شد.منم میخندیدم و نگاهش میکردم.دکتر ....هم وارد شد.نگاه هممون به بسته ها بود.وای خدای من یه انگشتر بسیار زیبا و شکیل فیروزه ای داخل یکی از بسته ها بود.از کجا میدونستن که من بین انگشترها از فیروزه ایش خیلی خوشم میاد؟
تو بسته دوم ۵تا سکه طلا بود.!اینو دیگه نباید میگذاشتن.رفتم تو فکر و اینکه چرا اینکارو کردن.مهرداد به شوخی میگفت که دو تا از سکه هاتو بده من که مساوی بشیم.دکتر ....هم لبخندی زد و گفت:مبارکه.
عصری بهشون زنگ زدم.مانا بود که گوشی رو برداشت.ازش بابت این کار که انگشتر زیبایی داده بودن تشکر کردم و در مورد سکه طلا معترض شدم.توضیحاتش قانعم نکرد.زمینه ای هم برای پس دادن سکه ها ندیدم.راستی لحظه ای که مانا بسته رو بهم داد و رفت -متوجه یه قطره اشک شدم که از چشمش چکید.نفهمیدم برای چیه.از نحوه حرف زدنش مشخص بود که خیلی احساساتیه.از اوناییه که زود عاشق میشن.ازم خواست که شام برم پیششون.گفت که تنهان و کسی رو ندارن.برام جای سئوال بود که چرا تنها هستن.
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت
12:8 توسط لیلی یا مجنون|
نمیدونم چرا یادم نمیره که بعد از کلاس محاسبات عددی بود که رفتم برای سر کشی به دفتر مجله دانشکده که دیدم مهتاب و ایدا -اونجان.اتاق مجله خلوت بود.ناگهانی تصمیم گرفتم که به ایدا موضوع رو بگم.چهره محجوبی داشت.برای اولین بار بود که از دختری برای دوستم خواستگاری میکردم.
مهتاب نموند.متوجه شد که موضوع خصوصیه.اتاق رو به بهونه رفتن به کلاس ترک کرد.من موندم و ایدا.فضای اتاق خیلی سنگین شد.من که همیشه به راحتی حرفم رو به دیگران میزنم دیدم که چه فشاری تو این کار ه
میدونستم که مقدمه ای رو باید بگم و ذهنشو برای گفتن اصل موضوع اماده کنم تا پس نیفته.صحبت رو از همکاریها تو مجله شروع کردم و رسوندم به اینکه کار گروهی چه موفقیتهایی رو داره .
کم کم به شخصیت محمد و اینکه چه نقشی در مجله و دانشکده داشته -وارد شدم.ازش تعریف کردم.در ضمن گفتم که در حدی نیستم که این مسایل رو طرح کنم ولی اگه اجازه بدن من به خودم این جسارت رو دادم که مقدمتا در باره یه زندگی مشترک و نگاهش به محمد بدونم.
ایدا منو میشناخت-واسه همینم در طول مدتی که من داشتم حرف میزدم با مداد اتودش بازی میکرد.گاهی سرشو بالا میاورد و به من نیم نگاهی مینداخت.سرشو به حالت تایید تکون میداد.اوون اخرا که به مبحث زندگی مشترک وارد شدم گونه هاش برافروخته شد. منم حرفام رو متناسب با رفتارش تنظیم میکردم.اخرش عذر خواهی کردم از اینکه چنین موضوعی رو بهش انتقال دادم و پاسخ خواستم.
با تواضع و احترام به من مشغولیتش رو برای درس مطرح کرد و ضمن تشکر از زحمتی که من برای این جلسه کشیدم -عذر خواست و گفت که برای این مسایل اصلا موقعیت مناسبی نیست و ازم خواهش کرد که داستان خواستگاری ادامه پیدا نکنه.
حالا من سخت تو فکر بودم که به محمد چی بگم.خیلی دلم گرفته بود.اصلا نمیتونستم که یه خبر بد رو به کسی بدم.این دل وامونده من با اوون خاطراتی که تو این مدت دو ماهی براتون گفتم دیگه ظرفیت همچین مصایبی رو نداشت.اخه پشت صحنه علاقمندی محمد رو براتون نگفتم که چقدر به این ارتباط امیدوار بود و شوق داشت.حالا با این خبر مدتها میرفت تو کما و از زندگی عادیش فاصله میگرفت.
چاره ای نبود.باید بهش خبر میدادم.فرداش محمد خودش اومد سراغم.همیشه منو خندون میدید.اوون روز هم تقلا کردم که قیافه ام عادی باشه تا جا نخوره.
بهش گفتم که بنشینه.نشست.کم کم براش گفتم که جریان چیه.چهره اش در هم رفت و ساکت شد.خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم سکوت کرد.کاریش نمیشد کرد.باهاش تا در کتابخونه همراه شدم و بعد جدا شدیم.
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت
10:11 توسط لیلی یا مجنون|
بچه ها چه دنياي عجيبي دارن.در عين سادگي و روشني -كشش و جاذبه خاصي داره.اينكه ميگن هر كس يه كودك درون داره راسته.حالا بعضيها بيشتر و عده اي كمتر با هاش همراه ميشن.حالا كه فرصتي پيش اومده بود كه اوقاتي رو با بچه ها باشم خوشحال شدم.نهايتا قبول كردم و كلاس اونا هم شروع شد.نگو حالا مريم ناقلا براي خواهر كوچيكش نقشه داشت كه وارد كلاس بكنه.اخه شرط فرزند استادي رو نداشت!به هر حال ثبت نام اونم انجام شد.مريم تو مجموعه ارتباط با صنعت دانشگاه كار ميكرد.يه روز كه رفته بودم يه كار اداري تو اونجا انجام بدم ازم خواست كه كمي تو اتاقش بنشينم.ديدم اگه قبول نكنم ناراحت ميشه.رفتم تو و رو يكي از مبلها لميدم.خيلي با سليقه اتاقشو ارايش داده بود و در عين حال استانداردهاي چيدمان اداري رو براي وسايل اتاق رعايت كرده بود.ازم راجع به خواهر كوچيكش پرسيد كه در مجموع نسبت به بچه هاي ديگه
براي يادگيري نقاشي چطوره ؟.پاسخم مثبت بود و گفتم كه مونا براي اين كار علاقه خوبي از خودش نشون ميده.خيلي خوشحال شد.وسط صحبتمون برادرش كه حدود 17 ساله به نظر ميرسيد اومد و بهش سر زد.فقط سلام و عليكي كرد و به تصور اينكه ما صحبت خصوصي داريم به اتاق مجاور رفت و اونجا منتظر شد.منم ديگه به اين بهونه كه داداشش كارش داره خداحافظي كردم و رفتم.
.
عصر همون روز كلاس نقاشيمون براي دانشجوها برقرار بود.به نظرم ميرسيد كه نگاه مريم به طوبي تفاوت پيدا كرده.براي كمك بيشتر به دانشجوها از مريم هم خواستم كه به بقيه كمك كنه.خداي من.كلاس نقاشي ميرفت كه به صحنه ديگه اي تبديل بشه.از اول هم من نگران همين چيزا بودم.تمام تلاشمو گذاشتم كه بافعال كردن بيشتر بچه ها و خودم از حاشيه هاي كلاس فاصله بگيريم.
ته كلاس دو نفر رو ديدم كه براي جلسه اولي بود كه شركت ميكردن.شما ميشناسيدشون.قبلا گفته بودم كه تو اپ مهتاب چه داستاني داشتيم.بله درست حدس زديد مهتاب و ايدا به اتفاق هم تو كلاس شركت كردن.
برام جاي سئوال بود كه چرا از جلسه اول نيومدن.!؟به هر حال چون چند جلسه قبلي رو نيومده بودن تلاش زيادتري داشتن كه به اطلاعات و تمرينهاي قبلي واقف بشن.منم كمكشون كردم.به طوبي گفتم كه هواي مهتاب رو داشته باشه و مريم هواي ايدا رو.از پسرا بگم كه شيطنتشون سر جاش وارد كار ميشدن و كلاسو شلوغ ميكردن.من بهشون ميدون نميدادم كه ادامه بدن.
يه روز محمد بهم گفت كه عاشق شده.گفتم طرف كيه؟كه گفت ميشناسم.از من خواست كه كمكش كنم.موضوع رو به طرف مقابلش منقل كنم.بله دوست داشت كه رسما خواستگاري كنه.ميگيد كه از كي.؟قبل از اوون بگم كه محمد از بچه هاي متوسط دانشكده از همه لحاظ بود.بچه خونگرم.كاري.خوش برخورد.قد متوسط.چشم درشت .سبزه.خنده رو.خوب بگذار بگم كه عاشق ايدا شده بود.از من ميخواست كه به صورت مقدماتي نظر ايدا رو راجع به محمد بدونم كه اگه زمينه اش هست اقدام كنه.
قبل از ادامه باید بگم لیلی-ازت خبری نیست.رفت و امدمون به وب مثل چرخش ماه و خورشیده .به هم نمیرسیم.کی میشه که یه خسوفی بشه و لااقل برای لحظاتی با هم باشیم؟به هر حال من داستانهای هزار و یک شبم رو حدود دو ماهی هست که شروع کردم.فعلا که ۶۰ تا از قصه هامو برات گفتم.نمیدونم که همه رو خوندی یا نه اما داره از جیب خودت میره.خودت میدونی دیگه.من که دارم به عهدم وفا میکنم تا تو این هزار و یکشب زنده بمونم.
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت
7:52 توسط لیلی یا مجنون|
یه روز بچه های دانشکده گیر دادن که براشون کلاس طراحی و نقاشی ارائه کنم.هر چه محل ندادم نشد که نشد.سخت پیگیر بودن.اخرش منو از رو بردن.شرط کردم که اگه کمتر از بیست نفر باشید نمیتونم.این دیگه بهونه اخرم برای تشکیل ندادن کلاس بود.خیلی سریع رفتن و لیستشونو کامل کردن.بیچاره ام کردن.داوطلبها بیش از اینها شد که من گفته بودم.ناقلاها یه کلک هم بهم زدن.بله از دوستان دانشجوی بیرونی و از دانشگاههای دیگه هم دعوت کرده بودن.کسی به کسی نباشه همینه دیگه.بینشون دانشجوهای گرافیک هم بودن.دیگه کار داشت سخت میشد.میگفتم نکنه یکی از اونا از من واردتر باشه!به خدا توکل کردم و امادگیمو اعلام کردم.ساعتهایی رو برای این کلاس تنظیم کردم که با واحدهای دیگه تلاقی نداشته باشه.
دخترا و پسرا ی دانشکده مهندسی...... بیشترین عضو کلاس بودن.دخترا استقبال بیشتری داشتن.بالطبع سطح همه یه اندازه نبود.اینو باید تو روش تدریسم لحاظ میکردم تا رضایت همه رو بدست بیارم.دو تا از دخترا هم انگیزه بیشتری داشتن و هم توان بالاتر.روشی رو انتخاب کردم که علاوه بر طراحی با رنگ هم اشنا بشن.طوبی اوون جلوها مینشست و با دقت به حرفا و تمریناتم دقت داشت.همگی بوم نقاشی و تجهیزات لازم رو تدارک دیده بودن.دکتر محلوجی میگفت که اگه میشه منم میخوام بیام شرکت کنم.خندیدم و گفتم باشه برای اساتید یه کلاس دیگه میگذارم.جلو شما نمیتونن راحت تمرین کنن و ازادی عملشونو از دست میدن.بچه های کلاس نگاهشون به من و طوبی جلب شده بود.اخه ازش خواسته بودم که دست یارم باشه و به بقیه دوستان وقت طراحی و نقاشی کمک کنه.
راستشو بخوای طوبی چهره و رفتار خاصی داشت.اصلا متفاوت از بقیه بود.با نگاهش تو یه لحظه چند جمله منتقل میکرد.حرفت هنوز تموم نشده-تا اخرشو میرفت.خنده هاش امیخته با لبخندی وزین و با وقار بود.دستش طوری به سمت زغال طراحی یا قلم مو میرفت که انگار سالهاست که با اوونا اشناست.دستش رو بوم نقاشی چقدر راحت سر میخورد.انگار که داره یه چیزی رو تو طبیعت خلق میکنه.خیلی حواسش به من بود که بیشتر از دستیاری قدمی برنداره .احترام فوق العاده ای به همه میگذاشت.چقدر از جملات مودبانه و ساده ای استفاده میکرد.اصلا اخمی رو چهره اش نمی نشست.منتظر بود ببینه که کی کمک میخواد.
من دیگه حضورم رو تو کلاس کم رنگ کردم.دیدم که طوبی لیاقت اینو داره که کلاس رو به تنهایی اداره کنه.یه روز بهم گفت که چرا کمتر به کلاس میرم.براش توضیح دادم اما زیر بار نرفت.میگفت که اگه اینطور بشه دیگه میره و سر جاش میشینه و از کمکم حذر میکنه.ناچار بازم کلاس رو ادامه دادم.
گفتم که دو نفر تو نقاشی توان بیشتری داشتن.بعد از طوبی مریم با فاصله کمی توانایی خودشو نشون داد.بهم پیشنهاد کرد که برای بچه های اساتید هم یه کلاس نقاشی بگذارم.رفتم تو فکر.علاقمند به کار با بچه ها بودم اما زمان مضاعفی رو ازم میگرفت.نمیدونستم که چه تصمیمی بگیرم.فکر میکنید چی شد؟
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت
12:31 توسط لیلی یا مجنون|