تبليغاتX
لیلی مجنون
لیلی مجنون

مظهر عشق خدایی

شد زغمت خانه ی سودا دلم، در طلبت رفت به هر جا دلم
شد زغمت خانه ی سودا دلم، در طلبت رفت به هر جا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت، رفت بر اين سقف مصفا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت، رفت بر اين سقف مصفا دلم

در طلبِ زهره رخ ماهرو، می نگرد جانب بالا دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو، می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت، رفت بر اين سقف مصفا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت، رفت بر اين سقف مصفا دلم

از طلبِ گوهرِ گویای عشق، موج زند ، موج ، چو دریا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق، موج زند ، موج ، چو دریا دلم

آه که امروز دلم را چه شد، دوش چه گفته است کسی با دلم
آه که امروز دلم را چه شد، دوش چه گفته است کسی با دلم

از دلِ تو تا دل من نکته هاست، آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی، وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

از دلِ تو تا دل من نکته هاست، آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی، وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

 

 

q1pdffqrnmugb7du306.jpg

 

 

 

 

خانه سودا
آلبوم نسیم وصل 
با صدای همایون شجریان
شاعر حضرت مولانا
 
 
 
 
 
پی نوشت مجنونی۱:
 
چرا  که نه...بله دیگه.دیشب نه تو خواب بلکه وقتی که پشت ترافیک بودم یه چند لحظه کوتاه افتادم تو سیاه چاله زمانی و بازم لیلی رو دیدم.  اینبار خود لیلی بود.همون لیلی معروف.لبخندی بهم زد و گفت:مجنون جان آخه تو توی این  وبلاگت چیا داری میگی؟!!!واله بابات هم اینکارا رو که تو میکنی نکرد...چرا دنبالم میکرد و مرتب دیوونه بازی در میاورد ولی نه مثل تو...تو دیگه نوبرشی و قاط زدی پسر جان...برو یه فکری برای خودت بکن. اون وقتا که اینطوری نبود. امثال من لیلی تو سن ۱۰ -۱۲ سالگی پنجاه تا خواستگار داشتیم از ابن سلام بگیر بیا تا ابو قیس که جدت باشه.از ۱۵ ساله خواستگار ا بودن تا ۷۰ ساله و دم درمون به بهونه خریدن شیر صف میکشیدن و منم فقط کاسه باباتو میگرفتم و پرتاب میکردم و اونم کیفور میشد که از بین اوون همه آدم فقط کاسه اوونو پرتاب کرده ام و عشق میکرد.به شما امروزیها پز اینو میداد که:اگر با من نبودش هیچ میلی...چرا جام مرا بشکست لیلی.
اما امروز چی؟!!!!!!!۱کلی لیلی هستن که دارن گیساشون سفید میشه و دریغ از یه خواستگار به درد بخور که بیاد و سینه اشو سپر کنه و بگه لیلی من تو رو میخوام خوشبخت کنم.برو ببین تو کوچه و خیابونا چه خبره.مجنونا میگن بیکاریم و لیلی ها میگن خوب باشه عیبی نداره ما که داریم کار میکنیم.بیا و منو بگیر و بالاخره یه نون و آبگوشتی باهم میزنیم و خونه بابا زندگی میکنیم.
آه ه ه....مجنون جان...دست به دلم نگذار که حرمت لیلی های عزیزم شکسته شده و خیلی ناراحتم.طفلکیها این فرشته های من نمیدونن به کی ناز بفروشن.
سن لیلیها بالا رفته و من نگرانم.یعنی چی میشه؟اوون لیلیهایی هم که رفته ان خونه شوهر الانه خیلیهاشون با مشکلات زیادی روبرو ان.افسردگی گرفتن و شوهراشون بیکار و یا معتاد و یا هردو ان.
یه مرتبه از چاله زمان خارج شدم و دیدم  و شنیدم که ماشین پشت سرم داره بوق میزنه که حرکت کنم.یعنی این واقعا همون لیلی معروف نظامی گنجوی بود....خودمونیم آنچنان زیبایی که نداشت.پیش خودم گفتم که این جدمون هم عجب سیلیقه ای داشته ها!!!
 
 تصنیف دل دیوانه با ویلن مهران مهتدی دانلود
نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 8:33 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

 

بشـــنوید
با صدای محمدرضا شجریان، گروه شهناز (مجید درخشانی). (منبع

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند
در عشق گشتم فاش‌تر وز همگنان قلاش‌تر
وز دلبران خوش‌باش‌تر مستان سلامت می‌کنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
بی‌پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار ازو
من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند
حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند
آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو
وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 9:52 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد

از آنکه دلبر دمی بفکر ما نباشد

دراین بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد

صبحدم بلبل بر درخت گل خدا بخنده می گفت

نازنینان را ،مه جبینان را خدا وفا نباشد

اگر که با این دل حزین تو عهد و بستی ،حبیب من با رقیب من چرا نشستی

چرا دلم را عزیز من از کینه خستی

بیا در برم از وفا یکشب ای مه نخشب

تازه کنم عهدی جانم که برشکستی             که برشکستی

 

سکوتم از رضایت نیست                       دلم اهل شکایت نیست

 

پی نوشت لیلی:


من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟ من دیگه بسه برام تحمل این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم ....وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟ واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟ نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنن نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم....نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده م واسه اتیش همه یه هیزم اماده شم  یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم....این همه چرخیدی و چرخوندی اخرش چی شد؟ اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد؟ همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست؟ این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست؟....نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم واسه اتیش همه یه هیزم اماده شم یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دیا من می خوام پیاده شم............

 

    به ياد آنشب زيبا که آشنا گشتيم 

                                                                من و تو از غم بي همدمي رها گشتيم

 

                    رسيد قصه ي غمها به فصل پاياني

                                                                 به هجر طعنه زديم وز شب جدا گشتيم

 

                       هنوز اين دل شيدا ييم  پريشان است

                                                              هنوز گريه به بزم دو ديده مهمان است....

 

 

پی نوشت مجنونی۱:

سلام لیلی عزیز

خوشحالم از پست جدیدی که گذاشتی و ممنونم....میخوام یه مدت هم من کم پیدا یا نا پیدا بشم...دلم اینجا ست و اینجا......والسلام.

 

 

پی نوشت مجنونی۲: 

به همه لیلی ها و مجنون های زمین درود میفرستم و برای عشق پاکی که دارن تبریک میگم...اصلا تو نگاه و دل این گروه هر چی عشقه متعلق به اونیه که لایق عشق سوزناک دل ایناست...من که فقط ادعای مجنونی دارم و میدونم که ادای عاشقا رو در میارم.

خدایا..خیلی بزرگی...بیش از اونی که بتونم تصورت کنم.اگه بتونم تو ذهن ناقصم تصورت کنم که امکانش نیست...و....هر جا رو که نگاه میندازم به غیر تو نمیبینم.همه فضا و مکان رو پر کردی و خودت برتر و بالاتر از همه اینایی.چقدر بهت نیازمندیم....خیلی از نیازهای اساسیمون رو بدون اوونکه خودمون بدونیم و بتونیم بگیم بر طرف  و غرق نعماتت کردی....اگه گاهی بیخودی نق میزنم واسه اینه که بیخبرم از دریای بخششهایی که نثارمون کردی....ببخشا و خرده مگیر...در امتحاناتت به خودمون واگذار مکنمون.هوامونو داشته باش که قبولی و رضایتت رو بگیریم.ما که از خودمون چیزی نداریم که برای اوون مغرور بشیم....اگه قیافه خوبی داده باشی از خودته و طرح خودت...اگه اندام خوبی داده باشی از خودتت و خواست خودتت...وای که یه روزی اینا همه میپوسن و اونی که برقرار میمونه ذات کبریایی و عزیز توه.

این روح بزرگ رو که قرار تا ابد در جوارت باشه خودت بهمون دادی و همیشه زنده و برقراره...چون خودت خواستی و به ما منت گذاشتی و بر بسیاری از موجودات و افریده هات برتریمون دادی....تلاشم اینه که وقتی ملاقاتت میکنم با یه چهره قابل قبول و مورد تاییدت باشه.تنهام نگذار و کمکم کن.لا اله الا انت.سبحانک.انی کنت من الظالمین......از غم و اندوه و ترس رهاییمون ده و راهنماییمون کن که بتونیم شکر شایسته ای رو به درگاه عظیمت به جا بیاریم .الحمدلله رب العالمین.

 

پی نوشت لیلی:

انروز هم هوا ابري بود و من ناگزيرانه نفس مي کشیدم            

    کوچه ها پر از واژه هاي فرق بودند و ديدگانم پر از حلقه هاي اشک....

   عاقبت تو نيز مسافر شدي!  

    درد غريب غربت تو را نيز فرا گرفت و من شدم دلتنگ ترين آدم دنيا........

    ( با ارزوهايي که در تنهايي هايم تشييع مي شوند و نيز با فريادهايي پر از التماس در دالانهاي  پر پيچ و خم و تاريک روزگار)

    نسيم مي وزد و من فرسنگها به دور از تو با خاطراتي پر از سکوت بي صبرانه لبريز حس ديدارم.

        (( ولي افسوس که تو نيستي تا بودن را باور کنم))

نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 16:21 توسط لیلی یا مجنون|

سلام. حالت چطوره؟ خوبی؟ راستش من اصلا خوب نیستم...بهت که گفتم امسال با اوون شروعی که داشت بدترین سال زندگیم تا حالا بود...بقیه ایام رو تا انتهای سال خدا به خیر بگذرونه.

این روزا هم دلخوشیم به بلاگفا بود که اونم با این اوضاعی که داره دیگه حالمو گرفته و داره از خودش ناامیدم میکنه...

حالت کسی رو دارم که توی یه صحرای برهوت و لم یزرع مثل کویر نا انتهایی تنهای تنها بدون هیچ وسیله ای گم شدم و هیچ نشانه ای از راه نمیبینم.نمیدونم به کدوم جهت حرکت کنم و از فرط  تشنگی و کم آبی دارم بیحال میشم.جرعه ای آب ته قمقمه ام بیشتر نمونده.

خیلی دلم میخواست که تو این طوفان شن شبه تو رو ببینم که داری لحظه به لحظه بهم نزدیک میشی.خوب که نگاه کنم تو رو ببینم که واسه نجاتم با کلی وسایل لازم اومدی...

یعنی واقعا این شدنیه.به دادم برس که خیلی تنها هستم....دلم  فقط به ستاره های شب کویر خوشه .

 

پی نوشت مجنونی۱:

فکر میکنی که چی میخوام بنویسم.لابد میگی که حرفی برای نوشتن ندارم.نه بابا.تو نوشتن وراجی رو بلدم.شاید وقتی باهات روبرو بشم نتونم اینهمه حراف باشم که وقت نوشتنم حرفم میاد.

تو رو خدا قدر مادر و پدرت رو بدون.من دیگه بعد از رفتن اونا به جز یه نفر کسی رو نشناختم و نداشتم که بتونم حرفای دلمو براش بزنم.اگه هنوز در قید حیاتن دریابشون و قدرشونو بدون.وجودشون نعمته و رحمت بی انتهای الهی.

پی نوشت مجنونی۲:

ساعت شش و نیم شبه و دیگه بعد یه روز پر مشغله میخوام برم برای خریدهای سفارش شده که با پیام کوتاه بهم رسیده. از  پیغامهای بیرحمانه ای که اینطوری شروع میشه و اصلا توجهی به عاطفه و احساس نیست و بدون مقدمه فقط کالاها و خدمات مورد نیاز میاد به شدت بدم میاد...نمیدونم که کی این چیزا رو میخواییم یاد بگیریم.

امروز یه کار مالی داشتم که احتمال داشت به مشکلی بخوره ولی با توکل به خدا از یه راهی که خودم هم پیش بینی نمیکردم و با تفضل خدا درست شد.

 

پی نوشت مجنونی۳:

لیلی عزیز....چه خبرا؟بازم رفتی تو غیبت صغرا!میدونم که تو کاروان شما هم سختیهای زیادی هست که بیشترش رو دوش توه...عزیزم این باعث نباید بشه که تو هم مثل من قاط بزنی و اصلا سر به بیابونی بگذاری و بری.

الان چند روزه که از حال و روزت خبر ندارم....من که عادت کردم به غیبتهای شش ماهه ات اینم روش ولی لااقل بقیه دوستان رو از نگرانی در آر و گاهی چهره ماهت رو از پشت ابرا بیار بیرون.همین.

 

پی نوشت مجنونی۴:

ميگم حواستون باشه كه هفته آينده و هفته بعدش شنبه اي تعطيله و يكشنبه اي.براش برنامه ريزي كردين....من شايد برم شمال براي پرتقالها و ماهيها و هواي جالب اين فصلش.سنتور رو اوون دفعه اي برديم و شمال گذاشتيم كه اين دفعه ازش استفاده كنيم.من ميخونم...داداشي سنتور ميزنه و تو هم اگه باشي....

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 13:27 توسط لیلی یا مجنون|

 

یه هفته داره میشه که اومدم اینجا.وقتی اومدم حس و حال عجیبی داشتم...چیکار کنم خوب اولین بارم بود و تجربه نکرده بودم. تو هم بودی همین احساسو داشتی.

نمیخوام بترسونمت ولی هنوز هم که هنوزه برام تازگی داره و بهش عادت نکردم.اولش فکر میکردم که خوابم و تو رویا هستم .ولی به مرور زمان فهمیدم که واقعیت داره که جسمم از روحم جدا شده و اوون پایین مثل یه عروسک بیجان افتاده. وای این چند ماهه که مریض بودم و تو بستر چه سختیها و زجرهایی که نچشیدم اما صبر کردم و ذکر گفتم.اوون روزای اخر طفلی فاطمه همسرم هم دیگه ازم بریده بود و نتونست و رغبت نکرد که ترو تمیزم کنه...

اوون اخرین روزا که مجنون و داداشش اومدن ملاقاتم بهشون گفتم که مردن یه نعمت بزرگه و از ته دلم اینو گفتم.

اوون روزای اخری دیگه هیچ رمقی نداشتم..حتی نمیتونستم پلک بزنم.زمزمه های اطرافیانم رو میشنیدم.دخترانم چه غمزده بودن.هنوز باورشون نیومده بود که باباشون در حال مرگه و دیگه دیدار به قیامته ...مگه تو خواب ببیننم.تنها پسرم هم کم میومد پیشم.شاید از وضع و حالی که پیدا کرده بودم میترسید...نمیدونم.اما خیلی دوست داشتم که برای آخرین بار هم که شده بغلشون کنم...اما دلم نمی اومد که اینو تحمیل کنم.

الان که تو تهروون رسم شده که مراسم ترحیم سوم و هفتم رو یه جا میگیرن و مراسمات رو تموم میکنن تا هزینه های کمتری بکنن. واسه منم همینطوری بود.دستش درد نکنه...تو مراسمم داداش مجنون سنگ تموم گذاشت و از همه برام حلالیت طلبید و مجنون هم رفت به سراغ کسانی که میدونست باهام خورده حسابهایی داشتن و از اونا برام حلالیت گرفت.اخرین روز عمرم به دنیا بود که مجنون اومد و اهسته تو گوشم گفت:خداحافظ...برات طلب آمرزش دارم..برام ایت الکرسی خوند....

خدا رو شکر...الان جام راحته و گاهی به خانواده ام سر میزنم.از اینکه مستاجرند و خونه ندارن نگرانم.اینجا رحمت خدا شامل حالم شده و دیگه درد و رنجی ندارم.تو عالم برزخیم و اینجا هم جای رشد و تعالی داریم...فقط ایمان و اعمال صالح به دردمون میخورن و بس....

تو رو خدا قبل از اینکه بیایین اینجا به فکر اینجا باشین.درسته خدا ارحم الراحمینه ولی خوب دیگه اونجا جای عمله و اینجا جای حساب و کتاب....راستی همه فک و فامیلها رو میبینم.هر کدوم متناسب با اعمالشون جایگاههای خوب و بدی دارن.بعضیهاشون اوون قدر وضع خوبی دارن که من به حالشون غبطه میخورم و برخی هم اوضاع اسفناکی دارن و اصلا نمیشه بهشون نزدیک شد....لا اله الا الله.

 

 

پی نوشت لیلی:

 شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تورا با لهجه گلهاي نيلوفر صداكردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعاكردم . پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تورا از بين گلهايي كه در تنهايي ام روئيد با حسرت  جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم؛ همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم .

نمي دانم چرا رفتي ؟ نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم ......

 

 h4zvp2oo6154crb1xj.jpg

پی نوشت مجنونی۱:

"وَ الْأَرْضِ و َمَا طَحَاهَا"

(قسم به زمين و كسى كه آن را گسترانيده است.)

25 ماه ذي القعده روز دحوالارض است. دحوالارض را چنين معرفي مي كنند "روزي كه زمين از زير كعبه كشيده و گسترانيده شد".

گر چه اين مطلب يعني كشيده شدن و گسترانده شدن زمين در وحله اول عجيب به نظر ميرسه اما تعريف واضح‌تر اين موضوع اينه كه گفته بشه:

پس از آنكه تمام سطح كره زمين به مدت طولاني در زير آب فرو رفته و خداوند خواست تا آن را از زير آب بيرون آورد كه صحنه زندگي موجودات مهيا گردد ، اولين نقطه‌اي كه از زير آب سر بيرون آورد همان مكان مقدس كعبه و بيت‌الحرام بود.

اين واقعه نشان دهنده اهميت اين نقطه و مركزيت آن براي همه عالمیانه.

در واقع دحوالارض روز شروع حيات بخشي خداوند به جهان خاكي است كه توجه به آن در روايات و تعيين اعمال خاص همچون روزه، عبادت، دعا و غسل و اهتمام به آن از سوي معصومين (ع) نشانگر عنايت حضرت حق به اين روز با بركت است.

تعبير به اينكه "در روز دحو الارض رحمت خدا منتشر گرديده و از براى عبادت و اجتماع به ذكر خدا در اين روز، اجر بسيار است" و امثال آن ، مومنين را بر انجام مستحبات مخصوص اين روز ترغيب مي‌کنه.

درباره روزه اين روز آمده :

روزه اين روز همانند روزه هفتاد سال است .

روزه اين روز كفاره گناهان هفتاد سال است .

براي روزه دار در اين روز هركه و هرچه در ميان آسمان و زمين است استغفار مي كند و ...

 

 

پی نوشت مجنونی ۲:

برات پیش اومده که به یکی که تو دنیا از همه بیشتر بهش خوبی کرده بدترین رفتارها رو باهات داشته باشه؟...واسه من پیش اومد .اما با خودم گفتم که من چه رفتاری باهاش داشته باشم.زنجیر وار و رگباری کارهای بدش رو تکرار میکنه و من با خودم میگم در پاسخش چه باید بکنم.؟

 

پی نوشت مجنونی۳:

برات پیش اومده که زنده باشی و اعلامیه ترحیمت رو(دور از جوون شما)جلو چشمات حاضر کنن و تو ببینی...چه حالی پیدا میکنی؟

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 12:30 توسط لیلی یا مجنون|

 

یه دوست عزیزی پیشنهاد بسیار خوبی رو داده.ایشون هرشب یه صفحه از ترجمه قران کریم رو میخونه و رو مطالب اوون فکر میکنه....میگفت که خیلی رو زندگی و راه و روشش تاثیر گذاشته.

راستش چندین ساله که منم این کارو میکنم و اصلا تو عشق حاصل از این که دارم حرفای کسی رو میخونم که طراح و بوجود آورنده این نظام بوده از سر تا پا محو میشم.طوری که انگار یه پیاله عسل ناب بهم دادن و من با لذت تموم اوونو سرمیکشم و سرمست میشم.

قرانی که من تهیه کردم ترجمه دانشمند محترم مکارم شیرازی هستش که با ترجمه روان و خوبی که  که داره برام جالب توجه هستش.

شما هم امتحان کنید و لذت تعمق و تفکر ناشی از اوون رو بچشید.به بعضی از ایات و نشانه های زندگی میرسید که سالهای سال به دنبال اوون بودید. 

اوونوقت اصلا یه تصویر لیلی مجنونی پیدا میکنید که دیگه حرف نداره...امتحانش کنید.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:50 توسط لیلی یا مجنون|

 

سـرگـردان و حـيـران در كـوچـه و بـازار مـى گـشـتـم ، بـه كـتـاب "پرواز روح " برخوردم .

مثل غریقى كه به هر چيزى متشبّث مى شود گفتم :

شايد اين كتاب نشانى از محبوب ، اشاره اى بـه مـحـبوب ، راهنمايى به سوى محبوبم داشته باشد. شايد مرا به عزيزترين عزيزانم ، به محبوب ترين محبوبم ، به سرور سرورانم ، راهنمائيم كند.

آن را بـاز كـردم و خـوانـدم ، آنـچـنـان بود كه فكر مى كردم ، خواندم و اشك ريختم ، خواندم و دل سـوخـتـه ام شـعـله ورتـر شـد، خـوانـدم و دوران وصـل را ياد كردم ، خواندم و بر جدائيها، بر محروميّتها، بر بدبختيهايم كه از فراق دوست نـصـيـبم شده بود گريه كردم . ناله ام بلند، آه از نهادم برآمد، سر بر زانو، فكر مى كردم ديدم در اين كتاب نشانى از محبوب از ياران محبوبم مشاهده مى شود، دانستم كه بايد از اين راه در پى آن عزيز، حركت كرد، او را بايد از اين راه جستجو نمود.

"حـاج مـلاّ آقـاجـان " چـيـزى جـز عـشـق ، جـز اراده ، جـز راهـنـمـاى مـحـبـّيـن ، جـز عـاشـق دل سـوخـتـه اى نـبـوده كه در اين كتاب به وصف آمده . او الگوئى براى ما بوده . او مجنون و عـاشـق مـحـبـوب مـا بوده . او عتيق و آزاد شده اى از هواهاى نفسانى بوده . او وارسته اى از جميع رذائل اخـلاقـى بـوده . او بـنده حقيقى خدا بوده . او وليّى از اولياى حقّ بوده . او مربّى براى دلباختگان بوده . او فقيه و عالم و عارف كاملى بوده . او به مقام فنا رسيده . او مرحله خلوص و اخـلاص را پـيـمـوده . او مـراحـل سـيـر و سـلوك را طـى كـرده . او تـمـام مـراحـل كمال را گذرانده . به مقام وصل رسيده و محبوب را در آغوش كشيده ، خوشا به حالش ، "فياليتنا كنّا معه ".

جـنـاب ... شـب و روز نـدارم . دسـت از طـلب نـدارم ، تـا كـام دل بـرآيـد. آن قـدر بـه پـايـش بـه سايه خيالش بوسه زنم و آن قدر محبوب ، محبوب و يا صاحب الزّمان ، يا صاحب الزّمان ، گويم تا ثابت كنم كه من هم يكى از دوستانش هستم . آرى :


  • رهـرو مـنـزل عشقيم و زسرحدّ عدم سبزه خطّ تو ديديم و زبستان بهشت آبـرو مـى رود اى ابـر خـطـاپـوش بـبـار كـه بـه ديـوان عمل نامه سياه آمده ايم

  • تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم به طلبكارى اين مهرُ گياه آمده ايم كـه بـه ديـوان عمل نامه سياه آمده ايم كـه بـه ديـوان عمل نامه سياه آمده ايم

http://www.hotlinkfiles.com/files/1308698_l8nca/ParvazeRooh.zip

دانلود کتاب پرواز روح

 

  

پی نوشت مجنونی۱:

سلام لیلی

گفته بودی که اگه در دیار من باروون بباره خبرت کنم.چندین روزه که اینجا بارونیه و برگای رزان رو به زمین میریزه.وقتی قطرات باروون به صورتم میشینه دست نوازشگر حاملان عرشی اونا رو میفهمم که با گونه و پیشونی عرق کرده ام مماس میشه.از خودم بیخود میشم و خودمو کمال و تموم به اون خوبان میسپرم...با خودم نجوا میکنم که ایا نسیمی از کوی لیلی همره این باروونه؟

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر شاخ رزان است

گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

.............رخ زرد درختان در فصل پاییز-در دلتنگی از دوری رخ فصل بهاره.....

پی نوشت مجنونی۲:

یادت میاد که دوره دانشجویی یه نمایشگاه از کارای نقاشیم برپاکرده بودم و تو چقدر سوال پیچم میکردی!پدرمو در آوردی...وای از دستت که چه به سوالاتت رنگ و بوی فلسفی و روشنفکرانه میدادی و من خنده ام میگرفت و تو لجت می اومد.میگفتم که خانم محترم این که گفتی برداشت خودته و من اصلا این پیچیدگیها توی ذهنم نبوده.راحت بگم که من نقش زندگی رو خواستم نشون بدهم و اینکه چطور جریان داره.

حالا که دلم تنگ شده بود برای اوون نمایشگاه به یادش این تصاویر رو گذاشتم تا در خلوت خودت اگه بهم سری زدی به یاد اوون ایام بیفتی و تصویر مشترکی تو ذهنمون بیاد.

 

پی نوشت مجنونی۳:جان عشاق

بيات اصفهان
اجراي ارکستر سمفونيک
مقدمه و تصنيف جان عشاق
آهنگ مشکاتيان بر غزل حافظ
آواز غزل حافظ و دو بيتي هاي بابا طاهر
پيانو استاد جواد معروفي

هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
آگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد
شبي که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوري به بام ما افتد
ملوک را چو ره خاک بوس اين در نيست
کي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
که قطره اي ز زلالش به کام ما افتد
خيل زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کزين شکار فراوان به دام ما افتد
ز خاک کوي تو هر دم که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

..............................................

نگارينا دل و جانم ته داني
همه پيدا و پنهانم ته داني
نمي دونم که اين درد از که ديرم
همين دونم که درمانم ته داني

...............................................

دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي
جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
و آتش چهره بدين کار برافروخته بود
گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم
که نهانش نظري با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل
در پيش مشعلي از چهره بر افروخته بود


 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 9:37 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

 لیلی:

بين نگاه من و چشم هاي تو هنوز حرير نگاه رويا جاريست. هر چند من هنوز معتقدم که مي شود اندوه يک شب تلخ را از همان پاورچين آمدن صبح فهميد. مي شود قبل از طغيان غم و اشکي به خاطر شيرين يک لحظه فرارو سريع فکر کرد. مرا ببين مرا که مو به مو در آيينه ي لبخند تو سپيد مي شوم- پير مي شوم . مرا ببين که فرياد گنگ و بيهوده است هنوز بر اين باورم که شب سياه و کابوس زده ام را فقط نام تو به ثمر مي رساند. البته چيزهايي هست. چگونه بگويم که در چشم ها يت به وسعت دقيق يک باغ باران خورده پي بردم و از غمناکیت يک درد کهنه را فهميدم. خودت مي داني که همه هستي ام را در شوخي بازيگوشانه ي نگاهت باختم و چه شاعرانه در آتشفشان وجود تو قطره قطره آب شدم. کوير قلب من به اشتياق حرفهايت خواب باران مي بيند  .

 کاش گفته بودم هرازگاهي چشم هايت را باز کني و روبروي همه فراموشي ها قاب بزرگ نگاهم را ببيني. کاش گفته بودم لحظه ها را گاه گداري به زنجير بکشي و نقش چشم ها يم را در ذهنت ثبت کني  کاش گفته بودم.

 

 

مجنون: 

صبح پاورچین پاورچین اوومد و از همون اومدنش شب تلخی رو برام رقم زد....تو خیالم اومدی و تو چشمونم خیره شدی و باغ باررون خورده منو دیدی . تاسف خوردی.این درد کهنه رو چه کنم.این دل مالامال از این غم جانکاه....

کویر وسیع قلبت رو برام بگشا. میخوام خود بر اوون  ببارم اگر ابری بر جای مانده باشد.

نقش چشمانت برای همیشه و تا ابد بر دلم ثبت است....تا انتها با تو و تو را میبینم.با تو سخن میگویم.نمیدانم که نجواهایم به آنجا میرسد یانه؟...کاش برسد و بشنوی. 

پی نوشت مجنونی۱::flw1:

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش
رنجهایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 7:33 توسط لیلی یا مجنون|

 


 

گل در بر و  می در کف و معشوق به کام است

                                         سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

                                      در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلالست ولیکن

                                      بی روی تو ای سرو گل اندام حرامست


 

 

«و من الليل فتهجد به نافلة لك‏»  بخشى از شب را بعنوان نافله به تهجد بپرداز و سحر خيزى كن.

قرآن،در توصيف كسانى كه نيايشگران شب و اهل نماز شب‏اند،چنين مى‏فرماد:

«و المستغفرين بالاسحار» ،  استغفار كنندگان در سحرها «و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما» آنانكه در حال سجود و قيام،براى خدا شب زنده‏دارى مى‏كنند.

«كانوا قليلا من الليل ما يهجعون‏»  مردان خدا،مقدار كمى از شب‏را مى‏خوابيدند.

در آيه ديگر مى‏خونيم:مردان خدا براى انجام نيايش سحرگاهان ونماز شب،از بستر گرم فاصله مى‏گيرند و به نماز شب مشغول مى‏شوند،پاداش آنان،غير از بهشت ... چيزهايى است كه خداوندبرايشان ذخيره كرده كه موجب روشنى ديدگانشان است: «فلا تعلم‏نفس ما اخفى لهم من قرة اعين‏» 

 


به جان تو که شبی در میان کار ، مخسب

ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار ، مخسب

هزار شب تو برای هوای خود خفتی

یکی شبی چه شود ؟از برای یار ، مخسب

برای یار لطیفی که شب نمی خسبد

موافقت کن و دل را بدو سپار و مخسب

خدای گفت که شب دوستان نمی خسبند

اگر خجل شده زین و شرمسار ، مخسب

شنیده ای که مهان کامها به شب یابند

برای عشق شهنشاه کامیار مخسب

چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد

که جمله مغز شوی ای امیدوار ، مخسب

هزار بار بگفتم خموش سودت نیست

یکی بیار و عوض گیر صد هزار و مخسب

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 23:8 توسط لیلی یا مجنون|

این روزا علاقمند شدم که یه نگاهی به آثار نویسنده مشهور برزیلی پائولو کوئیلو بندازم.شاید بپرسین که برای چی؟راستش نمیدونم ولی شنیدم که یه نوع نگاه خاص و عرفان و فلسفه ویژه ای تو کارهاش هست. راستش قبلا کتاب (نامه های عاشقانه یه پیامبر)برداشتی آزاد از نامه های جبران خلیل جبران رو خونده بودم ولی این برمیگشت به چندین سال پیش و حالا با یه دقت بیشتری میخوام این کارو بکنم.دیگه از کتابهاش میتونم از:کیمیاگر-خاطرات یک مغ(سالک)-شیطان و دوشیزه پریم....نام ببرم.

نامه های عاشقانه یک پیامبر: مجموعه نامه های جبران خلیل جبران به ماری هسکل بین سالهای 1908 - 1924
آرش حجازی (مترجم)، پائولو کوئیلو (گردآورنده)

لطفا اگه کسی از شما عزیزان هر کدوم از اینا رو خونده بهم اطلاعاتی راجع به موضوع و محتواش و برداشتش بده.

 


پی نوشت مجنونی1:

روز دختران عزیز مبارک باشه.بهتون تبریک میگم.مادران محترم آینده اید.امیدوارم بتونید نسل خوبی رو پرورش بدید.قدر نقش مهمی رو که خدا در اختیار انحصاری اتان قرار داده بدونید و همون نقش رو بازی کنید تا به ارزشتون افزوده بشه...از توجهی که خدا به شما کرده و توانمندیهایی که در وجودتون هست دامنه وسیعی رو تحت تاثیر قرار میدید. 

پی نوشت مجنونی2:

گزیده ای از کتاب : (نامه های عاشقانه ی یک پیامبر) اثر جبران خلیل جبران

*- خود را در دستان تو می گذارم .یک انسان تنها زمانی می تواند خود را در دستان کسی بگذارد که عشقش چنین عظیم باشد ،که نتیجه ی این تسلیم ، آزادی مطلق باشد.

*- تو آنقدر به من شادی می بخشی که به گریه در می آیم و آنقدر رنجم می دهی که به خنده می افتم .

*- اشخاصی که به اجبار می کوشند جالب باشند ،بیشتر از همیشه نفرت انگیز می شوند.

*- یک انسان از نظر احساسات توسط سه چیز هدایت می شود: منطق ،دل و شهوت . هر کدام از این سه در دوره ای مشخص زندگی را هدایت می کنند ؛ من عاشقم ، تمنای چیزی بیشتر از آن دارم که تو می خواهی .هر بار همدیگر را می بینیم تو سراسر فضا را به جای من پر می کنی . من عاشقم و می دانم برخورد صمیمی ، زمان خودش را دارد و سپس می گذرد .

*- به چه مهر ورزیدن مشکل بنیادی انسان است و اگر ما راه حل آنرا بیابیم ، که به هر چه ممکن است مهر بورزیم ، در می یابیم که حقیقت ، اینگونه عشق ورزیدن را دوست دارد  و هیچ عشق دیگری پایدارتر وجود ندارد .

*- باید همچون مادری به دیروز نگریست ، که هر چند هنوز چهره اش از رنج جدایی منقبض است ، از آنچه به انجام رسانیده خشنود است .

*- زندگی همواره بیشتر از آنی به ما می بخشد که خود را سزاوازش می دانیم .

*- چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم ، دست یابیم ؟؟؟



:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 13:37 توسط لیلی یا مجنون|

 

....نشسته و وارد دنیای وب شده.خیلی وقتی بود که به این جهان مجازی که داره واقعی میشه سرک نکشیده بود.یعنی نکنه که زندگی واقعی مون هم یه نوع زندگی مجازیه...بله درسته. آخه واسه همینه که خیلی چیزاش به دل نمیشینه...خودت رو کامل و تمام متعلق به اوون نمیدونی.

وای خدا بوی سوختگی گوجه هایی رو که خورد کردم که یه جوش رو ماهیتابه بخوره و ابش گرفته بشه تا املت درست کنم-در اومد.نکنه املتش مجازیه...نه بابا اینو که خودم دارم همه جوری میبینم و لمس میکنم و بوشو میشنوم.واقعیه واقعیه.

خوب امشب دلم میخواد که دیگه بنشینم و یه برنامه ریزی خوب برای همه کارهام داشته باشم.هیچی نباید از قلم بیفته.زندگی-درس-ورزش-اشپزی-...شاید هم بشه گفت که همه اینا زندگیه دیگه.

راستی اوون رمان رو هم که حدودای۸۲۰صفحه است بگذارم تو برنامه مطالعات تفریحیم.

یاد حرفای خدا جونم میافتم که چه صمیمانه بهمون میگه که  اینجا (دنیا)مزرعه است و برداشتتون اوون طرفه.

اوون جایی که کاملترینه و همیشگیه.....خدا کنه که بزرهای خوبی رو بکار بگیریم و بیشترین سود رو بکنیم.فراموشمون نشه که این بزرها کاشت و داشت و برداشت میخواد.باید رسیدگی و محافظت بشن.

 

 


پی نوشت مجنونی 1:

یادت میاد که از احمد و فاطمه برات گفته بودم....امشب رفتم ملاقاتش.بازم کوه صبر و ایمان فاطمه حیرت زده ام کرد.انگار نه انگار که همسرش برای همیشه ترکش میکنه و تموم مسئولیتهای زندگی میاد رو دوشهای نحیفش.به نظرم رسید که احمد دیگه رفتنیه.متاسفم.طفلی اخرین بچه اش که پسره شاید اصلا نمیدونه که باباش سرطان سختی داره و اونو از پا انداخته.براشون دعا کن.


پی نوشت مجنونی 2:

امروز صبحی استخر بودم.برام اوون همه انرجی که از خودم بروز دادم قابل باور نبود.خیلی هم سر به سر دوستانم گذاشتم.از اینکه مثل آدمهای منفعل و گوشه گیر باشم بدم میاد.فکر کردن عمیق و دقیق رو پدیده ها رو دوست دارم.لبخند زدن رو دوست دارم.از زخم زبون بدم میاد.از دروغ بدم میاد.زیباییها رو دوست دارم.....


پی نوشت مجنونی 3:

میگفت:...خودم هم نمیدونم که چرا اینطوری شد و چرا سر از اونجا در اوردم...برام همیشه این یه سوال بزرگ بود که چرا تن به این کار میدن...هر کس چیزی میگفت و هر نوشته ای نظری داشت.برام قابل باور نبود که انسانی برای رفع نیازهای مادی -ریشه ها ی شرافت و سرمایه های وجودیش رو حراج کنه....

کسی منو برده بود اونجا و من حال آدمی رو داشتم که داشت میمرد و تلاش میکرد همه جا رو ببینه تا شاید کشف کنه که چرا؟  اما اونا نمیدونستن که این موجود چرا اونجاست....

سه نفر بودن  در اندازه های مختلف تا تموم سلایق رو برطرف کنن....خودمو انداختم بیرون تا اوون بیرون حالم به هم بخوره.


پی نوشت مجنونی 4:

دیشب بعد چند سال بازم فیلم اوون قهرمان موتور کراس کشور که متاسفانه در حین یه پرش نمایشی محاسبه نشده منجر به حادثه تاسف بار و غمبار درگذشتش در همون لحظه برخوردش با سقف اتوبوس شد رو پخش کرد...راستش من از این حادثه تلخ چیزی نمیدونستم و دیشب این شوک بهم وارد شد.

مربیان احمقش بدون اینکه با یه محاسبه ساده فیزیک(میتونستن از یه معلم فیزیک بپرسن )که با داشتن چه   سرعت  اولیه و چه زاویه پرشی -چند متر فاصله رو طی میکنه تا بر اساس این طول اتوبوس بچینند-مرتب تشویقش میکردن که بپره و میگفتن تو میتونی.

اشتباه دیگه شون این بود که درست در جایی که فرود اومد اتوبوسی نبود و انگار که اصلا براش تله گداشته بودن تا جلو چشم اوون همه تماشاگر پر هیجان و جوون بکشنش.

وقتی دوربین تلویزیون در انتهای فیلم رفت تو کوچه پس کوچه های مستضعف نشین شیراز و چهره معصوم و ساده دختر این قهرمان مرحوم رو با پلاکاردهای سیاه و لباس سیاه دیگه حتی رمق برای گریه نداشتم که بدرقه شون کنم.....آیا واقعا این شبیه یه قتل عمدی نبود؟!!صحنه شبیه اعدم یه آدم بیگناه بود.

آیا به خانواده مظلوم و بی سرپرست وی رسیدگی شد؟مسولین خاطی تنبیه شدن؟نمیدونم.



بيات اصفهان
اجراي ارکستر سمفونيک
مقدمه و تصنيف جان عشاق
آهنگ مشکاتيان بر غزل حافظ
آواز غزل حافظ و دو بيتي هاي بابا طاهر
پيانو استاد جواد معروفي


هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
آگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد
شبي که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوري به بام ما افتد
ملوک را چو ره خاک بوس اين در نيست
کي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
که قطره اي ز زلالش به کام ما افتد
خيل زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کزين شکار فراوان به دام ما افتد
ز خاک کوي تو هر دم که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود که قرعه دولت به نام ما افتد


پی نوشت مجنونی ۵:

از پنجره اتاق کارم به حیاط نگاه میکنم .به جایی که بید مجنون دیوانه در اوون محل قرار داره.گیسوانش اونقدر بلند شده که نمیتونم تنه اش رو ببینم.هنوز پاییز بهش اثر نکرده و سرسبزی خودشو داره. براش غصه میخورم که چند روز دیگه به چه حال و روزی میفته و پاییز چه بر سرش میاره.بی اختیار بلند میشم و اتاق رو به طرفش ترک میکنم...حالا دیگه دستم به زلفونش رسیده و نوازشش میکنم.تو آسمون ابری نمیبینم.تا اعماقش آبی آبیه و خیلی دلم میخواد که بتونم دور از چشم همه در آغوش بید مجنونی ام بخوابم...اما نمیشه و با نگاه های حسرت آلود و اشکبار ازش دور میشم و دور میشم.ناله جان گدازش رو میشنوم که از گلایه پره و تنهایی.درست مثل مجنون.ایا برای لیلی هم بیدی هست؟بید لیلی ...

 

 پی نوشت لیلی :

امروز وقتی دلتنگ لحظه های دوری بودم ،وقتی لبریز شده بودم از بیقراری ،باز هم آمدی و دستم را گرفتی. و تمام مهربانیت را در دستان پرمهرت جای دادی و به من هدیه کردی.

زیباتر از این چیست که سنگ صبوری داشته باشی ،که هر لحظه سرت رو بزاری رو شونه هاش و ناگاه همه غمهاتو فراموش کنی.

من از خدا خواهم به دعا صدهزار جان ،تا صد هزار بار جان دهم اکنون برای دوست.

لیلی بید نداره ولی مجنونی داره که از هزار بید مجنونتره .

در دشت زندگی اگرمن شاخه برگی لرزان و سرگردانم،اما اینجا درختی است استوار که تکیه گاه من است.

اگر در دریای زندگی موجی سرگردانم،او ساحل آرامش من است.اگر در آسمان زندگی پرنده ای بال و پرشکسته ام او آشیانه ی امید من است و شوق پرواز من .

خدایا تو را سپاس که همین مرا بس...

 

پی نوشت مجنونی ۶:

امروز شنبه(۲۵/۷) بعد از ظهر یه زلزله اطراف جنوب تهروون اتفاق افتاد.با دوستم گرم صحبت بودیم که لرزش شدید اتاق رو متوجه شدیم.اوون سریع به بیرون اتاق و به سمت حیاط رفت و ذکری رو لبش بود.من میدونستم که (اگه بخواد اتفاق شدیدی بیفته)فرصتی برای بیرون رفتن نیست.به کنا دیوار رفتم و اونجا قرار گرفتم.آمادگی این رو به خودم میدادم که اگه چیزی فرو بریزه نترسم و امیدم به خدا باشه.یاد اوون ایه هایی از قران کریم افتادم که خداوند عزیز ازما گلایه میکنه و میفرماد که درست توی لحظات بحرانی که جونتون به خطر میافته منو یاد میکنید...منم ذکر خدا به لبم بود و عرض میکردم به درگاه وسیع و متعالیش که تو رو خدا بیا وبمون رو ببین که همش حرف و حدیث توه...هر چی میگم یه طورایی به وجود مقدس و رحمتت وصل میشه.نه اینکه من بخوام این کارو بکنم بلکه میدونم که اول و اخر همه چیز تویی.من از خودم چی دارم که بخوام به اوون بنازم.اگرم منو ببری اصلا اب از اب تکون نمیخوره و چیز مهمی نیستش.متشکرم که فرصت وجود ارزانی داشتی و این همه موقعیت و نعمت بهمون بخشیدی.نمیدونم از کدوم نعمتت حرف بزنم.از قصور و کوتاهیهایی که از سر ضعف و ناتوانی و نادانیه ببخش.

بنده همان به که زتقصیر خویش عذر به درگاه خدا آورد

ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجای آورد.

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 7:8 توسط لیلی یا مجنون|

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها…  

برای زدن حرفای دل دنبال یه بونه بودم و لونه.لیلی تجلی کرد و راه رو نشونم داد.فهمیدم که من مجنونم....بعدش لیلی سه فصل عشق همراهم بود . فصل چهارم عشق رهام کرد و رفت....
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشي
کي روي ؟ ره ز که پرسي ؟ چه کني ؟ چون باشي ؟


و حالا باز در فصل پاییز- بهار را میبینی و پی میبری که لیلی مجنون آمده است. همان لیلی که مظهر عشق خدایی ست.او که مجنون بینوا را در وسط کویری تفتیده رها نموده بود در فصل پنجم عشق خوش آمده است.

مقدمش گلباران.سلامش باد.صاحبخانه به خانه خود آمد.

 

 

روز وصل دوستداران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت گر چه یاران فارغند از یاد من مبتلا گشتم در این بند و بلا گر چه صد رود است در چشمم مدام راز حافظ بعد از این ناگفته ماند                  
یاد باد آن روزگاران یاد باد بانگ نوش شادخواران یاد باد از من ایشان را هزاران یاد باد کوشش آن حق گزاران یاد باد زنده رود باغ کاران یاد باد ای دریغا رازداران یاد باد                  


تصنیف همراه شو عزیز با آهنگسازی پرویز مشکاتیان و صدای محمدرضا شجریان را بشنوید

آهنگ "بیداد" ساخته پرویز مشکاتیان را بشنوید.

*يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور                    كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

*اين دل غمديده حالش به شود دل بدمكن                       وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور

*دورگردون گر دوروزي بر مراد ما نرفت                      دايما يكسان نباشد حال دوران غم مخور

*گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن                            چتر گل در كشي اي مرغ خوشخوان غم مخور

*اي دل ارسيل فنا بنياد هستي بركند                             چون ترا نوح است كشتيبان زطوفان غم مخمور

*هان مشو نوميد چون واقف نيي از سرغيب                  باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور

*دربيابان گربه شوق كعبه خواهي زد قدم                       سرزنش ها گركند خار منعيلان غم مخور

*گرچه بس خطرناك است و مقصد بس بعيد                    هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور

*حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب                           جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور

*حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار                          تا بود وردت دعا و قرآن غم مخور


 

پدری امشب تنها می گرید

پدر داشت آش دوغ میفروخت.پسر ۵ ساله اش هم در کنارش بود.گاهی اهسته به چهره معصوم فرزندش نگاه میکرد ...از عملی کردن تصمیمی که مدته پیش گرفته بود واهمه داشت.دیشب دیگه مهر تایید به تصمیمش زده بود.پیش خودش یه محکمه تشکیل داده بود و بهترین راه رو در این دونسته بود که پسرش رو ترک کنه.هر کسی که عهده دار تربیت او بشه حتما از این وضع بهتر اداره خواهد کرد...

حالا یه ماشین مدل بالا با چند نفر ریز و درشت نگه داشته بود و آش میخواستن...توی شلوغی خودشو اهسته گم و گور کرد و با موتور درب داغونش دور شد.رفت و یه گوشه ای کز کرد و پنهانی به اتفاقاتی که در نبودش میافتاد زول زد و نگاه کرد.این شاید آخرین بار بود که پسرش رو میدید.تحمل زجرها و گرسنگیهای فرزندش رو نداشت.زده بود به سیم آخر...دیشب از اول شب تا انتهای اوون دست لطیف و نرم پسرش رو تو دستای زمختش گرفته بود و  گریه میکرد.پس تکلیف اوون قولهایی که در اخرین لحظات بستر مرگ همسرش چی میشد؟چه جوری میتونست وجدانشو از این جهت راحت کنه.

پسرک که به طور ناگهانی از غیبت پدرش اطلاع یافت داد و بیداد و شیون کرد...و این همه را پدر میدید و اشک میریخت...وقتی دید که با اخرین مشتریانش پسر رهسپار شد خیالش راحت شد که جای بدی  نمیرود.

...۲۵ سال از این ماجرا میگذرد و اکنون پدر در بستر بیماری سختیست ...چه شبها و روزهایی به این فکر بوده که ایا کار درستی کرد.اکنون پسرش کجاست.چه بر سرش امد؟

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 19:48 توسط لیلی یا مجنون|

حالا  رو ابرا   لم دادم  رو صندلی هواپیما و دلم میخواد که اینطوری تصور کنم که هواپیمایی وجود نداره و من مثل یه پرنده پرواز کردم و اومدم اینجا. سبکبال و بدون حزنی و اندوهی.بی داشتن مشغله ای و مشکلی...در فضای بیکران ابی تا دور دستها رو نگاه میکنم...تا بینهایت...تا انتها میخوام باهات باشم و در کنارت.منو تنها نگذار. میدونم که هیچوقت هم تنهام نگذاشتی و من بودم که هر از چند گاهی باهات قهر کردم و تو بزرگوارتر و مهربونتر از اوونی بودی که فراموشم کنی.میخوام که تا انتها با هم باشیم.دوستت دارم تا همیشه...تا اخری که هیچگاه نخواهد اومد...

 

 

به یاد یه دوست مجازی.

وقتی همه جمعمون تو خونه جمع میشد چقدر خوشحال بودم.زیر زیرکی به چهره همه نگاه میکردم.خواهر کوچولوم چه از ته دل میخندید و من حسرت همچین خنده ای رو به دلم داشتم.بابا چقدر محجوب میخندید و سعی میکرد اقتدارش رو هم حفظ کنه.مامان میگفت-اقا چرا اینطوری میخندی و بازم همگی میزدیم به خنده و حالا از همون چیزی که همیشه میترسیدم اومده بود سراغمون.بله من یه دختری بودم که پدرم رو برای همیشه از دست داده بودم.دلم برای اغوش گرمش به شدت تنگ شده بود.خیلی وقت بود که دلم میخواست به یه بهونه ای در اغوشم بگیره.اما روم نمیشد و تا این اخرا که دیگه نتونستم به مرادم برسم.

عکس زیبا و مهربونش رو دیواره و تو قاب برامون لبخند میزنه.خدایا من خیلی بهش احتیاج داشتم.حالا با نبودنش چیکار کنم.حرفای بابایی رو به کی بگم.

میچرخم و نگام به چهره خسته و اشک الود خواهر کوچولم میفته که سهم غمش از همه ما بیشتره.اگه اوون خنده ها رو داشت - حالا حسرتش هم به گمانم بیشتر از ماست.طفلکی خوابش برده و تو خواب داره لبخند میزنه.شاید بابا به خوابش اومده باشه...خدایا صبرمون بده.میدونم که بابا رو برگردوندی پیش  خودت.اما ما در نبودش چکار کنیم؟....

(( وبشر الصابرين الذين إذا أصابتهم مصيبة قالوا إنا لله وإنا إليه راجعون))

میگم که کاش پدرمرحومم اونجا با کسانی همنشین باشه که غصه ما رو نخوره.خدایا اونقدر تو یدلمونو پر کن که غصه جای خالی بابا رو بیش از این نخوریم.

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 10:57 توسط لیلی یا مجنون|

الانه از خونه خدا اومدم تا برات بگم که هزار اسم خدا رو با جماعت از اعماق دلم با عشق ابدی به آسمونها رسوندم و قسمش دادم که بهتزینهایی رو که خودش میدونه برامون تقدیر کنه...

یه مجنونی مثل من دوست داره بدونه که در کجای هستی قرار گرفته. نمیدونم بقیه چطور فکر میکنن و چی دوست دارن اما این که گفتم یه دغدغه شبانه روزیمه. بیدار که میشم مبهوت تک تک اجزائ و اشیا وموجودات دور و بر خودم هستم.انگاری همین الان متولد شدم.میگم اه اینا از کجا اومدن...من از کجا اومدم...چطوری و برای چی.؟قران رو که برام خیلی جذابیت داره و تقدس میخونم و میبینم که فرموده که طبقات اسمونی که افریدن هفت تاست...اونوقت میگه که اسمون شما رو با ستاره ها زینت دادیم و من حیروون میمونم که پس بقیه طبقات چه خبره.اسمون اونا چیه و چه چیزهایی زینت بخشه؟

چه موجوداتی در اوون عوالم و طبقات زندگی میکنن؟اونا هم مجنون دارن یا نه؟اگه دارن چه شکلی اند؟لیلی های اونا چه جوری و چه شکلیه؟


 

 

 

اين دهان بستي دهاني باز شد

تا خورنده لقمه هاي راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب

سوي خوان آسماني کن شتاب

گر تو اين انبان ز نان خالي کني

پر ز گوهرهاي اجلالي کني

طفل جان از شير شيطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردي چرب و شيرين از طعام

امتحان کن چند روزي در صيام

چند شبها خواب را گشتي اسير

يک شبي بيدار شو دولت بگير

 

  این دهان بستی دهانی باز شد - مناجات ویژه افطار ماه رمضان -استاد محمدرضا شجریان


دعای جوشن کبیر

(فایل صوتی دعای جوشن کبیر)

(دانلود ادعیه ماه مبارک رمضان)

 سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ  سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ یا ذَاالْجَلالِ وَالاْکْرامِ یا اءرْحَمَ الرّاحِمینَ

منزهى تو اى که نیست معبودى جز تو فریاد فریاد بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار و در بلد الا مین است که در اوّل هر فصل بِسْمِ اللّهِ بگوید و در آخرش :

 منزهى تو اى که نیست معبودى جز تو فریاد فریاد درود فرست برمحمد و آلش و بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار اى صاحب جلال و بزرگوارى اى مهربانترین مهربانان
 

1- اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا اللَّهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ يَا كَرِيمُ يَا مُقِيمُ يَا عَظِيمُ يَا قَدِيمُ يَا عَلِيمُ يَا حَلِيمُ يَا حَكِيمُ سُبْحَانَكَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ يَا رَبِّ 

خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى خدا اى بخشاینده اى مهربان اى بزرگوار اى برپا دارنده اى بزرگ اى قدیم اى دانا اى بردبار اى فرزانه منزهى تو اى که معبودى جز تو نیست فریاد فریاد بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار من

 

2- يَا سَيِّدَ السَّادَاتِ يَا مُجِيبَ الدَّعَوَاتِ يَا رَافِعَ الدَّرَجَاتِ يَا وَلِيَّ الْحَسَنَاتِ يَا غَافِرَ الْخَطِيئَاتِ يَا مُعْطِيَ الْمَسْأَلاتِ يَا قَابِلَ التَّوْبَاتِ يَا سَامِعَ الْأَصْوَاتِ يَا عَالِمَ الْخَفِيَّاتِ يَا دَافِعَ الْبَلِيَّاتِ

  اى آقاى آقایان اى اجابت کننده دعاها اى بالا برنده مرتبه ها اى صاحب هر نیکى اى آمرزنده گناهان اى دهنده خواسته ها اى پذیرنده توبه ها اى شنونده صداها اى داناى اسرار پنهانى اى برطرف کننده بلاها  

 3- يَا خَيْرَ الْغَافِرِينَ يَا خَيْرَ الْفَاتِحِينَ يَا خَيْرَ النَّاصِرِينَ يَا خَيْرَ الْحَاكِمِينَ يَا خَيْرَ الرَّازِقِينَ يَا خَيْرَ الْوَارِثِينَ يَا خَيْرَ الْحَامِدِينَ يَا خَيْرَ الذَّاكِرِينَ يَا خَيْرَ الْمُنْزِلِينَ يَا خَيْرَ الْمُحْسِنِينَ

 اى بهترین آمرزندگان اى بهترین گشایندگان اى بهترین یاران اى بهترین حاکمان اى بهترین روزى دهان اى بهترین ارث بران اى بهترین ستایشگران اى بهترین یادکنندگان اى بهترین فرو فرستندگان اى بهترین احسان کنندگان

  4- يَا مَنْ لَهُ الْعِزَّةُ وَ الْجَمَالُ يَا مَنْ لَهُ الْقُدْرَةُ وَ الْكَمَالُ يَا مَنْ لَهُ الْمُلْكُ وَ الْجَلالُ يَا مَنْ هُوَ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ يَا مُنْشِئَ السَّحَابِ الثِّقَالِ يَا مَنْ هُوَ شَدِيدُ الْمِحَالِ يَا مَنْ هُوَ سَرِيعُ الْحِسَابِ يَا مَنْ هُوَ شَدِيدُ الْعِقَابِ يَا مَنْ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ يَا مَنْ عِنْدَهُ أَمُّ الْكِتَابِ 

اى که عزت و زیبایى از آن اوست اى که نیرو و کمال از آن او است اى که پادشاهى و جلال از آن او است اى که بزرگ و برتر او است اى پدید آرنده ابرهاى سنگین اى که او سخت کیفر (یا سخت نیرو) است اى که او  در حساب کشیدن سریع است اى که او در کیفر سخت است اى که پاداش خوب نزد او است اى که نزد او است مایه و اصل کتابها

  5- اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا حَنَّانُ يَا مَنَّانُ يَا دَيَّانُ يَا بُرْهَانُ يَا سُلْطَانُ يَا رِضْوَانُ يَا غُفْرَانُ يَا سُبْحَانُ يَا مُسْتَعَانُ يَا ذَا الْمَنِّ وَ الْبَيَانِ

خدایا از تو مى خواهم بحق نامت اى مهرپیشه اى نعمت بخش اى پاداش دهنده اى دلیل و راهنما اى سلطان اى خوشنود اى آمرزنده اى منزه اى یاور اى صاحب نعمت و بیان

  6- يَا مَنْ تَوَاضَعَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لِعَظَمَتِهِ يَا مَنِ اسْتَسْلَمَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لِقُدْرَتِهِ يَا مَنْ ذَلَّ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لِعِزَّتِهِ يَا مَنْ خَضَعَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لِهَيْبَتِهِ يَا مَنِ انْقَادَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ مِنْ خَشْيَتِهِ يَا مَنْ تَشَقَّقَتِ الْجِبَالُ مِنْ مَخَافَتِهِ يَا مَنْ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ بِأَمْرِهِ يَا مَنِ اسْتَقَرَّتِ الْأَرَضُونَ بِإِذْنِهِ يَا مَنْ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ يَا مَنْ لا يَعْتَدِي عَلَى أَهْلِ مَمْلَكَتِهِ

(6) اى که هر چیزى در برابر عظمتش فروتن گشته اى که هر چیز در برابر قدرتش تسلیم گردیده اى که هر چیزى در برابر عزت و شوکتش خوار گشته اى که هر چیز در برابر هیبتش خاضع گردیده اى که هر چیزى از ترس او فرمانبردار و مطیعش گردیده اى که کوهها از هراسش از هم شکافته اى که به امر او آسمانها برپا گشته اى که زمینها به اذن او در جاى خود مستقر گشته اى که رعد به ستایش او غرِّش زند اى که بر اهل کشور خود ستم نکند

 7- يَا غَافِرَ الْخَطَايَا يَا كَاشِفَ الْبَلايَا يَا مُنْتَهَى الرَّجَايَا يَا مُجْزِلَ الْعَطَايَا يَا وَاهِبَ الْهَدَايَا يَا رَازِقَ الْبَرَايَا يَا قَاضِيَ الْمَنَايَا يَا سَامِعَ الشَّكَايَا يَا بَاعِثَ الْبَرَايَا يَا مُطْلِقَ الْأُسَارَى

 (7) اى آمرزنده خطاها اى برطرف کننده بلاها اى منتهاى امیدها اى دهنده بزرگ عطاها اى بخشنده هدیه ها اى روزى ده بنده ها اى برآورنده آرزوها اى شنونده شکایتها اى برانگیزنده مردمان اى رهاننده اسیران

8- يَا ذَا الْحَمْدِ وَ الثَّنَاءِ يَا ذَا الْفَخْرِ وَ الْبَهَاءِ يَا ذَا الْمَجْدِ وَ السَّنَاءِ يَا ذَا الْعَهْدِ وَ الْوَفَاءِ يَا ذَا الْعَفْوِ وَ الرِّضَاءِ يَا ذَا الْمَنِّ وَ الْعَطَاءِ يَا ذَا الْفَصْلِ وَ الْقَضَاءِ يَا ذَا الْعِزِّ وَ الْبَقَاءِ يَا ذَا الْجُودِ وَ السَّخَاءِ يَا ذَا الْآلاءِ وَ النَّعْمَاءِ

 (8) اى صاحب ستایش و ثناءاى داراى فخر و زیبایى اى صاحب مجد و بزرگى اى صاحب عهد و وفاء اى داراى گذشت و رضا اى دارنده نعمت و عطاء اى که در دست تو است فصل خصومات و داورى اى داراى عزت و پایندگى اى صاحب جود و بخشش اى صاحب دهشها و نعمت ها

 9- اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا مَانِعُ يَا دَافِعُ يَا رَافِعُ يَا صَانِعُ يَا نَافِعُ يَا سَامِعُ يَا جَامِعُ يَا شَافِعُ يَا وَاسِعُ يَا مُوسِعُ 

(9) خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى مانع اى برطرف کننده اى بالا برنده اى سازنده اى سود رسان اى شنوا اى گردآورنده اى شفاعت پذیر اى فراخ رحمت اى وسعت بخش

 10- يَا صَانِعَ كُلِّ مَصْنُوعٍ يَا خَالِقَ كُلِّ مَخْلُوقٍ يَا رَازِقَ كُلِّ مَرْزُوقٍ يَا مَالِكَ كُلِّ مَمْلُوكٍ يَا كَاشِفَ كُلِّ مَكْرُوبٍ يَا فَارِجَ كُلِّ مَهْمُومٍ يَا رَاحِمَ كُلِّ مَرْحُومٍ يَا نَاصِرَ كُلِّ مَخْذُولٍ يَا سَاتِرَ كُلِّ مَعْيُوبٍ يَا مَلْجَأَ كُلِّ مَطْرُودٍ

(10) اى سازنده هر ساخته اى آفریننده هر آفریده اى روزى ده هر روزى خور اى مالک هر مملوک اى غمزداى هر غمزده اى دلگشاى هر اندوهگین اى رحمت بخش هر رحمت خواه اى یاور هر هر بى یاور اى عیب پوش هر معیوب اى پناه هر آواره

11- يَا عُدَّتِي عِنْدَ شِدَّتِي يَا رَجَائِي عِنْدَ مُصِيبَتِي يَا مُونِسِي عِنْدَ وَحْشَتِي يَا صَاحِبِي عِنْدَ غُرْبَتِي يَا وَلِيِّي عِنْدَ نِعْمَتِي يَا غِيَاثِي عِنْدَ كُرْبَتِي يَا دَلِيلِي عِنْدَ حَيْرَتِي يَا غَنَائِي عِنْدَ افْتِقَارِي يَا مَلْجَئِي عِنْدَ ضْطِرَارِي يَا مُعِينِي عِنْدَ مَفْزَعِي

 (11) اى ذخیره هنگام سختى من اى امید من در برابر پیش آمدهاى ناگوار اى همدم من هنگام ترس و وحشت اى رفیق من در غربتم اى صاحب اختیار من در نعمتم اى فریادرس من در غم و اندوه اى دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانى اى توانگرى من هنگام ندارى اى پناه من هنگام درماندگى اى کمک کارم در بیچارگى و پریشانى

 12- يَا عَلامَ الْغُيُوبِ يَا غَفَّارَ الذُّنُوبِ يَا سَتَّارَ الْعُيُوبِ يَا كَاشِفَ الْكُرُوبِ يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ يَا طَبِيبَ الْقُلُوبِ يَا مُنَوِّرَ الْقُلُوبِ يَا أَنِيسَ الْقُلُوبِ يَا مُفَرِّجَ الْهُمُومِ يَا مُنَفِّسَ الْغُمُومِ

 (12) اى بخوبى داناى بر هر نادیدنى اى بسیار آمرزنده گناهان اى پرده پوش بر عیوب بندگان اى غمزداى غمها اى گرداننده دلها اى طبیب دلها اى نوربخش دلها اى همدم دلها اى زداینده اندوهها اى غمگشاى غمها

 13- اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا جَلِيلُ يَا جَمِيلُ يَا وَكِيلُ يَا كَفِيلُ يَا دَلِيلُ يَا قَبِيلُ يَا مُدِيلُ يَا مُنِيلُ يَا مُقِيلُ يَا مُحِيلُ

(13) خدایا از تو مى خواهم به حق نامت اى بزرگوار اى زیبا اى کارگزار اى عهده دار اى راهنما اى پذیرنده اى دولت دهنده اى عطا بخشنده اى درگذرنده اى نیرودهنده (تغییر دهنده(

14- يَا دَلِيلَ الْمُتَحَيِّرِينَ يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ يَا صَرِيخَ الْمُسْتَصْرِخِينَ يَا جَارَ الْمُسْتَجِيرِينَ يَا أَمَانَ الْخَائِفِينَ يَا عَوْنَ الْمُؤْمِنِينَ يَا رَاحِمَ الْمَسَاكِينِ يَا مَلْجَأَ الْعَاصِينَ يَا غَافِرَ الْمُذْنِبِينَ يَا مُجِيبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّينَ

 (14) اى راهنماى سرگردانان اى فریادرس فریادخواهان اى دادرس دادخواهان اى پناه پناه جویان اى امان بخش ترسناکان اى کمک مؤ منان اى رحم کننده مسکینان اى پناه عاصیان اى آمرزنده گناهکاران اى اجابت کننده دعاى درماندگان

 


محمد اصفهانی » برکت » طلب  

شاعر : حافظ
» آهنگ ساز : محمد اصفهانی
» تنظیم : مهرداد شریف
» خواننده : محمد اصفهانی
» آلبوم : برکت
» آهنگ : طلب
کاور آلبوم برکت

 
Play

Download

سوی تو پر می کشم

 ای ساحل آرامشم

 

در آتشم یارا

 از دوریت در آتشم

 

   

تا کام من برآید

 دست از طلب ندارم

 

یا جان ز تن برآید

 یا تن رسد به جانان

 

بعد از وفات و بنگر

 بگشای تربتم را

 

دود از کفن بر آید

 کز آتش درونم

 

واله شوند و حیران

 بنمای رخ که خلقی

 

از مرد و زن برآید

 

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 2:27 توسط لیلی یا مجنون|

سلام به روی گلتون. از کامنتهای دلنشینتون یه دنیا ممنونم. ماه رمضونه و آداب زیبا و الهی اوون. ببخشید اگه تو وبلاگ کم پیدام. به یاد رخ ماه و جبین ستاره ایتون هستم.

داشتم به این میاندیشیدم که :خدا عاشق است یا معشوق؟!!!

میدونید هر چی جلو میرم میبینم که عاشقه و ما معشوقش...

نبودم....میلیاردها سال از افرینش جهان گذشت و من نبودم...تا انکه نوبت به افرینش انسان رسید....نسل به نسل و گروه گروه انسانها از پشت حضرت آدم آمدند.هر کس مهلتی برای زندگی داشت و بر اساس مصالحی زمانبندی شده بود.این همانگونه بود که هر جامعه نیز شروع و پایانی برای آن داشت که چگونه عمل میکنه و سرانجامش رو خودش تعیین میکرد.

من اصلا تصورش رو هم نمیکردم که خدا بخواد به منم این فرصت و مهلت رو بده که در این مجموعه قرار بگیرم...قربونش برم که منو هم به حساب آورد. چه حساب شدنی و در چه زمانی منو نوبت داده بود.با عجله متولد شدم و نگران از اینکه نکنه دیر شده باشه.اما دیدم که خیالی نیست و هر کس تو یه گوشه داره یه زندگی میکنه.

خوب همینکه برام نوبت وجود زد و قراره که همیشه هم باشم پس منو دوست داشته و عاشقم بوده که آفریده و لباس زندگی بهم پوشونده.اگه دوسم نداشت که اصلا خلقم نمیکرد...ها؟میدونم که تو رو خیلی دوست داره و عاشقته .شما چی میگین؟!

 

پی نوشت مجنونی۱:

خیلی ها رو در طول روز میبینی. کسان زیادی در زندگیت نقش دارن.کدوماشون موثرترن. کدوماشونو دوست داری که بیشتر ببینی. از کدومشون خوشت نمیاد...چهره کی برات آرامش بخشه؟...کیه که اگه ببینیش انگاری اسمون خدا رو دیدی و دلت میخواد دراز بکشی و با تموم وجود ببینیش.هزاران بار در روز جلو چشمت باشه...اصلا همیشه کنارت باشه.

تو رو که میبینم یاد یه دشت سر سبز میافتم که تا انتها و افق دیدنیه و دلم میخواد که بگم:

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی...
 

پی نوشت مجنونی۲:

وای خدا چه کیفی داره که یه مجنونی به لیلی خودش رسیده باشه و دست دخترش هم در دستش و همگی قبل از افطار به یه جایی دعوت بشن که دوره نوجوونی رو تو اوون محل گذروندن...به خصوص که اونجا جنوب شهر تهروون باشه و حالا تو دیگه سالیان زیادیه که از اونجا خبرای انچنانی نداشته باشی.

وقتی به اونجا رسیدیم هر گوشه اش یاد اور چندین و چند خاطره از من و فتانه بود.

اه اونجا رو نگاه کن هنوز که هنوزه دبیرستان دخترونه اس...اوون درخته یادته فتی؟من پشتش کمین میکردم که تو رو ببینم و بعدش از اوون کوچه درختیه میپیچیدم و میرفتم تا شاید تو هم دنبالم بیای.

بقالیه رو ...اوون اقاهه چقدر شبیه اقای میرزاییه.نکنه پسرشه و ...

وارد کوچه قدیمیمون که میشیم وای که دیگه هیچی نمیفهمم...قدمهام دیگه مال خودم و در اختیارم نیس...مینو میگه بابایی چرا اینطوری شدی...رنگت پریده و ...

سر سفره رنگین و زیبای خدا تو اوون کوچه نشستیم و من مات و متحیر از این همه جاذبه های اشکار به یادگار مانده از ورای زمان به نظاره نشسته ام.

پی نوشت مجنونی۳:

وای که چقدر دارم حراف میشم. میدونی مادر دلم برات تنگ شده.آخه همیشه برات دلم تنگه.شش ماه میشه که رفتی.روحت شاد و قرین رحمت باد.همین جمعه بعد ملاقات طفلی احمد که میشناسیش و با داشتن سه تا دختر بچه سرطان گرفته و اوضاعش وخیمه با عمه اومدم که برات فاتحه ای بفرستم و درد دلی کنم...قبلش رفتم سر خاک پدر که شاخه های گلی تقدیمش کردم و بعد نوبت تو بود...متوجه شدی که چه حالی داشتم؟نزدیک بود که قلبم بپره بیرون از قفسه سینه مالامال از اتیشم...نمیدونم که چرا سر جاش وایساد.متعجبم....زنگ زد که مشکلی پیش اومده و عمه رو رسوندم خونه عمو و رفتم اونجا...بعد افطاری بلوایی بود که نگو و نپرس...خدایا طاقتم رو بیشتر کن و راه رو برام هموار بفرما.همه ما رو عاقبت به خیر کن.

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 20:33 توسط لیلی یا مجنون|

http://i16.tinypic.com/67hfbrn.jpg

بعثت رسول خدا(ص)

چهل سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود كه به طور آشكار فرشته وحى به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گرديد.

كيفيت نزول وحى

 رسول خدا(ص)هر چه به چهل سالگى نزديك مى‏شد به تنهايى و خلوت با خود بيشتر علاقه‏مند مى‏گرديد و بدين منظور سالى چند بار به غار«حرا»مى‏رفت و در آن مكان خلوت به عبادت مشغول مى‏شد و روزها را روزه مى‏گرفت و به اعتكاف مى‏گذرانيد و بدين ترتيب صفاى روحى بيشترى پيدا كرده و آمادگى زيادترى براى فرا گرفتن وحى الهى و مبارزه با شرك و بت پرستى و اعمال زشت ديگر مردم آن زمان پيدا مى‏كرد.

و بر طبق نقل علماى شيعه و روايات صحيح،بيست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا(ص)در غار«حرا»به عبادت مشغول بود،در آن روز كه به گفته جمعى روز دوشنبه بود حضرت خوابيده بود و اتفاقا على(ع)و جعفر برادرش نيز براى ديدن محمد(ص)و يا به منظور شركت در اعتكاف آن حضرت به غار آمده بودند و دو طرف آن حضرت خوابيده بودند.

رسول خدا(ص)دو فرشته را در خواب ديد كه وارد غار شدند و يكى در بالاى سر آن حضرت نشست و ديگرى پايين پاى اوـآنكه بالاى سرش نشست نامش جبرئيل‏و آن كه پايين پاى آن حضرت نشست نامش ميكاييل بودـميكائيل رو به جبرئيل كرده گفت:

به سوى كدام يك از اينها فرستاده شده‏ايم؟

جبرئيلـبه سوى آنكه در وسط خوابيده!

در اين وقت رسول خدا(ص)وحشت زده از خواب پريد و چنانكه در خواب ديده بود در بيدارى هم دو فرشته را مشاهده فرمود.

پيش از اين محمد(ص)بارها فرشتگان را در خواب ديده بود و در بيدارى نيز صداى آنها را مى‏شنيد كه با او سخن مى‏گفتند و بلكه همان طور كه قبل از اين اشاره كرديم از دوران كودكى خداى تعالى فرشتگانى براى حفاظت و تربيت او در خلوت و جلوت مأمور كرده بود كه با او بودند.

ولى اين نخستين بار بود كه آشكارا فرشته الهى را پيش روى خود مى‏ديد.

گفته‏اند:در اين وقت جبرئيل ورقه‏اى از ديبا به دست او داد و گفت:«اقرء»يعنى بخوان.

فرمود:چه بخوانم!من كه نمى‏توانم بخوانم!

براى بار دوم و سوم همين سخنان تكرار شد و براى بار چهارم جبرئيل گفت:

«اقرء باسم ربك الذى خلق،خلق الإنسان من علق،اقرء و ربك الأكرم،الذى علم بالقلم،علم الإنسان ما لم يعلم» .

[بخوان به نام پروردگارت كه(جهان را)آفريد،(خدايى كه)انسان را از خون بسته آفريد،بخوان و خداى تو مهتر است،خدايى كه(نوشتن را به وسيله)قلم بياموخت.]

جبرئيل خواست از جا برخيزد و برود،محمد(ص)جامه‏اش را گرفت و فرمود:

نامت چيست؟گفت:جبرئيل.

جبرئيل رفت و رسول خدا(ص)از جا برخاست و اين آياتى را كه شنيده بود تكرار كرد،ديد در دلش نقش بسته و ديگر از هيجانى كه به وى دست داده بود نتوانست در غار بماند از آنجا بيرون آمد و به سوى مكه به راه افتاد،افكار عجيبى او را گرفته و منظره ديدار فرشته او را به هيجان و وجد آورده بود.در روايات آمده كه به هر سنگ‏و درختى كه عبور مى‏كرد،با زبان فصيح به او سلام كرده و تهنيت مى‏گفتند و در تواريخ است كه رسول خدا(ص)فرمود:همين كه به وسط كوه رسيدم آوازى از بالاى سر شنيدم كه مى‏گفت:اى محمد تو پيغمبر خدايى و من جبرئيلم،چون سرم را بلند كردم جبرئيل را در صورت مردى ديدم كه هر دو پاى خود را جفت كرده و در طرف افق ايستاده و به من مى‏گويد:اى محمد تو رسول خدايى و من جبرئيلم،در اين وقت ايستادم و بى آنكه قدمى بردارم بدو نظر مى‏كردم و به هر سوى آسمان كه مى‏نگريستم او را به همان قيافه و شكل مى‏ديدم!

مدتى در اين حال بودم تا آنكه جبرئيل از نظرم پنهان شد،و در اين مدت خديجه از دورى من نگران شده بود و كسى را به دنبالم فرستاده بود،و چون مرا ديدار نكرده بودند به خانه خديجه بازگشتند.

..............................................................................................................................




ط
فلکی وب لیلی مجنون-آخی یک ساله شد.جای لیلی براش خالیه.اما مجنون رو نگو که رو نیست که ...موندم چطوری بی لیلی ادامه داد....نمیدونم که آیا بازم ادامه میده؟

 



تا آساید،
دل زارم بنشین، به کنارم بنشین
بنشین ای گل،
به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی،
بنشین تا بنشانی، آتــــش دل را ...

یکنفس مرو که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو که من هم، جز تو کس نـدارم

ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تـــا نصیبی از تــو یابد، جـــــان بی نصیبی

ماه من به دامنم بنشین، کز غمت ستاره بارم
شکوه ها ز دوریت هر شب، با مه و ستاره دارم

من چه باشم؛ بسته بندت،
نیمه جانی صید کمندت،
آرزومندت
از غمت چون ابر بهارم،
ای به از گلهای بهاری،
روی دلبندت

ای شمع طرب
سوزم همه شب
بنشین که شود طی
شب تارم بنشین، به کنارم بنشین

مرو مرو که بی تابم من، درون آتش و آبم من
دامنم ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل ، بستر باشد

بیا بیا که نوشم جامی، ستانم از دهانت کامی
طره تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم

مه فتنه گرم، بنشین به برم،
چون ز دلداری، آمدی باری
تا به پایت جان
بسپارم بنشین، دل زارم بنشین ...

رهی معیری



یک سال گذشت و یاد روزهایی افتادم که با لیلی مجنون این وب رو ساختیم و اغاز راهمون بود.لیلی عزیز سه فصل همراهم بود و با اغاز بهار چون شمس تبریزی از منظرم رفت و در دریای دلم گم شد.

هرگز نفهمیدم که چرا امد و چرا ناپدید گشت.


فروشدن چو بديدي برآمدن بنگر   


غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد؟


 ترا غروب نمايد ولي شروق بود   


لحد چو حبس نمايد خلاص جان باشد


 کدام دانه در زمين فرو رفت که نرست؟


 چرا به دانه انسانيت اين گمان باشد؟


 کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد؟ 


 زچاه يوسف جان را چرا فغان باشد؟


 دهان چو بستي از اين سوي از آن طرف بگشا


که هاي هوي تو در جو لامکان باشد


نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 21:46 توسط لیلی یا مجنون|

شب فراخ و سینه تنگ و همدمی  باید که نیست

زخم هست و دشنه هست و مرهمی باید که نیست

می چکد خون چراغ نیمه جان در تبع باد

گریه ها را شانه های محرمی باید که نیست

 

  نه از خاکم نه از بادم ، نه در بندم  نه آزادم ،نه آن لیلی ترین مجنون ، نه شیرینم نه فرهادم

فقط مثل تو غمگینم، فقط مثل تو دلتنگم ، اگر آبی تر از آبم ،اگر همزاد مهتابم،  بدون تو

چه بی رنگم ،بدون تو چه بی تابم ....

 

به عاشق گفت معشوقی دل افگار                   که ای در کوی معشوقی گرفتار

کدامین شهر خوش آب و هوایست؟                  کدامین باغ جای باصفایست؟

همان شهری که باشد منزل یار                         به عاشق بگذرد خوش همچو گلزار

...................................................................................................

پی نوشت مجنون(۱):سلام لیلی.ممنونم که بعد مدتها -پست جدیدتو سرودی.تو شعری که گفتی و چکیده خیلی از حرفایی بود که تو این مدت میخواستی بگی -با قلم رسا و حزینت همه چیزا رو نگاشتی .رفتم یه گوشه ای و شعرت رو با همون سبکی که دوست داری زمزمه کردم.با همون صدا و اواز برات خوندم و خوندم.آسمون دلم -خیلی وقتی ابری بود و بهونه میخواست تا بباره.

از اوون بارونا که وقتی میاد-خیس خالی میشی.مثل جوجه ای که کز کرده و سقفی گیر نیاورده تا بره و پناهی بگیره.شایدم اصلا بلد نیست که خودشو به یه جای مسقف برسونه.شایدم خیس شدن رو دوست داره.تو که میدونم دل خودت بارونی تر از منه.اومدی و چشمان ترت رو دیدم و اشک ریختم.میدونی که تقدیر مجنون تنهائیه و لیلی هم کمی از اوون نداره.تنهایی رو خدا براشون هدیه داده.آخه اگه سر ادم شلوغ شد و از تنهایی در اومد که یادش از معشوقه عالم خالی میشه.فرق بین مجنون و بقیه پس چی باشه.چه جوری ثابت بشه که مجنونه.مجنون که فقط به فکر رضای دلداره و اصلا چیزی که براش مهم نیست و به یادش نیست خودشه. 

میدونی که من تحمل دیدن اشکهاتو ندارم.حالا دلم میخواد که اشکاتو پاک کنی و یه لبخند بزنی.ای بابا لبخندتم که غمباره.میدونی چرا ؟دلت نمیگذاره تا چشما ت بخندن و چهره هم بدون همراهی چشما نمیتونن واقعا بخندن.باشه نمیشه کاریش کرد.

میگن رو عدد چهل دقت کنین.چند روز دیگه میرسیم به چهل روز که مادر تو بیمارستان بستریه.چه بستری که باید بگم تو حالت اغمائ ست.میشه گفت فقط ۵ روزش رو نتونستم ببینمش.۳بار به هوش اومده و تونسته شاد یا غمگین بشه.با نگاهش در همون سه بار بهم فهمونده که دلتنگمونه.دلش میخواد بیاد خونه....اما همه چیز که دست خود آدم نیست.این طور مواقع سعی میکنم که خودمو اگه شده برای لحظاتی خارج از گود ببینم تا به پیامهایی که باید بگیرم توجه کنم.تلاش میکنم که تو صحنه زندگی گم نشم.یا اگه هم برای لحظاتی به بیراهه رفتم-سریع برگردم و در مسیر قرار بگیرم.منتظر روز چهل از این سلسله هستم.ایا تغییر و تحول چشم گیری ممکنه پیش بیاد.هر چی خدا بخواد منم میخوام.کی دلسوزتر از اوونه؟وقتی که اراده کرد مادر رو خلق بکنه ما کجا بودیم.؟وقتی که خواست من باشم چی؟فرصتهای زندگی رو چطور ؟عمری رو که تا حال داشتیم چی؟من که برای گذشته-حال و اینده خودم و مادر و بقیه ستایشش میکنم و ممنونشم.شیرینی ها در کنار تلخی ها معنی میده و ادمها رو میسازه و کامل میکنه.

الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وآن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پر دود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرور
دلی در وی درون درد و برون درد
به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز؟
ز گنج راز، در هر کنج سینه
نهاده خازن تو صد دفینه
ولی لطف تو گر نبود، به صد رنج
پشیزی کس نباید زآنهمه گنج
چو در هر کنج، صد گنجینه داری
نمی خواهم که نومیدم گذاری
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می باید، دگر هیچ
 
شاعر: وحشی بافقی

 

   

نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 19:35 توسط لیلی یا مجنون|

   لیلی باید مجنون رو ببخشه .قرار بود که مجنون -لیلی رو که نشانه ای برای عشق خدایی بود -تمجید کنه.براش بیابان گردی کنه و جنونشو- نشون بده تا ثابت بشه که مجنونه.قرار شده بود که مجنون قصه های هزار و یک شبشو برای لیلی نقل کنه.شروع کرد و تا جاهایی هم پیش رفت اما از قضای روزگار حوادثی حادث شد که عنان اسب روایت های معمول مجنون از کف برفت و حاشیه هایی که خود محور بودن -برای عنوان مطلب شدن صف کشیدن.محرم-غزه-کمای مادر و ......اما صبوری و طاقت لیلی بیش از این بود و بارها امد و در خفا و اشکار همدلی کرد و رفت.مجنون باز هم فریفته بیش از پیش کمالات لیلی شد و مدهوش صفا و صمیمیتی که امروزه روز گوهری بس نادر است و به لیلی افرین ها گفت.

     روی سخن با لیلی است.لیلی عزیز -هوش و حواس مجنون با غزه ای هاست که اکنون بیست روز است که مقاومت نموده اند.به نظر مجنون باید نمره بیست بگیرند.مخصوصا شهدایی که قریب ۱۰۰۰ستاره درخشانند.یعنی یک کهکشان که نورش تمامی ستارگان را محو خود کرده است.و مادران این ستارگان نورانی مثل انان نمره بیست دارند و مجاهدین در راه خدا که درس عبرتی به فرعونیان و فرعونها و اسرائیلیان دادند و ائمه کفر.

نمره اسرائیلیان و تمام حامیانش نه تنها ۰ نیست بلکه دقیقا در مقابل غزه است .به نظر مجنون انها -۲۰(منفی بیست)هستند.با دادن انهمه ابرو و تجهیزات و نیروی انسانی و ......به هیچکدام از اهدافشان نرسیدند که بماند بسیاری از نقاط قوت که غزه ایها نداشتند -کسب کردند در نتیجه اشتباهات این احمقها.

    امروز دقیقا یک ماه از بستری شدن مادر در بیمارستان میگذره.دیروز عصر که رفتم ملاقات مادر وقتی وارد ای سی یو شدم برای اولین بار در این مدت بر جا میخکوب شدم.چشمان مادر کاملا باز بود و به اطراف خود با هوشیاری کامل نگاه میکرد.باورم نشد.خانم پرستار اومد و اونم مثل من متعجب بود و گفت که مادر همه چیزو میشنوه و میبینه و کاملا عکس العمل نشون میده.باهاش وارد گفتگو شدم.اولش متاثر بود و یه کم اشک تو چشمای مهربونش جمع شد.میخواست جواب بده اما به علت وضعیت گلو و دهان نمیتونست.گفتم که چه خبرا؟تو این مدت ماها رو خواب میدیدی؟جوابش مثبت بود.گفتم از (مرحوم)بابا چه خبرا؟تو خواب میدیدیش؟جوابش مثبت بود.خیلی تلاش میکرد صحبت کنه اما نمیشد.گفتم معلومه که ماها رو از بابا بیشتر دوست داری ها!!!با تعجب کامل زنگ زدم به دخترا که گفتن اومدیم و پایینیم.گفتم هوشیاره که بسیار متعجب شدن و خوشحال.باید میرفتم پایین تا اونا بتونن بیان بالا.خاله کوچیکه هم از راه دوری اومده بود.حق داداشی بود که امروز اینجا باشه به خاطر زحمات زیادش این حالت مادر رو ببینه که قسمتش نبود.موبایلشم دیشب جایی افتاده بود که دیگه نمیشد باهاش حرف بزنم و اطلاع بدم.خدا کنه این حالت مادر تداوم داشته باشه و اونم ببینتش و باهاش حرف بزنه.

پی نوشت ۱-نیمه شبه(بیست و نهم دی ماه) و دارم اخبار ساعت ۲۴ رو از تلویزیون پی میگیرم.نگران غزه هستم.گاهی ذهنم به وضعیت مادر میره که سی و چند روزه که مدام رو تخت بیمارستان بوده.....نتیجه مناسبی نداشته و ...ناگهان همون چیزی رو میشنوم که از صبح دیروز پیش بینی میکردم.اولمرت میاد پشت تریبون و میگه که به طور یکطرفه اتش بس اعلام میکنه.یال و کوپالش ریخته و با اوضاع نکبت باری شکستش رو اعلام میکنه.خدا رو شاهد میگیرم که خوشحالیم برای غلبه مظلومین و مستضعفین بر مستکبرین و خونخواران-وصف نشدنیه.

دلمو غم گرفته.برای ۱۱۰۰ شهید مسلمون و خون به ناحق ریخته شدشون-خون دل میخورم.نمیدونم برای این شهدا اهنگ غمینی رو که گذاشتم -باشه یا برای پیروزی غزه یه اهنگ شادتر بگذارم.فعلا میگذارم که همین اهنگ رو وبم باشه و بدونم که این پیروزی بزرگ در سایه ایثار اوون عزیزانه.

خدایا از اینکه با جنود خودت مظلومین و مستضعفین فلسطین رو بر مستکبرین عالم پیروز کردی حمد و ستایشت میکنم و پیشانی بندگیم رو بر خاک عبودیت نهاده و سجده شکر به جا میارم.

 تصنیفی از زنده یاد عارف قزوینی . تصنیف بهار دلکش که استاد شجریان خوانده .
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت
نازنینان را، مه جبینان را، وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهد بستی، عزیز من، با رقیب من چرا نشستی
چرا دلم را، عزیز من، از کینه خستی
بیا در برم از وفا یک شب
ای مه نخشب
تازه کن عهدی، که بر شکستی

دانلود کنید

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 10:17 توسط لیلی یا مجنون|

Behtarin Aks ha va jadidtarin Joke ha ... Click konid !

چند روزی بارون های خوبی داشتیم.پریروز صبح ذوق زده شدم و گفتم صبحی برم قدمی بزنم.نمنم بارون ادامه داشت.مسیرم از کنار درختهای نارونی بود که داشتن برگ هاشون رو به زمین میریختن.قدمهام رو تند کردم که حالت ورزشی به خودم بگیرم.بازم مقابل اینهمه زیبایی که خدا جلو چشمام قرار داده کم اوردم.هر طرف که نگاه میکردم-مثل یه منظره زیبا و زنده پاییزی رو تابلو تجسمی ذهنم نقش میبست.

یاد تو افتادم که تو چه حالی هستی.احساسم میگفت که تو اوون لحظه تو هم به یاد منی.حضورت رو حس می کردم.حتی باهات حرف زدم.حالتو پرسیدم.یاد جوک هایی افتادم که موجب خنده زیبای تو شد.شعرهایی که از شجریان برات خونده بودم.چقدر تو اونا رو دوست داشتی.سایه لرزان و نامه ای برای تو استاد شجریان رو تو گوشیم کپی کردم.خیلی وقتها بهشون گوش میکنم و حضور تو رو هم در کنار همون درخت مجنون که عکسشو دیده بودی -میبینم.

اره بابا این روزها هم میگذره و رو سیاهی به ذغال میمونه.خوب خوب میشی.بهتر از اوون وقتها.بازم سر به سرم میگذاری.اتیش پاره ای دیگه.یادته که با پیامک تو اوون روز چه بلاهایی سرم اوردی؟هنوز که یادم میافته از خنده روده بر میشم.به صورت ناشناس اومدی و غافلگیرم کردی.من خیلی از دوستان رو اینطوری ضد حال زدم اما کار تو حرف نداشت و من رو دست خوردم.

منتظرم تا برگردی و بعد اینکه رو فرم اومدی داستان های هزار و یکشبم رو ادامه بدم.برا سلامتیت دعا میکنم.بخصوص هنگام غروب و اذان مغرب.تو اوون لحظه هر روز حضورم رو شاهد باش.

نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 5:51 توسط لیلی یا مجنون|

 

lithium 
گشته خزان نوبهار من, بهار من

رفت و نیامد نگار من , نگار من

سپری شد شب جدایی , به امیدی که تو بیایی

آخر ای امید قلبم , با من از چه بی وفایی


خواننده : علیرضا قربانی


 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 12:52 توسط لیلی یا مجنون|

 

دارم سوالی ای خدا

                     ای آشنا با فکر ما

                                                وی قادر قدرت نما

چون می نوشتی این سرنوشت ما خاکیان را

قسمت چه کرده از ملک هستی افلاکیان را

ای داور عرش آفرین 

                            صورتگر فرش زمین

                                                وی مالک ملک یقین

باید به بال اندیشه پویم هفت آسمانت را

يک يک ببينم انساب تو بر سيارگانت را

باید سیاحت ها کنم در زهزه و در مشتری

شاید که خورشید افکندآنجا فروغ دیگری

تا مگر در آسمان       در دل آن اختران

زآنچه می جوید بشر                ذره ای یابم نشان

شاید آنجا زندگی                     دور از این غوغا بود

معنی صلح و صفا                   بلکه در آنجا بود

جویای راز خلقتم                    هان ای خدای مهربان

با شهپر اندیشه ها                    بر قله عرشم رسان

      

نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 10:24 توسط لیلی یا مجنون|

  قاسم بهرامی زاده در 87

 به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی

نشان تو گه از زمین دانی
ز آسمان جویم

ببین که بی پروا ره تو میپویم بگو کجایی

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
بغیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی

بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

یکدم از خیال من نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من

تا هستم من اسیر موی توام
به آرزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 0:43 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

عشوه از حد می برد چشم تو ای سرچشمه عشق و جوانی

فتنه بر پا می کند ناز تو ای خو کرده با نامهربانی

گه چو دریا پر ز رازی

گه چو دشتی سینه بازی

گه چو اتش گرم مهری

گه چونان گل غرق نازی چون خم بی باده گه بی جوش و تابی

چون شراب کهنه گه پر التهابی

جای آن سنگ صبور ای قصه گو با من بگو

تا به تنهایی کنم با او زمانی گفتگو

تا شود صبرش تمام و بشکند در پای من

سنگ از نامهربان شد مهربان تن وای من

آخر ای زیبای من افسونگری اندازه دارد

هر زمان بینم تو را چشمت فریبی تازه دارد

من از آنروزی که بستم با تو پیوند محبت

گر چه گل بودی ندیدم از تو لبخند محبت

سوختم پروانه سان از داغ این زود آشنایی

ساختم اما نکردم شکوه از درد جدایی

عشوه از حد می برد چشم تو ای سرچشمه عشق و جوانی

فتنه بر پا می کند ناز تو ای خو کرده با نامهر بانی

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 0:22 توسط لیلی یا مجنون|



كد قالب جدید قالب های پیچك


Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir