مظهر عشق خدایی
همه شب نالم چون نی كه غمی دارم پی نوشت مجنونی۱: دیشب خواب دیدم که لیلی با دو تا اسب قبراق و سر حال اومده دنبالم تا با کاروان اونا رهسپار بشیم و همراهشون برم....تو پوست خودم نمیگنجیدم و داشتم پرواز میکردم.این دنیای ماشینی دیگه یادم رفته بود....حتی یه کاسه از شیر شتران خودشون رو بهم تعارف کردن که نوشیدم.لیلی بهم گفتش که دفعه دیگه خودت باید شتر رو بدوشی تا بتونی از شیرش بنوشی. گفتم وا چه بد اخلاق!!!بگذار یه چند روزی بگذره تا من یاد بگیرم و بعدش.اومدیم و این شتره با لگد زد و ناکارمون کرد...اونوقت کی جواب منو و فک و فامیلامو میده که یه مرتبه از خواب جستم.خدا خیرت نده که منو بیدار کردی...عجب خوابی بود. میبینم که داری میخندی دعا کن که امشب ادامه خوابم رو ببینم...آخه یه اخلاق عجیبی دارم و اونم اینه که به صورت سریالی ادامه برخی خوابهامو میبینم. پی نوشت مجنونی۲: باورت میاد که دیشب ادامه خوابم رو دیدم؟...آرررره.باور کن.راستیاتش بابای لیلی به دخترش توپید که:ااه دختره بی چشم و رو تو با مجنون اینطوری رفتار میکنی؟...دستمو گرفت و با خودش برد تو خونشون و بالا بالا ها نشوندش.پشتم پشتی گذاشتن و یه سینی آوردن که پر از انارهای سیاه دونه شیرازی بود.مامان لیلی زیر چشمی به لیلی اشاره کرد که بیاد و برام انار دون کنه و من میل کنم....وای که منم عاشق انار گفتم چکار کنم دیگه باید خورد و بیخیال کلاس و اینا شدم و آی انار خوردم ها...گفتم که پرروییه ولی اگه میشه یکیشو آبلمو کنید تا کیفور شم. دیگه لیلی داشت از کوره در میرفت که خودم فلنگو بستمو و گفتم خوب خودت که میدونی من مجنونم دیگه....پس ناراحت نشو. پی نوشت مجنونی۳: راستیاتش هر چه تلاش کردم نتونستم ادامه خوابم رو ببینم....شاید امشب.
ساعت ۶ صبحه و برای نماز بیدار شدم...صدای ریزش بارون رحمت خدا منو به سمت پنجره میبره....میام و جانمازمو مقابل خداجون باز میکنم تا قربون صدقه اش برم...چه لذتی داره این نیایش. بعد نماز میام سراغ نامه هایی که خدا جون برام نوشته و چشام بارونی میشه.... باز باران با ترانه گلچین پي نوشت مجنوني۱: سال نو ميلادي رو به هموطنان مسيحي و نيز ساير مسيحيان جهان تبريك عرض ميكنم...سلام خدا بر مسيح فرزند صالح و عزيز مريم پاك و مقدس...ما شيعيان به وجود نازنين انها افتخار ميكنيم و از كساني از عزيزان مسيحي كه در روز عاشوري براي احترام به سالروز شهادت امام عشق و شهادت حسين ابن علي(ع)جشن و پايكوبي نكردند-صميمانه متشكريم. پی نوشت لیلی: کم کم اعجاز نگاه تو مرا شاعر کرد ناز چشمان قشنگ تو مرا شاعر کرد من الفباي جنون هيچ نمي دانستم قدم اول راه تو مرا شاعر کرد گر چه دلبسته ي خورشيد نبودم ليکن صورت ماه تو مرا شاعر کرد باورم نيست که از خويشتن غزلساز شدم خنده ي گاه به گاه تو مرا شاعر کرد من کجا؟ شعر کجا؟ خلوت و فانوس کجا؟ اري اعجاز نگاه تو مرا شاعر کرد پي نوشت مجنوني۱: شبی لیلی آمد و کوی مجنون را سراغ گرفت...بر او نیشخندی زدندی و او هیچ به حساب نیاورد .ناله ای از شبستانی شنید و به آن سو روان گشت.از ناله ها و سوز صدا مجنون را شناخت ولی خود را به وی ننمود تا آنکه شب از نیمه گذشت.دیگر ستاره ها در اوج بودند و ماه پریشان حال و افتان و خیزان در آسمان راه خود را طی میکرد....و مجنون را خستگی و بیچارگی در ربوده بود و با خود به عالم خواب برده. لیلی آرام شعری را نجوا کرد و آن را تا هنگام شفق خواند....بینوا مجنون صدای لیلی را میشنید و تصور داشت که در خواب و رویاست که معشوقه را به نزد خود میبوید.... هنگام سحر که برخاست نشانه های آمدن و رفتن لیلی نمایان گشت و او زار زار بگریست و بر سر زنان در راه شد. از عرش ، از میان حسینیهء خدا آمد صدای نالهء « حی علی العزاء » جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت : " یا رب اجازه هست ، شوم فرش این عزا " آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست در بزم استجابت بی قید هر دعا او که هزار بار به گریه نشسته بود یک یا حسین گفت و همان لحظه شد به پا آری تمام رحمت خود را خدا گرفت گسترد بر مُحرم این اشک و گریه ها آن گاه گفت روضه بخوان « ایها الرسول » جانم فدای تشنه لب دشت کربلا روضه تمام گشت ولی مادری هنوز آید صدای گریه اش از بین روضه ها رحمان نوازنی پی نوشت مجنونی: سلام به عزیزای دوست و همراهان مجازی ولی واقعی و حقیقی . بله چند روزی نبودم و امروز دوشنبه اول صبحی اومدم و بهتون سر زدم. راستش متاسفانه اونقدر فرصت ندارم که تک تک خدمتتون برسم و عرض ادب و ارادتم رو یاد آور بشم ولی از این طریق پی نوشت خودم رو تقدیمتون میکنم. راستش مثل خیلی از شما این روزا اصلا حال و دل خوشی ندارم و به یه ثبات مناسب نرسیدم ونمیرسم... براتون بهترینها رو ارزومندم.
پی نوشت مجنونی۱: السلام اي حضرت سلطان عشق پی نوشت مجنونی۲: از احمد براتون گفته بودم. حالش خیلی وخیمه.میشه گفت در حال احتضاره.فکرشم نمیکردم که این همه مقاوم و قوی باشه.یه ادم ۹۰ کیلویی حالا شده ۴۰ کیلو...دیگه اوون طرفی شده و دست از این دنیا شسته.پسرش داشت از ما پذیرایی میکرد و من شدیدا متاسف بودم که نمیتونه ادامه جریان زندگی خونواده شو مدیریت کنه.مادرش منقلب بود و خانمش مرتب بهش رسیدگی میکرد...ازشون عکس و فیلم گرفتم.میخندیدم و میگفتم که باید قول بدی که تو بهشت هم فاطمه رو به عنوان همسرت انتخاب کنی و میگفت:چشم.حالا دیگه از این دنیا به شدت بدش اومده و ارزوی مرگ میکنه. پی نوشت مجنونی۳: حالا نشستم و خودمو نصیحت میکنم.آخه مجنون من تو که نباید هر چی تو زندگیت جریان داره رو که نباید به همه بگی...اولا که خیلی از دوستانت رو ملول میکنی و نگران و دوما امید به زندگی رو در اونا ممکنه که کم کنی.باید حرفای مجنونی و لیلوی بزنی و عاشقونه که جوونا رو به وجد بیاره و مایه امیدشون بشه. خوب قبول دارم.با...شه.من تسلیمم. خوب بگذار حرفای خوب بزنم.بله مانا اومد سراغم.یه وقتی اومد که راحت و تنها بتونه حرفاشو بزنه.دلش میخواست که راجع به بهروز بیشتر بدونه.اولش روش نمیشد که حرفی بزنه.ناقلا بهروز دور از چشم من به مانا اطلاع داده بود که میخوادش.مانا میدونست که بهروز دوست صمیمی منه.قبل از هر چیزی اومده بود ببینه که اوون کیه و جریان چیه. بگذریم که ناچار شدم اولش من موضوع رو اغاز کنم.قبلش احساسات قدیمی بروز کرد و یه کمی گریه کرد.گفتم تو رو خدا دست به دلم نگذار که غرق خونه...بیا و دیگه ایشااله یه سر و سامونی به زندگیت بده...کاسه چشمش پر از اشک بود و منو تار میدید..ازم خواست تا همراهیش کنم و بهروز رو بهش بشناسونم.قبول کردم و اما بهش گفتم که من فقط راهنماتم و اما خودت باید تصمیم بگیری.خیلی چیزا هست که در وجود انسانها هست و قابل شناسایی نیست و بعدا هویدا میشه.نمیخواستم بترسونمش اما این یه واقعیته که وجود داره. مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب ای باغ خوش خندان بیتو دو جهان زندان آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب مولانا شب قدر داره نزدیک میشه و در دلم شور و غوغای ملکوتیان موج میزنه...هزار ماه رو شوخی نمیشه گرفت. چه عظمت و ارزشی داره این شب. براش پلک نمیزنم تا خدا نکرده از غفلتم بیاد و بگذره و من بمونم با افسوس اینکه چرا نتونستم در آغوشم بگیرمش... شکوه گل صفاي صحرا به يادم آورد تورا پی نوشت مجنونی۱: خیلی دلش میخواست پسر داشته باشه. احمد آقا رو میگم.سه تا دختر خدا بهش هدیه کرده بود و حالا هم که پسری بهش هدیه داده شد و داره دوچرخه سواری میکنه. من که داشتم میرفتم به خونه شون رو چهره پسرش تو کوچه خیره شدم.اصلا خبر نداره که باباش بیش از چند روز مهمونشون نیست. سرطان سختی گرفته.وقتی به چارچوب درب ورودی میرسم خانمش میاد و استقبال میکنه.وای که این فاطمه چقدر استقامت و صبر داره...لبخندی میزنه و انگار نه انگار که چندین ماهه که نه شب داره و نه روز.هر شب تا سحر اماده اس که احمد اشاره ای کنه و چیزی بخواد. آهسته میرم و تو اتاق احمد قرار میگیرم...اما چه قراری؟داره از درد به خودش میپیچه و دم نمیزنه. تا منو میبینه لبخند میزنه و میگه بیا خدا خیرت بده ...بیا از آسمانیها با هم سخن بگیم و همکلام بشیم و من لحظه ای بعد غریق کلامهای اویم که خود را رها کرده است... همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن پی نوشت مجنونی۲: دیروز (چهاردهم شهریور)۵صبحی با دوستم یه دور مار کوپلویی رو برای اطراف تهروون شروع کردیم.از جاده هراز رفتیم ساری.حدود ۲۳۰ کیلومتر شد.ساعت۹ و نیم اونجا بودیم.چقدر شلوغ بود و ترافیک.چقدر سخته تو ماه مبارک سفر بری...نه روزه بودنت معلومه و نه نبودنش...ظهری به طرف نوشهر حرکت کردیم.حدود ۱۵۰ کیلومتری شد.ساعت ۱۶ و نیم رسیدیم اونجا و چه غریبانه تو یه الاچیق استراحت کردیم.منتظر کسی بودیم که دم افطاری موفق شدیم کارمون رو شروع کنیم و نهایتا ۲۲ و نیم شب تو چالوس بودیم و به سمت تهروون روان شدیم. دوستم برا پسرش اسباب بازی خرید و کلوچه...و من برای مینو لواشک نخریدم...اخه خیلی داره(از سفر قبلی )که برای سفال گری ازم وردنه خواسته بود. درست نیمه شب بود که کنار تونل کندوان داشتیم ماه رو تماشا میکردیم و آش رشته سحری میخوردیم.جاتون سبز سبز آخه خیلی چسبید و نم باروون با خنکای اونجا شب به یاد ماندنی رو تو ذهنم نقش زد.ساعت ۲ در خونه دوستم بودیم(اطراف فرحزاد) و من نیم ساعت بعد تو بسترم بودم.سحری رو با اجازه تون خواب موندم و الان هم دارم براتون پی نوشت میگذارم که بدونید که هرگز فراموشتون نمیکنم. فتانه برای امشب افطار مانا و باباشو دعوت کرده و میخواد حسابی یه افطار آنچنانی بر قرار کنه و سفره پهن کنه. مینو فهمیده و از اونجا که مانا رو خیلی دوست داره و میخواد باهاش بازی کنه ذوق زده اس. پی نوشت مجنونی۳: دیشب تو برنامه ماه عسل یه خانم و اقایی اومده بودن که اقا سرطان داشت و با خونسردی از زندگی خودشون میگفت و زن او که با افتخار در کنارش بود. بازم یاد احمد و فاطمه خودمون افتادم...البته برای احمد دیگه رمقی نمونده که بخواد تو یه برنامه اینطوری شرکت کنه و از خودش و فاطمه اش بگه... داشتم تو ذهنم مرور میکردم که دیگه نمیتونه بچه هاشو ببینه.شبا تو یه اتاق خودشو محبوس کرده که ناله هاش به گوش بچه هاش نرسه تا راحت بخوابن...پسرش اگه میدونست که از سال دیگه بابا نداره شاید شب و روز مینشست و به چهره دوست داشتنی بابا زول میزد و نگاش میکرد...اندام درشت احمد از عید تا حالا شاید به کمتر از نصف رسیده...اما چه لبخند دلنشینی رو به لب میاره...دوست داره از خدا و حضور همیشگیش در کنار بنده هاش حرف بزنم...از عشق خدا و رحمتش و از رب العالمینیش. دلش میخواد بهش بگم که نگران اینده بچه هات نباش...خود خدا به خودش واجب کرده که روزی همه افریده هاشو بده.احمد کاملا میدونه که اینا از امتحانات الهیه و چه امتحان سختی...حتما این احمد یه بنده خاص خداست که اینطوری باید امتحانات سختی رو بده. داشتم میگفتم که این فاطمه زن احمد اقا چقدر لیلیه...و احمد اقا چقدر مجنون. من چه ادعایی میتونم داشته باشم در مقابل اونا.لیلی و مجنون واقعی اونان و من یه شعاری دادم تا به این شعورها برسم. هر که در این بزم مقرب تر است....جام بلا بیشترش میدهند.
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی ریگ آموی و درشتی های او زیر پایم پرنیان آید همی آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی آید همی ای بخارا! ای بخارا! شاد باش و دیر زی میــــر زی تو شـادمان آیـد همی میر ماهست و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی بوی جوی مولیان یاد یار مهربان بوی جوی مولیان یاد یار مهربان آید همی این ترانه جاویدان را از اینجا دانلود کنیدhttp://www.4shared.com/file/3381231/4bf6cc8b/boy_joy_molian.html چنگ رودکی(بوی جوی مولیان): آهنگساز: روح الله خالقی(سالزبورگ اطریش1344-کرمان1285) شاعر: رودکی دستگاه: بیات اصفهان خوانندگان: بنان(تهران1364-1290)، مرضیه(متولد تهران1304) اجرا: در سال 1340 برنامه گلهای رنگارنگ به شماره 254 به مدت 5دقیقه و 35ثانیه نیومده بار سفرم بسته اس. همیشه آماده ام.هر کاری میکنم که وابسته باشم نمیشه. نه زیاد اما کمش شاید بد نباشه. تعلقاتم رو به زندگی میگم.تو که غریبه نیستی. بدونی بهتره.حرف و حدیث پنهونی ندارم. این راه رو نرفته میدونم که آخرش چیه و کجاست. دیگه واسه چی دلخوش باشم. چی مونده برام.همیشه تنها بودم و تنها. وابسته جای دیگه ای هستم که خودت میدونی. همیشه گفتم و تو هم خندیدی.به شوخی گرفتی. هر کی اومد همراهم باشه نشد.خود تو مگه تونستی. همون وقتا که با هم بودیم چقدر طول کشید؟هیچی.الان هم همونه. مطمئن باش. نمیخوام شکوه ایی از تنهاییم کنم. با روحیه من سازگارتره. از همون اول دلم میخواست با خودش باشم.نمیخواستم تو صفحه روزگار خودم رو گم کنم. حالا هم شد چیزی که میخواستم. اولین روز از سومین ماهه که مادر تو ای سی یو بستریه. امروز خون ریزی شدید معده داشت. خیلی داره اذیت میشه .دایی با پسراش اومده بودن. آبجی بزرگه هم با ساجده بود. من تا انتهای ملاقات تاب نیاوردم و بیرون اومدم. تنفسش هم خیلی بد بود. فردا نیستم. یه مسافرت جبری کوتاه دارم. فردا نگروون مادر خواهم بود. دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود ......................................................................... اینها(کودکان) سربازان فلسطینی هستن که باید کشته بشن؟!!! با کشته شدن کودکان غزه ای و ریخته شدن خونهای پاک این شهیدان-از اونجایی که میدونم خدا در مقابل ریخته شدن خونهای بیگناه گذشت نمیکنه-شکست اهریمنان صهیونیسم قطعیه .دیگه از پیروزی فلسطینیان مظلو م اطمینان کامل دارم.میدونم فرصتی رو که خدا در اختیارنامردمان و جلادان صهیونیسم قرار داده برای به افتضاح کشیده شدن و نابودی کاملشونه.صبر خدا از اوون نوعه که بهش میگن صابر.آخه مثل ما بنده هاش نیست که عجله ای برای انتقام از ددمنشها داشته باشه.کسی نمیتونه از دستش فرار کنه که عجله داشته باشه.با حوصله کاراشو پیش میبره و خودش هم گفته که همونطور که مهربون و بخشنده ترینه اما شدید هم انتقام میگیره و تنبیه گره.با اوون همه مهربونی که خدا به اجدادشون کرد و حضرت موسی رو به کمکشون فرستاد اما چه بی لیاقتیها و بدبختیها از خودشون نشون دادن.چقدر حضرت موسی رو اذیت کردن.چقدر حضرت عیسی رو ازار دادن.از کمی سعادت و داشتن بدبختیشون هنگام ظهور خاتم النبین حضرت محمد(ص)بود که چه لجاجتی کردن و چه ذلتهایی که نکشیدن.واقعا خاک برسرشون.الان دیگه کارو به جایی رسوندن که مثل یه دیوونه احمق انواع سلاحها رو بی توجه به نگاه و اعتراض همه مردم عالم به سر خونواده های مظلوم غزه میریزن.اوون روز گفتن که یه قومی رو تو خونه خودشون جمع کردن که حدود ۶۰ نفر بودن و با گلوله مستقیم توپ زدنشون.شمر اگه میتونست این کارو میکرد؟یاد حیوونی مثل کفتار میافتم .اوونم طبق غریزه اوون قدر چندش اوره.اینا رو که خدا بهشون اختیار بخشیده و عقل و دین و....-چرا اینکارا رو میکنن.هیچوقت تصور نمیکردم در عصر پیشرفتهای محیر العقول این اتفاقها بیافته و دولتهایی مثل امریکا و انگلستان و فرانسه و اروپاییها به توجیهات مضحک کمک اسرائیلیها باشن.بلکه خودشون طراح این ددمنشیها باشن.شاهان و بزرگان عرب هم در این دسیسه شرکت کنن.شما توجیهی برای کاراشون میبینین؟!.من که گیج شدم.علنی ودر مقابل ملتهاشون این کارو میکنن.!!!!!به اینهمه تظاهرات گسترده توجه ندارن.اخرش چی میشه؟.با قاطعیت شعار خدا رو میگم و شکی به اراده خداوند عزیز ندارم که: "و نريد انمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين". ظهور موعود آسماني كه پيام آور رحمت و رافت و برپاكننده عدالت ميباشد، آرزويي است بس بزرگ كه تنها مختص شيعيان نبوده و تمامي معتقدان به اديان آسماني در انتظار تحقق آن بسر ميبرند. چرا كه تنها با تحقق اين اميد و آرزوي بزرگ است كه بشريت پس از قرون متمادي ميتواند جمال سعادت را در اين جهان مشاهده كند و حياتي توام با صلح و آرامش را در اين كره خاكي تجربه نمايد. اما اينكه اين آرزوي ديرينه بشر چه زماني محقق خواهد شد، بر علم بشر پوشيده است و كسي را جز خداوند به لحظه وقوع آن آگاهي نيست. تنها چيزي كه از روايات و اخبار ميتوان در اين زمينه استفاده كرد اين است كه علائمي براي زمان ظهور برشمرده اند كه با مراجعه به آنها ميتوان تا حدودي به اين نكته اذعان كرد كه لحظه ظهور موعود آسماني چندان دور نبوده و در آينده اي نه چندان دور اين حادثه سترگ اتفاق خواهد افتاد.
به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی که لیلی گرچه در چشم تو حوری است به هر جزیی ز حسن او قصوری است ز حرف عیب جو مجنون بر آشفت در آن آشفتگی خندان شد و گفت اگر بر دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو او اشارت های ابرو دل مجنون ز شکر خنده خون است تو لب بینی و دندان که چون است کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام نه آن لیلی است کز بر من برده آرام
دل و جان بردی اما نشدی يارم
با ما بودی بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی
چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای كن كه ميتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد
چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم
نه حريفی تا با او غم دل گويم
نه اميدی در خاطر كه تو را جوبم
ای شادی جان سرو روان
كز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما
سوی كجا رفتي؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به كجا رفتی؟
به كجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو بازآ
از صبا حكايتی ز روزگار من بشنو
بازآ بازآ سوی رهی
چون روشنی از ديده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم ، تنها رفتی
....حق داری بابا.خودم هم خنده ام گرفته.آخه میگن که لیلی کاسه مجنون بدبخت رو که میرفت ازشون شیر بخره پرتاب میکرد و بهش شیر نمیداد...متحیرم که این لیلی خواب من چقدر با مجنونش مهربون بود هر چند که اسب و شترش چموش بودن.![]()
![]()
![]()
![]()
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
گل گذر كن
گل گذر كن
از حال گل ما را خبر كن
نازنين ما را خبر كن
با مدعي كمتر بنشين
نازنين اي مهجبين
بيچاره عاشق
ناله تا كي
ناله تا كي
يا دل مده يا ترك سر كن
ترك سر كن
شد خونفشان چشم تر من
پرخون دل شد ساغر من
اي يار عزيز
مطبوع و تميز
در فصل بهار
با ما مستيز
آخر گذشت آب از سر من
ببين چشم تر من
ببين چشم تر من
گل چاك غم بر پيرهن زد
پيرهن زد
پيرهن زد
از غيرت آتش در چمن زد
در چمن زد
در چمن زد
بلبل چو من شد در چمن
دستانسرا بهر وطن
ديدي كه ظالم
تيشهاش را
تيشهاش را
آخر به پاي
خويشتن زد
خويشتن زد
شد خونفشان چشم تر من
پرخون دل شد ساغر من
اي يار عزيز
مطبوع و تميز
در فصل بهار
با ما مستيز
آخر گذشت آب از سر من
ببين چشم تر من
ببين چشم تر من![]()
![]()

![]()
![]()
همی گویم و گفتهام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستیست در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دلافگارها
بجز اشک چشم و بجز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر تودههایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نیازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزادهاند
بریدند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رستهاند
چه گلهای رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون و دشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار
در آیینهٔ آب رخسارها
رود شاخ گل دربر نیلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردهٔ غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم میخوارها
گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بسته است چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابیست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها
يا علي موسي الرضا اي جان عشق
السلام اي بهر عاشق سرنوشت
السلام اي تربتت باغ بهشت
---
ولادت باسعادت سلطان، امير و ولي نعمت ما-حضرت رضا(ع) مبارک


![]()
![]()



به یاد آور از آن بهاران بهار آرزوي ما
تو بودي و من به دشت وفا فرا ره ما بهشت رويا
رسيده کنون بهار دگر قرار تو با يار دگر
اي که ز خود راندي مرا با غم تو تنها خوشم
گر تو خوشي با ديگری من به همان رويا خوشم
در ياد توام اي خاطره ی عید و بهارم
بازآ که به سر سوداي کسي جز تو ندارم
در ياد توام اي خاطره ی عید و بهارم
بازآ که به سر سوداي کسي جز تو ندارم
شکوه گل صفاي صحرا به يادم آورد تو را
به یاد آور از آن بهاران بهار آرزوي ما
تو بودي و من به دشت وفا فرا ره ما بهشت رويا
رسيده کنون بهار دگر قرار تو با يار دگر ، يار دگر ، يار دگر
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا که هیچکس را ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی در بسته باز کردن..........و او این در رو برام باز کرد
شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست
این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند
هیچ مژگان دراز و عشوه جادو نکرد
آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست
قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند
در سفالین کاسه رندان به خواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند
نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران
عارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهاند
ساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشد
دختر رز را که نقد عقل کابین کردهاند
خاکیان بیبهرهاند از جرعه کاس الکرام
این تطاول بین که با عشاق مسکین کردهاند
شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست
این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند ![]()
![]()

![]()
![]()

تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق ، سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |



