تبليغاتX
لیلی مجنون
لیلی مجنون

مظهر عشق خدایی

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب

کن شتابی آخر زجان من چه خواهی ، ای شب

مثال زلف دلبری ، ز بخت من سیه تری ، بلا بود سراسری ، تیره همچون آهی ، ای شب

کنی به هجر یار من ، حدیث روزگار من ، بری زکف قرار من ، جانم از غم کاهی ، ای شب

تا که از آن گل دور افتادم

خنده و شادی رفت از یادم

سیه شد روزم ، بی مه رویت دمی نیاسودم

به سیل اشکم ، گواهی ای شب

او شب چون گل نهد به مستی بر بالین سر

من دور از او کنم ز اشک خود بالين را تر

خون دل از بس خوردم بی او

محنت و خاری بردم بی او

مردم بی او

بی رخ آن گل دلم به جان آمد

دگر از جانم چه خواهی ای شب

 

اين تصنيف را از اينجا بشنويد

 

مانا من نمیدونم حالا باید بهت چی بگم...خودت هم میدونی که این حرفایی رو که اینجا مینویسم نمیتونم لااقل همه اشو بهت بگم....بهروز ازت میخواد خواستگاری کنه و منو واسطه کرده.

یادته که یه روز داشتیم میرفتیم کوه با من بود و تو هم اومده بودی.برای اولین بار اونجا دیده ات...بعدا هم بیخبر از ماجرای کش داری که بین من و  تو و فتی مثل کنجهای یه مثلث پیش اومد بی اطلاعه.منو داره آماده میکنه که یه جوری استارت خواستگاری رو بزنم و نمیدونه که تو قلبم چیا میگذره.وای که اگه میشد این قلبها رو شکافت و واقعیات اونو فهمید چه اتشهای بپا میشد که اتش نشانان از خاموش کردن اوون درمیموندن.

بدجوری پیچ و تاب میخورم و نمیدونم چیکار کنم.خدا به فریاد هر دومون برسه...من که بهت گفته بودم دلم نمیخواد بعد از ازدواجم تا مدتها ببینمت اما نمیدونم که چرا برعکس این خواسته من عمل کردی.داری با این کارت زجرکشم میکنی.رسم عاشق کشی رو داری کامل به جا میاری.بابا من که همون موقع ها گفتم که کیش و ماتم و تسلیم.نمیدونی که با اوون کارها و تصمیماتت چه به روزم اومد.هرگز دم نیاوردم و صبر پیشه کردم ...اما ظاهرا کمم بوده و حالا این تکمله ها رو به سرم میارین.

راستش نمیدونم که روزهای اینده چی پیش میاد...خدایا مثل همیشه صبرم بده و کمکم کن که از این مرحله هم بگذرم و جون سالم به در ببرم.

 

 

پي نوشت مجنوني1: ليلي عزيز-سلام تاثير وجود گرانقدرت بر سرتاسر وبمون اونقدر زياده ونقش محوري داره كه هر چه گرما و اشتياق هست مربوط به اينه. ميدونم كه فرصت كمي براي سر زدن داري. اي كاش روزي برسه كه فارغ البال بتوني از اوقات ارزشمندت بيشتر بهره مندمون كني.

 


پی نوشت لیلی:سلام مجنون مهربونم ،همیشه من رو شرمنده محبتهات میکنی .من متاسفم که نمیتونم همکار خوبی باشم .واقعا همه زحمات این وب افتاده گردن شما .بهت خسته نباشید میگم .


گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست،
بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند و
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييدآرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند ،
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد،

آرزو كنيد كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد،
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد ،
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد
و به خواب رويد، با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.


 اثر جبران خليل جبران


 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 8:36 توسط لیلی یا مجنون|

 

گل من

صداي عليرضا افتخاري

شاعر: بيژن ترقي

 

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

ز چه بنشستي بگشا دستي آذين صحن و سرا كن

كه پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد

شب مهتابي ز چه بي تابي روشن كن شمع صبوري

منشين غمگين كه مه ديرين تابان و جلوه گر آمد

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

تو كه آگاهي كه شبهايي با ياد تو بنشستم

شب باراني غم پنهاني رفت و نور بصر آمد

پس از دوري غم محجوري شور و شادي برپا كن

ز غم پنهان نشوي گريان چون خندان ز در آمد

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

شب محجوري ز ره دوري آواي رهگذر آمد

كه سحر سر زد غم دل پر زد شادي از بام و در آمد

شب جانكاهي شرر آهي زد ابر غم به كناري

به سرافرازي به دل افروزي خورشيد ما به در آمد

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

 

دانلود

شبا فتانه طوری به آسمون نگاه میکنه که انگار تموم کهکشانها رو میخواد بکشونه تو سیاه چاله چشمون پر فروغش...اونوقته که چشمونش رنگ شب و ستاره به خودشون میگیرن.

مینو  دیشب ازم خواست که از ستاره ها و برفا براش قصه بگم....خندیدم و گفتم که فتانه جون بهتر بلده اما زیر بار نرفت و جذب لحن و گفتار من تو قصه شده.

یکی بود و یکی نبود...غیر خدا هیچکس نبود...اما چرا چرا؟راستش دیگه زمانهای زیادی گذشته بود از خلق ستاره های قشنگ و خدا آدمهایی رو افریده بود.یه دختر خوب و خوشگل با مادرش توی یه جنگل دور و تاریک زندگی میکردن.دختر خانمه شبا به اسمون نگاه میکرد که ببینه میتونه ستاره ها رو بشمره.اما اوون که همه عددها رو بلد نبودش.باید چکار میکرد؟......دو تا قوطی اورد که داخل یکی سنگریزه بود و دیگری خالی بود........به نظرت چکار کردش؟.................

روي ماه دستمال نمدار مي‌کشم
نوک قاشق، آسمونو مي‌چشم
مي‌پاشم ستاره‌ها رو سر رات
که بياي قدم بذاري رو چشم
شبا رو جمع مي‌کنم تا مي‌زنم
رنگ روغني به فردا مي‌زنم
همه تلخيا رو دور مي‌ريزم
طعم شيريني به دريا مي‌زنم
واسه اومدنت برنامه‌هاست
همه جاده‌ها آب‌پاشي ميشه
نوک هر پرنده اي شاخه گلي
کف رودخانه هامون کاشي ميشه
يه حساب تازه‌اي باز مي‌کنم
شکل ماهتو پس‌انداز مي‌کنم

محمد صالح علا

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 16:33 توسط لیلی یا مجنون|

امروز رسما سر کارم حاضر شدم. هم نگاه من به همه چیز تغییر کرده بود و هم نگاه همه چیز و کس به من. هر کارمندی که باهام رو برو میشد با کلی تفاوت رفتاری و گفتاری به پیشوازم میومد...منم که دیگه مجنون نیستم و لااقل کمی عاقل شدم و با یه رفتار جدید و متفاوت باهاشون روبرو میشدم.ببین که چه اوضاعی بود و هست.میخوام از خدایی که هر روز به اسم عزیز اوون بیدار میشم و میام بیرون و میدونم هیچ حول و قوه ای به غیر او نیست تشکر کنم.توکل میکنم به او تا انتهای راه و مقصد تا به هدفی که رضایش در اوونه برسوندمون. 

عشق مجنونی که به سرانجام برسه به همراه خودش خیلی چیزای دیگه هم میاره که بعضیهاش خوبن و برخی سختن...باید تو برنامه ریزی هام دقت بیشتری کنم. تمومی کارام متاثر از زندگی جدید میشن.

بهشت کوچولوی ما مینو هم یه اتاق برای خودش انتخاب کرده و باید بدیم رنگ اتاقشو مطابق میلش عوض کنن...ازش پرسیدم و فهمیدم که رنگ گل بهی رو دوست داره.

آخی خیالم از بابت غذا دیگه راحته...الانم اضافه وزن دارم...چکار کنم نه میشه از دست پخت فتانه گذشت و نه میشه بیشتر از این بیخیال رژیم غذایی شد.مثل سابق هم که اهل ورزش و کوه نیستم که بتونم از اون طریق وزنم رو کنترل کنم.

فعلا که فتانه متوجه این وبم نشده و دلم نمیخواد که از این نوشته هام چیزی بدونه......اینا نجواهای عاشقانه و اسرار درونیمه که نمیدونم تا کی و کجا ادامه پیدا میکنه اما فعلا که قصد جدایی از وب لیلی مجنونیمو  ندارم.  

پی نوشت مجنونی ۱:

دیشب برای اولین بار بود که وقت خواب مینو براش یه قصه گفتم تا آروم بخوابه.

یکی بود.یکی نبود.غیر از خدا هیچکس نبود...اما چرا چرا؟یه دختر کوچولوی خوشگل و نانازی بود که با مادرش زندگی میکرد.این دختر کوچولوی قصه ما کم کمک داشت بزرگ میشد که بشه یه خانم بسیار مهربون و خوش اخلاق که به همه کمک میکنه و خیلی خوش قلبه.اصلا کینه ای از هیچکس نداشت.دلش میخواست هیچکس مشکلی نداشت و شاد و خندوون بود....تا اینکه....

خوابيدي بدون لالائي و قصه

بگير اسوده بخواب بي درد و غصه

ديگه كابوس زمستون نمي بيني

توي خواب -گلهاي حسرت نمي چيني

ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

ديگه بيدار نمي شي با نگروني

يا با ترديد كه بري يا كه بموني

..........

دل تو بردي با خود به جاي ديگه

اونجا كه خدا برات لالائي ميگه

ميدونم ميبينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه ادمك نداره

پینوشت مجنونی ۲:

لحظاتی بعد میبینم که مینو با یه لبخندی که هیچ دسته گلی به زیبایی اوون نیست خوابیده. ارامشی که در چهره اش هست به منم ارامش میده...

اما...امان از این قلب مجنونی. درست شدنی نیستش...فتانه رو میبینم که چطور از ته قلب خوشحاله و با وسواس تموم کارای خونه رو انجام میده و انگار نه انگار که یه تازه عروسه و بلافاصله افتاده تو خط انجام کارهای زندگی و من و خونه ....از طرف دیگه گاهی و شاید خیلی چهره مانا میاد جلو چشمم که نگرونش میشم و پیش خودم میگم که یعنی چه میشه و چه کاری میتونم براش انجام بدم.

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 14:52 توسط لیلی یا مجنون|

 


__________________

سلام عزیزان!

نیمه شعبان روز میلاد امام زمان(عج)

منجی عالم

بر همه شمادوستان ارجمندم

 مبارک باشد!

میدونی چیه؟دلم خیلی گرفته.چند روزی شمال بودم.هوای اسمون بارونی بود.احساس میکردم که یه همراه دارم.باهام همدردی میکرد.دیروز که رسیدم تهروون-دیگه همدردی ندیدم.همه چیز و کس واسم شاخ و شونه کشیدن.شایدم خیال برم داشته و خیالاتی شدم...بعید نیست که منم به جمع اسکیزوفرنی دارا بپیوندم.

یا مهدی...بیا و دل کبابمون رو ببین.چشمان بیخوابمون رو ببین.میترسم تا برسی دیگه ازم چیزی نمونده باشه...باشه اگه اینه که خاک پای تو باشم راضی ام و دل خوش میشم.اما با این دل سوخته چه کنم.هیچ دارویی براش ندارم که لحظه ای آروم و قرار بگیرم.بد جوری میسوزه و حتی نمیتونم ناله بکشم.چه کنم با دل پر اتش خود مهدی جان؟...

  

پی نوشت مجنونی۱:

تو که غریبه نیستی . یکساله که بامنی و متنهام رو میخونی و نظر میدی.ممنونتم. شایسته نیست بقیه حرفامو ازت پنهون کنم. بگذار ادامه بدم و بگم تو این مدت با مانا و فتانه چه کردم.در واقع  بگم اونا با من چه کردن.

حدود دو ماه پیش یه شب که داشتم میرفتم خونه فتانه زنگید و گفت که میاد تا منو ببینه.قبول کردم و یه چیزایی برا پذیرایی آماده کردم. گل نگرفتم چون میدونستم که وقتی میاد یه دسته گل زیبا میاره. پس گلدون خالی  رو پر آب کردم و گذاشتم رو میز...آمد اما آن نگاهش مست و بی پروا نبود. انگاری همون فتانه بازیگوش و پر انژی من نبود. لبخند تصنعی به لب داشت. به لبش کلامی بود و به دل اسرارها.

همون عطر همیشگیشو استفاده کرده بود اما دسته گلش خیلی غمگین بود.ترکیبی استفاده کرده بود که پریشونم کرد...یعنی خدایا چه چیزی رو میخواد بگه...الان نبود که داشتم باهاش آشنا میشدم.گفتم که از دوران بچگی همسایه دیوار به دیوار بودیم و هر حرکتش رو میخوندم که چه مطالبی رو به همراه میتونه داشته باشه.

گفتم ببین فتی-خودت هم میدونی که حوصله سابق رو ندارم.پس لطفا حاشیه نرو و بگو که چی میخوای بگی. اونم یه نفس عمیقی کشید و بعد گفت که راحتش کردم....اومد بازم مقدمه بگه که گفتم:اصل مطلب.

فتانه اومده بود که از مانا حرف بزنه .فهمیده بود که برای انتخاب بین اونا مات شدم و داشت کمکم میکرد که از این حالت درم بیاره. حرفاش بوی ایثار و فداکاری میداد. تمام هم و غمش این بود که به دلایلی متقاعدم کنه که مانا رو انتخاب کنم و به داستان انتخاب شریک زندگی پایان بدم.

بعضی دوستان از مانا و فتانه سوال میکنن .در مورد اونا قبلا گفتم.الان راستش حوصله برگشت به دورهای زمانی و قبل رو ندارم اما شاید سر فرصتی اوون مطالب رو به صورت مختصر بیارم.

میفهمیدم که چرا فتانه چرا اینطوری از پشت مانا در اومده. احساس خواهری رو داشت که برای خواهر کوچکترش که مادر نداره میخواد مادری کنه.آخه مانا مادر نداشت.فتانه اونقدر گفت و گفت و من فقط گوش بودم.بعضی جاها حواسم رو به حرفاش میدادم و گاهی هوش از سر میرفت و نگاهم به دست و چهره اش فیکس میشد بدون اونکه صدایی بشنوم.


پی نوشت مجنونی ۲:

عطر قرمه سبزی فضا تو فضا پیچید و من شکمو رو به خودم اورد. دهه هنوز فتانه تو خونه ما بود.دلش نیومده بود که تو این شرایط تنهام بگذاره. بازم یاد اوون دوران افتادم که تا از ته کوچه پیدام میشد چشام به دنبال فتی بود. اگه اوون تو کوچه بود دیگه هیچکس و هیچ چیزو نمیدیدم. هر کدوم از پسرای کوچه البته اونایی که باهام ندار بودن و رفاقتی داشتیم یه تیکه و طعنه ای بهم میزدن.اگه میشنیدم که وای به حالشون میشد و حسابشونو میرسیدم.

میز با سلیقه فتانه چیده شده بود و من دیگه از خودم خجالت کشیدم و بلند شدم و کمکش کردم تا همه مخلفات کنار غذا اماده باشه...اما متعجب شدم از اینکه دیدم بشقابها سه تا بود.

نمیدونستم که ماجرا چیه. نتونستم با کلمات جمله بسازم و اداش کنم.بهت زده به چشمای فتانه خیره شدم.فهمید که سوالم چیه و خواست که ساکت باشم تا به وقتش.

زنگ در زده شد و فتانه به طرف ایفون رفت...تصویر مانا رو که دیدم دیگه  یخیدم.منجمد شدم...اخه این چه کاری بود که انجام میگرفت و کی طراحیش کرده بود؟ 

پی نوشت مجنونی ۳:

داستان فتانه(قبلا برای لیلی عزیز تعریف کردم-به عنوان قصه های هزار و یک شبم.)لذا لازم دونستم دوباره اینجا تکرارش کنم تا تو هم تو جریان قبلی اوون عزیز باشی.

خوب.قرار شد که اینو مقدمتا عرض کنم که یه همسایه در کنار خونه جدیدمون داشتیم که ترک بودن.دو تا دختر داشتن .دختر بزرگشون به اسم فتانه خیلی زیبا و فتنه بود.دو سال از من کوچکتر بود.من خیلی مغرور بودم فکر میکردم که اوون باید به من سلام بده و خلاصه هوامو داشته باشه.
یه داداش کوچکتر داشت که خیلی به من علاقمند بود به اسم سهراب.
من که از مدرسه میاومدم داداشش(اون موقع 6سالش بود)دنبالم راه میافتاد و خلاصه سر به سر هم میگذاشتیم.منم میونم با بچه ها بد نیست.بازیش میدادم.
فتانه هم بلد بود که چه جوری ناز و افاده برام بفروشه.مثقالی عمل میکرد.چشمهای درشتش ادمو قورت میداد.برای اولین بار بود که ناخود اگاه رفتم سراغ شعر و شاعری.یه دفتر رو جدا کردم واسه شعرهایی که میگم یا انتخاب میکنم و مینویسم.
پدر فتانه خیلی مظلوم بود اما مادرش ادم بذله گو و خوشرویی بود.
شنیده بودم که دخترها از لباس افسری خوششون میاد.بعد سوم راهنمایی رفتم که افسری بخونم.
لباس افسری رو که پوشیدم و اومدم محل-وای که چه غشغرقی شد.هم محلیها اسفند دود کردن و فتانه که همه اینا زیر سر اوون بود یواشکی به قیافه اتو کشیده من نگاه میکرد و تو دلش حتما میخندید که بخاطر اوون سرم کلاه رفته.

 وب سایت   ایمیل

 

 


پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 17:16 توسط:....
آره از اینجا دیگه داره جالب میشه
 وب سایت   ایمیل


پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 17:31 توسط:.

سهمیه قصه فردارو میگم که اگه نتونستم بیام وب ازرده خاطر نشی.
بله کجا بودم.اهان.لباس نظامی پوشیدم.درسم هم که خوب بود.قیافه بدی نداشتم میشد تحمل کرد.از چشماش میخوندم که دوسم داره.نگاه خاصش رو فقط حواله من میکرد.گاهی که از دستم دلخور بود(به خاطر مغرور بودنم)اگه سهراب تو خونه ما بود -میومد و اونو با دستپاچگی میبرد.فقط یه سلام خشک و خالی میداد و میرفت.من میموندم و این دل صاحب مرده عزادار بدبخت.عشق اول بد جوری ادمو به هلاکت میندازه(خدا نصیب نکنه لیلی).
پدر مرحومم بد جوری بهم ذل میزد.نمیشد چیزی گفت.من اصلا از اول روحیه متلک گویی و اینا رو نداشتم که هیچی-بلکه بارها با جوونا سر این موضوع دعوام شده و میشه.
از یه محلی از خونه به خونه اونا دید داشتیم.به یه بهونه هایی میرفتم اونجا وامیستادم تا اونم خودشو برسونه.اوون وقتها مثل حالا نبود که بخوای با یه دختر دم خور شی.شوتت میکردن هوا.اصلا خودت به خودت اجازه نمیدادی که باهاش حرفی بزنی.الان هم که یادم میاد میفهمم که الکی الکی چه حماقتهایی رو مرتکب شدم.
حسرت عشق سوت و کور اوون موقع با اوون سر انجامی که داشت منو تا ابد به فکر وامیداره که محدوده ها کدومند؟ایا رفتارهامون(بزرگ و کوچیک)در اوون موقع درست بود؟متاسفم بگم که نه.به خاطر کم رویی خیلی بلاها سرم اومد.طوفانهایی اومد و شاید هم خودمون از یه نسیم طوفانی ساختیم و از هم دورمون کرد.

 وب سایت   ایمیل

 

 


پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 17:52 توسط:.

حالا نگو غافل از من-پدر و مادر عزیز من یه نقشه دیگه دارن.بله یه روز که تو فکر بودم و تو حیاط قدم میزدم-مادر صدام کرد و گفت نظرت راجع به فتانه چیه؟هول شدم گفتم....ددوووخ...تتتر خوووببیه.چطططووور مگگگگه؟
گفت که میخوان برا داداش بزرگم خواستگاری کنن.
مگه من چند سال داشتم که بتونم این حرفو تحمل کنم .طوری که مادرم هیچی متوجه نشه.تازه مگه اونا نمیدونستن که من فتانه رو میخوام.
یا واقعا ساده بودن ویا میخواستن بگن که تو بچه ای و تو این فکرا نباش.باور میکنید که هنوزم جواب این سوالم رو ازشون نگرفتم و نخواستم.؟
دیگه اوون موقع بود که من یاد فیلم سنگام افتادم که چه ماجراهایی داشت.داشت سر خودم میاومد.چی میتونستم بگم.داداشم بود و اینا هم پدر و مادرم.با فتانه هم مراوده نداشتیم که یه طوری مطلب رو بهش برسونم.
خوب شهرزاد قصه گوی من.هر چند نقش تو شنیدنه و نه قصه گفتن-امشب هم بخیر گذشت و زنده ماندیم.خدارو شکر.

 وب سایت   ایمیل

 

پی نوشت مجنونی۴:داستان مانا(تو پست اوایل شهریور سال پیش اومده بود که اینجا تکرارش کردم.)

دیشب شنیدم که مانا داره میاد ایران.نمیخواستم فعلا راجع به اوون چیزی بگم.گذاشته بودم به وقتش و به نوبتی که به فصل خاطراتم در مورد اوونه معرفیش کنم .اما حالا که اینطور شد و روزهای بعد مطالبی لازم میشه که بگم-پس بهتره که اینجا مقدمه ای و مروری از گذشته اش داشته باشم.

اواخر ترم اخردر انتهای زمستون  برای گرفتن کارشناسیم بود.یه چند روزی تا امتحانها فاصله داشتیم.فرصت خوبی برای خوندن درسها و مرور اونا بود.با مهرداد از جاده چالوس میرفتیم شمال برای اینکه اونجا این چند روز به مرور مطالب بپردازیم.دانه های سپید برف چرخ میخوردن و برای نشستن رو جاهای مختلف باهم به مسابقه بودن.مثل همیشه وسایلمون تکمیل تکمیل بود.از فلاکس چایی بگیر تا خوردنیها و نوشیدنیهای دیگه.قبل از تونل ۱ مجبور شدیم زنجیر چرخ ببندیم.اتومبیلهایی رو میدیدیم که سر میخوردن و امکان ادامه راه رو نداشتن.به اهستگی و دقت رانندگی میکردم. بعد از تونل کندوان و قبل از سیاه بیشه یه اتومبیل رو دیدم که سر پیچ سر خورد و رفت و به تخته سنگی برخورد.جاده خلوت بود.اتومبیل دیگه ای دیده نمیشد.رفتم کنار اوون صحنه تصادف و پیاده شدیم.مهرداد از دیدن این صحنه نگران بود.میگفت راهمون رو ادامه بدیم.من نتونستم.بهش گفتم که شاید نیاز به کمک باشه.همینطور هم شد.کناره اتومبیل به تخته سنگ خورده بود و موتور اتومبیل اسیبی ندیده بود.پیرمرد مسنی پشت رول نشسته بود و حالت شوک داشت.خوشبختانه اسیب جسمی وارد نشده بود.

از مهرداد خواستم که اتومبیل من  رو هدایت کنه.خودم رفتم و کمک کردم تا پیرمرد داخل ماشین خودش کنارم بنشینه و تا سیاه بیشه ماشینشو روندم.اونجا وایسادم تا ببینم که ایا پزشکی هست که خوشبختانه امبولانس اورژانس جاده اونجا بود و سپردمش بهشون.ماشینش رو هم در یک تعمیرگاه اونجا قرار دادم.تلفن منزل خونه پیرمرد رو گرفتم تا بهشون اطلاع بدم.اورژانس گفت که مشکل خاصی نیست و مصدوم رو به تهران میبرن.ما هم به راهمون ادامه دادیم.مهرداد هنوز ساکت بود.کمی وحشت زده شده بود.گفتم پسر همیشه حوادثی ممکنه سر راه باشه.نباید اینطوری جا بخوری.

تلفن زدم به خونه پیرمرد.خانمی گوشی رو برداشت .ازم پرسید که چه کار دارم.من با وسواس زیاد و دقت بالا جملاتی رو ادا کردم که اوون خانم خیلی نترسه و جانخوره و از مشکلی که برای این اقا پیش اومده مطلع بشه.خودشو دختر این اقا معرفی کرد این دختر خانم اسمش مانا بود.قسمم داد که حقیقت رو بگم و من هم گفتم که تمام چیزهایی رو که گفتم عین واقع بود.خوب ما به مقصدمون رسیدیم.چند روزی موندیم و بعد برگشتیم و امتحانات رو به خوبی گذروندیم.یه روز اوون پیر مرد باهام تماس گرفت و خواست که منو ببینه.از لحنش فهمیدم که برای تشکره.

میدونی-گاهی میای یه کاری میکنی که وظیفه است.اوون وقت دیگران کاری می کنن که تصور کنی که کار خارق العاده ای انجام دادی.اوون وقت اگه حتی تصورش رو هم بکنی که با بقیه ادمها فرق داری.مثلا خیلی خوبی-افتادی تو چاله و عقب گردی تو مسیر خودسازی.

همین جمعه فیلم یوسف پیامبر رو میدیدم.در صحنه ای که دارن اوون دو تا زندانی رو که خوابشون رو تعبیر کرده-میبرن-یکی از اونا قراره که ساقی حاکم مصر بشه-یوسف پیامبر ازش میخواد که از وی در نزد سلطان یاد کنه و بگه که بیگناهه.لحظه ای بعد به اشتباه و خطای خودش پی میبره که با انکه خداوند ناظر احوالاتشه-چرا از یک بنده خدا درخواستی رو کرده و چقدر منقلب میشه و گریه میکنه.

من از قبل این مطلب رو خونده بودم.با دیدن این صحنه رفتم تو فکر که واقعا جایگاه خدا در فکر و رفتار مون کجاست؟چرا با انجام یه کار کوچک میریم تو خیالات که چه کار بزرگی کردم.از خدا غافل میشیم و نتیجه معکوس از کارامون میگیریم.نمیخوام بگم که اوون بزرگوار نباید از کسی که در حقش خوبی کرده-تشکر نکنه.این از شخصیت والا و بزرگ منشی انسان هست که در مورد کارهای شایسته دیگران تشکر کنن.سنت زیبائیه.اما بحث من برمیگرده به خود انسان که نباید در دام هوا و هوسهای شیطونی بیفته و از جاده انسانیت خارج بشه.پستم طولانی شد.چکار کنم لازم بود که عرضم رو تا اونجا که میشه تکمیل کنم.دعام کنید.

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 9:36 توسط لیلی یا مجنون|

هیچ وقت فکر نمیکردم که تصمیم گیری برای انتخاب شریک زندگی واقعا اینقدر سخت و پیچیده باشه. درسته که سالیان زیادیه که فتانه رو میشناسم اما حالا دیگه با یه دقت بیشتری دارم نگاش میکنم.هر چند که با مانا مدت کمتریه که اشنا شدم اما برای اونم همین نگاه جدید رو پیدا کردم.

اونا دورادور تا حدود کمی همدیگه رو میشناسن اما تلاشم به اینه که دیگه اصلا یکدیگه رو نبینن تا اینکه به یه نتیجه روشن و نهایی برسم.

جمعه ای وسایل نقاشیمو برداشتم و رفتم تو کوهستان داراباد. همون جای قدیمی که در گذشته دور چندین بار با فتانه رفته بودیم...میدونست که کجام...راستش مطمئن نبودم که بیاد اما اومد.

من طرحمو زده بودم و داشتم رنگ رو بوم میگذاشتم.باد نمیگذاشت که کارم به خوبی پیش بره.لبخندی زدم و به استقبالش رفتم.چند شاخه از شقایقای وحشی کنارم رو چیدم و تقدیمش کردم و بعد یه چیزایی برا خوردن و نوشیدن داشتم.اونم مثل قدیما یه چیزهایی به همراهش بود که بتونه رو دستم بزنه...قطراتی از باروون هم همراهیمون کرد. 

یاد یه خاطره از نوجوونیهامون کردیم...فتانه یه گوشواره خوشگل داشت و نمیدونم که چرا میخواست عوضش کنه. مادر مرحومم که فتانه رو دوست داشت گوشواره اونو برداشت و برا فتانه یه گوشواره خریدن...اوون گوشواره همچنان تو گوشهای مادر عزیزم تا انتهای عمر شریفش خودنمایی میکرد و هر بار منو به یاد فتانه مینداخت.

فتانه یه داداش داشت به نام سهراب که به من علاقمند بود و خیلی دوست داشت باهام مرتبط باشه...و خیلی چیزای دیگه از گذشته رو مرور کردیم...نقاشیهاشو من میکشیدم....گاهی سر به سرم میگذاشت و بهم میگفت دیوونه....و حالا مجنون شدم.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم زخم که درمان هم از اوست

زخم خونینم اگر به نشود، به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
چو بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

.....................................................................

به کنارم بنشین

تا آساید ، دل آزارم ، بنشین ، به کنارم بنشین
بنشین ای گل ، به کنارم بنشین ، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی ، بنشین تا بنشانی ، آتش دل را
یک نفس مرو ، که جز غم ، همنفس ندارم
یار کس مشو ، که من هم ، جز تو کس ندارم

ای پری بنه به یک سو ، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامنم بنشین ،
کز غمت ستاره بارم
شکوه ها ز دوریت هر شب ،
با مه و ستاره دارم

من چه باشم بسته ی بندت ،
نیمه ی جانی ، صید کمندت
آرزومندت .

از غمت چون ابرِ بهارم ،
ای به از گل های بهاری
روی دلبندت .

ای شمع و طرب ،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی ، شب تارم بنشین ، به کنارم بنشین
مرو مرو مه بی تابم من ،
درون آتش و آبم من

دامنم ز اشک غم تر باشد

خارم ای گل بستر باشد

بیا بیا که نوشم جامی

ستانم از دهانت کامی

طره تو بوسه بران سازم

گه جان یابم گه جان بازم

مه فتنه گرم

چه روی ز برم؟

چون زدلداری

آمدی باری

تا به پایت جان سپارم

بنشین

به کنارم بنشین

 


ترانه:به کنارم بنشین

ترانه سرا: استاد رهی معیری  

آواز: بانو دلکش

آهنگساز :مهدی خالدی

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 2:9 توسط لیلی یا مجنون|

میگن اگه مجنون -مجنون شد به خاطر این بود که به عشقش نرسید. اگه مجنون به لیلی خودش می رسید و قسمتش میشد که با هم زندگی مشترکشون رو شروع بکنن از چند روز بعدش مشکلات شروع میشد. مجنون میگفت که: لیلی جان تو اونی نیستی که من من فکرشو میکردم. تصور میکردم که تو انسان کاملی هستی. این ادا و اطوارا چیه و خلاصش اینکه روز به روز اختلافاتشون بالا میگرفت. لیلی میگفت:مجنون جان این چه وضعشه. درامد مناسبی نداری....ماشینت هم که چنگی به دل نمیزنه...مامانت اینا هم تو کارام دخالت میکنن و لباسای مناسب هم برام نمی خری. مسافرت هم که نمیریم....اصلا میدونی چیه من در مورد تو اشتباه فکر میکردم. اگه واقعا عاشق من بودی که....

 

خوب من میخوام ببینم که واقعا اینطوریه.؟

به فکرم افتاده که تشکیل زندگی مشترک بدم. اما چند تا لیلی دارم که باید یکیشونو انتخاب کنم. داستان فتانه و مانا رو براتون گفتم. اینا لیلی های من هستن. فتانه -لیلی هستش که در ایام نوجوونی عاشق هم بودیم. مامانم اینا نمیدونستن که همدیگه رو میخواهیم. فتانه رو برا داداشم خواستگاری کردن...منم تو شرایطی نبودم که بتونم کاری کنم. داداشم با یه همکلاسی دانشگاهیش ازدواج کرد و مایل به اوون وصلت نبود....فتانه هم به لجاجت افتاد و با پسر عموش ازدواج کرد.بعدش با داشتن یه بچه از اوون جدا شد و حالا وضعیت سر خورده ای داره و ...

مانا رو هم معرفی کردم که چطور باهاش اشنا شدم. یه دختر تحصیلکرده  اروپاست. الان اومده و با پدرش زندگی میکنن.

هر دوشونو دوست دارم و اونا هم منو میپسندن و تمایل به ازدواج با منو دارن. حالا موندم حیروون و سرگردوون . درسته که سن و سالشون و خصلتهاشون متفاوته ولی مجموعا سر جمع امتیازشون پیش من مساویه. مدتهاست که این پا و اوون پا میکنم و نمیتونم تصمیم روشنی بگیرم و طفلکی اونا رو هم سرگردوون کردم....خدایا چه شرایط سختی دارم. خودت کمک کن که تصمیم درستی بگیرم.طوری بشه که هیچکدوم ازم ناراحت نشن.

یه لیلی دیگه بود و هست که تو وب کمکم میکرد تا راهو از چاه نشونم بده. برام خیلی عزیز و مقدس بود و هست. سرنوشت من و اوون فوق تصورتونه.قابل بیان هم نیست.اوون لیلی معنوی منه و از هم بسیار دوریم. هم فاصله مکانی و هم سرنوشتهایی جدا از هم و اینکه هر یک در راهی و برزنی. مدتیه که مطلبی هم نمینویسه و از این بابت متاسفم. صد قافله دل همره اوست.هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها…

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:37 توسط لیلی یا مجنون|

خوب عزیزانم.شما که قصه ما رو دنبال میکنید -فهمیدید که در اینجا مجنون متهم به خیانت در امانت ووفاداری میشه ولی خودش  هم نمیدونه که چرا.براش حکم رو بریدن و باید بدون اعتراض قبول کنه و تن به مجازات بده.جالب  اینه که حکم رو لیلی داده و اونو به جهت داشتن عشق و جنون - مستحق اشد مجازات یعنی تنهایی کرده  .مجنون بدون دفاع از خود و بدون چون و چرا میپذیره و شعر زیر رو زمزمه میکنه:             

خيالت دلبرا نازنين يارا
چراغان مي كند خانه ما را
شبانگاهان كه بي تابم براي تو
خوشم با گريه كردن در هواي تو
مي بارد نو به نو ديدگانم
مي جوشد نام از زبانم
باده تلخ غمت هر كه نوشد
كنج غم را كي به شادي مي فروشد
باز هم اين چشم ابري با من است
خانه و فانوس اشكم روشن است
عاشقي در من غزل خوان مي شود
كوچه هاي دل چراغان مي شود
شب‌كه سوزنهان‌شعله‌ريزد‌ به‌جان‌اين‌من‌واين‌شور شيدايي
ديده درياي غم سينه صحراي غم كو دگر تاب شكيبايي
قرار جان از كه جويم
غم دل را با كه گويم
دلبرا از داغ تو لاله گل كرد
هركجا نام تو آمد ناله گل كرد
باده تلخ غمت هركه نوشد
كنج غم را كي به شادي مي فروشد

نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 3:1 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

لیلی و مجنون  یکی از داستان های زیبای ادب فارسی است که نظامی آن را به نظم در آورده و از آن جایی که می دونم حوصله ی خوندن این همه شعر را نداری به صورت خیلی مختصر برات می نویسم :

 

همان طور که می دونی اسم واقعی مجنون   قیس بوده و بعدا به اسم مجنون شهرت پیدا کرده .

قیس وقتی که بچه بود بسیار زیبا بود پدرش او را به مکتب می فرسته تا علم و دانش هم به زیبایی اون اضافه بشه . در مکتب با دختر زیبایی آشنا میشه که از یه قبیله ی دیگه به اون مکتب خانه می اومده و اسم این دختر هم لیلی بود . اون ها هر روز همدیگه را می دیدند و به هم علاقه مند شده بودند به طوری اصلا به عشق هم به مکتب می اومدند .

 

 

یاران به حساب علم خوانی             ایشان به حساب مهربانی

یاران سخن از لغت سرشتند            ایشان لغتی دگر نوشتند

       یاران ورقی ز علم خواندند              ایشان نفسی به عشق راندند

      یاران صفت فعال گفتند                   ایشان همه حسب حال گفتند

 

هر روز که می گذشت عشق و علاقه ی اون ها نسبت به همدیگه بیشتر و بیشتر می شد . قیس کم کم به درس بی اهمیت شد و همه ی فکر و ذکرش شده بود لیلی . تا جایی که دیگه از خوردن و خوابیدن هم امتناع می کرد و با هیچ کس صحبت نمی کرد و مانند افراد مست تو کوه و صحرا می رفت و نام لیلی را به زبان می آورد و با خیال لیلی سخن می گفت و هر چی که اطرافیان با اون صحبت می کردند هیچ فایده ای نداشت . تا این که بلاخره پدرش با عده ای از بزرگان به خواستگاری لیلی رفت .

پدر قیس نزد پدر لیلی رفت و دخترش را خواستگاری کرد و از اون جایی که پدر قیس از روسای قبیله بود از مال و مکنت هم بر خوردار بود . برای همین با هدایایی زیادی راهی دیار لیلی شد ولی پدر لیلی حاضر نشد که دخترش به قیس بده و گفت درسته پسر شما هم زیبا هست و هم از مال و منال به اندازه ی کافی بهره منده اما اون دیوانه است و من دخترم را به دیوانه نمی دم وخودت می دونی که در قبایل عرب اگر دختر به دیوانه بدهی مورد سرزنش قرار می گیری

خلاصه این که خانواده ی مجنون دست از پا درازتر به قبیله ی خودشون برگشتند و وقتی قضیه را تعریف کردند دیگه قیس  شد مجنون و از دیوانگی های مجنون دیگه نگم که خیلی طولانی میشه فقط همین را بگم که شبانه روز کارش شده بود گریه و زاری و دیگه از انسان ها دوری می جست و با حیوانات هم صحبت شده بود . با دیدن هر چیزی به یاد لیلی بود و در خیال با اون هم صحبت بود .

 

ای راحت جان من کجایی                در بردن جان من چرایی

جرم دل عذر خواه من چیست           جز دوستیت گناه من چیست

 

پدر مجنون که از احوال پسرش خیلی ناراحت بود یک روز در بیابان ها و صحرا و به دنبال مجنون رفت تا اون را پیدا کرد و با خودش به خانه ی خدا برد و بهش گفت که این جا می توونی از غصه رها بشی و از خدا بخواهی که ترو از این عشق نجات بده ولی مجنون دعا کرد که این عشق در دلش بیشتر و بیشتر بشه

 

 

 

 

یارب به خدایی خدائیت                   وان گه به کمال پادشائیت

     گرچه ز شراب عشق مستم              عاشق تر ازین کنم که هستم 

گویند که خوی عشق وا کن             لیلی طلبی ز دل رها کن

یارب تو مرا به روی لیلی               هر لحظه بده زیاده میلی

از عمرمن آن چه هست بر جای        بستان و به عمر لیلی افزای

 

 

پدرش نا امید و زار به قبیله ی خود برگشت و دانست که درد پسرش را با هیچ چیزی نمی توونه تسکین بده و تازه با رفتن به خونه ی خدا و دعاهایی که مجنون کرده بود دیگه حالا تمام قبایل از این عشق با خبر شده بودند و قصه ی عشق اون ها دهان به دهان می گشت .

از طرف دیگه حال لیلی هم که دست کمی از مجنون نداشت شبانه روز غصه می خورد و از فراق مجنون اشک می ریخت و هر لحظه منتظر بود تا کسی سخنی از حال و روز مجنون بگه و پدرش که حالات اون با خبر بود می خواست که هر چه زودتر لیلی را به خانه ی شوهر بفرسته تا دیگه این عشق از سرش بیرون بره . تا این که شخصی به نام ابن سلام از لیلی خواستگاری کرد و پدر لیلی به سرعت پذیرفت و گریه و زاری های لیلی فایده ای نداشت و سرانجام  لیلی را به خانه ی ابن سلام فرستادند . و وقتی این خبر به گوش مجنون رسید دیوانه بود دیوانه تر شد. اما به اون خبر دادند که درسته که لیلی زن کس دیگه ای شده اما هنوز عشق تو در دلش هست و نام ترو به زبان میاره

 

گرچه دگر نکاح بستش          از عهد تو دور نیست دستش

جز یاد تو بر زبان نیارد          غیر تو کس از جهان ندارد

یک دم نبود که آن پریزاد          صد بار نیاورد تو را یاد

 

مجنون که دیگه شبانه روز در بیابان ها بود و با حیوانات وحشی خو گرفته بود و با اون ها هم صحبت می شد و با خیال لیلی عشق ورزی می کرد . روزی پدرش به دیدنش رفت و بهش گفت حالا که دیگه لیلی ازدواج کرده و رفته تو هم دست از این کارهات بردار و با من به قبیله برگرد و تو هم ازدواج کن اما مجنون تقاضای پدر را رد کرد و گفت تو اگه همین الان گوری بکنی و من درون آن زنده زنده دفن کنی راحت تره برام تا این تقاضایی که از من داری و پدر ناامید به قبیله ی خود برگشت.

روزی از روز ها که مجنون مشغول صحبت کردن با کوه و دشت و حیوانات بود نامه ای از لیلی به دستش رسید . حکایت شور و اشتیاق مجنون که گفتنی نیست  . بعد از این که هزاران بار نامه را بوسید و روی چشماش گذاشت آن را باز کرد و خواند . لیلی براش از نوشته بود حال و روز من که دور از تو هیچ تعریفی نداره و همچنان از غم دوری تو می سوزم  و ازش خواسته بود که دلتنگ نباشه و احساس نکنه که تنهاست چون اون همیشه کنارش هست و همیشه به یادشه

مجنون هم همان طور که اشک می ریخت در جواب براش نوشت

 

روزم چو شبم سیاه کردی               هم زخم زدی هم آه کردی

 

ای کسی که خودت به دل من زخم زدی و خودت هم آه و ناله کردی . چرا عهد من را شکستی و در عهد دیگری نشستی . تو در خانه منزل داری و من در ویرانه حال من که دیگه پرسیدن نداره  مجنون تر از قبل هستم و شوریده تر از اونی که شنیدی شدم . تا قبل از این فقط غم دوری تو را داشتم اما حالا علاوه بر فراق باید غم رقیب را هم تحمل کنم .

خلاصه خسته ات نکنم عزیزم پدر مجنون مرد و اون برای مراسم پدر به قبیله اش رفت اما دوباره راه کوه و بیابان را در پیش گرفت  . بعد از مدتی مادرش هم مرد و مجنون غم هاش بیشتر و بیشتر شد و علاوه بر فراق و رقیب غم از دست دادن پدر و مادرش را هم باید تحمل می کرد.

تا این که ابن سلام شوهر لیلی مرد و پس از مدتی لیلی هم بیمار شد و مرد و وقتی این خبر به مجنون رسید زاری کنان بر سر قبر لیلی اومد

 

 

 

سر بر سر خاک او نهادی               بر خاک هزار بوسه دادی

با تربت آن بت وفا دار                   گفتی غم دل به زاری زار

 

و بلاخره پس از مدتی زاری و شیون مجنون هم مرد . و او را در کنار لیلی به خاک سپردند و آن محل را تبدیل به بوستانی سرسبز کردند تا اون دو دلداده در کنار هم در بوستانی با صفا  آرامش پیدا کنند .

 

خفتند به ناز تا قیامت                    برخاست ز راهشان ملامت

بودند در این جهان به یک عهد        خفتند در آن جهان به یک مهد

کردند چنان که داشت راهی              بر تربت هر دو روضه گاهی

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 17:25 توسط لیلی یا مجنون|

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.
در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت  گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است
شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک  کردن
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...
خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم  ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.
          لیلی! زندگی کن
اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


 چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی  بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 17:16 توسط لیلی یا مجنون|



كد قالب جدید قالب های پیچك


Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir