مظهر عشق خدایی
ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب کن شتابی آخر زجان من چه خواهی ، ای شب مثال زلف دلبری ، ز بخت من سیه تری ، بلا بود سراسری ، تیره همچون آهی ، ای شب کنی به هجر یار من ، حدیث روزگار من ، بری زکف قرار من ، جانم از غم کاهی ، ای شب تا که از آن گل دور افتادم خنده و شادی رفت از یادم سیه شد روزم ، بی مه رویت دمی نیاسودم به سیل اشکم ، گواهی ای شب او شب چون گل نهد به مستی بر بالین سر من دور از او کنم ز اشک خود بالين را تر خون دل از بس خوردم بی او محنت و خاری بردم بی او مردم بی او بی رخ آن گل دلم به جان آمد دگر از جانم چه خواهی ای شب مانا من نمیدونم حالا باید بهت چی بگم...خودت هم میدونی که این حرفایی رو که اینجا مینویسم نمیتونم لااقل همه اشو بهت بگم....بهروز ازت میخواد خواستگاری کنه و منو واسطه کرده. یادته که یه روز داشتیم میرفتیم کوه با من بود و تو هم اومده بودی.برای اولین بار اونجا دیده ات...بعدا هم بیخبر از ماجرای کش داری که بین من و تو و فتی مثل کنجهای یه مثلث پیش اومد بی اطلاعه.منو داره آماده میکنه که یه جوری استارت خواستگاری رو بزنم و نمیدونه که تو قلبم چیا میگذره.وای که اگه میشد این قلبها رو شکافت و واقعیات اونو فهمید چه اتشهای بپا میشد که اتش نشانان از خاموش کردن اوون درمیموندن. بدجوری پیچ و تاب میخورم و نمیدونم چیکار کنم.خدا به فریاد هر دومون برسه...من که بهت گفته بودم دلم نمیخواد بعد از ازدواجم تا مدتها ببینمت اما نمیدونم که چرا برعکس این خواسته من عمل کردی.داری با این کارت زجرکشم میکنی.رسم عاشق کشی رو داری کامل به جا میاری.بابا من که همون موقع ها گفتم که کیش و ماتم و تسلیم.نمیدونی که با اوون کارها و تصمیماتت چه به روزم اومد.هرگز دم نیاوردم و صبر پیشه کردم ...اما ظاهرا کمم بوده و حالا این تکمله ها رو به سرم میارین. راستش نمیدونم که روزهای اینده چی پیش میاد...خدایا مثل همیشه صبرم بده و کمکم کن که از این مرحله هم بگذرم و جون سالم به در ببرم. پي نوشت مجنوني1: ليلي عزيز-سلام تاثير وجود گرانقدرت بر سرتاسر وبمون اونقدر زياده ونقش محوري داره كه هر چه گرما و اشتياق هست مربوط به اينه. ميدونم كه فرصت كمي براي سر زدن داري. اي كاش روزي برسه كه فارغ البال بتوني از اوقات ارزشمندت بيشتر بهره مندمون كني. پی نوشت لیلی:سلام مجنون مهربونم ،همیشه من رو شرمنده محبتهات میکنی .من متاسفم که نمیتونم همکار خوبی باشم .واقعا همه زحمات این وب افتاده گردن شما .بهت خسته نباشید میگم . این روزا علاقمند شدم که یه نگاهی به آثار نویسنده مشهور برزیلی پائولو کوئیلو بندازم.شاید بپرسین که برای چی؟راستش نمیدونم ولی شنیدم که یه نوع نگاه خاص و عرفان و فلسفه ویژه ای تو کارهاش هست. راستش قبلا کتاب (نامه های عاشقانه یه پیامبر)برداشتی آزاد از نامه های جبران خلیل جبران رو خونده بودم ولی این برمیگشت به چندین سال پیش و حالا با یه دقت بیشتری میخوام این کارو بکنم.دیگه از کتابهاش میتونم از:کیمیاگر-خاطرات یک مغ(سالک)-شیطان و دوشیزه پریم....نام ببرم. لطفا اگه کسی از شما عزیزان هر کدوم از اینا رو خونده بهم اطلاعاتی راجع به موضوع و محتواش و برداشتش بده. پی نوشت مجنونی1: روز دختران عزیز مبارک باشه.بهتون تبریک میگم.مادران محترم آینده اید.امیدوارم بتونید نسل خوبی رو پرورش بدید.قدر نقش مهمی رو که خدا در اختیار انحصاری اتان قرار داده بدونید و همون نقش رو بازی کنید تا به ارزشتون افزوده بشه...از توجهی که خدا به شما کرده و توانمندیهایی که در وجودتون هست دامنه وسیعی رو تحت تاثیر قرار میدید. پی نوشت مجنونی2: گزیده ای از کتاب : (نامه های عاشقانه ی یک پیامبر) اثر جبران خلیل جبران *- خود را در دستان تو می گذارم .یک انسان تنها زمانی می تواند خود را در دستان کسی بگذارد که عشقش چنین عظیم باشد ،که نتیجه ی این تسلیم ، آزادی مطلق باشد. *- تو آنقدر به من شادی می بخشی که به گریه در می آیم و آنقدر رنجم می دهی که به خنده می افتم . *- اشخاصی که به اجبار می کوشند جالب باشند ،بیشتر از همیشه نفرت انگیز می شوند. *- یک انسان از نظر احساسات توسط سه چیز هدایت می شود: منطق ،دل و شهوت . هر کدام از این سه در دوره ای مشخص زندگی را هدایت می کنند ؛ من عاشقم ، تمنای چیزی بیشتر از آن دارم که تو می خواهی .هر بار همدیگر را می بینیم تو سراسر فضا را به جای من پر می کنی . من عاشقم و می دانم برخورد صمیمی ، زمان خودش را دارد و سپس می گذرد . *- به چه مهر ورزیدن مشکل بنیادی انسان است و اگر ما راه حل آنرا بیابیم ، که به هر چه ممکن است مهر بورزیم ، در می یابیم که حقیقت ، اینگونه عشق ورزیدن را دوست دارد و هیچ عشق دیگری پایدارتر وجود ندارد . *- باید همچون مادری به دیروز نگریست ، که هر چند هنوز چهره اش از رنج جدایی منقبض است ، از آنچه به انجام رسانیده خشنود است . *- زندگی همواره بیشتر از آنی به ما می بخشد که خود را سزاوازش می دانیم . *- چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم ، دست یابیم ؟؟؟ زنگ ساعت وقتی ساعت سه صبح رو زد یادم اومد که باید بلند بشم و کوله پشتیمو آماده کنم.چشام نیمه باز و بسته کارا رو کردم . به سر و صدام فتی از خواب بلند شد که گفتم هنوز اذان ندادن.بلند شد کمکم کرد که فلاکس رو از اب جوش پر کنم.مینو متوجه بیرون اومدنم نشد و الا میگفت که منم میام. تا کوه فاصله زیادی نداریم.این بار رفتم کوههای داراباد.بازم کم نبودن ادمهای پیر و جوون که تنها یا با هم برای کوهپیمایی اومده بودن. روزای فرد مانا با پدرش میان برای این مسیر و من احتمال میدادم که ببینمشون.شهرزاد رو تو راه دیدم.خندیدم و خسته نباشید گفتم.تنها اومده بود.گفتم که دیگه زدی رو دست من و زودتر اومدی؟میگفت نه بابا دوی ما خرگوشیه و اخرش لاک پشته برنده میشه.خداحافظی کردم و فاصله گرفتم.یه محلی هستش که وقتی اذان میده فوق العاده است و خودم رو در مقابل رب العالمین میبینم و عظمتش رو میفهمم. حالا دیگه کنار یه جویبار بودم و آب زولالش رو به صورتم زدم.با سردی آب به خودم میام و میشینم و یه چایی با یه مقدار کم نون سنگک و پنیر میچسبه.جاتون خالی. دارم یه شعر از حافظ زمزمه میکنم که اومدن مانا و باباشو متوجه میشم. سلام و احوالپرسی میکنیم و تعارف میکنم که بیان یه چیزی میل کنن.برای لحظاتی رو سنگ کناری میشینن و همراهیم میکنن. داره دیرم میشه.برمیگردم خونه برای دوش گرفتن و عوض کردن لباس و رفتن به محل کارم. پی نوشت مجنونی ۱: جمعه ای ظهر اومدم و رو سنگ مزارت نشستم.داشتم گلها رو پر پر میکردم و خیسی چشامو حس میکردم.دلم میخواست مثل اوون دوران بازم سرمو به دامن پر مهرت بگیری و نوازش کنی.اما هر چی موندم و برات نجوا کردم و خواستمت نیومدی.میدونستم که حضور داری و منو میبینی.مادر عزیزم ۸ ماهیه که ترکمون کردی و رفتی پیش بابا و حسابی یتیممون کردی.میدونستم که هیچوقت به نبودنت عادت نمیکنم.اینجام که میام بعدش یادم میره که برگشتی پیش خدا و گاهی که دلم میگیره میخوام بیام سراغت و حتی تا اواسط راه میام و بعد میفهمم که توی توهمم.برام دعا کن. مزار ابراهیم هم که در جوانی اوج گرفت و به باغ ملکوت رفت نزدیکه.تازه ازدواج کرده بود و صاحب یه دختر قشنگ شده بود.خانمش کنار سنگ مزارش یه بوته درخت انگور کاشته که عجیب شاخه و برگاش گسترده شده و با داربستی که براش درست کردن مزار چند تا دیگه رو هم در کنارش گرفته و اونجا رو بوستان و گلستانش کرده.چه تاترهایی در نوجوونی با هم بازی کردیم.وقتی به چهره زیباش تو قاب بالاسرش نگاه میکنم چشمون سیاه و درشتش طوری بهم خیره ان که حیات و زندگی رو رو چهره اش احساس میکنم و خجالت میکشم که چرا نمیتونم مثل اوون وقتا بغلش کنم و کنارش بنشینم. ....نشسته و وارد دنیای وب شده.خیلی وقتی بود که به این جهان مجازی که داره واقعی میشه سرک نکشیده بود.یعنی نکنه که زندگی واقعی مون هم یه نوع زندگی مجازیه...بله درسته. آخه واسه همینه که خیلی چیزاش به دل نمیشینه...خودت رو کامل و تمام متعلق به اوون نمیدونی. وای خدا بوی سوختگی گوجه هایی رو که خورد کردم که یه جوش رو ماهیتابه بخوره و ابش گرفته بشه تا املت درست کنم-در اومد.نکنه املتش مجازیه...نه بابا اینو که خودم دارم همه جوری میبینم و لمس میکنم و بوشو میشنوم.واقعیه واقعیه. خوب امشب دلم میخواد که دیگه بنشینم و یه برنامه ریزی خوب برای همه کارهام داشته باشم.هیچی نباید از قلم بیفته.زندگی-درس-ورزش-اشپزی-...شاید هم بشه گفت که همه اینا زندگیه دیگه. راستی اوون رمان رو هم که حدودای۸۲۰صفحه است بگذارم تو برنامه مطالعات تفریحیم. یاد حرفای خدا جونم میافتم که چه صمیمانه بهمون میگه که اینجا (دنیا)مزرعه است و برداشتتون اوون طرفه. اوون جایی که کاملترینه و همیشگیه.....خدا کنه که بزرهای خوبی رو بکار بگیریم و بیشترین سود رو بکنیم.فراموشمون نشه که این بزرها کاشت و داشت و برداشت میخواد.باید رسیدگی و محافظت بشن. پی نوشت مجنونی 1: یادت میاد که از احمد و فاطمه برات گفته بودم....امشب رفتم ملاقاتش.بازم کوه صبر و ایمان فاطمه حیرت زده ام کرد.انگار نه انگار که همسرش برای همیشه ترکش میکنه و تموم مسئولیتهای زندگی میاد رو دوشهای نحیفش.به نظرم رسید که احمد دیگه رفتنیه.متاسفم.طفلی اخرین بچه اش که پسره شاید اصلا نمیدونه که باباش سرطان سختی داره و اونو از پا انداخته.براشون دعا کن. پی نوشت مجنونی 2: امروز صبحی استخر بودم.برام اوون همه انرجی که از خودم بروز دادم قابل باور نبود.خیلی هم سر به سر دوستانم گذاشتم.از اینکه مثل آدمهای منفعل و گوشه گیر باشم بدم میاد.فکر کردن عمیق و دقیق رو پدیده ها رو دوست دارم.لبخند زدن رو دوست دارم.از زخم زبون بدم میاد.از دروغ بدم میاد.زیباییها رو دوست دارم..... پی نوشت مجنونی 3: میگفت:...خودم هم نمیدونم که چرا اینطوری شد و چرا سر از اونجا در اوردم...برام همیشه این یه سوال بزرگ بود که چرا تن به این کار میدن...هر کس چیزی میگفت و هر نوشته ای نظری داشت.برام قابل باور نبود که انسانی برای رفع نیازهای مادی -ریشه ها ی شرافت و سرمایه های وجودیش رو حراج کنه.... کسی منو برده بود اونجا و من حال آدمی رو داشتم که داشت میمرد و تلاش میکرد همه جا رو ببینه تا شاید کشف کنه که چرا؟ اما اونا نمیدونستن که این موجود چرا اونجاست.... سه نفر بودن در اندازه های مختلف تا تموم سلایق رو برطرف کنن....خودمو انداختم بیرون تا اوون بیرون حالم به هم بخوره. پی نوشت مجنونی 4: دیشب بعد چند سال بازم فیلم اوون قهرمان موتور کراس کشور که متاسفانه در حین یه پرش نمایشی محاسبه نشده منجر به حادثه تاسف بار و غمبار درگذشتش در همون لحظه برخوردش با سقف اتوبوس شد رو پخش کرد...راستش من از این حادثه تلخ چیزی نمیدونستم و دیشب این شوک بهم وارد شد. مربیان احمقش بدون اینکه با یه محاسبه ساده فیزیک(میتونستن از یه معلم فیزیک بپرسن )که با داشتن چه سرعت اولیه و چه زاویه پرشی -چند متر فاصله رو طی میکنه تا بر اساس این طول اتوبوس بچینند-مرتب تشویقش میکردن که بپره و میگفتن تو میتونی. اشتباه دیگه شون این بود که درست در جایی که فرود اومد اتوبوسی نبود و انگار که اصلا براش تله گداشته بودن تا جلو چشم اوون همه تماشاگر پر هیجان و جوون بکشنش. وقتی دوربین تلویزیون در انتهای فیلم رفت تو کوچه پس کوچه های مستضعف نشین شیراز و چهره معصوم و ساده دختر این قهرمان مرحوم رو با پلاکاردهای سیاه و لباس سیاه دیگه حتی رمق برای گریه نداشتم که بدرقه شون کنم.....آیا واقعا این شبیه یه قتل عمدی نبود؟!!صحنه شبیه اعدم یه آدم بیگناه بود. آیا به خانواده مظلوم و بی سرپرست وی رسیدگی شد؟مسولین خاطی تنبیه شدن؟نمیدونم. بيات اصفهان از پنجره اتاق کارم به حیاط نگاه میکنم .به جایی که بید مجنون دیوانه در اوون محل قرار داره.گیسوانش اونقدر بلند شده که نمیتونم تنه اش رو ببینم.هنوز پاییز بهش اثر نکرده و سرسبزی خودشو داره. براش غصه میخورم که چند روز دیگه به چه حال و روزی میفته و پاییز چه بر سرش میاره.بی اختیار بلند میشم و اتاق رو به طرفش ترک میکنم...حالا دیگه دستم به زلفونش رسیده و نوازشش میکنم.تو آسمون ابری نمیبینم.تا اعماقش آبی آبیه و خیلی دلم میخواد که بتونم دور از چشم همه در آغوش بید مجنونی ام بخوابم...اما نمیشه و با نگاه های حسرت آلود و اشکبار ازش دور میشم و دور میشم.ناله جان گدازش رو میشنوم که از گلایه پره و تنهایی.درست مثل مجنون.ایا برای لیلی هم بیدی هست؟بید لیلی ... پی نوشت لیلی : امروز وقتی دلتنگ لحظه های دوری بودم ،وقتی لبریز شده بودم از بیقراری ،باز هم آمدی و دستم را گرفتی. و تمام مهربانیت را در دستان پرمهرت جای دادی و به من هدیه کردی. زیباتر از این چیست که سنگ صبوری داشته باشی ،که هر لحظه سرت رو بزاری رو شونه هاش و ناگاه همه غمهاتو فراموش کنی. من از خدا خواهم به دعا صدهزار جان ،تا صد هزار بار جان دهم اکنون برای دوست. لیلی بید نداره ولی مجنونی داره که از هزار بید مجنونتره . در دشت زندگی اگرمن شاخه برگی لرزان و سرگردانم،اما اینجا درختی است استوار که تکیه گاه من است. اگر در دریای زندگی موجی سرگردانم،او ساحل آرامش من است.اگر در آسمان زندگی پرنده ای بال و پرشکسته ام او آشیانه ی امید من است و شوق پرواز من . خدایا تو را سپاس که همین مرا بس... پی نوشت مجنونی ۶: امروز شنبه(۲۵/۷) بعد از ظهر یه زلزله اطراف جنوب تهروون اتفاق افتاد.با دوستم گرم صحبت بودیم که لرزش شدید اتاق رو متوجه شدیم.اوون سریع به بیرون اتاق و به سمت حیاط رفت و ذکری رو لبش بود.من میدونستم که (اگه بخواد اتفاق شدیدی بیفته)فرصتی برای بیرون رفتن نیست.به کنا دیوار رفتم و اونجا قرار گرفتم.آمادگی این رو به خودم میدادم که اگه چیزی فرو بریزه نترسم و امیدم به خدا باشه.یاد اوون ایه هایی از قران کریم افتادم که خداوند عزیز ازما گلایه میکنه و میفرماد که درست توی لحظات بحرانی که جونتون به خطر میافته منو یاد میکنید...منم ذکر خدا به لبم بود و عرض میکردم به درگاه وسیع و متعالیش که تو رو خدا بیا وبمون رو ببین که همش حرف و حدیث توه...هر چی میگم یه طورایی به وجود مقدس و رحمتت وصل میشه.نه اینکه من بخوام این کارو بکنم بلکه میدونم که اول و اخر همه چیز تویی.من از خودم چی دارم که بخوام به اوون بنازم.اگرم منو ببری اصلا اب از اب تکون نمیخوره و چیز مهمی نیستش.متشکرم که فرصت وجود ارزانی داشتی و این همه موقعیت و نعمت بهمون بخشیدی.نمیدونم از کدوم نعمتت حرف بزنم.از قصور و کوتاهیهایی که از سر ضعف و ناتوانی و نادانیه ببخش. بنده همان به که زتقصیر خویش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجای آورد. برای زدن حرفای دل دنبال یه بونه بودم و لونه.لیلی تجلی کرد و راه رو نشونم داد.فهمیدم که من مجنونم....بعدش لیلی سه فصل عشق همراهم بود . فصل چهارم عشق رهام کرد و رفت.... و حالا باز در فصل پاییز- بهار را میبینی و پی میبری که لیلی مجنون آمده است. همان لیلی که مظهر عشق خدایی ست.او که مجنون بینوا را در وسط کویری تفتیده رها نموده بود در فصل پنجم عشق خوش آمده است. مقدمش گلباران.سلامش باد.صاحبخانه به خانه خود آمد. تصنیف همراه شو عزیز با آهنگسازی پرویز مشکاتیان و صدای محمدرضا شجریان را بشنوید آهنگ "بیداد" ساخته پرویز مشکاتیان را بشنوید. *يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور *اين دل غمديده حالش به شود دل بدمكن وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور *دورگردون گر دوروزي بر مراد ما نرفت دايما يكسان نباشد حال دوران غم مخور *گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در كشي اي مرغ خوشخوان غم مخور *اي دل ارسيل فنا بنياد هستي بركند چون ترا نوح است كشتيبان زطوفان غم مخمور *هان مشو نوميد چون واقف نيي از سرغيب باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور *دربيابان گربه شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنش ها گركند خار منعيلان غم مخور *گرچه بس خطرناك است و مقصد بس بعيد هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور *حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور *حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار تا بود وردت دعا و قرآن غم مخور پدری امشب تنها می گرید پدر داشت آش دوغ میفروخت.پسر ۵ ساله اش هم در کنارش بود.گاهی اهسته به چهره معصوم فرزندش نگاه میکرد ...از عملی کردن تصمیمی که مدته پیش گرفته بود واهمه داشت.دیشب دیگه مهر تایید به تصمیمش زده بود.پیش خودش یه محکمه تشکیل داده بود و بهترین راه رو در این دونسته بود که پسرش رو ترک کنه.هر کسی که عهده دار تربیت او بشه حتما از این وضع بهتر اداره خواهد کرد... حالا یه ماشین مدل بالا با چند نفر ریز و درشت نگه داشته بود و آش میخواستن...توی شلوغی خودشو اهسته گم و گور کرد و با موتور درب داغونش دور شد.رفت و یه گوشه ای کز کرد و پنهانی به اتفاقاتی که در نبودش میافتاد زول زد و نگاه کرد.این شاید آخرین بار بود که پسرش رو میدید.تحمل زجرها و گرسنگیهای فرزندش رو نداشت.زده بود به سیم آخر...دیشب از اول شب تا انتهای اوون دست لطیف و نرم پسرش رو تو دستای زمختش گرفته بود و گریه میکرد.پس تکلیف اوون قولهایی که در اخرین لحظات بستر مرگ همسرش چی میشد؟چه جوری میتونست وجدانشو از این جهت راحت کنه. پسرک که به طور ناگهانی از غیبت پدرش اطلاع یافت داد و بیداد و شیون کرد...و این همه را پدر میدید و اشک میریخت...وقتی دید که با اخرین مشتریانش پسر رهسپار شد خیالش راحت شد که جای بدی نمیرود. ...۲۵ سال از این ماجرا میگذرد و اکنون پدر در بستر بیماری سختیست ...چه شبها و روزهایی به این فکر بوده که ایا کار درستی کرد.اکنون پسرش کجاست.چه بر سرش امد؟ چشم چشمو نميبينه. هر چي دقت ميكنم كه بشناسمش نميتونم.چه عرقي كردم.بخار هوا ديگه داره اينجا رو ميتركونه...آروم رو سكو دراز ميكشم...يه كاسه آب سرد رو سرم كه ريخته ميشه ميفهمم كه حسين هم وارد سونا شده.عجب اخلاقهايي داره اين بشر.نميدونم باز كجا كمين كرده بود كه مواظب من باشه تا وقتي وارد اينجا شدم بياد و غافلگيرم كنه...محلش نميدم و يه كاسه ديگه اب سرد روم ميپاشه و ميدوه و يه جايي پناه ميگيره كه اگه خواستم تلافي كنم نتونم.وقتي ميبينه كه اين بار كارش ندارم ميفهمه كه حال ندارم .سلام ميده و مياد كه شونه هامو ماساژ بده و اگه دلخور شدم تلافي كنه.جوابشو ميدم و ميگم اخه حسين كي ميخواي از اين كاراي بچه گونه دست برداري.ميگه هيچوقت.ميگم معلومه.ميگه پس چرا هر بار اينو ميگي و ميپرسي پسر.تو كه منو ميشناسي.تازه تو خودت كه بدتر از من بودي و حالايه مدتيه كه ظاهرا عاقل شدي.ميگم خوب تو هم بيا و عاقل شو...ميگه قربونت بگذار در عوالم خودمون بمونيم.عاقلي مال تو و امثال توه.اگه عاقلي خوبه پس چرا خودت از اسم مجنون استفاده ميكني؟!ميگم باز وارد اتاق فكر و كارم شدي ها!ميگه من نامحرمم؟اندازه يه همپيوندي هات برات نمي ارزم؟ميگم نميدونم؟ميگه ايول داره.... حالا تو اب استخر خودمو رها كردم مثل يه ماهي.غوطه ميخورم.چشمامو به خط زير پام ميدوزم و اروم به جلو و بال ميرم.نفسي ميگيرم و برميگردم...حسين اما با همون انرژي بالا داره شنا ميكنه.سر به سرم نميگذاره.فهميده كه دارم فكر ميكنم. حسين از اوناييه كه دلش نميخواد شكستش رو تو زندگي نشون بده.مجسمه خوش دليه.از اوناييه كه از بس خوبن و بدا روزگارشونو سياه ميكنن.همه جوري بد اورده.توي كار...زندگي شخصي...اما هيچوقت غرورشو نميشكنه.من كه به قول خودش رفيق فابريكشم متوجه اوقاتي هستم كه شبا چه به سرش مياد. دارم براش يه فكرايي ميكنم . اوون شب دلم میخواست که اینا رو خواب ببینم: هر جای عالم میخوام میرم.هر زمانی میخوام میاد جلوم.شب بود.دلم خواست که برم اخر عالم. ببینم اخرش کجاست.با سرعت نور حرکت کردم و رفتم.مثل یه گلوله اتیش شده بودم.سرعت نور کمم بود.خواستم که چندین و چند برابر بشه.اخه شنیده و خونده بودم که سالهای نوری زیادی باید برم تا به ستارگان و کهکشانهای دیگه برسم.دیگه نمیدونستم که سرعتم چقدری میشه ولی حس میکردم که هر کهکشان رو با اوون عظمتش توی یه ساعت میرم تا اخرش...وای خدای من .چند تا کهکشان خلق کردی.چه موجوداتی رو هر کدومشون هست؟خورشیدی که زمین پیشش یه نقطه اس پیش بعضی ستاره ها خودش یه نقطه میشد و کم میاورد.داشت مخم تاب بر میداشت.یاد اوون ایه از قران کریم افتادم که از طبقات هفتگانه عالم میفرماد که اسمان زمین رو با ستارگان زینت دادم.گفتم اینهمه کهکشون و ستاره یعنی مال اسمون ماست...پس تو اسمون اوون طبقات چه خبره؟الله و اکبر از زبونم نمیافتاد...خواستم برم اوون قدیما.یه شکاف تو زمان پیدا کردم و وارد شدم.هر قدم که بر میداشتم چندین قرن میرفتم جلو یا عقب...چشمم به زمین و دورانهای اوون بود.رفتم به ۵میلیارد سال قبل .زمین تازه از خورشید جدا شده بود و داغ داغ بود و تازه تازه.یاد تخمه داغ افتادم که بو میدن و همونجا میفروشن...اومدم اینطرفتر تا به زمان حضرت شیث رسیدم که خدا به جای هابیل شهید به حضرت آدم هدیه داد...امدم تا به کشتی برافراشته حضرت نوح رسیدم...سام و حام و یافث سه پسران دومین پدر بشریت رو عرشه کشتی بودن.توجهم رفت به سام که جد ما ایرانی هاست.خیلی جذبه داشت و با چشمهای درشتش به دریا نگاه میکرد و بعد به پدرش.موهاشو باد میزد به کنار و تازه متوجه نگاه جذابش میشدی...میگفتم خدا رو شکر که جد ما اوون پسر دیگه نبود که کفر ورزید...و الا الان اصلا نبودم.اومدم جلوتر و جلوتر...صدایی منو بیدار میکنه.ناگهان از اعماق زمان و مکان پرت میشم تو اتاق خواب و حسرت میخورم که چرا نتونستم خوابم رو ادامه بدم. حالا رو ابرا لم دادم رو صندلی هواپیما و دلم میخواد که اینطوری تصور کنم که هواپیمایی وجود نداره و من مثل یه پرنده پرواز کردم و اومدم اینجا. سبکبال و بدون حزنی و اندوهی.بی داشتن مشغله ای و مشکلی...در فضای بیکران ابی تا دور دستها رو نگاه میکنم...تا بینهایت...تا انتها میخوام باهات باشم و در کنارت.منو تنها نگذار. میدونم که هیچوقت هم تنهام نگذاشتی و من بودم که هر از چند گاهی باهات قهر کردم و تو بزرگوارتر و مهربونتر از اوونی بودی که فراموشم کنی.میخوام که تا انتها با هم باشیم.دوستت دارم تا همیشه...تا اخری که هیچگاه نخواهد اومد... به یاد یه دوست مجازی. وقتی همه جمعمون تو خونه جمع میشد چقدر خوشحال بودم.زیر زیرکی به چهره همه نگاه میکردم.خواهر کوچولوم چه از ته دل میخندید و من حسرت همچین خنده ای رو به دلم داشتم.بابا چقدر محجوب میخندید و سعی میکرد اقتدارش رو هم حفظ کنه.مامان میگفت-اقا چرا اینطوری میخندی و بازم همگی میزدیم به خنده و حالا از همون چیزی که همیشه میترسیدم اومده بود سراغمون.بله من یه دختری بودم که پدرم رو برای همیشه از دست داده بودم.دلم برای اغوش گرمش به شدت تنگ شده بود.خیلی وقت بود که دلم میخواست به یه بهونه ای در اغوشم بگیره.اما روم نمیشد و تا این اخرا که دیگه نتونستم به مرادم برسم. عکس زیبا و مهربونش رو دیواره و تو قاب برامون لبخند میزنه.خدایا من خیلی بهش احتیاج داشتم.حالا با نبودنش چیکار کنم.حرفای بابایی رو به کی بگم. میچرخم و نگام به چهره خسته و اشک الود خواهر کوچولم میفته که سهم غمش از همه ما بیشتره.اگه اوون خنده ها رو داشت - حالا حسرتش هم به گمانم بیشتر از ماست.طفلکی خوابش برده و تو خواب داره لبخند میزنه.شاید بابا به خوابش اومده باشه...خدایا صبرمون بده.میدونم که بابا رو برگردوندی پیش خودت.اما ما در نبودش چکار کنیم؟.... میگم که کاش پدرمرحومم اونجا با کسانی همنشین باشه که غصه ما رو نخوره.خدایا اونقدر تو یدلمونو پر کن که غصه جای خالی بابا رو بیش از این نخوریم. یکی از میوه هایی رو که مجنون دوست داره لیمو ترشه. این فصل که به هر جا سرک بکشی از لیمو ترشهای شاداب میتونی ببینی و برای استفاده ببریش تو خونه. تو چایی-شربت-سوپ و هر چیزی استفاده کنی.چه طعم شادابی داره. دیروز که مانا بعد مدتها اومده بود بهمون سر بزنه چند تا چیز خریده بود که یکیش همین لیموی تازه بود.اوون میدونه که من چقدر این طعم دلپذیر رو دوست دارم. مینو هم لیمو ترش دوست داره ولی موقع خوردن چشماشو میبنده و میخنده. شاید بگید که این چه عنوان و پستی هستش که گذاشتم براتون و متعجب بشید. خودمم نمیدونم چرا ولی گاهی وقتها یه مطلبی همینطوری میاد تو ذهنم و دلم میخواد که راجع به اوون بنویسم. اصولا هر چیزی رو که میبینید یاد چیزهای دیگه ای هم میافتید که در گذشته به دلایلی همراه این مثلا میوه براتون خاطره ایجاد کردن و وقتی این میوه رو میبینی یاد تمامی اوون جوانبش هم میافتی.نمیدونم تونستم حرفمو بگم و مفهوم ذهنی ام رو منتقل کنم یا نه.؟ این شبا چقدر کابوس میبینم.میبینم که تو یه اقیانوس بیکران تنهای تنها دارم دست و پا میزنم و کسی نیست که کمکم کنه.خدایا منو دریاب.امیدم فقط به توه و فقط و فقط تو. تنهام نگذار. دلم میخواد که در یه چمن زار وسیع و سر سبز باشم که انتهاش معلوم نیست و بدوم و بدوم تا به اخرش برسم. هوا تاریکه.وای که چقدر گرممه.دیگه دارم بیحال میشم.هوای اتاق شدیدا دم کرده و منو که خیلی سریع عرق میکنم خیس خالی کرده.احساس میکنم که رو صورتم جویبارهای کوچکی روانه.هیچ صدایی نمیاد..یعنی تنهام؟...ساعت چنده؟...بقیه کجا رفتن؟...رو سقف شیروونی یه گربه سیاه داره راه میره و منو متعجب از نیفتادنش میکنه.لحافو میکشم سرم تا چیزی نبینم ...خیلی وقتی بود که اینطور نترسیده بودم.گرما از یادم رفته و نگرانم.فتی و مینو کجا ان؟یه صداهایی از بیرون داره میاد.نزدیک و نزدیکتر میشه.به صدای ادم نمیخوره.ای بابا من کجام.کی اومدیم اینجا.اینجا که خونمون نیست.اصلا اینجا کجاست.هیچ برام اشنا نیست.یه سایه رو شیشه پنجره میافته.دیگه حتی نمیتونم نفس بکشم.من که هیچ وقت نمیترسیدم حالا چم شده؟!در داره اهسته رو پاشنه اش میچرخه و با صدای گرفته و زنگ زده ای باز میشه...یه سیاهی میاد داخل.دیگه دارم قالب تهی میکنم.بیشتر ترسم از اینه که اصلا همه چیز یادم رفته.نمیدونم که چه اتفاقی افتاده.یعنی کسی باهام شوخی کرده و اوردتم اینجا؟من که با کسی از این شوخی ها ندارم... نمیدونم که چی شد که یاد پایان نامه ام برای اخذ درجه کارشناسی ام از دانشگاه افتادم.شاید بد نباشه که بررخی از خاطرات مجنونی ام رو در مورد این موضوع بگم تا شاید گره از کاری و از کسی گشاید. راستش رو که بخوام بگم اینه که دانشجویان محترم ارشد- استادهای راهنما رو برای گرفتن پایان نامه به سه دسته تقسیم میکنن:سخت گیر-میانه -سهل گیر. من که اینا رو نمیدونستم و افتادم به بند یه استاد فوق العاده سخت گیر.طوری که جز من بدبخت کس دیگه ای باهاش پروژه پایانی نگرفته بود.من که از این سرخلوتیش خوشحال بودم و راحت از اینکه برام وقت خوبی خواهد گذاشت-یه روزی به راهنمایی یه دوست این تقسیم بندی رو فهمیدم که دیگه دیر شده بود. البته سمینارم رو هم با همین استاد داشتم و من به اندازه ای چلوند که دیگه گفتم مردم. یاد اوون جوک افتادم که یکی داشت یه گربه ای رو در زمستون میشست.دوستش داشت از اونجا رد میشد.بهش گفت که حیوونی میمیره ها؟اونم گفت نه خیالت راحت نمیمیره...رفت و برگشت و دید که بله گربه مرده.ناراحت شد و اعتراض کرد که:ای بابا من که گفتم میمیره.دوستش گفت که نه بابا از سرما نمرد که-بلکه بعد از شستن اونو چلوندیمش و مرد....حالا حکایت من شده بود. نمیخوام بگم که دلم میخواست که از زیر کار در برم و پایان نامه آبکی باشه و وقت روش نگذارم-اما از گیرهای الکی و دولکی هم خوشم نمی یاد و نمیاومد. راستی اینو هم داشته باشید که برخی از دوستانم که واحدهاشونو گذروندن و فقط مونده بود پروژه پایانیشون-هنوز که هنوزه از اینکه بخوان با این موضوع روبرو بشن وحشت دارن و حتی موضوع کارشون رو هم انتخاب نکردن و بعضی هم انصراف دادن. به هر حال کارم رو برای پایان نامه به اتمام رسوندم و مدلم رو ارائه دادم.اوون روز استاد مدعو بیرونی خیلی ازم حمایت کرد و استاد مدعو داخلی هم سوالاتی پرسید که از عهده پاسخها براومدم.از من و دوستان خواستن که بریم بیرون تا برای دادن نمره با هم مشورت کنن. بعد از یه ربع ساعت خواستن که داخل محل کنفرانس برم.داخل که شدم استاد راهنمام با یه حالتی گفت:متاسفانه باید کارت رو تکرار کنی و ... فهمیدم که داره سر به سرم میگذاره و با حالت ارام و متبسم گفتم:چشم.... خندید و گفت :با نمره ممتاز(۱۹)قبول شدم و دریافت در جه کارشناسی ارشدم رو تبریک گفت. بعد از من قرار بود که مهندس ر . ش پایان نامه اش رو ارائه کنه.من نتونستم بمونم و رفتم....تا چندین روز از این مهندس خبری نشد.داشتم نگرانش میشدم که یه روز دیدم اومد...ازش پرسیدم که کجا بوده و نتیجه چی شد که دیدم خیلی ناراحته و ردش کردن.موهاش تو این چند روز کلی سفید شده بود و بعضی جاهاش هم طاس شده بود.!یکی از اشکالات کارش این بود که استادان مدعو استاد راهنماشو قبول نداشتن و بالعکس.خودش هم مسلط به ارائه نتیجه و کارش نبود.کارشو هم دقیق انجام نداده بود.براش خیلی ناراحتم. پی نوشت مجنونی ۱: دیروز ماشینم رو به کسی امانت دادم.چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که زنگ زد تا تصادفش رو به پلیس اطلاع بدم.مدارکم رو هم برداشتم و رفتم.ماشین مقابل که پژو ۴۰۵ بود مقصر بود و از مسیرش منحرف شده و ماشین منو که سمند هستش درب و داغون کرده بود.خودش هم داغون شده بود.کاپوتها کج شده بودند.سپرها شکسته بودند و چراغ سمت چپ هم خورد شده بود.طرف مقابل که اقای جوانی بود با ادب خاصی عذر خواهی کرد و تقصیر رو به گردن گرفت.جاشونو به خاطر رفع ازدحام و ترافیک تغییر داده بودن.پلیس اومد و از کار و نحوه تصادف تعجب کرد.البته همون اقا با شتاب خودشو معرفی کرد و اعتراف کرد که مقصر بوده.حال خانمش هم خوب نبود و بره بودند در پارک کناری تا نفسی بکشه و فشارش که افتاده بود بیاد سر جاش.خوب خدا رو شکر که به خیر گذشت و کسی جراحتی بر نداشت.حالا الان من پیاده ام و ماشین رو بردن برای کارهای بیمه.پیاده بودن چه سخته ها! حالت تصادف این شکلی بودش اما این عکس تزیینیست. پی نوشت مجنونی ۲: تا با غم عشق تو مرا كار افتاد بسيار فتاده بود هم در غم عشق سوداي تو را بهانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا بخشي از آلبوم يادگار دوست، با صداي شهرام ناظري. هفته گرامیداشت دفاع مقدس رو به اتمامه و بیستمین سالگردشه. من دلم میخواد به عنوان یه ایرانی مسلمون در ستایش از عملکرد عزیزان رزمنده و ایثارگر - شهدا و جانبازان عزیز یه مطلبی بنویسم و یه نوع ادای دینی کرده باشم. مثل همه خونواده های دیگه ایرانی خاندان ما هم شهدایی رو تقدیم این دفاع جانانه کرد. راستش من در یه تابلو نقاشی رنگ روغن چهره زیبا و دوست داشتنی شهدای فامیل رو در کنار هم ترسیم و به خونه پدری ام هدیه کردم...خاطراتی با هریک از عزیزان دارم که هرگاه این تابلو رو میبینم آّه از نهادم بر میاد که:خوشا به حالتون.چه مطمئن راهی رو رفتید که درآغوش خدا قرار گرفتید. راستش کلمات برای توصیف این حال من کم میارن .تا چه رسد به اینکه کار اونها رو وصف کنن. در ذیل گوشه ای از زندگی و حیات و شهادت این عزیزانم رو برای اولین بار منتشر میکنم. تلاش میکنم که این پستم به صورت یه فیلمنامه با چند پرده کوتاه باشه. پرده اول(شهید ب.ب-پسر عموی عزیزم): فرمانده این شهید در روز به خاک سپاری وی در مراسم حاضر شد و مرتب تاسف میخورد و متعجب بود.برادر شهید از او میپرسه که تاسفتون برای چیه؟از چه چیزی متعجبید.؟ فرمانده:راستش شهید ب.ب مسئول پرسنلی سپاه شهر ...بود.هر بار که منو میدید اصرار میکرد که اونم به خط مقدم اعزام بشه.ناراحت بود از اینکه کسانی رو به جبهه اعزام میکنه و خودش در شهر به راحتی داره زندگی میکنه.تا اینکه موفق شد تا فقط ۴۵ روز به جبهه اعزام بشه .قول داد که ۴۵ روزه اینجا باشه.به قولش که باز گشت به شهر بود عمل کرد ...اما اینگونه بازگشت که حال در کنارش هستیم.دقیقا از روزی که رفت تا امروز رو حساب میکنم میبینم که به عهد خود وفا کرده. الان پسری از او به یادگار مونده که چیزی از پدرش به خاطر نداره.آخه وقتی که پدرش رفت و دیگه نیومد اوون فقط ۵ ماهه بود...یه عکسی همیشه زینت بخش دل فرزند شهیده که در آغوش پدرشه. او در عملیات مسلم ابن عقیل شهید شدش.جالبه بدونید که شاید یه سال از ازدواجش نگذشته بود. برادر این شهید که در پرده دوم بیشتر باهاش آشنا میشید کمتر از ۱۵ سالش بود...او هم در همین عملیات و در همین روز شهید شد. پرده دوم(شهید الف.ب-پسر عموی عزیزم):برادر شهید ب. ب دانش اموزی بسیجی بود.دوچرخه سواری رو دوست داشت. شبها که دیر وقت از جلسه بسیج میاومد پدرش دعواش میکرد.گاهی برای اینکه دعواش نکنن یواشکی از دیوار میپرید تا کسی بیدار نشه.باباش میفهمید و بازم دعواش میکرد.تاریخ تولدش رو عوض میکنه تا بتونه یه کمی سنش رو بیشتر کنه و جواز رفتن به عملیات جبهه رو بدست بیاره.در واقع کمتر از ۱۵ سالش بوده.برادر شهید ب.ب هستش. در کف پوتینش روزنامه میگذاره تا کمی قد بلندتر دیده بشه.داداشش که اونم تو عملیات بوده ازش قول میگیره که به عنوان سقای رزمندگان باشه...اونم قبول میکنه. در شروع عملیات میبینه که به جای کلمن یه اسلحه کلاشینکف دستشه.یه چک ابدار در گوشش میخوابونه که چرا زدی زیر قولت.اسلحه رو میگیره و ازش میخواد که بره در جرگه دسته های پشتیبانی کننده ها قرار بگیره...اما اوون روز عصر وقتی که غروب میشه و خورشید خون خودشو به دشت میپاشه هر کدوم از برادرا در گوشه ای از میدوون کارزار آرووم و دور از هم خوابیده بودن و به خواب ابدی فرو رفته بودن. پرده سوم(شهید م.ب-پسر عموی عزیزم-از فرزندان عمو بزرگه): همونطور که گفتم یه تابلو از شهدای فامیل کشیدم که همگی در کنار هم اند.اوون روزا منکه نمیدونستم این پسر عموم که در واقع پسر ته طغاری عمو بزرگه بود و خیلی هم خوش قیافه و متین و نورانی به جمع شهدا خواهد پیوست...هر وقت تابلو منو میدید میگفت که پسر عمو جونم نمیشه توی تابلوت یه جای خالی هم بگذاری؟...منم میخندیدم و میگفتم که برای چی؟...میگفت که لازم میشه دیگه. در عملیات کربلای ۵ به جمع شهدا پیوست ومن به سختی تونستم یه جای خالی برای اخرین شهید جمع خانواده در میون بومم پیدا کنم در حالی که به راحتی از تمومی هستیش گذشت تا خودشو در معبود فنا کنه و بقای جاودانی بیابه.
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن و آنگه بیا با عاشقان هم خانه شـو هم خانه شو رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها و آنگه شراب عشــق را پیمانه شو پیمانــه شـو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستــان میروی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایـدت دردانــه شو دردانه شــو چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانــه شو اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشــه بگذر چون قضـا پیشانـه شو پیشانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آينه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانــه شـو خوب روز از نو روزی از نو . ماه مبارک رمضون امسال هم گذشت و تاثیرات سازنده اش رو با تفاوتهایی متناسب با آدمهای مخاطبش داشت. من و فتی به جز چند روزی که مسافرت بودیم-همه ایام رو روزه داشتیم. روزهای داغ و طولانی بود. بعضی اوقات از بیحالی در بعد از ظهرها خوابم میبرد. مینو داره میره پیش دبستونی.خیلی ذوق کرده. عاشق رنگ صورتیه. دیروز منو کشون کشون برد تا یه کتونی صورتی رنگ انتخاب کنه.این روزا حوصله خوبی ندارم.دلم از دست چند نفر به شدت دلگیره.چندین سال کمکشون میکردم. از پارسال متوجه شدم که پشت سرم چیزهای نامربوط گفتن.راستش اهمیت ندادم.پیش خودم میگفتم بگذار هر چی دلشون میخوان بگن.من که با یه نیت دیگه و برای خدا کمکشون کردم و میکنم.اما داستان رو کش دادن و توسعه تا جایی که رو در رو شدیم.الان هم نگرانم که در اینده در مورد این طور افراد چگونه برخورد خواهم کرد...به شدت ازشون کینه به دل گرفتم.طوری که حس میکنم تا سالیان سال فراموش نخواهم کرد.من که بدی دیگران در مورد خودم رو به سرعت فراموش میکنم متعجبم که چرا در مورد اینا نمیتونم این کارو بکنم. چند شب پیش یه خواب پر حادثه دیدم...داشتیم به قله یه کوه برفی با صخره ها و پرتگاههای خیلی ناجور صعود میکردیم که خیلی سر و لیز بود و من لباسهای معمولی داشتم. شاهد پرت شدن تکه های یخ و سنگ بودم.همراهانم رو نمیشناختم...اما با همون راحتی و ارامش همیشگی بالا میرفتم...دیگه خیلی بد جوری بود و شرایط خوبی نداشتیم که به موقع از خواب بیدار شدم و دیگه از ترسم ادامه ندادم.یعنی دیگه نخوابیدم. امروز صبح بازم مثل همیشه که اول مهر خیابونا شلوغ میشه به سختی خیابونا رو طی کردم تا به محل کارم برسم.خدا کنه از فردا یه کمی عادی تر بشه. صبحی فتی مینو رو برد برسونه.دلم میخواست که تو اوون دوران که شعر زیبای میریم به مدرسه رو میخوندیم قرار داشتم. افسوس که تکرار ناپذیره و امکانش نیست.بهترین ایام عمرم بود. پاییز که میاد یه حس خاص پیدا میکنم...وقتی خش خش برگای قهوه ای و زرد رو زیر پاهام میشنوم با خودم میگم که مرگ همینطوریه.برگهایی که یه روزی غنچه بودن...سبز شدن...بزرگ شدن و هم اغوش میوه ها و عطرهای دلفریب...بعد از عمر کوتاهی به پژمردگی رفتن و بعد رنگ قهوه ای به خودشون گرفتن و بی رمق به زیر پا افتادن.اندوه انچنان در دلم انباشته میشه که نگو وبا خودم میگم ایا تا بهار بعد زنده خواهم بود و باز هم شاهد افرینش و تولد مجدد این برگها هستم؟...شاید...شاید...و بی تفاوت از گوشه ای رد میشم.نگران حال خودمم. نه از این جهت که عمر طولانی خواسته باشم.بلکه از این نظر که به رشد لازم نرسیده باشم و برم. پی نوشت مجنونی۱:سلام به تو (س.ب)که میای و اپ هام رو میخونی و نظری نمیدی.میدونم سخت نگران کسی هستی که ترکتون کرده و رفته. از اینکه هیچوقت تو و اطرافیانتو درک نکرد دلخوری. میدونم که داری تلاش میکنی که ارامش به خونواده عزیزت برگرده.اندیشه ات رو قبول دارم و مطمئنم در ایجاد ارامش برای پدر و مادرت موفق خواهی بود. منو در کنار خودت بدون و اگه کمکی خواستی بدون واسته و رودروایسی بهم بگو.باشه؟...متشکرم پی نوشت مجنونی۲: فتی جان یاد یه خاطره پاییزی با تو از دوران نوجوانی افتادم. یادته که برای دوره دبیرستان از چه لباسهایی استفاده میکردم.لباس نظامی بود که تو هم دوست داشتی منو با اوون یونیفرم ببینی. اوون روز پاییزی نمیدونم چت شده بود که موهاتو افشون کرده بودی و با حالت اخمو و دلگیر در حالی که موهات موج انداخته بود و چهره ماهتو ازم میپوشوند قدم برمیداشتی.دلم میخواست برای یه لحظه هم که شده وایسی و بهم بگی که چی شده و برای چی ناراحتی و تو اهل حرف زدن نبودی.میدونستم که ناراحتی خودتو بهم نخواهی گفت و فایده ای نداره که اسرار کنم. عصری من بودم و تو که تو کوچه باغی با اوون سکوت وهم انگیزش راه میرفتیم.پرنده های مهاجر با صف بندی خاصی تو اسمون پیداشون شد و لحظات طولانی به پرواز اوونا نگاه کردیم.با چادر چقدر زیبا و دلنشین میشدی .تو محو تماشای درختان و پرنده ها بودی و من نگاه دزدانه ای به تو داشتم...یه مرتبه تو هم نگاهتو به من دوختی...با همون اخم...اما کم کم لبخندی زدی و بعد نگاهمون بهم گره خورد و با هم خندیدیم.انگشتان دستمون مثل شاخه های درخت در هم تنید و گره خورد و من دوست داشتم که هرگز این گره باز نشه...اما... سنگ خارا جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم با شما دمسازم اکنون ترانه سرا استاد رحیم معینی کرمانشاهی و آهنگ استاد علی تجویدی فال این هفته ای که در پیشه:
بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند وعشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.
اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييدآرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند ،
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد،
آرزو كنيد كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد،
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد ،
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد
و به خواب رويد، با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.












![]()
![]()


:ادامه مطلب:![]()
![]()
.jpg)

![]()
![]()


اجراي ارکستر سمفونيک
مقدمه و تصنيف جان عشاق
آهنگ مشکاتيان بر غزل حافظ
آواز غزل حافظ و دو بيتي هاي بابا طاهر
پيانو استاد جواد معروفي
هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
آگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد
شبي که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوري به بام ما افتد
ملوک را چو ره خاک بوس اين در نيست
کي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
که قطره اي ز زلالش به کام ما افتد
خيل زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کزين شکار فراوان به دام ما افتد
ز خاک کوي تو هر دم که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
پی نوشت مجنونی ۵:
![]()
![]()
بی تو در باغ غم، منتظر نشستهام
مینویسم امشب از صفای دل، نامهای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانهها
تو طنین شعر عاشقانهای
همچو روح شادی زمانهای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانهای
چه شود گر بدهی جواب نامهی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بیریا
که در آنجا ز خیال من نمیشوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
مینویسم امشب از صفای دل
نامهای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانهها…

در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشي
کي روي ؟ ره ز که پرسي ؟ چه کني ؟ چون باشي ؟


![]()
![]()

![]()
![]()
.jpg)

(( وبشر الصابرين الذين إذا أصابتهم مصيبة قالوا إنا لله وإنا إليه راجعون))
![]()
![]()


![]()
![]()



بيچاره دلم در غم بسيار افتاد.
اما نه چنين زار كه اينبار افتاد.
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد.
ما را سر تازيانه اي بس باشد![]()
![]()





![]()
![]()



سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون ![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |







