تبليغاتX
لیلی مجنون
لیلی مجنون

مظهر عشق خدایی

سلام بر ماه مبارک رمضان. چه خوب آمدی...ما را مهمان خدا کردی. کاش هرگز تنهایمان نگذاری.

 

ماه رمضوني در پيشه و من هم واله و شيدا و دلداده اش.....دوست دارم پيشوازش برم.

تو هم مياي همراه هم باشیم؟

 

فتانه جان.بازم ممنونم که تونستی بهم یه زندگی شاد و بدون دغدغه رو هدیه کنی.هر وقت یاد اوون دوران میافتم که چقدر برات کم گذاشتم شرم میکنم و خجالت میکشم...کی گفته که اول صبحی بعد نماز عاشقانه ات بری سراغ تدارک بساط صبحونه من....منی که کسی رو نداشتم که بهم چایی تعارف کنه حالا دارم تو نعمتهای خدایی غرق میشم...خدایا اینا خواب و خیاله؟نکنه بیدار بشم و ببینم که اینا همش یه رویا ن!...نه نه خدایا باورت دارم.با تموم وجودم قبولت دارم.تلخیها رو داشتم تا مزه شیرینی ها رو بفهمم و حالا بدونم که چیا بهم هدیه کردی.سبد سبد هدیه های آسمونیتو نثارم کردی و من لایق این همه نعمتهات نبودم.یه مرتبه چند تا فرشته آسمونی رو به خونه من فرستادی....قربونت برم.

چقدر برای آرامش خونه تلاش میکنی.اینا رو میفهمم.اما میخوام که منم برای زندگیمون تلاش کنم و خودم رو نثارتون کنم.نمیدونم که چرا از خواسته های خودت حرفی نمیزنی . هر تلاشی میکنم که بفهمم چی خوشحالت میکنه نمیفهمم...بهم نمیگی.چرا اینهمه کم توقع شدی...مگه روزگار چه به سرت اورده...نه  نمیخوام اینهمه قانع باشی.

چرا تصور میکنی که ممکنه از حضور مینو در کنارمون دلخور بشم؟ مگه منو نشناختی...خودت هم میبینی که مثل یه فرشته اسمونی میبینمش و براش غش میکنم.تو رو خدا دیگه نگذار که خونه مامانت اینا بمونه...خواهش میکنم.

پی نوشت مجنونی۱:سحر امروز(۳۰مرداد)برای نیت روزه و مناجات سر ساعت ۳و۴۵دقیقه بیدار شدم. مینو ازم قول گرفته بود که برای سحری بیدارش کنم. بیدارش کردم اما بازم گرفت و خوابید....سر میز بودم که دیدم اومد و پیشم نشست.متعجب شدم وقتی خواست که براش سحری بکشم...بعدشم وضو گرفت که باهام نماز بخونه.چادر نمازشو چه قشنگ مرتب میندازه سرش.یه وقار خاصی داره که از فتانه به ارث برده.شاید برای فتی عادی باشه ولی حرکات مینو تماما برای من جذابه.دلم میخواد که هر روز بتونم یه جزئ از قران رو با تعمق معنی بخونم...یعنی شدنیه با اینهمه کارایی که دارم؟...شاید.

پینوشت مجنونی ۲:امروز بهم سفارش کرده که با زولبیا بامیه برم خونه....اگه خواستین شما هم همینکارو بکنید.البته فعلا اول ماه مبارکه و روغنهای سوخته تو کار نیست...میدونم خرما خیلی بهتر از زولبیا و بامیه است اما نمیشه از خیر شیرینی های سنتی هم گذشت.

فتی قول داده که افطار از اوون آش کشک و رشته های معروفش رو درست کنه.پیاز داغ و سیر هم با نعنا و روغن جزغاله کنه و روش بریزه.یه همسایه داریم که میدونم که شعله زردش همیشه تو افطاریها براهه و به ما هم یه کاسه میرسه.حلیم خوبی هم سر کوچه مون داره...شام چی بخورم...قیمه های جا افتاده فتی حرف نداره...

تو رو خدا نخندید دیگه.شوخی کردم .من که اینهمه رو نمیتونم بخورم.از حرص و گشنگیم اینا رو گفتم.یه کمی پنیر تازه تبریز با یه بشقاب سبزی تازه چیده شده از باغچه حیاط بهتر از همه اوناست...باور کن.

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 15:18 توسط لیلی یا مجنون|

 

گل من

صداي عليرضا افتخاري

شاعر: بيژن ترقي

 

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

ز چه بنشستي بگشا دستي آذين صحن و سرا كن

كه پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد

شب مهتابي ز چه بي تابي روشن كن شمع صبوري

منشين غمگين كه مه ديرين تابان و جلوه گر آمد

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

تو كه آگاهي كه شبهايي با ياد تو بنشستم

شب باراني غم پنهاني رفت و نور بصر آمد

پس از دوري غم محجوري شور و شادي برپا كن

ز غم پنهان نشوي گريان چون خندان ز در آمد

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

شب محجوري ز ره دوري آواي رهگذر آمد

كه سحر سر زد غم دل پر زد شادي از بام و در آمد

شب جانكاهي شرر آهي زد ابر غم به كناري

به سرافرازي به دل افروزي خورشيد ما به در آمد

گل من چندين منشين غمگين شام محنت به سر آمد

سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

 

دانلود

شبا فتانه طوری به آسمون نگاه میکنه که انگار تموم کهکشانها رو میخواد بکشونه تو سیاه چاله چشمون پر فروغش...اونوقته که چشمونش رنگ شب و ستاره به خودشون میگیرن.

مینو  دیشب ازم خواست که از ستاره ها و برفا براش قصه بگم....خندیدم و گفتم که فتانه جون بهتر بلده اما زیر بار نرفت و جذب لحن و گفتار من تو قصه شده.

یکی بود و یکی نبود...غیر خدا هیچکس نبود...اما چرا چرا؟راستش دیگه زمانهای زیادی گذشته بود از خلق ستاره های قشنگ و خدا آدمهایی رو افریده بود.یه دختر خوب و خوشگل با مادرش توی یه جنگل دور و تاریک زندگی میکردن.دختر خانمه شبا به اسمون نگاه میکرد که ببینه میتونه ستاره ها رو بشمره.اما اوون که همه عددها رو بلد نبودش.باید چکار میکرد؟......دو تا قوطی اورد که داخل یکی سنگریزه بود و دیگری خالی بود........به نظرت چکار کردش؟.................

روي ماه دستمال نمدار مي‌کشم
نوک قاشق، آسمونو مي‌چشم
مي‌پاشم ستاره‌ها رو سر رات
که بياي قدم بذاري رو چشم
شبا رو جمع مي‌کنم تا مي‌زنم
رنگ روغني به فردا مي‌زنم
همه تلخيا رو دور مي‌ريزم
طعم شيريني به دريا مي‌زنم
واسه اومدنت برنامه‌هاست
همه جاده‌ها آب‌پاشي ميشه
نوک هر پرنده اي شاخه گلي
کف رودخانه هامون کاشي ميشه
يه حساب تازه‌اي باز مي‌کنم
شکل ماهتو پس‌انداز مي‌کنم

محمد صالح علا

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 16:33 توسط لیلی یا مجنون|

دیشب اختصاص داشت به جشن تولد دختر خوشگلم مینو. از چند روز پیش پی گیر بود که مراسم خوبی بشه. ماشااله چه سر و زبونی هم داره.اصلا باورت نمیشه که بچه ها تو این سن و سال اینهمه خوببتونن تشخیص بدن و خیلی سریع رشد کنن.

کیک تولدش به رنگ صورتی بود که ازش خوشش میاد...بادکنک های رنگارنگ و عروسکهایی که خیلی زیاد بودن و از قبل داردشون رو براش به عنوان مهمون چیدم و تزیین کردم.دلش میخواست دوستانشو هم دعوت کنه که نمیدونم که چرا دعوت نکردن.میوه و وسایل پذیرایی برای تعدادی محدود تهیه شد.در طی مراسم سعی کردم که عکسهای شادی رو تهیه کنم و فیلم برداری مختصری هم شد. از اینکه خوشحال بود خیلی خوشحال شدم.سر هدیه گوشواره کمی اذیت شدش.گوشواره برای نصب خوب طراحی نشده بود و وقت نصب کمی مینو ناراحت شدش...بیچاره اورنده هدیه حالش گرفته شد.منم که داشتم گوشواره رو تو گوش مینو مینداختم با تموم دقتی که به خرج دادم اما به هر حال حال منم گرفته شدش.

کمی کیک خوردیم و بعد از فوت کردن شمع تولد مینو ازم خواست که باهاش برم و کارتونی رو که بهش هدیه داده بودنو تماشا کنیم....منم رفتم.

 

 

ماه رمضونی در پیشه و خدا خدا میکنم که این ماه رو بتونم به خوبی درک کنم و فرایضش رو انجام بدم. از سن قبل از ۱۵ سالگی میشه گفت همه روزهای ماه رمضونی رو روزه گرفتم.اینو برای ریای مخلصانه ام گفتم.نمیدونم که چند تای دیگه از این فرصتها نصیبم میشه.خیلی دوسش دارم.معنویت خاصی رو میشه تجربه کرد و جسم رو سبک نمود تا بیچاره روح بتونه یه کمی بپره و شایدم پروازی داشته باشه.

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 10:35 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

 

چرا میخندی؟ آهان فهمیدم...به خاطر عنوانیه که برای مطلبم گذاشتم. خوب حق داری. آخه واسه خودم هم جالب بود...منتظرم باشی تا سر فرصت برات تعریف کنم.

راستی برای یه چیزی نگرانم.....فتانه خیلی به مانا دل میسوزونه و رهاش نمیکنه. بعدا میگم که چی شده.


گفته بودم که قدیما همسایه دیوار به دیوار خانواده فتی جان بودیم. ملوک خانم مادر فتی مادرم رو خیلی دوست میداشت...وقتی از محل ما رفتن تا سالیانی ندیدیمشون و ازمون دلخور بودن. تا اینکه سر قضیه مریضی مادرم اومدن و بهمون سر زدنوووو....اما دیگه مادر تو کما بود.

دیشب که برای پا گشایی رفتیم-ملوک خانم رو میدیدم که علاوه بر شادی که رو چهره داشت-گاهی بغض میکرد و صورت مهربونشو ازم پنهون میکرد.

جاتون خالی.غذاهای ترکی گذاشته بودن.از کوفته تبریزی بگیر بیا تا بوقلمون سرخ شده و قیمه بادمجون و شیشلیک و ...با مخلفاتش.چه تزییناتی کرده بودن.میگفتم که ای کاش سیرمونی نداشتم و تا صبح از هر کدوم یه قطعه میخوردم و مزمزه میکردم...پررویی کردم و گفتم ملوک خانم(خاله جون بهش میگفتم)فقط تو رو خدا هولم نکنید ها...من ارووم ارووم غذا میخورم و ممکنه تا صبح طول بکشه.خندید و گفت باشه پسرم ما هم همراهیت میکنیم.فتی زیر چشمی غیضی کرد و گفت هیچی نشده ببین میتونی کاری کنی که مامان اینا فکر کنن که من تو خونه دارم بهت گشنگی میدم.گفتم نه بابا...میخوام دست پخت مادر زن جونم رو حسابی بچشم.بهم حق بدین دیگه.بابای فتی هم اومد کمکم و گفت پسرم درست میگی.راستش منم چند سالیه که طعم این غذاها رو نچشیده بودم.امشب به هوای تو منم منتفع میشم و باهات همراهی میکنم. 

با رابطه ای  که بین مانا و فتی پیدا شد (این اواخر)خیلی با هم ایاق شدن.اما میدونم که نباید این دوستی ادامه پیدا کنه.راستش به علت از خودگذشتگی که مانا داشت فتی میخواد یه طوری جبران کنه.مخصوصا از دوندگیها و پذیراییهایی که مانا در مهمونیمون از خودش مایه گذاشت. بگذار بهتون بگم که برای پا تختیمون هم هدایای ارزشمندی اورد که واقعا شرمنده مون کرد و حالا هم فتی رو متقاعد کرده که یه شب تو این هفته شام بریم خونشون و ...گاهی هم مانا میاد و مینو رو برای هواخوری و گردش با خودش میبره.موندم چطوری به فتی بگم که رابطه ات رو با مانا کم کن و به صفر برسون.

زن داداشم بی اطلاع از اینکه یه زمانی مادر اینا فتی رو برا داداش خواستگاری کردن-برای پاگشا شام رو برای یه شب توی این هفته درخواست کردن.این روزا عرض و طول زندگیمو دارم میبینم و تو پیاده روهاش حرکت میکنم.بخیر بگذره.

 

شاید باور نکنین که این چند ماهه بعد از عید به اندازه هر یه ماهی حدودا یک سال مو سفید کردم...یعنی از فکر و خیال بود یا از فشارهایی که به دوشم اومد؟واقعا کارهای فیزیکی اینقدر ادم رو خسته نمیکنه که فکر و خیالات.....پناهنده صبر و نماز شده بودم و الا الانه دق کرده بودم. البته میدونید که توصیه خداوند اینه که در سختیها برای اینکه بتونیم تحمل کنیم از این دو راهکار استفاده کنیم.رو واژه صبر تحقیق کردم.خیلی بار معنوی و مفاهیم ارزشمندی درش هست که اگه خواستین میتونم در اختیارتون بگذارم. در مجموع باید بگم که این برداشت رو ازش نباید داشت که انسان یه گوشه ای بنشینه تا مشکلاتش حل بشه و بلکه به همراه تلاشی منطقی که برای رفع مسایلش میکنه قدرت تحمل و زمان انتظارش رو بالا میبره و نتیجه رو به خود خدا واگذار میکنه.اونم بد ادمو نمیخواد و از دریچه هایی که اصلا فکرشم نمیکنی و به خیالت هم نبود بهت کمک میکنه اساسی ها.

نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 15:9 توسط لیلی یا مجنون|

امروز رسما سر کارم حاضر شدم. هم نگاه من به همه چیز تغییر کرده بود و هم نگاه همه چیز و کس به من. هر کارمندی که باهام رو برو میشد با کلی تفاوت رفتاری و گفتاری به پیشوازم میومد...منم که دیگه مجنون نیستم و لااقل کمی عاقل شدم و با یه رفتار جدید و متفاوت باهاشون روبرو میشدم.ببین که چه اوضاعی بود و هست.میخوام از خدایی که هر روز به اسم عزیز اوون بیدار میشم و میام بیرون و میدونم هیچ حول و قوه ای به غیر او نیست تشکر کنم.توکل میکنم به او تا انتهای راه و مقصد تا به هدفی که رضایش در اوونه برسوندمون. 

عشق مجنونی که به سرانجام برسه به همراه خودش خیلی چیزای دیگه هم میاره که بعضیهاش خوبن و برخی سختن...باید تو برنامه ریزی هام دقت بیشتری کنم. تمومی کارام متاثر از زندگی جدید میشن.

بهشت کوچولوی ما مینو هم یه اتاق برای خودش انتخاب کرده و باید بدیم رنگ اتاقشو مطابق میلش عوض کنن...ازش پرسیدم و فهمیدم که رنگ گل بهی رو دوست داره.

آخی خیالم از بابت غذا دیگه راحته...الانم اضافه وزن دارم...چکار کنم نه میشه از دست پخت فتانه گذشت و نه میشه بیشتر از این بیخیال رژیم غذایی شد.مثل سابق هم که اهل ورزش و کوه نیستم که بتونم از اون طریق وزنم رو کنترل کنم.

فعلا که فتانه متوجه این وبم نشده و دلم نمیخواد که از این نوشته هام چیزی بدونه......اینا نجواهای عاشقانه و اسرار درونیمه که نمیدونم تا کی و کجا ادامه پیدا میکنه اما فعلا که قصد جدایی از وب لیلی مجنونیمو  ندارم.  

پی نوشت مجنونی ۱:

دیشب برای اولین بار بود که وقت خواب مینو براش یه قصه گفتم تا آروم بخوابه.

یکی بود.یکی نبود.غیر از خدا هیچکس نبود...اما چرا چرا؟یه دختر کوچولوی خوشگل و نانازی بود که با مادرش زندگی میکرد.این دختر کوچولوی قصه ما کم کمک داشت بزرگ میشد که بشه یه خانم بسیار مهربون و خوش اخلاق که به همه کمک میکنه و خیلی خوش قلبه.اصلا کینه ای از هیچکس نداشت.دلش میخواست هیچکس مشکلی نداشت و شاد و خندوون بود....تا اینکه....

خوابيدي بدون لالائي و قصه

بگير اسوده بخواب بي درد و غصه

ديگه كابوس زمستون نمي بيني

توي خواب -گلهاي حسرت نمي چيني

ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

ديگه بيدار نمي شي با نگروني

يا با ترديد كه بري يا كه بموني

..........

دل تو بردي با خود به جاي ديگه

اونجا كه خدا برات لالائي ميگه

ميدونم ميبينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه ادمك نداره

پینوشت مجنونی ۲:

لحظاتی بعد میبینم که مینو با یه لبخندی که هیچ دسته گلی به زیبایی اوون نیست خوابیده. ارامشی که در چهره اش هست به منم ارامش میده...

اما...امان از این قلب مجنونی. درست شدنی نیستش...فتانه رو میبینم که چطور از ته قلب خوشحاله و با وسواس تموم کارای خونه رو انجام میده و انگار نه انگار که یه تازه عروسه و بلافاصله افتاده تو خط انجام کارهای زندگی و من و خونه ....از طرف دیگه گاهی و شاید خیلی چهره مانا میاد جلو چشمم که نگرونش میشم و پیش خودم میگم که یعنی چه میشه و چه کاری میتونم براش انجام بدم.

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 14:52 توسط لیلی یا مجنون|

  

میبینی چی شد؟مجبور شدم یه پست دیگه ایجاد کنم...خوب از دست فتی بازم باید میکشیدم و پایانی نداشت.دل دیگه تو دلم نمونده بود.نمیدونستم که چطوری نفس میکشم.چیکار باید میکردم.حیروون مونده بودم.اخه حسابشو بکنین منی که تازه مادرم رو از دست دادم و حالا دچار این دو راهی عجیب و متفاوت شده بودم.

اما احساس میکردم که فتی دنبال جواب توی همین نشستمونه. با دلخوری تموم اخمی کرد و گفت:....بسه دیگه. تمومش کن. این چه وضعیه که پیش اوردی و داری هر سه تامون رو توی وضع بحرانی میبری!!!!!امروز از هر دو شما تمنا میکنم که اگه تصور این بود که من مانع این وصلتم این شبهه رو از دلتون دور کنم....به همه مقدساتی که در وجودمه از صمیم قلب میخوام که خوشبختی شما دو تا رو ببینم ...دلم میخواد رخت عروسی مانا با تو رو خودم تدارک ببینم. این فرصت رو بهم بدین....خواسته قلبیمه.....باور کنین.

 

مونده بودم که با این حرفای فتی چه کنم. یعنی واقعا  این حرفا از دلش برخاسته بود یا اینکه داشت خواست های خودشو زیر پا میگذاشت.به نظرم میرسید که تو ی بلندای قله ایثاره و داره خودشو فدا میکنه.یه نفس عمیق کشیدم و تا انتهای وجودش رو خواستم که ببینم.منی که همیشه نگاه های کوتاهی به او داشتم اینبار دیگه نمیتونستم چشم از چهره رنج کشیده و دوست داشتنیش بردارم.

با تمام وجودم نالیدم که فتی جان این خودتی؟همونی که مثل شمع و گل بودیم...مثل پروانه و بلبل بودیم...باورم نمیومد که اینقدر فاصله پیدا کرده باشیم.

شنیده بودم که گاهی عاشق به مراحلی از عشق پاک دست پیدا میکنه که خودشو برای معشوق فنا میکنه.مثل همون پروانه ای که خودشو به شعله شمع نزدیک میکنه و بالهایی که تا حالا با اونا پرواز میکرده در معرض سوخت و دود شدن قرار میده و دیگه زمین گیر میشه و بقیه عمر کوتاهش رو در گوشه ای با ناله های جان سوزش به سر میبره.اما گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست....صبح نزدیکست و در فکر شب تار خود است.!!! 

 

 چهره مانا اوون شب لحظه به لحظه دیدنی تر میشد. هرگز اونو با این قیافه ها و حالتها ندیده بودم. به نظر میرسید که خیلی حرفا برا گفتن داره اما نمیتونه چیزی بگه.صدها و هزاران جمله تو صف گلوش گیر کرده بودن و ازدحامی از مطالب مختلف نگفته رو میخواست فوران بده اما از اتش فشانی که نتونه اوونو مهار کنه میترسید.

من نمیدونستم که چه مدتیه که با فتی اشنایی نزدیک و صمیمی پیدا کرده اما داشت رعایت حال هر دوی ما رو میکرد.

بالاخره مانا رو به فتی کرد و گفت:دوست عزیز من...متشکرم از اینهمه گذشت و فداکاری...اما من باید بگم که درسته که مدتهای طولانیه که عاشقم اما واقعیت اینه که نمیدونستم که ممکنه به یه عشق مشترک منجر بشه...واقعیتش از گذشته شما خیلی خبر نداشتم و الا تا این اندازه به خودم اجازه نمیدادم که توی زندگیتون وارد بشم.حالا هم اصلا به خودم اجازه ادامه این عشق رو نمیدم و میدونم که میتونم از عهده این دل بی صاحب در بیام...اصلا دلم نمیخواد که دیگه این وضعیت ادامه پیدا کنه و من خواهش دارم که فقط به عنوان یه دوست و خواهر در کنارتون باشم و ...دیگه نتونست ادامه بده و بغض گلوش گیر داد و بقیه جملاتش رو خورد.نگاه براق و اشک الودش رو به سمت تابلویی دوخته شد که قبلا از چهره فتی کشیده بودم و دیگه حرکتی نکرد ...

 

خدایا...بازم این من بودم و یه دنیا بار تو کوله بار زندگیم.شب داشت به انتهای معمول خودش میرسید و هنوز نتونسته بودیم تصمیمی بگیرم که فارغ البالمون کنه و ارامشی بده که قرار پیدا کنیم.

باز هم سکوت به فضای سنگین خونه رخنه کرد و به سختی نفس میکشیدیم.

دلم میخواست که دیگه فتی رو انتخاب کنم و با صدای بلند اعلام کنم اما اوون وقت چه به سر مانا میومد؟


...............................................................................................................

فکرشم نمیکردم با این لباس اینهمه عوض بشی. وای که لباس عروسی چقدر بهت میاد.دستش درد نکنه که برات از خواهری کم نگذاشت. مبهوت چهره ملکوتی ورویاییتم. کی فکرشو میکردیم مال هم بشیم.من مال تو و تو مال من.کم کم حضور مهمونا رو تو جشن عروسیمون حس میکنم.

وای خدا...دختر نانازت هم تو لباس فرشته ها منو به عرش میبره.

مانا جان...مانای عزیز....اینطوری نخند...تو مثل خورشید به غروب میخندی....بخند به حال من که خوب میخندی.تو با من و فتانه چه کردی؟!!!!

نگاه فتانه مرتب به ماناست.....بهم میگه:این مانا جون چشه؟نگروون این همه خنده ها و دوندگیهاشم.

عجب نیمه شعبانی شد خدای من......چقدر دوست داشتم که شما هم اینجا بودین....اما نمیدونم که چرا نشد....مادر جونم...پدرم....چقدر دلتنگتونم....چقدر دوست داشتم که زنده بودید و برام پدری و مادری میکردید.....اما حضور ارواح لطیفتون برام محسوس بود.الهی قربونتونم.طفلکی داداش.....چقدر تلاش میکرد تا جاتونو پر کنه.کاشکی  تونسته بودم دوستان وبی ام رو برای عروسیم دعوت کنم.....جاشون خالیه.

متن کارت دعوتم:(با کمک یادداشتهای یه دختر....):

فرشته مهر لبخند زد و گفت:

وقتی زمین ۱۳۸۸بار به دور خورشید بچرخه

و ستاره های آسمون پنجمین ماه سال رو آذین ببندن

نیمه شعبونش نوبت عاشقیه

در اون روز دو ستاره روشن اقبال به هم پیوند میخورن

جشن بزرگی بر پا میشه که تو هم بیای مجلسشون نوربارون میشه

مجنون........................................لیلی

 

پی نوشت مجنونی۱:سلام به دوستان گلم.راستش چند روزیه که سر کار نرفتم و تو خونه ام.الان اومدم به محل کارم سرکشی کنم که گفتم عرض ادبی کرده باشم.از بس این چند روزو خوردم و خوابیدم حسابی سنگین شدم.فتی پدرمو در اورده و یه کدبانوی کامله.صبحها شیر و عسل برقراره و تخم مرغ عسلی....

 

پي نوشت مجنوني۲:اي بابا من چي بدونم پا تختي و پا گشا چيه!!!تو رو خدا اذيتم نكنين....خوب باشه دلخور نشو بگو كي و چكاري بايد بكنم.....

رفتم جلو دراور كه ببينم تو ايينه به چه ريخت و قيافه اي در اومدم....چشمام افتاد به گوشواره هاي فتانه.ميدونيد كه چه حالي بهم دست داد؟ قبلا كه گفته بودم كه گوشواره هاي فتانه رو كي خريده بود....بله مادر عزيزم.چه حالي بهم دست داد.عصري بايد بريم خونه باباي فتانه پاگشا.خدايا هواي حالمو داشته باش. مرتب ياد يه چيزايي ميافتم كه داره دگرگونم ميكنه.

 

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 8:10 توسط لیلی یا مجنون|


 

 

یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 15:5 توسط:مجنون

 

شب که شد اتیش روشن کردیم دور اوون بودیم.ماهی اوزون برون(بینی دراز)گرفته بودن.جاتون خالی نوش جون شد.به دریا نگاه میکردم و غرق افکارم شده بودم.گذشته ام رو مرور میکردم.بعضی قسمتهاشو تو ذهنم اصلاح میکردم.اما مگه شدنی بود.گذشته بود و تموم شده بود و رفته بود.چقدر حسرت اوون موقعها رو خوردم.فصلها و سالها گذشتند.ماه ها و هفته ها و روزها و ساعتها و من و فتانه -خاطره پشت خاطره انباشتیم و به همین سادگی هم همه چیز تموم شد.انگار همش الکی بود و واقعیت نداشت.

به خودم اومدم و دیدم همه رفتن داخل ویلا.فقط ماهرخ داشت بهم نزدیک میشد.

 

گفتم:افاق جمع افق هستش.سیر افاق یعنی مطالعه طبیعت و محیط و فیزیک و مادیات جهان و قوانین فیزیک.سیر انفس هم مربوط میشه به مطالعه درون و نفس انسان(خود و دگران)-مجوعه اینها منتهی میشه به شناخت خود و خدا و ........
من هوش و حواسم به توضیحاتم بود که سرمو بلند کردم و دیدم با حالت خاصی نگاهم میکنه.لبخندی زد و گفت:من متوجه این چیزایی که گفتی نیستم.برای چی ذهنمو برای اینا خسته کنم.حوصله داری ها.!!!از این هوا و فضا باید لذت برد و رفع خستگی کرد.اهسته اومد به طرفم و با اهستگی دستشو دراز کرد تا دستشو بگیرم و همزمان گفتش:میشه همراهیم کنی تا کمی قدم بزنیم.جمله اش طوری ادا شد که اصلا سوالی نبود.بلکه وادار شدم که دستشو بگیرم و با هم قدم بزنیم.یه لحظه نگاهم به پنجره ویلا خورد که مجید مزخرف و نامرد داشت میخندید.به اهستگی-طوری که ماهرخ نفهمه یه انگشت اشاره به سمت مجید نشون دادم که یعنی بعدن حسابتو میرسم.
رفتیم لب دریا طوری که اب به پاهامون میخورد.پاچه شلوارمو دادم بالا و یه جایی ایستادیم.یکمرتبه هلم داد تو اب افتادم .خیس خالی شدم.
کمی اب بازی کردیم و خندیدیم.یه لحظه همه چیزای قبلی رو فراموش کردم.مستانه قهقهه میزدم و میخندیدم.صدام طوری پیچید که یکمرتبه از اوون به خود اومدم.
میگم بعضی دوستی ها ناگهانی و یکمرتبه ایجاد میشن.دیگه با ماهرخ (چایی نخورده)خودمونی شدیم. مجید هم همینو میخواستش.ناکسش از دور مراقب بود.اینو کاملا میفهمیدم.اصلا حرکاتشو میخوندم که هر لحظه تو چه فکر و کاریه.
برگشتنی ماهرخ از تو کیفش یه انگشتر نقره با نگین فیروزه ای بهم هدیه کرد.اصلا مات موندم.اوون از کجا میدونست که من از این انگشترا دوست دارم.تازه اندازمو از کجا داشت؟معلومه که زیر سر مجید بود.

 وب سایت   ایمیل ]

یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 18:35 توسط:مجنون
میگم تو کدوم عوالمی لیلی؟یه رفلکس بده ببینیم اهنگه چطوره؟فکر کنم یه کم جلو گریه هاتو بگیره-تازه حرکات موزون میطلبه.
.

بگذار تو پرانتز یه درد دل کنم.
یار قدیمی

سلام یار قدیمی من دل:

تلخی جدایی های موقت از تو آنچنان دردآور است که دل هوس مردن می کند. ولی همیشه به دلم نهیب می زنم برای مردن هم باید باشی. بی تو حتی مردن هم خنده دار می شود. دلم مثل همیشه هوایی ست. سراغ تو را از خاطرات خوب و دوست داشتنی روزهای قشنگ گذشته می گیرد. ولی سر آخر حرفش جز این نیست که آن روز ها هر چقدر که زیبا و غیر قابل تکرار باشند خامی و ناپختگی را با خودشان داشتند ولی امروز...

حالا با اطمینان بی نظیری صحبت از عشقی می کنم که هرگز تا به این حد برایم مقدس و پرشکوه نبوده است. آن وقت ها تردید هایی بود. تردید رفتن و نماندن, دوست نداشتن, هوس, ترس از آینده....و حالا ماندیم و دوست داشتیم و هوس را از بین بردیم و آینده خوب یا بد به جز در کنار هم بودن نیست...

چه بخواهیم و چه نخواهیم از عشق زاده شدیم و با عشق می میریم. قلبمان گواه پیروزی عشق است. سلول های تنمان بوی عشق دارند و در خونمان تنها عشق عامل بقایمان است.یادمان باشد که در نهایت سختی ها پشت به پشت هم ایستاده ایم و جز عشق هیچ کس و هچ چیز نداریم.

صادقانه یادمان باشد عشق آشنایمان کرد و عشق هم باید جدایمان کند. دستمان رو شد. دلمان دستمان را رو کرد. چشمان را باز کردیم در ته آن جز صفا و صداقت و یکرنگی و عشق چیزی برای هم نداشتیم.

از خودمان نترسیم و از گفتن هم . عاشق باشیم نه معشوق...دوست بداریم و نه دوست داشتن را انتظار بکشیم. عشق را محفوظ بداریم و برایش به اندازه خوشبختیمان ارزش قائل شویم و قدرتی را که از هم داریم را همچنان حفظش کنیم. قدرتی که زندگیمان را با تمام تلخی ها شیرین می کند.
 وب سایت   ایمیل

یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 19:33 توسط:مست و بی پروا
آمد آمد
آمد اما در نگاهش
آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را
مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهر دل شسته بود
عکس شيدايي در آن آيينه سيما نبود
مست و بی پروا نبود


لب همان لب بود اما
بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما
مست و بی پروا نبود
مست و بی پروا نبود
در دل بيزار خود جز
بيم رسوايي نداشت


گر چه روزی هم نشين جز
گر چه روزی هم نشين جز
با من رسوا نبود
مست و بی پروا نبود
لب همان لب بود اما
بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما
مست و بی پروا نبود
مست و بی پروا نبود



بر لب لرزان من
فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من
تنها نبود
 وب سایت   ایمیل

یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 19:37 توسط:مجنون
در ره منزل لیلی که خطر هاست در ان

شرط اول قدم ان است که مجنون باشی

 وب سایت   ایمیل

یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 19:46 توسط:.
سلام.خوبه -خدا رو شکر که خوابیدی و خستگیت در رفت.اخیش.
خوب با نمره 18 قبولی.اما اسم و سن داداش فتانه رو اوردم و حتی چیزهای دیگه ای هم از اوون گفتم که دوست داشت مثل من باشه و......(اسمش سهراب بود)که لذا از این طور چیزای حاشیه ای گذر کردی.ای ناقلا.دم اذان و افطاره .دعام کن.
 وب سایت   ایمیل

یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 21:57 توسط:....
سلام .حقیقتو بخوای اونقدر زیبا و پر احساس مینویسی که جایی برای گفتن نمیبینم.

خوب داستان عشقی نافرجامه .نمیتونم کسی رو مقصر بدونم .این زبون جایی که بایست حرف بزنه سکوت میکنه .بعضی وقتا جایی که نبایست تکون بخوره مرتب
میچرخه.شاید قسمت بوده نمیدونم ..بدون تقلبی جواب داده بودم الان که نوشتی سهراب یادم اومد باور کن حافظه ام در حد زیر صفره

آره دیگه کاری به حاشیه و سهراب ندارم مطالب مهمو خوب می گیرم .مثلا مثل درس خوندن زیر کرسی و افتادن رو برفا
 وب سایت   ایمیل

یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 22:38 توسط:.
سلام.روزه قبول
بله.چیکار کنم دیگه.گفتم یه کم ورزش کنی.شاید برات خوب باشه.
خوب افطاری چی صرف کردین.؟نوش جونتون.من اش رشته خوردم.جات سبزسبز و گلستون.دو پیاله خوردم که جای شما هم باشه.کشک بارونش کردم.
بعدش هم برنج و خورشت کرفس.
____________________________________________________________

بابا دهنمو آب انداختی .مخصوصا که کشک بارونش هم کرده بودی


اوون حالگیری مجید تو اونموقع منجر به این شد که بیشتر از خودم بدم بیاد.چون میخواستم اگاهانه حال خودمو بگیرم و اوون نگذاشت.میدونستم که فتی هم روزگارش با گریه همراهه.
____________________________________________________________
الهی بمیرم واسه فتی میدونم چی کشیده
 وب سایت   ایمیل

یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 22:51 توسط:.
میگم حواست باشه که کامنتها داره سنگین میشه-اگه نزدیکای 100برسه یه اپ جدید بگذاریم.

چند روزی شمال موندیم.یادم نیست چند روز اما از تهرون داداش بزرگه زنگید که کجایی بابا.بیا تهرون.حال مامان خوب نیست و از این حرفا.خودشم نمیدونست که چه چوبی لای چرخ بعضیها گذاشته.بعدا یکی ماجرا رو نصفه نیمه بهش گفته بود اما شک دارم که هنوز که هنوزه چقدر از مطلب رو گرفت.خوب اوون که مستقیم دخالتی نداشت.نمیشه گناهی گردن اوون انداخت.

اومدیم تهروون.نمیدونستم میتونم وارد کوچه مون بشم.اما دلو زدم به دریا و رفتم.
دوستان ولو بودن.ممد سلام داد.ناصر حالمو پرسیدو.....

هر چه به در خونه مون نزدیکتر میشدم ضربانم بالاتر میرفت.چند قدمی در خونه یکمرتبه ملوک خانم(مادر فتانه)جلوم سبز شد.خشکم زد.نمیدونستم چی بگم.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 1:39 توسط:....
خوب که اینطور معلومه مجنون لالا فرمودن .ایشالله خوابای خوش ببینی.

ولی بدون که من اومدم و نبودی پس مجبورم برم .
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 2:34 توسط:....
سلام .هنوز خوابی؟

فکر کنم کشکهایی که ریختی رو آش کار خودشو کرده


من خسته شدم برم کم کم سفره رو بچینم

 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 2:36 توسط:....
خوب سحری پلو میگو داریم نمیدونم دوس داری یا نه ؟

ولی بجات میخورم .خودم درستش کردم خییییییلی خوششمزه هست
.............................................................................................
نوش جون.گوارای وجود.کشته دستپختتم که روزی تحقق پیدا کنه.همه تعریفش میکنن.یه کمی از میگو ها برام بکش.ممنونم.اه تموم شده؟باشه برا بعد.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 2:56 توسط:....
اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی

اللهم انی اسئلک من مشیتک بو کل مشیتک ماشیه


سلام .دارم دعا میخونم .در خاطر منی
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

الهی بمیرم.با اوون قلب پاکت به یاد من بدبختی.ممنون
یه چیز بگم بخندی.کوچولو که بودم-وقتی این دعا رو میشنیدم فکر میکردم که اسئلک یعنی برم عسل و کره بخورم.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 5:33 توسط:.
سلام.وقت نماز صبحه.ممنون که دعام کردی.منم دارم برات دعا میکنم.خوب بله-کشکه منو خوابوند.بدم نشد بالاخره یه جند تا کامنت گذاشتی تا من فید بکی داشته باشم.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 5:40 توسط:.
بله داشتم میگفتم.
ملوک خانم تو استانه در خونشون وایساده بود.میخواستم اگه بشه-اب بشم برم تو زمین خاکی.مردم و زنده نشدم.زبونم زورکی باز شد و یه سلامی بهش دادم.روم نمیشد به چشماش که شبیه چشای فتانه بود نگاه کنم.همونطور که سرم ایین بود حال فتی رو پرسیدم.از لحن جوابش فهمیدم که از دست ما ناراحته.بفرمایی زدم و خزیدم تو خونه.اهالی خونه به استقبالم اومدن و گفتیم و خندیدیم.(من که خنده ام ظاهری بود).طفلکی سهراب دم در نگاه خاصی به من داشت.براش یه اسباب بازی گرفته بودم که دادم.نگران بودم که ملوک خانم نگذاره و پسش بده.اوون فهمیده تر از این حرفا بود و چیزی نگفت.
من چه بدبختم.نگو که مادر زن سلامشون رو انداخته بودن ای که هه همون روز که من اومدم.
من از همه جا بیخبر اومدم بیرون برم دنبال کاری که وسطهای کوچه دیدم یه خانم و اقای جوون دارن میان.وای خدای من.چرا اینقدر باید عذاب میکشیدم؟!!!
درسته.فتی و شوهرش بودن.اه....نه راه برگشت داشتم نه راه پیش.شما به جای من.تو کل زندگی چند نفر ممکنه این صحنه پیش بیاد؟
فقط یادمه که رسیدیم به هم.اونا ایستادن.من هم به ناچار و حکم ادب وایسادم.یه لحظه بالا رو-درست چهره فتی رو نشونه گرفتم........خدایا....این همون فتی منه.میخواستم یارو رو خفه کنم.گلوشو مثل یه گرگ خونخوار بجوم.
فتی من اصلا به کل عوض شده بود.کو اوون شادی رو گونه هاش؟کو اوون برق نگاهش؟کو اوون فتی من.کو....کو.!!!
چهره مردیکه رو مثل دیو میدیدم.به خودم اومدم و فهمیدم که فتی داره منو به اوون مزخرفه معرفی میکنه.منم حالت پاسخ گرفتم و الهی لال میشدم.تبریک گفتم.بعدش سریع دور شدم.اگه میموندم کار دست خودم میدادم.اوون موقع ها جوشی بودم و سریع قاط میزدم.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 8:12 توسط:.
سلام.
دو تا اهنگ رو وبه.میتونی یکیشو دستی خاموش کنی و دیگری رو گوش بدی .در حالت عادی هر دو فعال میشن.بالایی از شاد مهره و پایینی از معین.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 8:26 توسط:.
سلام.صبح زیبات بخیر.چه اروم خوابیدی.حق داری.دیشب تا اذان صبح راز و نیاز داشتی و با خدای مهربون گفتگو میکردی.من ناجوانمرد هم در بستر خواب.غافل از شب زنده داران بیدار دل.
دستت درد نکنه میگوهارو خوب درست کرده بودی.اینو میشد از جمله های زیبای خودت در اورد که سحری چقدر خوشمزه و دلچسب شده بود.


رفتم و از محله دور شدم.با قدمهای تند خیابونا رو طی میکردم.بدون هدفی خاص که بخوام برم.مسیرم گرایش پیدا کرده بود به طرف خونه مجیدینا.خون خونمو میخورد.دنبال یکی میگشتم که بزنمش.دست بر قضا بساطش جور شد. یه جوون که مزاحم خانمی شده بود به چنگم افتاد.خیلی بی ادب بود و پررو.دنبال یه خانم چادری جوون افتاده بود و متلک بارش میکرد.ول کنم نبود.هر چی اوون خانم محلش نمیداد بدتر و بیشتر ادامه میداد.دیگه نفهمیدم که کی و با چه جمله ای شروع کردم.شایدم اصلا چیزی نگفته گرفته بودمش....
مردمی که تا اوون لحظه جرات دخالت نداشتن حالا داشتن منو از رو سینه اوون لاشخور جدا میکردن و بهش فحش نثار میکردن.خونی و مالی شده بود.از دست خودم ناراحت شدم که چته ؟دق دلی چیزا و کسای دیگه رو سر این بدبخت چرا میریزی.این که همه گناها گردنش نیست!!!!!یقه خودم هم پاره شده بود.اصلا بهم نمیاومد که اینطوری درگیر بشم.بچه محلهای مجید بهش رسونده بودن که من تو محله اونا دعوام شده.خودشو رسوند.مثل قرقی بالا سرم بود.حالا دیگه من باید کمک میکردم که جوون مردم که از دستم کتک خورده از دست مجید فرار کنه.خون جلو چشم مجیدو گرفته بود.دیگه منو هم نمیشناخت.یه چک ابدار بهش زدم که منو یادش بیاره و یارو رو ول کنه.دور و برمون قیامتی بود بیا و ببین.یکی یه پیرهن داد دستم .نگاه کردم ببینم کیه.تو شلوغی جمعیت نفهمیدم کی بود.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 8:54 توسط:.
یکی کمک کرد که پیرهنو بپوشم.خنده ام گرفته بود .اخه اینو کی داد.نونو بود.درست اندازم.با رنگ زرشکی.راه افتادیم و رفتیم .دو سه کوچه اونطرفتر خونه مجیدینا بود.سر کوچه شون یه خانم ازم تشکر کرد و گفت جوون خیر ببینی.الان مثل تو کمن.بی غیرتی زیاد شده و.....گفتم:مادر کاری نکردم.شما؟رفت کنا ری و دیدم اه همونی که دعوا بخاطر اوون بود پشت سرشه.دخترش بود.خانمی محجبه و سنگین و وزین.با یه شرم و حیای خاص تو چهره.اوونم تشکرد کرد و گفت ببخشید که پیرهن فروشی محل بهتر از اینو نداشت.تازه فهمیدم که کار اونا بوده (خرید پیرهنه).مجید شوکه شده بود.نمیدونستم .بعدا فهمیدم خاطر خواه این دختره است.!!!!

تو راه خونه مجید برام تعریف کرد و داستانشو با این دختر گفت.از پیشونیم بوسید و گفت :روسفیدم کردی تو محله.من نمیدونستم دعوات بخاطر مینو(همون دختره)هستش.دمت گرم بابا و از این جور تعریف و تمجیدا.
تازه.ماجرا رو تو خونشون واسه بابا و مامانش و ماهرخ با اب و تاب تموم تعریف کرد.
باباهه میگفت.:باریک اله .من فکر میکردم که فقط درست عالیه.معلوم شد جوونمرد هم هستی و ماهرخ هم از یه طرف از اینکه باباش منو تعریف میکرد خوشحال بود از طرف دیگه ناراحت .میدونید چرا؟اینکه نکنه من از مینو خوشم اومده و سر این ازش دفاع کردم و ....
عجب روز پر ماجرایی رو داشتم پشت سر میگذاشتم.ازخدا میخواستم بقیه روزو سریع بگردونه تا کار دست خودم ندادم.
ماهرخ به یه بهونه منو کشوند حیاط که ته و توی ماجرا رو در بیاره.ول کنم نبود.میگفت :مینو رو از قبل میشناختی؟هر چه قسم و ایه -قبول نمیکرد.اخرش مجید بو برد که داستان چیه.اومد و خودشو پیش خواهرش رو کرد که خاطر خواه مینو هستش .این بود که خیال ماهرخ راحت شد.حقیقتش من از این کار ماهرخ اصلا خوشم نیومد.من که بهش قولی نداده بودم که متوقع شده بود.تازه داشت منو سین جینم میکرد.چه حقی داشت که باهام اینطوری برخورد کنه.پیش خودم فکرهایی کردم و تصمیمهایی رو گرفتم.اینا به نفع ماهرخ نبود.

شام ناچارا تو خونشون موندم.موقع شام مجید هی شوخی میکرد که جو خونه و بین من و ماهرخ رو عوض کنه.
شعر میخوند:کوچه ماهرخ درازه
مجنون میشه رفوزه
چشم به ماهرخ میدوزه
..........................
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 10:10 توسط:....
سلام.صبح بخیر

دارم معین گوش میکنم .خوشمله

یه آهنگی شادمهر داره که میگه اون چشای مثل گربه .خیلی قشنگه نمیدونم کدگذاری شده یا نه
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 10:24 توسط:....
می بینی تا صبح بیدار بودم حالا اومدم نت
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 10:52 توسط:.
علیک سلام.
بابا تو دیگه کی هستی.زدی رو دست همه.اینهمه بیداری شب زنده داری.تازه خانم معین هم گوش میکنه.اوون ترانه شادمهرو اگه پیدا کردم میگذارم برات.
خوب چه خبرآ؟ .

پیدات نمی کنم ناقلا.رفتی وبگردی.اصلا نمیشه تو خونه خودمون گیرت بیارم.سر میخوری و سریع میری.رونده و باد پایی مثل رودخونه.نمیشه کاریش کرد.اخلاقته دیگه.

____________________________________________________________

به راه عاشقی قدم مردانه زن
اگر مرد رهی جانا دم از جانانه زن
سلام دارم آهنگ اون وبت رو گوش میدم .دلم داره میترکه .تو رو خدا دعام کن خدا صدای منو نمیشنوه .تو صداش کن .دعا کن زودتر جونمو بگیره و از این زندگی راحت بشم
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 16:28 توسط:.
سلام
تو رو خدا تو این حرفو نزن.
روزه ات قبول باشه.دخمل دوشت داستنی
داستان اوون ادمو شنیدی که توی کشتی سوار بود و هی ناله میکرد.وحشت داشت که غرق بشه و امون همه رو بریده بود.انقدر ناله و فریاد کرد تا انکه یه حکیمی گفت اونو به دریا بندازن.بعدش در اوردندش .ساکت شد و گوشه ای نشست.به حکیم گفتند ماجرا چه بود.خلاصش گفت:اوون قدر موقعیت خوب خودشو نمی دونست.هی ناله میکرد از وضع موجودش-غافل از اینکه جاش خوبه و جان پناهی داره.مرتب نگران این بود که چه میشه.وقتی انداختنش تو دریا فهمید که چه جای خوبی بوده.لذا وقتی برش گردوندند دیگه میفهمید که جای خوبیه.
نمیخوام کاملا تشابه بدم بین این داستان با اوضاع سخت خودمون ولی میگم قدر موقعیتهای خوب خودمونم بدونیم.از طنابهایی که گرفتیم و ما رو حفظ کردن تعریف کنیم.نا امید نباشیم تا در یک ساحل مناسب پیاده شیم.باشه عزیز.ممنونم که گوش کردی.حالا بخند.بیشتر.....بیشتر.......اهان......نترس بابا .خوب میبینی که حالا خوشگلتر هم شدی.من دوست دارم اینطوری باشی.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 16:39 توسط:.
اخر شبی رفتم خونه.نگاهم به در خونه ملوک خانم اینا بود.نکنه اوون شانس گندی که داریم نرفته باشن و دوباره با فتی روبرو شم.
نه کوچه سوت و کور بود و به نظر هم نمیرسید که بازم چیزی تو کمینم باشه.
رفتم و خوابیدم.
راستی ماجرای داداشم با همکلاسیش رو اومد و مامان اینا دنبال کارش بودن.
همونروزا منم تو دانشگاه قبول شدم.یادمه که رشته های:عمران-شیمی-صنایع-مکانیک-و چند رشته دیگه تو تهرون و شهرهای اطراف قبول شده بودم.اولین انتخابم دانشگاه شریف بود.میخواستم کلاس کارو بالا داشته باشم.
طفلک داداشم بهم گفت که بیا رشته عمران که بتونیم با هم همکاری کنیم اما من قبول نکردم و رفتم صنایع.
خیلی چیزا راجع به دانشگاه شنیده بودم اما خیلی فاصله داشت با اوون چیزهایی که میدیدم.
دوستانم که زورکی دیپلم گرفته بودن و قبولیشونو محال میدونستن تیکه پاره و متلک بارم میکردن.میگفتن :اقا مهندس دست ما رم بگیر.کارگر نمیخوای؟راننده نمیخوای.بادی گارد چی و......
از همه بدتر زخم زبونای مجید و ماهرخ بود.هم خوشحال بودن وهم نگران.از اینکه نتونسته بودن به دانشگاه راه پیدا کنن و همطراز من باشن نگران بودن که منو از دست بدن.خداییش من از اول هم اصلا تو این فضاها وارد نشدم.اصلا تفاوتی از این نظر که برتری وجود داره نمیدیدم.ملاک برای من شخصیت ادما بود و هست.همون معیاری که خدا خودش گذاشته و تقوا رو نشونه برتری و کرامت ادمها دونسته و دیگر هیچ.

ثبت نامم رو انجام دادم و اماده میشدم که تو کلاسها وارد بشم.کتابهایی رو هم که برای ترم اول لازمه خریدم.میگفتن دیگه دانشگاه مثل مدرسه نیست ها.استاد میاد و خط و خطوط درسا رو میده.مابقی کارا به عهده دانشجوه.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 16:59 توسط:.
رفتم و لباسهایی متناسب با محیط دانشگاه خریدم.یه کیف مناسب هم تهیه کردم.از طرفی نگران بودم.اگه تیپمو زیاد تغییر میدادم حالت خوشی نداشت.خودم جزو کسانی هستم و بودم که از اول بدم میومد از کسانی که شب عیدی یکمرتبه نو نوار میکنند و میان از خونه بیرون.ندید بدیدا.من برا دانشگاه ضمن رعایت پوشش دانشگاهی تلاش کردم که این اتفاق نیفته یا کم رنگ باشه تا جلو چشم نیام.
اونایی که دنبال بهونه بودن طعنه هاشونو میزدن.یه کمی هم باید بیخیالی طی میکردم تا اوضاع عادی بشه و از جو در بیام بیرون.
برا رفت و اومدم یه موتور تهیه کردم.یه کمی هم بهش رسیدم که تیپ دانشجویی داشته باشه.

بالاخره به ارزوی دیرینه ام رسیده بودم.باور میکنید که تا لحظه قبولی تو دانشگاه فکر میکردم که یه چیزی کم دارم.چیکار کنم جامعه اینو بهم تلقین میکرد.حالا فکر میکردم که جواز رشد و تکاملم رو گرفتم.خود به خود بادی تو غبغبم میومد و ناگهان به خودم میومدم.

میگفتم:(به خودم)بابا قیافه نگیر.هنوز که کاری نکردی.اصلا ببین تو دانشگاه میتونی نمره بیاری و......خودمو تحقیر میکردم تا غرورم کم بشه.میبینید تو رو خدا سر بیچاره خودم چه بلاهایی اوردم؟
یه روز مونده بود که کلاسا شروع بشه.یعنی چطوریه.با کیا اشنا میشم.دخترا و پسرا با همند؟استا چطوری درس میده؟چیا رو یادداشت کنیم.!!!وای فردا چی میشه؟
مجید زنگید که به افتخارم شام بریم بیرون.نمیشد قبول نکرد.قرار گذاشتیم و عصری حرکت کردم به طرف قرارمون .تو راه میگفتم ببینم کیا میان.
 وب سایت   ایمیل

دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت: 17:55 توسط:.
نزدیک افطاره-دعام کن.من در حال دعا برای تو ام(به خدا )از ته دلم.اونجایی که بهش میگن قلب.من که داخل قلب خودمو ندیدم ولی میگن اونجا خیلی خبراست.
خدایا فرشته رویاها هرچی میخواد و به صلاحشه بهش بده.
 وب سایت   ایمیل







سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 0:2 توسط:.
سلام.میگم که چطوری عزیز دلم.سردردت چطوره؟
اگه روزه واسه سلامتیت ضرر داره که دین هم اینو نخواسته.کتفت چطور؟
خبری ازت نیستش.ردتو گم کردم.وبگردی هم نیستی.خوابت هم کمه.پس کجایی؟میمونه یه جا.خوب حدس میزنم.باشه.خوش بگذره .
ارزوم اینه که بتونم برات چتری رو که میگفتی نگه دارم.
بازم دعا کن.منم دعا میکنم.خوش باشی و سلامت.
ببین به نظرم داشتن پول خوبه ولی از اوون بالاتر و خیلی هم سرتر سلامتیه.
اگه گفتی از سلامتی بالاتر چیه؟(جوابش جایزه داره)
تازه اگه اینو گفتی یه چیزی هم از اوون بالاتره.اوونم بگو.!!!
از این هم بالاتر داریم که دیگه بالاتر از اونو من نمیدونم.

____________________________________________________________
سلام .بالاتر از سلامتی یه دل خوشه که همین باعث سلامتی میشه.
هیچوقت برای پول ارزشی قائل نشدم .
مطمئنم که همیشه همون چتر برام میمونه یادگاری
حالا اگه درست گفتم جایزمو بده.
اگه درست گفتم و خواستی بهم جایزه بدی .من فقط یه چیزی ازت میخوام گهگاهی یادم کنی همین .

سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 8:42 توسط:مجنون
سلام.اپ زیبایی بود.زیبا اما کمی .......
امیدوارم شیرینش کنی.
 وب سایت   ایمیل


سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 21:38 توسط:.
رسیدم سر قرار اما هیچکس نبود.ادرسو چک کردم.درسته همه مشخصات همونه که مجید گفت.
احساس کردم که میخوان باهام شوخی کرده باشن.خیلی نشستم.دیگه داشت تاریک میشد.نگران شدم.به خونه شون زنگ زدم ولی کسی گوشی رو برنداشت.یعنی چه؟
یکمرتبه چشمام تاریک شد.ناغافل بود.دستهای خودش بود.گرم و مهربون.برگشتم دیدم تنها اومده.گفتم پس بقیه؟حرفم تموم نشده رو حرفم اومد و گفت تو راهند.من از شوقم زودتر راه افتادم اما تو ترافیک گیر کردم.
خوب اینم از ترفندهای مجید بود.به قول تو این کاراش که برام بد نبود.
تا یه نسکافه بخوریم بقیه پیداشون شد.

اون شب گیر داده بودن و جوکهای ترکی ردیف میگفتن و میخندیدند.
یه ترکه:....................................................
خوب شب رفتم خونه وبرای فردا ش اماده شدم.
یادم نیست وقت ورود به دانشگاه با کارت دانشجویی وارد شدم یا هنوز صادر نشده بود و با مدرک دیگه ای وارد شدم.
اردوی توجیهی داشتیم.نهار باید ژتون میگرفتیم.اونم هفتگی.کلاسها چه جالب بودن.
بعضیها حسابی خودشونو گم کرده بودن.ریشهای پرفسوری و عجیب و غریب.مانتوهای جورواجور..........خنده های روشنفکرانه.حرکات کج و کلاه و ......

به خودم دلداری میدادم که درست میشه.
سعی کردم که چند نفر مثل خودمو شناسایی کنم.مثلا ادمهای معمولی.درس خون و سربه زیر.
چقدر خجالتی بودم.پیش دخترا باید سوال و جواب میکردیم.
 وب سایت   ایمیل


سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت: 22:1 توسط:مجنون
سلام.روزه قبول.
خواب دیدم یه نفر رفته به یه جایی به اسم دهکده.
نمیدونم کجا ولی از شهرشون دور شده بود.از ساحل دریا دور شده بود.شاید به عیادت بیماری رفته باشه.خدا خیرش بده.
 وب سایت   ایمیل


چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 7:56 توسط:.
سلام.از هزار و یک شبی ما خبری نیست که نیست.اب شده یا بخار و ابر شده؟
ناقلا چه قولهایی داد که اره.تو قصه رو شروع کن .من هزار و یک شب میام و ....
خوب.من به وظیفه ام عمل میکنم.

بله.تازه دانشجو شده بودیم و تو اوون فضا قرار گرفته بودیم.نمیدونستیم چطوری گوش کنیم(درسهای اساتید رو میگم).چطور نوت برداری کنیم.کی بریم غذاخوری . .....
نمره دانشجویان ترم قبلو نگاه میکردم که رو تابلو اعلانات بود.وای این چه نمره هاییه؟از هر 100 نفر 30درصد یا همین حدودا نمره قبولی داشتن.اونم با نمره های ناپلئونی.!!!!!!!وحشت وجودمو گرفت.اینجا دانشگاه شریفه.شوخی بردار هم نیستش.ابرو ریزی میشه اگه مشروط بشیم.میگن نتونست درس بخونه.لیاقتشو نداشت.......
حالم دگرگون شده بود.باید به خودم مسلط میشدم و مدیریت میکردم(اوضاعی رو که وجود داشت).از بچه های ترم قبل میپرسیدم.راجع به همه چیز که بتونم واقعیتها رو شناسایی کنم.
تا بجنبیم نوبت حذف و اضافه واحدها بود.یکی دوتا از درسهای سخت رو حذف کردم تا یه کمی از فشار روحی رو کم کرده باشم.خیلی تمرین میکردم.تماسهامو با بروبچ کم کرده بودم.دوستامو(بیرونیها رو میگم)نمیدیدم.

خوشیها و گردشها و ....یادم رفته بود.عجب غلطی کردیم ها.دانشگاه های دیگه که سراغ میگرفتم اینطوری نبود.گل و بلبل بود و نسیم سحری.
 وب سایت   ایمیل



 



نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 19:40 توسط لیلی یا مجنون|

نمیدونستم از دستشون عصبانی باشم یا بخندم. با ورود مانا به پذیرایی دیگه تلاش کردم خودمو جمع و جور کنم و عادی باشم.لب خموش و دل پر از اسرارها...

فتی بی معطلی تعارف کرد که سر میز شام بنشینیم. راستش منم خیلی گشنم بود. رفتم و رو صندلی قرار گرفتم.زیر نگاهی به حرکات فتی و مانا داشتم. مانا حالت خجالتیها رو به خودش گرفته بود. مرتب عذر میخواست که بدون هماهنگی با من سر از اینجا در اورده و فتی هم بلافاصله اشکال رو به گردن میگرفت و میگفت کوتاهی از اوون بوده.

من که همیشه با سرعت زیادی غذا میخوردم اینبار بر خلاف همیشه خیلی ارووم شده بودم. چشم و گوشم دنبال جملات و حرکاتی میگشت که این حضور عجیب سه نفره رو تفهیم کنه.

راستش اصلا فکر نمیکردم که این دوتا با هم بتونن اینقدر گرم بگیرن. همیشه از مواجه این دو وحشت ورم میداشت و اما حالا خودشون طرحی رو ریخته بودن که سه تایی دور هم جمع باشیم.

فتی بازم از لباسهای مایل به طرح محلی خودشون به رنگهای گرم و شاد استفاده کرده بود و مانا لباس ساده و جذابی از رنگ آبی روشن به تن داشت.دلم یه لحظه دلتنگ دختر کوچولوی فتی شد .با خودم میگفتم کاش اوونم اینجا بود تا بتونم به بهونه نگاه و بازی با اوون از تیر رس نگاههای عمیق و میکرسکوپی اونا در امان باشم و لااقل یه سنگر برای دفاع داشته باشم.اما چاره ای نبود و جز سر تسلیم و دردمند چه توان کرد.

 

سر شام هیچکووممون نتونستیم وارد بحث اصلی بشیم.من که اصلا نمیدونستم موضوع از چه قراره و اوونی هم که طراح این مجلس بود تلاش میکرد که پیامش رو در همین نشست بگیره و یا پیام بده.

از ظاهر امر اینطور بر می اومد که کار کار فتی اتیش پاره ست. هر چند که اشناییمون با اوون به گذشته های خیلی دور زندگیم برمیگرده اما رفتارهای غیر قابل پیش بینی ازش سراغ داشتم.

بعد از شام خودمو مشغول کار با لب تاب کردم...اونا هم تو اشپزخونه مشغول جمع و جور کردن و صحبتهای درگوشی بودن.

تدارک نسکافه دیدن و اماده که شد صدام کردن که برم پیششون. فتی با امادگی کامل برای بیان حرفاش به نحو خاصی نشسته بود.حدس زدم که حد اقل یه ربع ساعت میخواد مقدمه ای رو بگه. از گذشته های دور سخن به میون اورد و اینکه چطور اشنا شدیم و دوران نوجوونی رو گذروندیم.هر چه به انتهای مطالبش نزدیکتر میشد مسایلی رو در مورد مانا و شناختی که ازش پیدا کرده بود مطرح کرد.

گفت که الان برنامه اش اینه که به دخترش بپردازه و خیال ازدواج هم نداره. از من و مانا خواست که با علاقمندی که بین ما احساس میکنه و به اوون اطمینان داره زندگی مشترکی رو اغاز کنیم. کلمات و جملاتش رو با تسلط کامل ادا کرد و با محبتی خاص که در اوون میشد به روح باصفای او پی برد.

مانا در مدت زمانی که فتی حرف میزد چشماشو به زمین دوخته بود و میشد گفت که امادگی کاملی برای شنیدن این حرفا نداشت. گاهی سرشو بالا میاورد و نیم نگاهی به فتی میکرد و بلافاصله به چهره من نظر میکرد و بعد دوباره چشم به پایین میدوخت.با دستش که رو میز به سمت یه خودکار دراز شده بود بازی میکرد.

من جرعه جرعه نسکافه ام رو مینوشیدم و جیک نمیزدم.ساکت ساکت بودم. بعد که حرفای فتی تموم شد من به طرفش چرخیدم و تعجبم رو از قرار امروزش و حرفاش نشون دادم.گفتم که بازم از اوون کارا بودش که ماتم کردی ها.هنوز که هاردم قفل کرده و دنبال پردازشه.

 

 

 

پی نوشت مجنونی ۱:ادامه یه قسمتهایی از داستان فتانه رو که قبلا  در کامنتهام برای لیلی عزیز در سال قبل گفتم میارم:

پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 23:49 توسط:....
سلام
طاعات و عباداتت مقبول درگاه حق.

پست زیبایی بود شبهای قدر منو فراموش نکنیا .

منم هر لحظه از این ماه بیادتم .باور کن از امروز یه سوره تقدیمت کردم.
 وب سایت   ایمیل


پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 23:58 توسط:.
سلام.
ممنونم.خیلی با محبتی.
طاعات و عبادات تو هم مقبول درگاه حق.

شبهای قدر هرگز فراموشت نمیکنم .
 وب سایت   ایمیل


جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 0:31 توسط:....
سلام .
جناب مجنون موجود میباشن؟

سردرد عجیبی گرفتم .سرمو بستم اومدم نشستم پای نت.یه لیوان چایی هم ریختم
بجای اینکه بگیرم بخوابم اومدم اینجا یه سرک بکشم ببینم چه خبره
...............................................................................................
سلام.خدا کنه که دیگه سر درد نگیری.حاضرم اگه لازمه اوونو من داشته باشم.دختر جون چه صحنه باحالی-سرتو بستی و با یه لیوان چای داغ اومدی سراغ نت.خیلی اتیش پاره ای ها .قبول کن و چونه نزن.
 وب سایت   ایمیل


جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 0:32 توسط:....
دووووخخختره خخخوبیه .میگم پس لکنتم داشتی و ما خبر نداشتیم
.....................................................................................
ای ناقلا -حالا داری مسخرم میکنی دیگه باشه.دارم برات.بموقعش.
 وب سایت   ایمیل


جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 11:59 توسط:....
 وب سایت   ایمیل


جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 18:0 توسط:.
سلام
خوبی عزیز.
ببخش که دیشب نتونستم بیام نت
خوب گوله اتیش حالا مسخرم میکنی؟باشه حسابتو میرسم

بله.راستش خیلی تو روحیه ام تاثیر داشت.داداشم اونوقت دانشجو بود.
تازه -یکی از همکلاسی هاشو میخواست.
منو میگی دیگه حال خودمو نداشتم.کسی نمیتونست بهم نزدیک بشه.
کمتر حرف میزدم.

یه روز که فتانه داشت توی کوچه میومد و هوا برفی بود نزدیک من سر خورد.میخواست بخوره زمین که بی اختیار بغلش کردم.
کوچه خلوت بود.اونم بدش نمی اومد که این صحنه طولانی بشه.
یادمه که دستام سرید و رفت و کمر باریکشو گرفت.دستای اونم شونه هامو چنگ زده بود.بعدش نمیدونم چرا هر دومون سر خوردیم و رو برفا افتادیم.افتادنی که بلند شدنی تو کارش نبود.............
وقتی که بلند شدیم فقط میخندیدیم.
 وب سایت   ایمیل


جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 18:34 توسط:.
خوب.هزار و یک شبی من کجایی؟
بیا که داستان من داره از دست میره.
کم کم می فهمیدم که چه بلایی داره سرم میاد.دیگه لبخندهای شیرین فتانه رو نمیتونستم قبول کنم.یاد داداش می افتادم و اینکه فتانه قراره زن داداشم بشه.
 وب سایت   ایمیل


جمعه 15 شهریور1387 ساعت: 18:38 توسط:.
افطار خونه همون داداشم دعوت دارم.جات سبز.هر چی صرف کنم به جای تو هم هست.
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 0:28 توسط:.
سلام
میبینم که ظاهرا سری نزدی.
بله این ماجرا مال سالهای دوره و بعدش یکی از بستگان فتانه هم به جرگه خواستگاراش وارد شد.
من سن و سالم کم بود و نمیتونستم میدونو دست بگیرم.شبام همش کابوس شده بود.
رفتار خوبی با داداشم هم نداشتم.با دوستانم هم روابطم خراب شده بود.

اگه دارم سرتو درد میارم بگو که داستانها رو کش ندم و میونبر برم؟

خوب میدونم که حوصله شو داری و قرارمون هم هزار و یک شبه.لذا تحمل میفرمایی.
جونم برات بگه که طفلکی فتانه فهمیده بود که چه اشی براش اماده شده.چندین سال عشق من و اوون به هم داشت گور به گور میشد.رنگ میباخت.نفسمونو میبرید.
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 1:4 توسط:.
عشق هر چند بچگانه-اما نابی بود که داشتند خاموشش میکردند.ان موقع خیلی از تصمیمهای احمقانه توی ذهنم اومد که اجرایی نشد.
خوب میبینم که به قولت عمل نکردی و امشب نیومدی.بهونه نیار.
فعلا
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 2:29 توسط:....
سلام .خوبی

مگه میشه من بقولم عمل نکنم

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 2:30 توسط:....
خواندم و لذت بردم ولی با بغض
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 3:51 توسط:....
نیمه شبها در سکوت تنهایی به خدا می اندیشم .به او که دوست داشتن را در نهاد ما قرار داد .

به بزرگواریش به مهربانیش .به اینکه از صفات پاک خود قسمتی هم در وجود بندگانش قرار داده .

و خداوند به تو قلبی پاک و سرشار از محبت عطا کرده .و من خوشحالم که سنگ صبوری مهربان دارم .

در این دل شب برایت دعا میکنم .و میگویم خدایا هر آنچه که دل مهربانش آرزومند آنست برایش فراهم کن .
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 4:42 توسط:....
سلام.صبح بخیر

هفته ای سرشار از موفقیت و شادی داشته باشی
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 7:56 توسط:.
سلام.صبح لیلی مهربون و اتیش پاره ما بخیر و شادی.
عزیز دل -لازم نیست که هی کارت شارژ بخری.میتونی از شماره های سراسری که اعلام شده و مربوط به مخابراته استفاده کنی.اخر دوره هزینه اش میاد رو فیش و جداگونه با فاطی(که این حرفا رو نداری)حساب میکنی دیگه-دخمل خوشمل.
اوون شماره ها اینا هستن:9092302110-9092302111
برخی شماره های دیگه هم هستن.پس میتونی یه کانکت جدید بسازی و با این شماره ها کار کنی.حساب هم باز نمیکنی که من به یه وظیفه کوچیک عمل کنم.بابا بگذار به حساب دوستیمون .
خوب-ناقلا-از اینهمه جای داستان رفتی برفا رو انتخاب کردی؟معلومه که ناقلا وشیطون بلایی.دیگه چونه نزن.خوب از این قسمتها زیاد داشتیم که یکیشم بگم و رد شم.
مامان فتانه گیر داده بود که من برم خونه شون تا فتانه اشکالات ریاضی شو ازم بپرسه.
نزدیکای امتحانا این موهبت یا زحمت ظاهری نصیب مون میشد.منم با ناز و کرشمه و غرور میگفتم :باشه کارامو انجام بدم-بعدش میرم.
داشتم کلاس میگذاشتم دیگه.
همون زمستونی که گفتم-جات سبز-یه کرسی(نمیدونم شماها از اوون اطلاعی دارید یا نه-وسیله ای هست که مثل میز مربع شکله و در زمستون اوون وقتها روش یه لحاف بزرگ مینداختن و مینشستند دور اوون و پاها رو دراز میکردن توی لحاف اوون.زیر میز هم یه استنبلی پر ذغال روشن میکردن.بالای کرسی هم وسایل خورد و خوراک و اجیل میگذاشتن)گذاشته بودن.رفتم خونه شون.بفرما زدن و منم پررو پررو مثل استادهایی که قیافه میگیرن یه طرف نشستم و پاهامو دراز به دراز هل دادم تو.
فتانه فتنه هم اومد و با وسایل پذیرایی زیاد.گفتم پس بابا کو؟گفتش امشب نمیاد.ظاهرا ناراحت شدم که چرا؟ولی تو دلم گفتم :اخیش.اخ جوونمی و از این حرفا.
مامان کلکشم رفت و تو اشپزخونه و حیاط خودشو مشغول کرد.
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 7:57 توسط:.
دیگه پرروییه بخوام وارد جزئیات بشم فقط برای خنده و لبخند قشنگت بگم که فتانه هم با وجودی که مغرور بود ولی شیطنتهای خودشو داشت.خلاصه یه چند تایی حرکت عشقولانه داشت و با ازادی عملی که زیر کرسی بود و در دید کسی هم نبود چند تا مانور داشت.
میگفتم فهمیدی درسو-میخندید و میگفت:نه بازم توضیح بده.اوون شب کار ما رو کشوند تا اخرای شب.دیگه داشتم هوایی میشدم که مادرم اومد دنبالم که پسر بلند شو دیگه.مگه خودت درس نداری؟میخواییم شام بخوریم و از ان حرفا.
مامان فتی(فتانه)میگفت که این همه زحمت کشیده -بگذار لااقل شامشو اینجا بخوره و نترس پسرتو نمیخوریم.
از کوچه نگو وقتهایی که لباس نظامی میپوشیدم-با غرور و نکبت راه میرفتم و لذت میبردم که دخترا نگام میکنند.داداش فتی هم میگفت میخواد مثل من بشه.دیگه عقل از سرم میپرید و شیرین عقلی میکردم.عینک دودی(از اینایی که ابارانی ها دارن)میزدم که لوازم کارم تکمیل بشه.
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 8:15 توسط:.
خوب وارد قسمت تراژدی بشم.داستان اینکه فتی رو برا داداشم بگیرن -جدی تر شد.بدون اونکه داداشمو خیلی وارد ماجرا کنن(پدر و مادرم)-خواسته بودن که ببینن نظر این خونواده چیه و طرحش کرده بودن.خوب اونا بدشون نمیاومد با ما فامیل شن-به خصوص که داداشم دانشجوی سالهای اخر عمران بود.ولی به هر حال اطلاعی هم از این نبود که داداشی تو شهری که هست عاشق همکلاسیش شده و سیخ بده کباب ببر بازی میکنند.
من بدبخت و بدتر از من طفلکی فتی داشت بدجوری زندگیش رقم میخورد.اصلا خودش رو در تصمیم گیریها دخالت نمی دادن و اونم اینقدر حیا داشت که دم نزنه و بره تو گوری که براش کنده شده.یاد زنده بگورهای قبل دین اسلام افتادم که خدا چگونه در سوره تکویر حالشونو میگیره.وای چقدر گریه میکردم.اما دور از چشم همه.منم داشتم میسوختم.چی فکر میکردیم و چی داشت میشد.من اصلا نمیدونستم باید چکار کنم.کاری جز غصه خوردن و گریه و اینا نداشتم.تو کلاس معلما هاج و واج مونده بودن که چه اتفاقی برام افتاده که همش تو فکرم.دیگه اوون ادم اماده که همه سوالها رو جواب میداد و یا سوال میکرد نیست.تو لاک خودم بودم تا زنگ بخوره و بزنم بیرون .بیهدف هی راه میرفتم و دور خودم میچرخیدم.
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 8:32 توسط:.
خوب از اوون طرف پسر عموی فتی هم خواستگارش شد(یا بود و من نمیدونستم)به هر حال احساس خطر کرده بود و اومده بود جلو.
دیگه عملا من کنار زده شدم و میدون افتاد دست دو رقیب که یکیش داداشم باشه.وقتی داداشی اومد و ماجرا رو فهمید-دیدیم که داره طفره میره.نگو کلک (همنطور که گفتم)همکلاسیشو میخواد.خوب دیگه بقیه ماجرا رو دیگه میتونید خودتون حدس بزنید.بله خونواده ما شل اومدن.گوی سبقت افتاد دست پسر عموه فتی و خونواده فتی هم که دیدن اینا شل اومدن برای اینکه حال اینا رو بگیرن و یا بگن که فتی خواستگار داره موضوعی رو که میتونست سرعت کمی داشته باشه-شتاب بیشتری دادن و منو چزوندند.مثل یه شمع اب شدم.نمیدونم چقدر ولی خیلی وزن کم کرده بودم.طفلکی فتی هم حالش بدتر از من بود.
اخرین نگاهش هنوز داره عذابم میده.ناگهانی بود.یکمرتبه تو کوچه روبروی هم در اومدیم.هنوز که سالها از اوون ماجرا گذشته-وقتی میخوام این صحنه رو مرور کنم اشکم در میاد.طوری نگاهشو گره زد تو چشمام که نتونستم قدم بردارم.قفل شدم.این نگاهش تمام حرفاشو با خودش داشت.تمام ماجرامونو گفت.تمام گلایه هاش توش بود.تموم عشقش توش بود.مردم و ریختم تو زمین.برای اخرین بار بود که اونطوری نگام کرد.نمیدونم حرفی هم زدیم یا نه.هیچی دیگه یادم نمیاد.فقط جفت چشماش و قطرات اشکی که مثل مروارید غلطیدن و رو زمین افتادن.
وقتی به خودم اومدم که فتی نبود و به جاش قطرات اشکی بود که رو زمین برای همیشه حک شده بود. این محل هنوز برام مقدسه و یاد اور یه عشق پاک.
محرم وقتی که شام غریبانه من اونجا شمع روشن میکنم ولی تا حالا کسی نمیدونست چرا.فقط به تو گفتم اونم بعد سالها.
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 8:42 توسط:.
نمیخواستم ناراحتت کنم.اینکه میگم مثل سیب زمینی بی رگ شدم-حاصل یه عمر سوختنه که حالا نتیجه اش این شده که میبینی.تازه این قصه یکی از قصه های کوچولوشو.میترسم ادامه اینو و بقیه رو تاب نیاری و مشکلات خودتو فراموش کنی.متوجه بشی که چه بلاهایی سرم اومده که این شدم.تا دیر نشده بگو که بسه و ادامه ندم.اینطوری راحتتری و تا همینجا میدونی.
توی خداحافظی که تو وبت داشتی گفته بودی که منو هم میشناسی و هم نمیشناسی.درسته.بگذار همون روی سکه که میشناسی برات بمونه و طرف دیگه مجهول باشه.خودت میدونی.هر طور خودت بخوای من عمل میکنم عزیز
میبینی که قسمتم چی بود.مادو تا همدیگه رو دوست داشتیم اما اخرش من چه جوری قیچی شدم و افتادم(شوت شدم یا بهتره بگم پرت شدم)به کنار.گویا که اصلا اینها وجود خارجی نداشت و فقط یه رویا بود.
چی بگم.دیگه برای گفتن بقیه اش لازمه که زجر بکشم.اما بگذار بکشم.هنوز که هنوزه خودمو نبخشیدم.خاک بر سر ناتوانم بکنم.اخه یه سر و صدایی.یه حرکتی...هیچی.هیچی.همش به سکوت گذشت.شمعهایی داشتن اب میشدن.پروانه هایی میسوختن و من فقط وایساده بودم و نگاه میکردم.کاش کور بودم و اوون لحظه هارو نمیدیدم.
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 12:57 توسط:.
میبینی لیلی که من با چه تلخی هایی روبرو شدم؟.شاید همین کافی بود که مسیرم منحرف بشه.نتونم درسمو بخونم.برم به سمت چیزای دیگه.اما خودمو نباختم.در شدت سختی و درد-تحملمو بردم بالا.
قرار عقد و عروسی رو گذاشتن(با پسر عموی فتانه).من تو کوچه نمی اومدم.اگه هم لازم میشد-یه وقتهایی رفت و امد میکردم که تاریک باشه یا کسی نباشه.


مجیددوست صمیمی من بهم دلداری میداد و تلاش میکرد منو از محیطم دور کنه.چه دور کردنی.از چاله در نیومده داشتم میافتادم تو چاه.بله حالا دل دردم تموم نشده-تو خونه مجیدینا داشت اتفاقاتی برام میافتاد.اونا یه خونه شمالی داشتن با حیاط دلباز.کم تو خونه شون می رفتم.نمیدونستم که دارم با پای خودم کجا میرم.
یه روز که تو خونه مجیدینا بودم و پدرش بهم میگفت:افتخار میکنیم که مجید باهات دوستی داره.که هم مثلا شاگرد اول کلاس بودم و نقاشیهام هم زبانزد معلما که سر و کله خواهر مجید برا پذیرایی پیدا شد.
برام خیلی عادی بود که تو خونه اون هستم.یک مرتبه متوجه شدم که نخیر نگاه کلی اونا چیز دیگه ای هستش.خودمو یواشکی نفرین کردم که الهی چی بشی-چرا این چیزا دور و بر تو میچرخه؟حتما یه قسمتش بر میگرده به خودم.نمیدونم چرا.هنوزم که هنوزه نمیفهمم.اونا خودشونم متوجه نگاه غیر عادیشون به من شدن.خواستن عادیش کنن ولی نشد.
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 18:7 توسط:....
سلام.

نمیدونم چی بگم.واقعا ناراحت شدم .ولی یه چیزی رو خوب میدونم و تجربه کردم و اون اینه که همیشه عشقهای واقعی به هم نمیرسند.یعنی اگه به هم برسن معنی واقعیش رو از دست میده.

من سرا پا گوشم
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 18:28 توسط:.
سلام.چند تا از عکسایی که دیروز انداختم و یا اوون هفته به علاوه عکس بچگیهامو گذاشتم تو پستها .یه نگاه بنداز و بخند تا ناراحتیها رو فراموش کنی.کجا بودی.خبری ازت نبود؟
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 18:47 توسط:.
راستی اوون شعر سنگ مزار پدرمو من گفتم که رو سنگش کندن.
خوب داستان سهمیه امروزو برات نوشتم(پیشاپیش )که چون شب و روزمون به هم خورده بد قولی نکرده باشم.از طرفی باید دقت کنم که این سریال من توی هزار و یکشب تموم بشه.که در غیر اینصورت جور در نمییاد و زیباییش رو از دست میده.میبینی که چند تا کامنت طولانی برای امروز به جا گذاشتم تا با چشمهای مهربونت اونا رو به دقت بخونی.اگه جاهایی اشکال ویرایشی داشت-طوری که به اصل ماجرا اشکالی وارد نشه-میتونی ویرایشش کنی.خدا رو چی دیدی شاید یه روزی اینا رو به عنوان یه سریال به صدا و سیما فروختیم.شاید هم با هم این نقشها رو بازی کردیم
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 22:0 توسط:....
میگم چرا کامنتایی که میزارم ثبت نمیشه توی کامنت دونی!

این بلاگفا هم دیگه زده به سیم آخر مثل من
..............................................................................
به نظرم بلاگفا برای من و تو کم اورده
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 22:4 توسط:.
سلام
لابلای قصه ام -خیلی سوالها ازت داشتم که اونا رو بیجواب گذاشتی عزیز
احساس میکنم زود رنجی و سر بعضی چیزای معمولی و عادی-قهر میکنی.
خوب تو مثل من بی رگ نشدی و نمیشی.منو که میبینی-دیگه کارم ساخته است ولی تو نه.
اگه باقی ماجرامو بشنوی لابد میگی این کیه بابا؟یه چیزایی میگه دیگه.
با این بازگویی قصه های مملو غصه ام-خواستم بهت بگم که محرم اسرارمی
____________________________________________________________

من متوجه سوالات نشدم .چرا فکر میکنی قهر میکنم .اینجوری نیست بخدا .گردنم از مو باریکتر.
بعضی وقتا از این همه صبری که خدا بهم داده تعجب میکنم یعنی حسودیم میشه به صبره.

اگه بدونی چه حالی دارم .خودم از خودم خسته ام شده .کلا روحیه ام رو باختم .
دیگه باورم شده که باختم .این سردرد لعنتی رهام نمیکنه .دیروز صبح که از خواب بلند شدم تا الان همش 4 ساعت خوابیدم مطمئنم که تا خود صبح بیدار خواهم بود .اون 4 ساعت خواب دیشب هم همش کابوس دیدم .همش از جانورانی فرار میکردم که ازشون وحشت دارم مثل مار-اژدها-گربه-سمور-با اینکه تا بحال سمورو از نزدیک ندیدم ولی تو خواب دیشبم یه سمور شده بود اژدها و دنبالم میکردخیلی وحشتناک بود .وقتی از خواب بیدار شدم دیگه رمقی نداشتم .زندگی کردن برام شده عذاب .گریه رهام نمی کنه ماه رمضان همش سردرد میگیرم .اضطراب زیادی دارم همش فکر میکنم اتفاق بدی می افته.شادی از دلم رفته .هر چی شوخی میکنم ظاهریه .هیچ دلخوشی تو زندگیم نمیبینم .هدفمو گم کردم .اطرافیانم هم مشکلات خودشونو دارن بخاطر اونا هم خیلی غصه میخورم .. .نمیدونم چیکار کنم کاری از دستم بر نمیاد .یه جورایی دلم برای همه میسوزه کاش میتونستم به دیگران کمک کنم.خیلی دلواپس .... هستم .
من ممنونم ازت که منو محرم خودت دونستی مطمئن باش که هر چی بگی توی دلم تا همیشه میمونه .
 وب سایت   ایمیل


شنبه 16 شهریور1387 ساعت: 22:10 توسط:.
درست میگی.من هم احساس میکنم که بلاگفا مقابل من و تو کم اورده.

.........................................................................................................

بلاگفای بیچاره سرگیجه گرفته.
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 1:6 توسط:....
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 1:29 توسط:.
سلام به گل خانم
خوب.از دست سمور فرار میکنی.من خودم دنبال سمورم تا با سبیلش-قلم موی نقاشی درست کنم.گیرش اوردی خبرم کن بیام حسابشو برسمو.
الان سر دردت چطوره خانم؟بهتری؟
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 1:43 توسط:.
چرا مرا نمي كشد خداي چشم هاي تو
ميان اب و اتشم براي چشم هاي تو
قسم به ساحت غزل دقيقه اي هزار بار
دلم عجيب مي كند هواي چشم هاي تو
چقدر با ستاره ها به لحن اب و اينه
شبانه حرف مي زنم به جاي چشم هاي تو
از ان شبي كه ديدمت همان يكي دو قرن پيش
نشسته ام كنار دل به پاي چشم هاي تو
سكوت گاه گاه تو مرا شكنجه مي دهد
خدا كند كه بشنوم صداي چشم هاي تو
اگر كه شرم مي كنم بگويمت كه شاعرم
ولي تمام اين غزل فداي چشم هاي تو

 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 1:45 توسط:.
در پس شيشه ي عينك استاد
سرزنش وار مرا مي نگرد
بارها در نگهم مي خواند
كه چه ها در دل من مي گذرد
مي كند مطلب خود را اغاز
بچه ها عشق گناه است گناه
واي اگر به دلخود خواسته اي لشكر عشق
بتازد بيگاه
مبصر چو امروز امروز اسم مرا خواند
بي خبر داد كشيدم غايب
رفقانم همگي خنديدن
كه جنون گشته به طفلك غالب
انها هيچ نمي دانستند
كه من انجايم و دل جاي ديگر
دل انهاست پي درس و كتاب
دل من در پي سوداي دگر
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 1:47 توسط:.
قاصدک هان چه خبر اوردی؟
از کجا وزکه خبر اوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز باری
برو انجا که بود چشمی گوشی با کس
برو انجا که تورا منتظرند
قاصدک
ابرهای همه عالم شب وروز
در دلم می گریند
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 1:49 توسط:.
امشب دوباره خاطره آخرین نگاه

بیدار گشته در دل ماتم فزای من

آنسان ز یاد خویش برون رفته ام که باز

ترسم عیان کند دل من ماجرای من



در لابلای عطر دل انگیز پونه ها

دیگر نمی خزد ز لب ما سرود عشق

همراه موجهای کف آلود آب ها

دیگر نمیرود همه شب یادبود عشق



رفت آنکه شامگه من و تو در کنار هم

زیر درخت خنده مستانه میزدیم

با دستهای لاغر و انگشت های خویش

گیسوی سبزه را به چمن شانه میزدیم



با لای لای گرم و نوازشگر نسیم

رفتی به خواب خرم و آسوده شامگه

غافل از آنکه چهره خندان و شاد تو

تابنده بود در دل شب زیر نور ماه



اکنون به یاد لذت دیدار آخرین

اشکی فشاندمت بشب تار انتظار

دادم بدست باد پیام وفای خویش
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 11:31 توسط:.
سلام.خوب دیشب هم غیبت داشتی.یه لحظه ساک ساک کردی و رفتی.اینکه گفتم سوالاتی در بعضی از کامنتهام داشتم-درسته.ای لیلی ناقلا-اگه برگردی و با دقت این کامنتای داستانها رو بخونی متوجه اوون سوالها میشی.به نظرم جملات کامنتها رو خیلی سریع میخونی و رو اونا وقت لازم نمیگذاری تا بعضی از ریزه کاریها رو دریافت کنی.شایدم برداشت من اینه و اشتباه میکنم.بگذریم سردردت چطوره.دیشب تونستی خوب بخوابی؟
بگذریم.ناراحت شدم که گفتی ......مریضه.الهی که شفای کامل تو همین ماه پیدا کنه.امین.سر درد تو هم خوب شه.
بله مجید گیر داد بهم.خیلی پر رو بود .به بهونه اینکه میخواییم بریم کوه-خواهرش هم ور میداشت و میاورد.دختر بدی نبود.مجید هم دوست خوبی بود اما من دیگه حالی برام نمونده بود و افسرده و نادم و خیلی چیزای دیگه بودم.لااقل یه فرصت برای باز سازی خودم میخواستم.تلخه که بگم میخواستم فتانه رو فراموش کنم.من اهل فراموش کردن نیستم و این کارو درست نمیدونستم و الان هم درست نمیدونم.هر کسی به اندازه سهم خودش تو دل ادم جا باز میکنه.این نامردیه که تلاش کنی زورکی کسی رو از قلبت پاک(دیلیت)کنی.
لیلی جان هر موقع که میای کامنتها رو بخونی لطفا همه کامنتهای قبلی رو که نخوندی یا سریع ازشون گذشتی-با دقت بخون و اگه سوال یا مشکلی دیدی منتقل کنی ممنون میشم.
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 12:4 توسط:.
شب عروسی فتانه از محل رفتم.هیچکس نفهمید کجا.خیلی ها براشون سوال بود اما همشو بی جواب گذاشتم.
جایی بودم که بتونم راحت و بیدغدغه هم برا خودم گریه کنم و هم برای اوون.میدونستم که پسر عموشو دوست نداره که هیچی بلکه ازش متنفره.
دیگه کاری بود که پیش اومده بود و اینده مبهمی رو رقم میزد.فقط می دونستم و یقین داشتم که اوون زندگی و عروسی فتانه-دووام نمیاره.


فرداش مجید اومد که بریم شمال.منم از خدا خواسته خودمو به اوون سپردم.تعجب کردم که خواهرش(ماهرخ)نیومده.سر کوچه که رسیدیم دیدم که بابا -مامان و خواهرش تو ماشین منتظرند.!!!گفتم مجیدخدا خفه ات کنه.به زمین گرمت بزنه من که حال اومدن جمعی رو ندارم.خندید و گفت اونجا خودمون جدا از اینا میگردیم.
کجایی لیلی-اینا رو خوندنی که بهم نمیخندی؟ها؟چه خبر .مشکوکی.نیستی؟نکنه رفتی خونه خواهر بزرگه و به نت دسترسی نداری؟علامتی-چیزی که نشون بده اومدی بده تا ادامه بدم.
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 12:51 توسط:....
سلام همچنان گوش به زنگیم

باور کن با دقت میخونم فقط نمیدونم چرا تند خوانیم اینقدر قویه

هر وقت با دوستی خواهری یا ... کتابی یا مجله ای میخونیم اون هنوز سطر سومه ولی من تمومش کردم .اونا میگن بی دقت میخونی ولی وقتی همشو براشون میگم تعجب می کنند .من فکر میکنم خیلی عجولم .کاش ریاضی رو اینقدر زود میگرفتم
 وب سایت   ایمیل


یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت: 13:33 توسط:.
علیک سلام.خوب لااقل بگو حالت چطوره عزیز؟

تو مسیر شمال اونا تلاش کردن که علقه من و ماهرخ به هم بیشتر بشه.گفتم که اصلا طوری حالم گرفته بود که نمیتونستم بخندم.اخم تندی رو چهره ام بود و نمیتونستم دورش کنم.من که همه رو میخندوندم-حالا خودمو نمیتونستم به یه حالت نرمال برگردونم.

سر میز غذا طوری مینشستن که منو ماهرخ روبروی هم قرار بگیریم.ماهرخ اندازه فتانه زیبایی نداشت.مهربون بود و زود بود که راجع به اوون قضاوتی داشته باشم.

به خودم میگفتم که خیلی نامردی-هنوز الم شنگه اوون ور خاموش نشده-این طرف داری اتیش میسوزونی.به خودم ناسزا میگفتم.یه بارشو ماهرخ شنید و گفت شما چی گفتین؟یه چیزی بلغور کردم و گفتم.

چه خبر لیلی خانم محترم.سرت بهتره؟دستمال بستی؟با روضه چطوری؟
خوب ازت خبری نیست.نمیدونم کدوم وب داری وبگردی میکنی.!!!

بالاخره رسیدیم شمال.جای مناسبی رو برای اسکان داشتن.برای خورد و خوراک هم مایه کاریمون میکردن.مامانم اینا که تماس گرفتن -چیزی راجع به اینکه کیا هستن و ...نگفتم.
ویلا ساحلی بود و ماسه نرم و یکنواختی تو لب دریا داشت.به راحتی میشد شنا کرد.
گاهی یه چک ابدار به خودم میزدم که:مجنون؟اومدی خوشگذرونی دیگه؟خاک برسرت کنم.ادم بیشعور.و......
ماهرخ خیلی راحت با لباس شنا میومد تو ساحل.فکر میکردم که مجید چیزی بهش بگه-ولی بیش از اینا لوسش کرده بودن.دنبال بهونه بود که قهر کنه.


 وب سایت   ایمیل


 

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 11:48 توسط لیلی یا مجنون|

 


__________________

سلام عزیزان!

نیمه شعبان روز میلاد امام زمان(عج)

منجی عالم

بر همه شمادوستان ارجمندم

 مبارک باشد!

میدونی چیه؟دلم خیلی گرفته.چند روزی شمال بودم.هوای اسمون بارونی بود.احساس میکردم که یه همراه دارم.باهام همدردی میکرد.دیروز که رسیدم تهروون-دیگه همدردی ندیدم.همه چیز و کس واسم شاخ و شونه کشیدن.شایدم خیال برم داشته و خیالاتی شدم...بعید نیست که منم به جمع اسکیزوفرنی دارا بپیوندم.

یا مهدی...بیا و دل کبابمون رو ببین.چشمان بیخوابمون رو ببین.میترسم تا برسی دیگه ازم چیزی نمونده باشه...باشه اگه اینه که خاک پای تو باشم راضی ام و دل خوش میشم.اما با این دل سوخته چه کنم.هیچ دارویی براش ندارم که لحظه ای آروم و قرار بگیرم.بد جوری میسوزه و حتی نمیتونم ناله بکشم.چه کنم با دل پر اتش خود مهدی جان؟...

  

پی نوشت مجنونی۱:

تو که غریبه نیستی . یکساله که بامنی و متنهام رو میخونی و نظر میدی.ممنونتم. شایسته نیست بقیه حرفامو ازت پنهون کنم. بگذار ادامه بدم و بگم تو این مدت با مانا و فتانه چه کردم.در واقع  بگم اونا با من چه کردن.

حدود دو ماه پیش یه شب که داشتم میرفتم خونه فتانه زنگید و گفت که میاد تا منو ببینه.قبول کردم و یه چیزایی برا پذیرایی آماده کردم. گل نگرفتم چون میدونستم که وقتی میاد یه دسته گل زیبا میاره. پس گلدون خالی  رو پر آب کردم و گذاشتم رو میز...آمد اما آن نگاهش مست و بی پروا نبود. انگاری همون فتانه بازیگوش و پر انژی من نبود. لبخند تصنعی به لب داشت. به لبش کلامی بود و به دل اسرارها.

همون عطر همیشگیشو استفاده کرده بود اما دسته گلش خیلی غمگین بود.ترکیبی استفاده کرده بود که پریشونم کرد...یعنی خدایا چه چیزی رو میخواد بگه...الان نبود که داشتم باهاش آشنا میشدم.گفتم که از دوران بچگی همسایه دیوار به دیوار بودیم و هر حرکتش رو میخوندم که چه مطالبی رو به همراه میتونه داشته باشه.

گفتم ببین فتی-خودت هم میدونی که حوصله سابق رو ندارم.پس لطفا حاشیه نرو و بگو که چی میخوای بگی. اونم یه نفس عمیقی کشید و بعد گفت که راحتش کردم....اومد بازم مقدمه بگه که گفتم:اصل مطلب.

فتانه اومده بود که از مانا حرف بزنه .فهمیده بود که برای انتخاب بین اونا مات شدم و داشت کمکم میکرد که از این حالت درم بیاره. حرفاش بوی ایثار و فداکاری میداد. تمام هم و غمش این بود که به دلایلی متقاعدم کنه که مانا رو انتخاب کنم و به داستان انتخاب شریک زندگی پایان بدم.

بعضی دوستان از مانا و فتانه سوال میکنن .در مورد اونا قبلا گفتم.الان راستش حوصله برگشت به دورهای زمانی و قبل رو ندارم اما شاید سر فرصتی اوون مطالب رو به صورت مختصر بیارم.

میفهمیدم که چرا فتانه چرا اینطوری از پشت مانا در اومده. احساس خواهری رو داشت که برای خواهر کوچکترش که مادر نداره میخواد مادری کنه.آخه مانا مادر نداشت.فتانه اونقدر گفت و گفت و من فقط گوش بودم.بعضی جاها حواسم رو به حرفاش میدادم و گاهی هوش از سر میرفت و نگاهم به دست و چهره اش فیکس میشد بدون اونکه صدایی بشنوم.


پی نوشت مجنونی ۲:

عطر قرمه سبزی فضا تو فضا پیچید و من شکمو رو به خودم اورد. دهه هنوز فتانه تو خونه ما بود.دلش نیومده بود که تو این شرایط تنهام بگذاره. بازم یاد اوون دوران افتادم که تا از ته کوچه پیدام میشد چشام به دنبال فتی بود. اگه اوون تو کوچه بود دیگه هیچکس و هیچ چیزو نمیدیدم. هر کدوم از پسرای کوچه البته اونایی که باهام ندار بودن و رفاقتی داشتیم یه تیکه و طعنه ای بهم میزدن.اگه میشنیدم که وای به حالشون میشد و حسابشونو میرسیدم.

میز با سلیقه فتانه چیده شده بود و من دیگه از خودم خجالت کشیدم و بلند شدم و کمکش کردم تا همه مخلفات کنار غذا اماده باشه...اما متعجب شدم از اینکه دیدم بشقابها سه تا بود.

نمیدونستم که ماجرا چیه. نتونستم با کلمات جمله بسازم و اداش کنم.بهت زده به چشمای فتانه خیره شدم.فهمید که سوالم چیه و خواست که ساکت باشم تا به وقتش.

زنگ در زده شد و فتانه به طرف ایفون رفت...تصویر مانا رو که دیدم دیگه  یخیدم.منجمد شدم...اخه این چه کاری بود که انجام میگرفت و کی طراحیش کرده بود؟ 

پی نوشت مجنونی ۳:

داستان فتانه(قبلا برای لیلی عزیز تعریف کردم-به عنوان قصه های هزار و یک شبم.)لذا لازم دونستم دوباره اینجا تکرارش کنم تا تو هم تو جریان قبلی اوون عزیز باشی.

خوب.قرار شد که اینو مقدمتا عرض کنم که یه همسایه در کنار خونه جدیدمون داشتیم که ترک بودن.دو تا دختر داشتن .دختر بزرگشون به اسم فتانه خیلی زیبا و فتنه بود.دو سال از من کوچکتر بود.من خیلی مغرور بودم فکر میکردم که اوون باید به من سلام بده و خلاصه هوامو داشته باشه.
یه داداش کوچکتر داشت که خیلی به من علاقمند بود به اسم سهراب.
من که از مدرسه میاومدم داداشش(اون موقع 6سالش بود)دنبالم راه میافتاد و خلاصه سر به سر هم میگذاشتیم.منم میونم با بچه ها بد نیست.بازیش میدادم.
فتانه هم بلد بود که چه جوری ناز و افاده برام بفروشه.مثقالی عمل میکرد.چشمهای درشتش ادمو قورت میداد.برای اولین بار بود که ناخود اگاه رفتم سراغ شعر و شاعری.یه دفتر رو جدا کردم واسه شعرهایی که میگم یا انتخاب میکنم و مینویسم.
پدر فتانه خیلی مظلوم بود اما مادرش ادم بذله گو و خوشرویی بود.
شنیده بودم که دخترها از لباس افسری خوششون میاد.بعد سوم راهنمایی رفتم که افسری بخونم.
لباس افسری رو که پوشیدم و اومدم محل-وای که چه غشغرقی شد.هم محلیها اسفند دود کردن و فتانه که همه اینا زیر سر اوون بود یواشکی به قیافه اتو کشیده من نگاه میکرد و تو دلش حتما میخندید که بخاطر اوون سرم کلاه رفته.

 وب سایت   ایمیل

 

 


پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 17:16 توسط:....
آره از اینجا دیگه داره جالب میشه
 وب سایت   ایمیل


پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 17:31 توسط:.

سهمیه قصه فردارو میگم که اگه نتونستم بیام وب ازرده خاطر نشی.
بله کجا بودم.اهان.لباس نظامی پوشیدم.درسم هم که خوب بود.قیافه بدی نداشتم میشد تحمل کرد.از چشماش میخوندم که دوسم داره.نگاه خاصش رو فقط حواله من میکرد.گاهی که از دستم دلخور بود(به خاطر مغرور بودنم)اگه سهراب تو خونه ما بود -میومد و اونو با دستپاچگی میبرد.فقط یه سلام خشک و خالی میداد و میرفت.من میموندم و این دل صاحب مرده عزادار بدبخت.عشق اول بد جوری ادمو به هلاکت میندازه(خدا نصیب نکنه لیلی).
پدر مرحومم بد جوری بهم ذل میزد.نمیشد چیزی گفت.من اصلا از اول روحیه متلک گویی و اینا رو نداشتم که هیچی-بلکه بارها با جوونا سر این موضوع دعوام شده و میشه.
از یه محلی از خونه به خونه اونا دید داشتیم.به یه بهونه هایی میرفتم اونجا وامیستادم تا اونم خودشو برسونه.اوون وقتها مثل حالا نبود که بخوای با یه دختر دم خور شی.شوتت میکردن هوا.اصلا خودت به خودت اجازه نمیدادی که باهاش حرفی بزنی.الان هم که یادم میاد میفهمم که الکی الکی چه حماقتهایی رو مرتکب شدم.
حسرت عشق سوت و کور اوون موقع با اوون سر انجامی که داشت منو تا ابد به فکر وامیداره که محدوده ها کدومند؟ایا رفتارهامون(بزرگ و کوچیک)در اوون موقع درست بود؟متاسفم بگم که نه.به خاطر کم رویی خیلی بلاها سرم اومد.طوفانهایی اومد و شاید هم خودمون از یه نسیم طوفانی ساختیم و از هم دورمون کرد.

 وب سایت   ایمیل

 

 


پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت: 17:52 توسط:.

حالا نگو غافل از من-پدر و مادر عزیز من یه نقشه دیگه دارن.بله یه روز که تو فکر بودم و تو حیاط قدم میزدم-مادر صدام کرد و گفت نظرت راجع به فتانه چیه؟هول شدم گفتم....ددوووخ...تتتر خوووببیه.چطططووور مگگگگه؟
گفت که میخوان برا داداش بزرگم خواستگاری کنن.
مگه من چند سال داشتم که بتونم این حرفو تحمل کنم .طوری که مادرم هیچی متوجه نشه.تازه مگه اونا نمیدونستن که من فتانه رو میخوام.
یا واقعا ساده بودن ویا میخواستن بگن که تو بچه ای و تو این فکرا نباش.باور میکنید که هنوزم جواب این سوالم رو ازشون نگرفتم و نخواستم.؟
دیگه اوون موقع بود که من یاد فیلم سنگام افتادم که چه ماجراهایی داشت.داشت سر خودم میاومد.چی میتونستم بگم.داداشم بود و اینا هم پدر و مادرم.با فتانه هم مراوده نداشتیم که یه طوری مطلب رو بهش برسونم.
خوب شهرزاد قصه گوی من.هر چند نقش تو شنیدنه و نه قصه گفتن-امشب هم بخیر گذشت و زنده ماندیم.خدارو شکر.

 وب سایت   ایمیل

 

پی نوشت مجنونی۴:داستان مانا(تو پست اوایل شهریور سال پیش اومده بود که اینجا تکرارش کردم.)

دیشب شنیدم که مانا داره میاد ایران.نمیخواستم فعلا راجع به اوون چیزی بگم.گذاشته بودم به وقتش و به نوبتی که به فصل خاطراتم در مورد اوونه معرفیش کنم .اما حالا که اینطور شد و روزهای بعد مطالبی لازم میشه که بگم-پس بهتره که اینجا مقدمه ای و مروری از گذشته اش داشته باشم.

اواخر ترم اخردر انتهای زمستون  برای گرفتن کارشناسیم بود.یه چند روزی تا امتحانها فاصله داشتیم.فرصت خوبی برای خوندن درسها و مرور اونا بود.با مهرداد از جاده چالوس میرفتیم شمال برای اینکه اونجا این چند روز به مرور مطالب بپردازیم.دانه های سپید برف چرخ میخوردن و برای نشستن رو جاهای مختلف باهم به مسابقه بودن.مثل همیشه وسایلمون تکمیل تکمیل بود.از فلاکس چایی بگیر تا خوردنیها و نوشیدنیهای دیگه.قبل از تونل ۱ مجبور شدیم زنجیر چرخ ببندیم.اتومبیلهایی رو میدیدیم که سر میخوردن و امکان ادامه راه رو نداشتن.به اهستگی و دقت رانندگی میکردم. بعد از تونل کندوان و قبل از سیاه بیشه یه اتومبیل رو دیدم که سر پیچ سر خورد و رفت و به تخته سنگی برخورد.جاده خلوت بود.اتومبیل دیگه ای دیده نمیشد.رفتم کنار اوون صحنه تصادف و پیاده شدیم.مهرداد از دیدن این صحنه نگران بود.میگفت راهمون رو ادامه بدیم.من نتونستم.بهش گفتم که شاید نیاز به کمک باشه.همینطور هم شد.کناره اتومبیل به تخته سنگ خورده بود و موتور اتومبیل اسیبی ندیده بود.پیرمرد مسنی پشت رول نشسته بود و حالت شوک داشت.خوشبختانه اسیب جسمی وارد نشده بود.

از مهرداد خواستم که اتومبیل من  رو هدایت کنه.خودم رفتم و کمک کردم تا پیرمرد داخل ماشین خودش کنارم بنشینه و تا سیاه بیشه ماشینشو روندم.اونجا وایسادم تا ببینم که ایا پزشکی هست که خوشبختانه امبولانس اورژانس جاده اونجا بود و سپردمش بهشون.ماشینش رو هم در یک تعمیرگاه اونجا قرار دادم.تلفن منزل خونه پیرمرد رو گرفتم تا بهشون اطلاع بدم.اورژانس گفت که مشکل خاصی نیست و مصدوم رو به تهران میبرن.ما هم به راهمون ادامه دادیم.مهرداد هنوز ساکت بود.کمی وحشت زده شده بود.گفتم پسر همیشه حوادثی ممکنه سر راه باشه.نباید اینطوری جا بخوری.

تلفن زدم به خونه پیرمرد.خانمی گوشی رو برداشت .ازم پرسید که چه کار دارم.من با وسواس زیاد و دقت بالا جملاتی رو ادا کردم که اوون خانم خیلی نترسه و جانخوره و از مشکلی که برای این اقا پیش اومده مطلع بشه.خودشو دختر این اقا معرفی کرد این دختر خانم اسمش مانا بود.قسمم داد که حقیقت رو بگم و من هم گفتم که تمام چیزهایی رو که گفتم عین واقع بود.خوب ما به مقصدمون رسیدیم.چند روزی موندیم و بعد برگشتیم و امتحانات رو به خوبی گذروندیم.یه روز اوون پیر مرد باهام تماس گرفت و خواست که منو ببینه.از لحنش فهمیدم که برای تشکره.

میدونی-گاهی میای یه کاری میکنی که وظیفه است.اوون وقت دیگران کاری می کنن که تصور کنی که کار خارق العاده ای انجام دادی.اوون وقت اگه حتی تصورش رو هم بکنی که با بقیه ادمها فرق داری.مثلا خیلی خوبی-افتادی تو چاله و عقب گردی تو مسیر خودسازی.

همین جمعه فیلم یوسف پیامبر رو میدیدم.در صحنه ای که دارن اوون دو تا زندانی رو که خوابشون رو تعبیر کرده-میبرن-یکی از اونا قراره که ساقی حاکم مصر بشه-یوسف پیامبر ازش میخواد که از وی در نزد سلطان یاد کنه و بگه که بیگناهه.لحظه ای بعد به اشتباه و خطای خودش پی میبره که با انکه خداوند ناظر احوالاتشه-چرا از یک بنده خدا درخواستی رو کرده و چقدر منقلب میشه و گریه میکنه.

من از قبل این مطلب رو خونده بودم.با دیدن این صحنه رفتم تو فکر که واقعا جایگاه خدا در فکر و رفتار مون کجاست؟چرا با انجام یه کار کوچک میریم تو خیالات که چه کار بزرگی کردم.از خدا غافل میشیم و نتیجه معکوس از کارامون میگیریم.نمیخوام بگم که اوون بزرگوار نباید از کسی که در حقش خوبی کرده-تشکر نکنه.این از شخصیت والا و بزرگ منشی انسان هست که در مورد کارهای شایسته دیگران تشکر کنن.سنت زیبائیه.اما بحث من برمیگرده به خود انسان که نباید در دام هوا و هوسهای شیطونی بیفته و از جاده انسانیت خارج بشه.پستم طولانی شد.چکار کنم لازم بود که عرضم رو تا اونجا که میشه تکمیل کنم.دعام کنید.

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 9:36 توسط لیلی یا مجنون|


راستش این دل منه که داره این جملات رو تو خودش هک میکنه:

ای نفس مطمئنه -خون خدا -حضرت امام حسین(ع)-ولادتت رو با قلبی مملو از عشق و لبخندی حزین-جشن میگیرم. یقین دارم که تمامی موجودات الهی به وجود مقدست و ولادت پر برکتت مباهات میکنن.

ولادت وجود مقدس و با وفا-پرچمدار عاشورا-برادر نازنینت حضرت عباس(س)و نیز ولادت صاحب زبور ال محمد(ص)-فرزند زاهد و شب زنده دارت -امام سید الساجدین (ع)  را به حضور همیشه زنده جد بزرگوارت پیامبر رحمت(ص)-پدر بزرگوارت حضرت امیرالمومنین امام علی(ع)-مادر ارجمندت سیده زنان عالم حضرت زهرا(س)-را به محضر شریف و حضرت ولی عصر(عج) -تبریک عرض میکنم.

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 20:56 توسط لیلی یا مجنون|



كد قالب جدید قالب های پیچك


Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir