تبليغاتX
لیلی مجنون
لیلی مجنون

مظهر عشق خدایی

سلام به روی ماهت .هرگز نشد که چهره دلنشینت رو ببینم. اما اعتراف میکنم که تو دلم لونه کردی. ببخش که حوصله سا بق رو ندارم. تا میاد وبت باز بشه جوون به سر میشم و تحملم به صفر میرسه و اصلا از هر چی وبه فرار میکنم...شرمنده ام.ببخشم. دست خودم نیست. باید تمرین صبر کنم.


الهه » ساقی » یاران


ياران ياران
ياران من  ياران درد آشنا
ياران ياران
ياران من  ياران از هم جدا
ياران ياران  تنها شديم  تنهای تنها
ياران ياران
ياران من  ياران درد آشنا
ياران ياران
ياران من  ياران از هم جدا
ياران ياران  تنها شديم  تنهاي تنها

افتاده روي سرامون  سقفاي نيمه كاره
كي مونده كي نمونده  هيچكس خبر نداره
انگار که روح شيطون  از خونمون گذشته
رو هر در و رو ديوار  از مرگمون نوشته

ای ياران
اين خونه ما  خونه ما  خونه ماست
اين خونهء ويرون شده  ويرونه ماست
روز  روز ستيز همگان  با غم دل
دل خسته از اين  بغض غريبونهء ماست

گريون چشم ياران  از دست روزگاران
مرگ است و زندگي نيست تو شهر بی بهاران
ياران به دست طوفان  غارت نشيم  نسوزيم
برگا رو دونه دونه  به شاخه ها بدوزيم


تقدیم به تو:


 یه شعر قدیمی و زیبا به مناسبت یک سالگی وبم قرار میدم.

میخوام  آهنگ زیبای بهار دلنشین رو با صدای استا د غلامحسین بنان برای دانلود بذارم  اما ظاهرا به راحتی این کار انجام نمیشه.بعضی از کارهای دیگه که دوسشون دارم رو هم میارم.اگه حوصله کنید به نظرم میتونید دانلودشون کنید..

تصنیف بهار دلکش استاد شجریان و تار استاد لطفی:

بنان(بهار دلنشین)

جواد بدیع زاده(شد خزان):

داريوش رفيعی(زهره) بسيارزيبا:

هوشمند عقیلی(وطن) از آلبوم جمال جانان


بهار دلنشین بیژن ترقی روح الله خالقی اصفهان

اجرا در گلهای رنگارنگ شمارة224 و224ب و224 ث


آواز: آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار برآشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبة ویران من
تا بهار زندگی-آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل-آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان،بنشین دمی
چون سرشکم در کنار،بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار برآشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبة ویران من
بازا ببین در حیرتم-بشکن سکوت خلوتم
چون لالةتنها ببین-بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام-عشقت غم دیرینه ام
بازآ چو گل در این بهار-سر را بنه بر سینه ام

http://i8.tinypic.com/25tkqpf.jpg

پی نوشت مجنونی1:

امروز جمعه ای برای فرار از گرمای تهروون- به شهر های بومهن/رودهن رفتم.  گرماش کمتر از پایتخت نبود.به شهر دماوند پناهنده شدم که برام یاد آور خاطر عزیزی هستش-اما.....بعد از 4ساعت دست از پا درازتر مهر برگشت خوردم.


آهنگ زيباي شدخزان با صداي استاد بنان.

حتما دانلود کنيد .ياد قديماميندازه شما رو......


دانلود       حجم3060کيلوبايت


به من امشب اي ساقي بده مي دريا دريا
اونقدر امشب مستم كن كه بشم دور از دنيا
بده جامي اي ساقي كه بسازم با دردام

ساقي ساقي اي ساقي باز مستم و ديوونه
غم عشق و رسواييم ديگه از كي پنهونه

هنوز ديوونشم من اسير دل تو دستاش
عزيزم اونه اما غريبم من تو دنياش
آخ كه ديگه يادش نيست كه ميگفت دلدارم باش

ساقي ساقي اي ساقي باز مستم و ديوونه
غم عشق و رسواييم ديگه از كي پنهونه

 

  دانلود  ساقی

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 21:57 توسط لیلی یا مجنون|

http://i16.tinypic.com/67hfbrn.jpg

بعثت رسول خدا(ص)

چهل سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود كه به طور آشكار فرشته وحى به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گرديد.

كيفيت نزول وحى

 رسول خدا(ص)هر چه به چهل سالگى نزديك مى‏شد به تنهايى و خلوت با خود بيشتر علاقه‏مند مى‏گرديد و بدين منظور سالى چند بار به غار«حرا»مى‏رفت و در آن مكان خلوت به عبادت مشغول مى‏شد و روزها را روزه مى‏گرفت و به اعتكاف مى‏گذرانيد و بدين ترتيب صفاى روحى بيشترى پيدا كرده و آمادگى زيادترى براى فرا گرفتن وحى الهى و مبارزه با شرك و بت پرستى و اعمال زشت ديگر مردم آن زمان پيدا مى‏كرد.

و بر طبق نقل علماى شيعه و روايات صحيح،بيست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا(ص)در غار«حرا»به عبادت مشغول بود،در آن روز كه به گفته جمعى روز دوشنبه بود حضرت خوابيده بود و اتفاقا على(ع)و جعفر برادرش نيز براى ديدن محمد(ص)و يا به منظور شركت در اعتكاف آن حضرت به غار آمده بودند و دو طرف آن حضرت خوابيده بودند.

رسول خدا(ص)دو فرشته را در خواب ديد كه وارد غار شدند و يكى در بالاى سر آن حضرت نشست و ديگرى پايين پاى اوـآنكه بالاى سرش نشست نامش جبرئيل‏و آن كه پايين پاى آن حضرت نشست نامش ميكاييل بودـميكائيل رو به جبرئيل كرده گفت:

به سوى كدام يك از اينها فرستاده شده‏ايم؟

جبرئيلـبه سوى آنكه در وسط خوابيده!

در اين وقت رسول خدا(ص)وحشت زده از خواب پريد و چنانكه در خواب ديده بود در بيدارى هم دو فرشته را مشاهده فرمود.

پيش از اين محمد(ص)بارها فرشتگان را در خواب ديده بود و در بيدارى نيز صداى آنها را مى‏شنيد كه با او سخن مى‏گفتند و بلكه همان طور كه قبل از اين اشاره كرديم از دوران كودكى خداى تعالى فرشتگانى براى حفاظت و تربيت او در خلوت و جلوت مأمور كرده بود كه با او بودند.

ولى اين نخستين بار بود كه آشكارا فرشته الهى را پيش روى خود مى‏ديد.

گفته‏اند:در اين وقت جبرئيل ورقه‏اى از ديبا به دست او داد و گفت:«اقرء»يعنى بخوان.

فرمود:چه بخوانم!من كه نمى‏توانم بخوانم!

براى بار دوم و سوم همين سخنان تكرار شد و براى بار چهارم جبرئيل گفت:

«اقرء باسم ربك الذى خلق،خلق الإنسان من علق،اقرء و ربك الأكرم،الذى علم بالقلم،علم الإنسان ما لم يعلم» .

[بخوان به نام پروردگارت كه(جهان را)آفريد،(خدايى كه)انسان را از خون بسته آفريد،بخوان و خداى تو مهتر است،خدايى كه(نوشتن را به وسيله)قلم بياموخت.]

جبرئيل خواست از جا برخيزد و برود،محمد(ص)جامه‏اش را گرفت و فرمود:

نامت چيست؟گفت:جبرئيل.

جبرئيل رفت و رسول خدا(ص)از جا برخاست و اين آياتى را كه شنيده بود تكرار كرد،ديد در دلش نقش بسته و ديگر از هيجانى كه به وى دست داده بود نتوانست در غار بماند از آنجا بيرون آمد و به سوى مكه به راه افتاد،افكار عجيبى او را گرفته و منظره ديدار فرشته او را به هيجان و وجد آورده بود.در روايات آمده كه به هر سنگ‏و درختى كه عبور مى‏كرد،با زبان فصيح به او سلام كرده و تهنيت مى‏گفتند و در تواريخ است كه رسول خدا(ص)فرمود:همين كه به وسط كوه رسيدم آوازى از بالاى سر شنيدم كه مى‏گفت:اى محمد تو پيغمبر خدايى و من جبرئيلم،چون سرم را بلند كردم جبرئيل را در صورت مردى ديدم كه هر دو پاى خود را جفت كرده و در طرف افق ايستاده و به من مى‏گويد:اى محمد تو رسول خدايى و من جبرئيلم،در اين وقت ايستادم و بى آنكه قدمى بردارم بدو نظر مى‏كردم و به هر سوى آسمان كه مى‏نگريستم او را به همان قيافه و شكل مى‏ديدم!

مدتى در اين حال بودم تا آنكه جبرئيل از نظرم پنهان شد،و در اين مدت خديجه از دورى من نگران شده بود و كسى را به دنبالم فرستاده بود،و چون مرا ديدار نكرده بودند به خانه خديجه بازگشتند.

..............................................................................................................................




ط
فلکی وب لیلی مجنون-آخی یک ساله شد.جای لیلی براش خالیه.اما مجنون رو نگو که رو نیست که ...موندم چطوری بی لیلی ادامه داد....نمیدونم که آیا بازم ادامه میده؟

 



تا آساید،
دل زارم بنشین، به کنارم بنشین
بنشین ای گل،
به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی،
بنشین تا بنشانی، آتــــش دل را ...

یکنفس مرو که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو که من هم، جز تو کس نـدارم

ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تـــا نصیبی از تــو یابد، جـــــان بی نصیبی

ماه من به دامنم بنشین، کز غمت ستاره بارم
شکوه ها ز دوریت هر شب، با مه و ستاره دارم

من چه باشم؛ بسته بندت،
نیمه جانی صید کمندت،
آرزومندت
از غمت چون ابر بهارم،
ای به از گلهای بهاری،
روی دلبندت

ای شمع طرب
سوزم همه شب
بنشین که شود طی
شب تارم بنشین، به کنارم بنشین

مرو مرو که بی تابم من، درون آتش و آبم من
دامنم ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل ، بستر باشد

بیا بیا که نوشم جامی، ستانم از دهانت کامی
طره تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم

مه فتنه گرم، بنشین به برم،
چون ز دلداری، آمدی باری
تا به پایت جان
بسپارم بنشین، دل زارم بنشین ...

رهی معیری



یک سال گذشت و یاد روزهایی افتادم که با لیلی مجنون این وب رو ساختیم و اغاز راهمون بود.لیلی عزیز سه فصل همراهم بود و با اغاز بهار چون شمس تبریزی از منظرم رفت و در دریای دلم گم شد.

هرگز نفهمیدم که چرا امد و چرا ناپدید گشت.


فروشدن چو بديدي برآمدن بنگر   


غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد؟


 ترا غروب نمايد ولي شروق بود   


لحد چو حبس نمايد خلاص جان باشد


 کدام دانه در زمين فرو رفت که نرست؟


 چرا به دانه انسانيت اين گمان باشد؟


 کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد؟ 


 زچاه يوسف جان را چرا فغان باشد؟


 دهان چو بستي از اين سوي از آن طرف بگشا


که هاي هوي تو در جو لامکان باشد


نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 21:46 توسط لیلی یا مجنون|

ریه ها به شدت محتاج « آب و هوای ملکوت» است..... (استاد محدثی)

 

وقت نماز بود داشت وضو می گرفت .

گفتم: بروکنار می خوام دستامو بشورم ؛ دوستم منتظرمه..

گفت : نمیشه ؛ آخه منم خدا منتظرمه .....

 

مثل همیشه شوخی و جدی گفتم :تیمارستان خوب سراغ نداری که به دیوونه ها خوب رسیدگی کنن؟

 منتظر یه جواب مسخره بودم..

اما یه کم فکر کرد و گفت: محراب نماز...!


http://shabestan.files.wordpress.com/2007/11/img1171.jpg


از ياران آسماني


پی نوشت مجنونی:

دیگه چی میخوای برات بگم که قبلا نگفتم عزیز دلم؟...پس اگه میشه بگذار بیجهت ذهن لطیف تو رو سیاه نکنم.

از اول هم معلومم بود که بار این تنهایی رو باید به دوش بکشم.

الهی فدای راه و مرامت که نگرون حال و هوای همیشه ابری منی...


نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 21:48 توسط لیلی یا مجنون|

 نادِ عَلیً مَظهَرَ العَجایِب، تَجِدهُ عوناً لَکَ فی النَّواعِب، لی اِلیَ اللهِ حاجَتی وَ عَلَیهِ مُعَوَلی، کُلَّما اَمَرتَهُ وَ رَمَیتُ مَنقَضی، فی ظِلِ الله وَ یُظلِلِ الله، لی اَدعوکَ کُلَ هَمِّ وَ غَمِّ سَیَینجَلی به عَظمَتِک یا الله، به نُبوَتِک یا مُحَمَّد... به وِلایَتِکَ یا عَلی. یا علیُّ یا علی ادرکنی به حَقِّ لُطفِک الخَفی...

علی جان تولدت مبارک.نه قبل از تو چون تو موحدی چشم به جهان گشود و نه پدری مثل تو شد با تربیت اسوه گان عالم از فرزندانت.همسری متعالی بودی برای بزرگ بانوی جهان بشریت.

حیات مطهرت برقراره و هدایتگر و مشهود.ما را دریاب.



خوب روز مرد و مردونگی-جوونمردی-عیاری-فتوت و غیرت و حیا-شجاعت-پاکی-بخشندگی و دلدادگی....یه بار دیگه از راه رسید. یعنی روز پدر.پدر جان.سالیان طولانیه که قبل مادر به خدا پیوستی و فقط گاها به خوابم امدی.حتی رفتنت روز شهادت مولا علی(ع)بود که همواره اسوه ات بود.برات دلتنگی میکنم و روزت رو تبریک میگم.

همینجا وظیفه خودم میدونم که روز ولادت مرد کامل -امام علی (ع) -روز پدر رو به مردان-اقایان-پدر یا همسر محترم همه عزیزان مهربون وبلاگی:

بابابزرگ عزیزم-اهورای صمیمی ام-رویای ارامشگرام-پرنیای مشوقم-لیلای دلنوازم-لیلی بارانی ام-مه سیمای نقره ای-مینیاتور نقاشی ام-سایر گلهای باغ پر طراوت زندگی مجازی ام که به من امید به زندگی دادند(یعنی:زینب-نگار-حمید-حسین-محمود-سیلویا-...........) صمیمانه تبریک عرض کنم..


نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 20:12 توسط لیلی یا مجنون|

سلامی چو بوی خوش اشنایی...

دلم برا صورت زیبا و دلسوز و مهربونتون یه ریزه شده. باور کنین دست خودم نیست که بتونم بیام و نیام بهتون سر بزنم. دارم از این جدایی ها میمیرم...احساس میکنم که نفسهای اخرمه...تنهای تنها زیر سقف اسمون خدا.

منو ببخشین که نمیتونم بیام و به تک تکتون سر بزنم....ببخشید...برام دعا کنید...تو قلب دوست داشتنیتون یه ذره جا هم برای من دلشکسته باز کنین.

ارادتمند-مجنون


جواب سلامهای پر مهرتون رو همینجا علیک عرض میکنم. توفیقی بشه میام و جبران خوبیهاتونو میکنم.


پی نوشت مجنونی 1:


آه‌های آتشینم پرده‌های شب بسوخت
بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت

دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل
در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت

جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست
گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت

پرده‌ی پندار کان چون سد اسکندر قوی است
آه خون آلود من هر شب به یک یارب بسوخت

روز دیگر پرده‌ی دیگر برون آمد ز غیب
پرده‌ی دیگر به یارب‌های دیگرشب بسوخت

هر که او خام است گو در مذهب ما نه قدم
زانکه دعوی خام شد هر کو درین مذهب بسوخت

باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت
از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت


وای خدا اگه کنارم نبودی.....ببخش اگه کنارت نبودم؟....

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 16:41 توسط لیلی یا مجنون|

نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 12:38 توسط لیلی یا مجنون|



كد قالب جدید قالب های پیچك


Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir