تبليغاتX
لیلی مجنون
لیلی مجنون

مظهر عشق خدایی

پروردگارت را در دل خود، از روى تضرع و خوف، آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان، ياد كن; و از غافلان مباش! (سوره مبارکه اعراف ایه۲۰۵)


اگر مراد تو اي دوست بي مرادي ماست
مراد خويش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول كني ور براني از بر خويش
خلاف راي تو كردن خلاف مذهب ماست
ميان عيب و هنر پيش دوستان كريم
تفاوتي نكند چون نظر به عين رضاست
عنايتي كه تو را بود اگر مبدل شد
خلل پذير نباشد ارادتي كه مراست
مرا به هر چه كني دل نخواهي آزردن
كه هر چه دوست پسندد به جاي دوست رواست
اگر عداوت و جنگست در ميان عرب
ميان ليلي و مجنون محبت است و صفاست
هزار دشمني افتد به قول بدگويان
ميان عاشق و معشوق دوستي برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
كه در محبت رويش هزار جامه قباست
نمي توانم بي او نشست يك ساعت
چرا كه از سر جان بر نمي توانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقي
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا به عشق تو انديشه از ملامت نيست
و گر كنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمي كه چنين شخص دلستان بيند
ضرورت است كه گويد به سرو ماند راست
به روي خوبان گفتي نظر خطا باشد
خطا نباشد ديگر مگو چنين كه خطاست
خوشست با غم هجران دوست سعدي را
كه گر چه رنج به جان مي رسد اميد دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درويش
از آن خوشست كه اميد رحمت فرداست

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 8:59 توسط لیلی یا مجنون|

برو بابا تو هم با اين حرفات.احترامت واجبه اما تو هم چيزي نگو كه بخوام از كوره در برم و ناچار بشم حرف درشتي كه در خورت نيست به زبون بيارم.دمت گرم.ميدونستم كه بلافاصله مثل در رو لنگت ميچرخي و انعطاف به خرج ميدي.شايد خواستي ببيني كه من چه عكس العملي پيدا ميكنم و حالا كه ديدي به شدت ناراحت شدم عقب نشيني كردي.روحيه ات رو اگه من نشناخته باشم پس كي شناخته؟بگذريم الان خواننده هاي پستم ميگن كه بازم خل و چل شدم و معلوم نيس با كي دارم حرف ميزنم.

خوب بهتر بگم كه من(مجنون) دارم با اقاي مهندس بهرامي حرف ميزنم.خيلي با هم دوستيم.اصلا به كمك اوون بود كه اين وبو زديم و الا كارم بالا نميگرفت و الان بيكار بودم.اوون بهم گفت اگه واقعا مجنون معاصري از تكنولوژيهاي عصر استفاده كن. منم گوش كردم و ديدم بيراه نميگه.حالا هم پاشو تو يه كفش كرده كه مجنون جان تو انتخابات شركت كن و راي بده و حتي ميگه كه به كي راي بدم...راحت تو مسايل فكري و تصميم گيريهام دخالت ميكنه و مثلا راهو نشونم ميده...منم نه گذاشتم و نه برداشتم و جوابشو دادم و حقشو گذاشتم كف دستش...ميدونم بايد تو انتخابات شركت كنم اما اوون چه اشرافيتي به من داره كه بگه به كي راي بدم...شما هم بودي ناراحت و دلگير ميشدي.

 

یه فال با نیت تو گرفتم. میدونی چی اومدش؟:

 

مهندس:مجنون جان۰!!!دستت درد نکنه دوست خوبم. یه دوست مثل تو باشه که دیگه ........

بابا من کی اسم کسی رو بردم.تصورات خودتو به این شکل اب و تاب دادی و به اسم من داری به خورد دوستانت میدی.نه من اهل این حرفا نیستم که بخوام واسه کسی تبلیغ کنم ووبت رو از حالت خاصی که داره در بیارم.میبینم که هیچ تبلیغ دیگه ای هم نداری و قبول میکنم که منم از اوون بهرو برداری سیاسی نکنم.خوب از خودت بگو ببینم بالاخره تونستی واسه خودت تصمیم بگیری یا نه و مثل من اواره ای هنوز؟دعا میکنم که به حق جدت زودتر به یه عالم و ادم دیگه ای وصل بشی که با فضای مجنونیت خداحافظی کنی.فالی رو هم که زدی دیدم و خیلی هم خوشحال شدم.یادت باشه چند روز پیش هم که فال گرفتم برات همین فال در اومد....

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 11:15 توسط لیلی یا مجنون|

سلام من به: بابابزرگ کامیارعزیز و خسیسم-رویای مهربون-خاله لیلای بارونی-اهورای مقدس-سیلویای پر تلاش و صمیمی-لیلی همکار و دوست داشتنی ام-توپولک جان-.....آتیش پاره همیشه در استرسم.مه سیمای شایسته و زینب عزیز و نگار نگارین-پرنیای عزیز و سحر وفادار و غزل حزین وسایر دوستانم.

ممنونم که تنهام نمیگذارید و بهم سر میزنید.تو شادیها و غمهام شریک منید. سلامت و شادیتون ارزومه.

دیشب یکی از بر و بچها فیلم دلشکسته رو اورده بود تا ببینیم.دیدیمش. سوژه جالبی داشت.یه فرزند شهید تو دانشگاه با یه دختر سوسول هم پروژه ای شد.میدونید چرا گریه و خنده کردم؟ آخه من و مانا وضعیت شبیه اوون کاراکترها رو داریم...مانا یه دختر شاد و پر انرژی و شیطون .

و منو هم که شناختید دیگه؟ عاشق عرفان و هنر و تفکر در پدیده های عالم...غمگین و گاهی هم خندوون ...

 

 

 

 برای رفتن به خونه مانا یه پرتره از نقاشیم از چهره مانا که مربوط به چند سال پیش بود به همراه برداشتم. پیش خودم میگفتم که غافلگیرش کنم.یادش بخیر مال اوون وقتهایی بود که تو دانشکده تدریس نقاشی داشتم. گفتم که بعدها مانا هم علاقمند شد و مستمع ازاد وارد کلاس شد و تا حدودی هم ادامه داد. بعد از اومدنش از فرنگ این اولین بار بود که دعوتم کردن.

وقتی وارد حیاط شدم مانا به استقبالم اومده بود. تابلو رو به دستی و به دست دیگم یه دسته گل زنبق داشتم. دسته گل رو تقدیمش کردم تا بتونم تابلو رو به راحتی منتقل کنم. عطر ملایم و همیشگیش تو فضای باغچه حیاط پیچیده بود.

وارد سالن پذیرایی شدم .تعارفم کرد که بشینم.رفتم به طرف صندلی که بارهای قبل اونجا نشسته بودم.خندید و گفت اگه چیدمان مبلها رو عوض کنم بازم دنبال صندلی خودت میگردی؟

لبخندی زدم و گفتم نمیدونم ...

از باباش پرسیدم. گفتش که برای شام میاد.

برا فوت مامان خیلی ابراز تاسف کردش. یادی از ایام کلاسهای نقاشی و دوستانی که اونجا جمع میشدن...اولین روزی که وارد کلاس شد و ....ساعتهای طولانی از وقتمونو گرفت.

موبایلم زنگ خورد...برداشتم و دیدم که فتانه پشت خطه...جواب ندادن رو بی ادبی میدونم اما از طرز نگاه مانا فهمیدم که خیلی کنجکاو شده که بفهمه کیه.

پاسخ فتانه رو دادم...سلام...علیک....چطورین؟ممنونم خوبم شما چی...منو نمیبینی خوشی؟نه بخدا دل ناخوشم...دیگه حاجی حاجی مکه...کی میای اینطرفا ...چرا جملاتت اینقدر کوتاه شده؟کسی پیشته؟نکنه بی موقع زنگ زده باشم...نه اختیار دارین این حرفا چیه...مخلص شما هستم...کوچولو چطوره؟خوبه؟خدا رو شکر...

دیگه چشمای مانا داشت از حدقه بیرون میزد...کوچولو کیه؟....خوشم نمی اومد که کسی که هنوز وارد زندگیم نشده اینطوری سین جینم کنه...به سردی باهاش رفتار کردم و خودش فهمید که زیادی خودمونی شده.دیگه ادامه نداد و عذر خواهی کرد.

موضوع رو عوض کرد و رفت سراغ کلکسیون تمبرهاش...پروانه هاش و برام از اونا گفت.چه پروانه های نانازی بودن اما حیف و دریغ که به بند کشیده شده بودن و فقط از اوون عاشقای سینه چاک با عمر کوتاهشون نقش و نگارای بالها خود نمایی میکرد.

مانا وقتی چیزی رو داره برام میگه زل میزنه به چشمام و منم که خجالتی بلافاصله نگاهمو به یه طرف دیگه حواله میدم. تو چشاش یه علامت سوال بزرگ دیدم...میخواست راجع به فتانه بیشتر بدونه اما پاسخ ورود ممنون رو از حالت چهره و چشام دریافت میکرد...چقدر تحرک داشت و چقدر لبخندهای جورواجور...یاد اوون شب افتادم که برای شام رفته بودیم بوف کور تجریش.

 

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 12:13 توسط لیلی یا مجنون|

هیچ وقت فکر نمیکردم که تصمیم گیری برای انتخاب شریک زندگی واقعا اینقدر سخت و پیچیده باشه. درسته که سالیان زیادیه که فتانه رو میشناسم اما حالا دیگه با یه دقت بیشتری دارم نگاش میکنم.هر چند که با مانا مدت کمتریه که اشنا شدم اما برای اونم همین نگاه جدید رو پیدا کردم.

اونا دورادور تا حدود کمی همدیگه رو میشناسن اما تلاشم به اینه که دیگه اصلا یکدیگه رو نبینن تا اینکه به یه نتیجه روشن و نهایی برسم.

جمعه ای وسایل نقاشیمو برداشتم و رفتم تو کوهستان داراباد. همون جای قدیمی که در گذشته دور چندین بار با فتانه رفته بودیم...میدونست که کجام...راستش مطمئن نبودم که بیاد اما اومد.

من طرحمو زده بودم و داشتم رنگ رو بوم میگذاشتم.باد نمیگذاشت که کارم به خوبی پیش بره.لبخندی زدم و به استقبالش رفتم.چند شاخه از شقایقای وحشی کنارم رو چیدم و تقدیمش کردم و بعد یه چیزایی برا خوردن و نوشیدن داشتم.اونم مثل قدیما یه چیزهایی به همراهش بود که بتونه رو دستم بزنه...قطراتی از باروون هم همراهیمون کرد. 

یاد یه خاطره از نوجوونیهامون کردیم...فتانه یه گوشواره خوشگل داشت و نمیدونم که چرا میخواست عوضش کنه. مادر مرحومم که فتانه رو دوست داشت گوشواره اونو برداشت و برا فتانه یه گوشواره خریدن...اوون گوشواره همچنان تو گوشهای مادر عزیزم تا انتهای عمر شریفش خودنمایی میکرد و هر بار منو به یاد فتانه مینداخت.

فتانه یه داداش داشت به نام سهراب که به من علاقمند بود و خیلی دوست داشت باهام مرتبط باشه...و خیلی چیزای دیگه از گذشته رو مرور کردیم...نقاشیهاشو من میکشیدم....گاهی سر به سرم میگذاشت و بهم میگفت دیوونه....و حالا مجنون شدم.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم زخم که درمان هم از اوست

زخم خونینم اگر به نشود، به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
چو بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

.....................................................................

به کنارم بنشین

تا آساید ، دل آزارم ، بنشین ، به کنارم بنشین
بنشین ای گل ، به کنارم بنشین ، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی ، بنشین تا بنشانی ، آتش دل را
یک نفس مرو ، که جز غم ، همنفس ندارم
یار کس مشو ، که من هم ، جز تو کس ندارم

ای پری بنه به یک سو ، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامنم بنشین ،
کز غمت ستاره بارم
شکوه ها ز دوریت هر شب ،
با مه و ستاره دارم

من چه باشم بسته ی بندت ،
نیمه ی جانی ، صید کمندت
آرزومندت .

از غمت چون ابرِ بهارم ،
ای به از گل های بهاری
روی دلبندت .

ای شمع و طرب ،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی ، شب تارم بنشین ، به کنارم بنشین
مرو مرو مه بی تابم من ،
درون آتش و آبم من

دامنم ز اشک غم تر باشد

خارم ای گل بستر باشد

بیا بیا که نوشم جامی

ستانم از دهانت کامی

طره تو بوسه بران سازم

گه جان یابم گه جان بازم

مه فتنه گرم

چه روی ز برم؟

چون زدلداری

آمدی باری

تا به پایت جان سپارم

بنشین

به کنارم بنشین

 


ترانه:به کنارم بنشین

ترانه سرا: استاد رهی معیری  

آواز: بانو دلکش

آهنگساز :مهدی خالدی

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 2:9 توسط لیلی یا مجنون|

میگن اگه مجنون -مجنون شد به خاطر این بود که به عشقش نرسید. اگه مجنون به لیلی خودش می رسید و قسمتش میشد که با هم زندگی مشترکشون رو شروع بکنن از چند روز بعدش مشکلات شروع میشد. مجنون میگفت که: لیلی جان تو اونی نیستی که من من فکرشو میکردم. تصور میکردم که تو انسان کاملی هستی. این ادا و اطوارا چیه و خلاصش اینکه روز به روز اختلافاتشون بالا میگرفت. لیلی میگفت:مجنون جان این چه وضعشه. درامد مناسبی نداری....ماشینت هم که چنگی به دل نمیزنه...مامانت اینا هم تو کارام دخالت میکنن و لباسای مناسب هم برام نمی خری. مسافرت هم که نمیریم....اصلا میدونی چیه من در مورد تو اشتباه فکر میکردم. اگه واقعا عاشق من بودی که....

 

خوب من میخوام ببینم که واقعا اینطوریه.؟

به فکرم افتاده که تشکیل زندگی مشترک بدم. اما چند تا لیلی دارم که باید یکیشونو انتخاب کنم. داستان فتانه و مانا رو براتون گفتم. اینا لیلی های من هستن. فتانه -لیلی هستش که در ایام نوجوونی عاشق هم بودیم. مامانم اینا نمیدونستن که همدیگه رو میخواهیم. فتانه رو برا داداشم خواستگاری کردن...منم تو شرایطی نبودم که بتونم کاری کنم. داداشم با یه همکلاسی دانشگاهیش ازدواج کرد و مایل به اوون وصلت نبود....فتانه هم به لجاجت افتاد و با پسر عموش ازدواج کرد.بعدش با داشتن یه بچه از اوون جدا شد و حالا وضعیت سر خورده ای داره و ...

مانا رو هم معرفی کردم که چطور باهاش اشنا شدم. یه دختر تحصیلکرده  اروپاست. الان اومده و با پدرش زندگی میکنن.

هر دوشونو دوست دارم و اونا هم منو میپسندن و تمایل به ازدواج با منو دارن. حالا موندم حیروون و سرگردوون . درسته که سن و سالشون و خصلتهاشون متفاوته ولی مجموعا سر جمع امتیازشون پیش من مساویه. مدتهاست که این پا و اوون پا میکنم و نمیتونم تصمیم روشنی بگیرم و طفلکی اونا رو هم سرگردوون کردم....خدایا چه شرایط سختی دارم. خودت کمک کن که تصمیم درستی بگیرم.طوری بشه که هیچکدوم ازم ناراحت نشن.

یه لیلی دیگه بود و هست که تو وب کمکم میکرد تا راهو از چاه نشونم بده. برام خیلی عزیز و مقدس بود و هست. سرنوشت من و اوون فوق تصورتونه.قابل بیان هم نیست.اوون لیلی معنوی منه و از هم بسیار دوریم. هم فاصله مکانی و هم سرنوشتهایی جدا از هم و اینکه هر یک در راهی و برزنی. مدتیه که مطلبی هم نمینویسه و از این بابت متاسفم. صد قافله دل همره اوست.هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها…

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:37 توسط لیلی یا مجنون|

 

چه بوی دوست داشتنی و اشنایی. عطر گل یاسو میگم...اما چرا اینقدر غم باهاته. سن و سالی نداشتی که رفتی و دنیا رو واسه دنیایی ها گذاشتی. برام همیشه سواله که چه جوری با اوون کمی سن به بالاترین مقام و قرب الهی رسیدی که روح اعظم (جبرییل) بعد وفات پدر بزرگوارت به دیدنت میومد و برات نازل میشد. ببین چه جوری گستاخانه و بچگانه دارم از وجود مبارک و عزیزت سوال میکنم.مال نادونی و سادگیمه دیگه.ببخش.

امروز به روایتی سالروز شهادت مظلومانه دخت خاتم الانبیائ محمد مصطفی(اللهم صل علی محمد و آل محمد) حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیه)مادر امامان ما و فخر موجودات عوالم خلقت هستش.

فرمود: بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌ای گذشت و لحظاتی …
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد و … و علی چنین کرد .
اما کسی نمی ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی ‌داند کجا؟

این مصیبت عظما رو به تک تک دوستداران و پیروان عزیزش تسلیت عرض میکنم . امیدوارم که گوشه چشم و نظری هم به همه ما داشته باشن.

تسبیح

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 16:19 توسط لیلی یا مجنون|

دیشبو هوس کردم برم پیش برو بچ دوستان دانشجوی خوابگاهی . خیلی وقتی بود که ازشون خبر نداشتم. راستش مراسمات مادر رو هم بهشون اطلاع نداده بودم. اصلا نمیدونستن که مادرم به دیار باقی شتافته. بازم رو نکردم. گفتم به وقتش خودشون میفهمن.

ابوالفضل که بچه زنجانه با ستارش محشور بود و شهاب داشت خرخونی میکرد. مخش انگاری با پهن پر شده. اقا کریم رو نگو که همیشه خدا خوابه. بیچاره پدر و مادرش تو شیراز فکر میکنن که یه ملاصدرا تحویل جامعه میدن. چرا گاهی یه شعری میسازه و تو شب شعرهایی که پیش بیا د با موهای ژولیده و هیکل نحیفش با شوری زاید الوصف شعرش رو ارائه میکنه. بیژن هم که همیشه عاشقی پیشه وکارشه. با کریم سازگاره و با ابوالفضل همساز اما با شهاب که نگو. سایه همو با تیر میزنن. شهاب مخالف سر سخت عشق و عاشقی زمینیه و رو اسمونا سیر و سیاحت داره.

طفلکیا شام نداشتن...بلند شدم و استینا رو بالا زدم. کار خودم بود. لوبیای خورد کرده و گوشت چرخکرده تو فریزر یخچال داشتن و برنج تو بسته کنار یخچال بود.معطلش نکردم و تا به خودشون بیان همه کارا رو کرده بودم.....پیازم خورد کردم و با گوشت چرخکرده تفت دادم. رب هم که زدم و ووو وای خدای من چه طعمی گرفت و چه بوی و عطری از برنج استنبولی شمالی تو فضای اتاق پیچید. میگفتن خدا خیرت بده بابا ما رو یاد خونه و زندگی انداختی....خوش به حال کسی که باهات.... 

شام خوبی شد.ابوالفضل هم زحمت کشید و ترشی لیته و زیتون ردیف کرد. اب زرشک هم داشتن. من خیلی دوست دارم که اب میوه هایی مثل البالو و انار و...به جای نوشابه بنوشم.

قرار گذاشتیم جمعه بعدی همگی بریم باغ توت یکی از دوستان توی یه محله قدیمی شمال غرب تهروون به اسم کن.اگه خواستید شما هم بیایید. پارسال که رفتیم اونجا عجب توتهایی داشت به چه درشتی.گفتم که بچه ها من میرم واسه خوردن توت از رو درختا.بعد نیم ساعت بیایید منو بیارید.اگه هم گفتم که ولم کنید -گوش ندید و با زور هم که شده منو از درخت توت دور کنید.

 

پی نوشت مجنونی۱:


دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

حافظ

 


خالي تر از هميشه و از رو نمي رويم
از تشنگي پريم و لب جو نمي رويم

بوي هميشه مي دهد هر روزمان ولي
يك شب به ميهماني شب بو نمي رويم

چله نشين عشق مجازي شديم و بس
گامي فرا تر از خم ابرو نمي رويم

لحظه به لحظه آهوي دل گرگ مي شود
حتي بسوي ضامن آهو نمي رويم

صد بار شد كه عشق به ما پشت كردو رفت
با اين همه هنوز هم از رو نمي رويم
 
 
پی نوشت مجنونی۲:خدایا منو ببخش که نمیدونستم دوستم سیاوش با چه سختیهایی تو زندگی روبروه. اه اه پسر کی فکرشو میکرد که اوون با این همه طراوت و لودگی که داره و همیشه تو جمع یکه تازه برای خندوندنمون دچار بدترین وضعیت و دشوارترین مصیبتها تو زندگیه و خم به ابرو نمیاره.
واسه ما که دوستشیم جونشو میده وای به حال اینکه طرفی که جونشو میخواد عشقش باشه. چند سال پیش با دختر خانمی که مد نظرش بود ازدواج کرد و ما هاج و واج مونده بودیم که چرا بعد از ازدواجش باهامون رفت و امد و ارتباطش رو به شدت کم کرده....
میدونی چی شده بوده؟...متاسفانه خانمش اختلال حواس داشته و از بدو زندگی به جای اینکه یه همراه پیدا کرده باشه یه بار بزرگ رو دوشش اومده. اوون با معرفتی که داره میخواد خودشو نثار کنه و از ادمایی نیست که یه نیازمند به مهر و محبت رو رها کنه.کار هر کسی نیست به خدا. اوون تاوون چیزی رو پس نمیده بلکه یه امتحان سخت زندگی رو داره میگذرونه و با صبر و تحملش پیروز این میدوونه.
خدایا میدونم که بنده های خوب خودتو با سختی  و دشواریهایی که تو مسیرشون قرار میدی تکمیلشون میکنی...میدونم که هواشو داری تا زمین نخوره....ممنونتم.راحتی رو بعد سختی نثارش کن.
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 19:21 توسط لیلی یا مجنون|

 

وقتی رفته بودم اوون چند روزو تو روستا سحر خیزی رو از همه شون یاد گرفتم.از ادمای جوون گرفته تا مسناش.از مرغ سحرش تا پروانه هاش.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز ...کان سوخته را جان شد و اواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند...کان را که خبر شد خبری باز نیامد.

 بزرگان و پیران میگن صبح جمعه ها   اسرار و خبرایی هست که اگه بشه از بستر گرم جدا شد و با یه اب سرد دست و صورت رو صفا داد خبردار میشی.

 

 

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد


اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست
منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست

هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

آن پريشاني شب‌هاي دراز و غم دل
همه در ساية گيسوي نگار آخر شد

 

نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 14:58 توسط لیلی یا مجنون|

 

هوا هنوز ابریه اما دیگه باروون نمیاد.صدای چک چک ناودوون نمیاد و قطع شده. پنجره رو باز گذاشتم تا باد مرطوب و خنک بهاری که به باروون اغشتس سروصورتم رو نوازش بده و بیدار بمونم.

چند روزیه که اسمون داره پیرهن سفیدشو میچلونه و ابشو میریزه این پایین. وقتی هوا اینقدر زیاد ابری میشه که به گریه اش منجر میشه من احساس میکنم که تو دنیای خیلی کوچیکی قرار دارم . با همه احساس خودمونی بودنم بیشتر میشه. طراوت سبزه ها و برگ درختان بهم یه احساس زنده بودن ملموسی رو میده که قبل از اوون نداشتم.

وقتی درهای رحمت الهی گشوده میشن و باروون از اوون سرازیر میشه بیشتر دعا میکنم و میدونم که بهتر میتونم صدامو به گوش شنواش برسونم...

 

پی نوشت مجنونی ۱:یه بنده خدا خواسته بود که زمین خدا سیراب بشه. سیراب شد. اونم چه سیرابی. رعد و برقاش که هر ادم خوابیده ای رو از هر چی خواب و غفلته بیدار کرد. من یکی که یاد دوران دور و گذشته افتادم. اون وقتا که بارونای اینطوری کم و بیش می بارید...خدا رو صد هزار مرتبه شکر که بازم نشون داد که کلید خزاین به دستشه و هر چقدر که بخواد و مصلحت بدونه نثار هر سر زمین میکنه.

اگه بخوای عمر خودتو رو نمودار ببری چند تا نقطه خاص پیدا میکنی که تغییرات ناگهانی در اونا رخ میدن...من الان تو یکی از این نقاط بحرانی قرار دارم.خیلی برام دعا کنین که با شیب مناسب و مطلوبی ادامه مسیرم رو در زندگی طی کنم. عذر میخوام که تو نت کم حضور پیدا میکنم اما مطمئن باشید که همه نظراتتون رو به دقت میخونم.تو رو خدا ببخشین که زمانی برای پاسخگویی به همه تون رو ندارم. خدا کنه که بعدا فرصت تلافی داشته باشم.

 

پی نوشت مجنونی۲:تو رو نمیدونم اما دل من که خیلی کوچیکه....بیشتر از یه عشق رو نمیشه توش جا کرد. اما پرش کردم از عشقای جورواجور...حالا داره میترکه. تقصیر خودمه. از اول باید یه فیلتر سر راه دلم قرار میدام که ندادم.حالا باید سختیهاشو بکشم و تاوونشو به گردن بگیرم. اما میخوام خالصش کنم. عشقو نمیشه اینطوری بهش نگاه کرد.خالص خالص باید باشه. اگه گرد و غباری هرچند ناچیز داخلش باشه راحتی نداری که نداری. مثل مرغ سر کنده ای هستی که تا جونش بالا بیاد بال بال میزنه. خوب چکار کنم.  خودت ببخشم و کمکم کن. اگه کمکم نکنی ها هدر میرم. به بیراهه میافتم. تو رو خدا خودت کمکم کن. با تموم عجز و ناتوانی التماست میکنم.

قیامت قامتی- قامت قیامت. قیامت کردی با این قد و قامت. حیرونتم.شیدا و خرابتم.منو دریاب. بهش گفته بودم تا تو هستی سراغی ازم نگیره اما دیدی چه کرد.درست وقتی که تو پیشم بودی اومد و ولم نکرد.حالا دارم بهش میگم که تو همیشه هستی. دیگه اصلا بهتره که...

ای عجب دردی است دل را بس عجب مانده در اندیشه‌ی آن روز و شب
اوفتاده در رهی بی پای و سر همچو مرغی نیم بسمل زین سبب
چند باشم آخر اندر راه عشق در میان خاک و خون در تاب و تب
پرده برگیرند از پیشان کار هر که دارند از نسیم او نسب
ای دل شوریده عهدی کرده‌ای تازه گردان چند داری در تعب
برگشادی بر دلم اسرار عشق گر نبودی در میان ترک ادب
پر سخن دارم دلی لیکن چه سود چون زبانم کارگر نی ای عجب
آشکارایی و پنهانی نگر دوست با ما، ما فتاده در طلب
زین عجب تر کار نبود در جهان بر لب دریا بمانده خشک لب
اینت کاری مشکل و راهی دراز اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب
دایم ای عطار با اندوه ساز تا ز حضرت امرت آید کالطرب

نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 13:34 توسط لیلی یا مجنون|

درست میگی. مدتی بود که دستم به قلم نمیرفت. نمیدونم که چرا حوصله شو نداشتم تا خواسته های درونیمو  یا رویدادهای اطرافمو منعکس کنم. حال ادم- پیوسته در حال تغییر و دگرگونیه و من هم مستثنا از این قاعده نیستم. زندگی همینجوری جریان داره و به پیش میره. زمان مثل رودخونه ای هستش که با یه سرعت ثابت در حرکته و کسی هم جلو دارش نیست. ما هم مسافرین این رودخونه مهیب هستیم. گاه به یه منطقه در سیر خودمون میرسیم که تاثیرات بیشتری رو ما داره و برای حرکت اینده مون از اوون اثرات بهره میگیریم.

به داستانهای قرانی علاقمندم از این جهت که واقعی اند و به نحوی بیان شدن که هدایتمون کنن. به خصوص بهترین قصه قران به گفته خدا که این روزا فیلمش هم در جریان نمایشه. هر فیلمی هم نقاط برجسته و ضعفی داره. فیلم زندگی یوسف نبی(س) که توسط استاد محترم فرج اله سلحشور تهیه و کارگردانی شده از تاثیر گذارترین سریالهای مذهبی است که میتونم از اوون یاد کنم.نقاط برجسته و زیبای این سریال اونقدر زیاده که اصلا به خودم اجازه نمیدم که راجع به مشکلات کوچکی که میشه از اونا اسم برد -نام ببرم.

شعری زیبا از مولانا:

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ماای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ماای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ماای یار ما عیار ما دام دل خمار مادر گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ماجوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ماآتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ماپا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ماوز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

 

دیشب به قسمتی رسیدیم که دیگه عزیز مصر قرار بود چهره خودشو به برادران بشناسونه و بعد از سی و اندی سال همدیگه رو در اغوش بکشن. دیالوگها انقدر عالی و حساب شده تنظیم شده بودن که چهره من از اشک چشمم بارها شسته شد. خونه دوستم این قسمت رو میدیدم و اصلا نمیخواستم که گریه هام نمایون بشه اما به شدت گریه کردم.

برادران یوسف که در حضور او بودن از اطلاعات دقیقی که او از عملکردن گذشته اونا داد متعجب بودن و تلاششون برای اختفای اعمال بدشون کارساز نبود و در جمع درباریان عزیز مصر رسوا شدن. کاملا مشهود بود که سعی یوسف در بیداری و توبه اوناست و اصلا کینه ای به دل نداره.

برادران وقتی تحت تاثیر مطالب یوسف قرار گرفتن و حقایق کاملا عریان و اشکار شد به خود اومدن و تقاضای بخشش کردن. یوسف فرمود که من در همان موقع که درون چاه قرارم دادید از شما گذشتم.این کار یوسف به اونا فهموند که چرا بزرگواره و منتخب خدا و یعقوب نبی .

بوی پیرهن یوسف که یادگاری از جد حضرت یعقوب یعنی حضرت ابراهیم بود و به عنوان میراث به وی رسیده و او هم به فرزند عزیزش یوسف داده  بود- اکنون به عنوان نشانه ای از زنده بودن یوسف از مصر به سمت کنعان برای پدر حرکت داده شد. یعقوب با این فاصله زیاد بوی اوون پیرهن مقدس رو دریافت و ...تا اینکه در بر گرفت و بینایی چشم رو به دست اورد....خیلی تحت تاثیر معانی کلیدی و رموز الهی این قسمت از داستان قرار گرفتم.

 مصطفي زماني بازيگر نقش حضرت يوسف(يوزارسيف)

لبخند یوسف
هنگامی كه برادران یوسف (علیه السلام) می خواستند اورابه چاه بیفكنند ،وی خندید ،برادرانش تعجب كردند وگفتند : برای چه می خندی ؟! حضرت یوسف (علیه السلام) راز خنده خود را این گونه بیان كرد:فراموش نمی كنم روزی راكه به شمابرادران نیرومند نظر افكندم وخوشحال شدم وبا خود گفتم : كسی كه این همه یار ویاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت ! روزی به بازوان شمادل بستم ،اما اكنون در چنگال شما گرفتارم به شما پناه می برم ،ولی به من پناه نمی دهید. خدا شما رابر من مسلط ساخت تا بیاموزم كه به غیر او ( حتی برادرانم )تكیه نكنم .


تفسیر نمونه/ج9/ناصر مکارم شیرازی

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 9:7 توسط لیلی یا مجنون|



كد قالب جدید قالب های پیچك


Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir