تبليغاتX
لیلی مجنون
لیلی مجنون

مظهر عشق خدایی

 

سلام به همه دوستان عزیزم

از اینکه چند روزی نیستم(شاید یه هفته تا ده روز) معذرت میخوام. دلم برای همه تون تنگ میشه. بازم میام پیشتون. دعام کنین. خیلی میخوامتون.

....................................................................................................................................

پی نوشت مجنونی۱:(۱۰ روز بعد)

سلام دوستان عزیز و صمیمی من

خوبین؟

خداروشکر

منو تو جمع صمیمی خودتون پذیرا باشین. نبودم. داشتم واسه خودم فکر میکردم. سر کلاف نخ زندگیم به هم پیچیده بود. یه کمی راست و ریسش کردم و دوباره دست به سینه مقابلتون نشستم.به قول اقای صالح علائ تاختی رفتم و تاختی اومدم.

جمعه ای هوس افتادم تو هوای ابری کوه برم بالا تا ابرا. میگفتم شاید باروون بگیره و مثل اوون وقتا مثل یه جوجه خیس بشم و سرما بخورم.تب کنم و بیفتم تو بستر.اینجوری بشه که بیای و برام سوپ بپزی.خودمو لوس کنم و اخ و واخ کنم.تو هم بگی که ای کاش من به جات سرما میخوردم و میافتادم تو بستر.....

اما فقط دل اسمون گرفته بود و دریغ از یه قطره باروون.از اوون بالا شهر رو میدیدم که در کرانه کوه داشت محو میشد.به خودم میگفتم که میدونی چند میلیون نفر اونجا دارن زندگی میکنن؟یادت نره که تو هم جزوشونی.

یکی اومده بود با تجهیزات و داشت ریواس میکند.به نظرم میخواست ببره برای فروش.خیلی راحت و سبکبال بود...واسه خودش داشت یه اهنگ دشتی میخوند...من که اشک مهتاب رو زمزمه میکردم.

 

 

اشک مهتاب

تصنیف دشتی
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگ: حسن یوسف‌زمانی
تنظیم: فرامز پایور
آلبوم: خزان

خواننده:استاد شجریان

 
 
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
  مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
 
 
کنار چشمه‌ای بودیم در خواب تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
  تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
 
 
تن بیشه پر از مهتابه امشب پلنگ کوهها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته دل من در تنم بی‌تابه امشب
  دل من در تنم بی‌تابه امشب
 
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
  مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

http://www.4shared.com/file/22683198/ae07ca5f/ashke_mahtab1.htmlدانلود

.........................................................................................................................................

پی نوشت مجنونی۲:گاهی وقتا شده که یه مرتبه یه تصمیم عجیب و غریب تو زندگی بگیری که کاملا متفاوت از بقیه تصمیمات باشه و اونو اجرا بکنی؟

مدتها بود که میخواستم حال و هوایی حسابی از خودم رو تغییر بدم و برای چند روز هم که شده یه خونه تکونی اساسی داشته باشم....در شرایط کاملا جدیدی از هر نظر قرار بگیرم و ببینم که اگه یه جای دیگه ای بودم و احیانا کس دیگه ای چه طور ادامه طریق میدادم و زندگی میکردم. میخواستم از یه نقطه دیگه از حیات بشری به زمین نگاه کنم و خودم رو ببینم که در چه وضعیتی هستم.

مقدماتش رو فراهم کردم؟ نه.....بلند شدم و بی سر و صدا و تنها به راه افتادم.فقط یه نفر میدونست که دارم کجا میرم تا نگذاره کسی نگرونم بشه.گفته بودم سعی کن که جامو به کسی نگی.

سر از یه روستای دور افتاده در حاشیه  کوهستانی در اوردم .یه اتاق برای چند روز گرفتم و موندم.یه روستا که تا اونجا که ممکنه دنج باشه و دور از امکانات .

به جای زنگ موبایل با صدای قدسیان عالم و  مناجات سحری خروس بیدار میشدم....سادگی و یک رنگی...صداقت....ایمان ....مهمان نوازی بود و من بودم.شبها ستاره های چشمک زن بود ومن...و تنهایی در حضور یار.

نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 20:35 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

 

پانزدهم فروردین ماه ۸۸ فرا رسید. اولین روز رسمی سراسری فعالیتهای امسال. من هر سال رو برای عمرم یه چوب خط میدونم.تعداد نهایی چوب خط های من معلوم نیستش اما محدودن. زیاد بودنش برام جالب نیست اما کیفیت گذران هر سال چرا. چوب خط پدر عزیزم چند سال پیش تموم شد و مادر جانم در انتهای سال گذشته به دیار باقی شتافت...پس میدونم که  نوبت منم در راهه. شاید امسال...یا سال دیگه و ...شاید چندین سال دیگه.

...مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک...چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.یقین دارم که متعلق به اینجا نیستم.به دنبال زندگی ابدی در یه دیاری هستم که برای ابد برقراره. مرگی نداره و هر چی هست زندگی و حیاته. بدی توش راه نداره و هر چه در این مزرعه دنیا کشتیم در اونجا درو و برداشتش میکنیم.

...از خدا میخوام که منو در این جهان و در فرصتی از عمرم که خود با عزتش بهم مرحمت کرده به کمال مطلوبم برسونه و نظر لطفشو تداوم بده....خوبان همه ازم راضی باشن و خود آفریننده ام و بعد که نوبت رفتن شد همینطور.

ارزومند سعاتمندی همه شما دوستان گلم هستم. امیدوارم خیر دنیا و اخرت نصیب همه شما بشه.برای دنیام طوری زندگی میکنم که انگار همیشه زنده ام و برای آخرتم چنان زندگی میکنم که انگاری که فردا خواهم مرد....خدا کنه که همه کارام برای خدا بشه. اگه این توان رو داد که خوبی در حق کسی بکنم از یاد ببرم و بدی کسی رو به دل نگیرم....همیشه شاکر محبوب باشم و راضی به رضای دوست.

شب هجر اگر به پایان رسد چه می شه ؟ اگر بار دل به منزل رسد چه گردد؟


 

 

 يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور _____ كلبه‏ء احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن _____ وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن _____ چتر گل در سركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت _____ دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب _____ باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم _____ سر زنشها گر كند خار مغيلان غم‏
اي دل ار سيل فنابنياد هستي بر كند _____ چون ترا نوح است كشتي‏بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب _____ جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد _____ هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار _____ تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

پی نوشت مجنونی:اوون شب خوابتو دیدم.یه دشت وسیع و سرسبز با گلهای وحشی شقایق و زنبق. تو اوون بالا با لباس آبی روشن به آسمون خیره شده بودی. نرم نرمک اومدم تا متوجه حضورم نشی.وقتی که از پشت بهت رسیدم دستامو رو چشات گذاشتم تا ببینم که منو میشناسی...

بی انصاف لااقال وانمود میکردی شده برای یه لحظه که منو نشناختی تا کمی  هیجان زده بشم و بخندم....فوری اسممو گفتی و دستام سر خوردن و افتادن.بعدش دنبالم کردی.مثل یه قو که بخواد از زمین کنده شه میدویدم تا بهم نرسی.اما رسیدی و من افتادم رو شقایقهای خونین و وحشی.نور افتاب چشامو میزد و چیزی نمیدیدم....نمیخواستم که دیگه بلند بشم.

 

 

ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي

برای دانلود : گـل باغ آشـنايي [ra.] شعر از : با صدای : محمدرضا شجريان

ز دو ديده خون فشانم ز غــمت شب جدايي
چــه كنم كه هست اينها گـل باغ آشــــنايي
مــــژه‌ها و چشم يارم به نظر چــــنان نـمايد
كه مـــيان سنبلــستان چرد آهــوي ختــايي
سر برگ گــل ندارم به چه رو روم به گــلشن
كه شــــنيده‌ام ز گلها هـــمه بوي بي‌وفـايي
بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملت‌است اين؟
كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي
به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند
كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟
به قـــمارخانه رفتم، هــــــمه پاكــــباز ديدم
چـو به صــومعه رســــيدم همه زاهد ريايي
در ديــر مي‌زدم مــــــن، که نـــدا ز در درآمد
كه درآ درآ عــــــراقي، كه تو هم ازآن مــايي

غـمت در  نهـانخـانه  دل نشـيند
به نازي كه ليلي به محمل نشـيند
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي
زبامي كه برخاست مشكل نشـيند
خـلد گر به پا خاري آسان برآيـد
چه سازم به خاري كه دردل نشيند
به دنبـال محمل چـنان زار گـريم
كه از گريه ام ناقه در گل نشـيند
بنـازم به بـزم مـحبت كـه آنجـا
گـدايي به شاهـي مقـابل نشيـند

 

 

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 14:42 توسط لیلی یا مجنون|

شب چهلم درگذشت مادر مهربونم شد و من هنوز تو رویایی خودم هستم. باورش برام مشکله و نبودنش جانکاه. وابستگی که هر فرزند به مادر خودش داره مثال زدنی نیستش. غم با دل من همدمه و دیده سزاوار اشک و باروون.امروز صبحی چه باروونی گرفت و منو یاد روزهایی انداخت که پشت در ای.سی یو برای دیدار مادر لحظه شماری میکردم.۶۷ روز مادر تو اوون محل بود و شاید پنج بار به هوش اومد اما هرگز کلامی نتونست باهام سخن بگه و حسرتش به دلم موند برای همیشه.

 

 مادر دلبندم -مراسم ابرومندانه ای برات برگذار کردیم.اعلامیه ات رو با دستای لرزون خودم طراحی کردم.کاش این دستا زیر خاک میرفتن و تو زنده بودی.همه تو رو تو خوابشون دیدن با چهره ای نورانی و شاداب...به جز من.

آخر مراسمت حالمون حسابی گرفته شد...آخه میدونی...یه دختر کوچولو که خیلی دوسش داشتی و من هم -از پله های مسجد  سر خورد و آرنج دستش به شدت آسیب دید.

مامان بهتر از جانم...پرچم سیاه عزای از دست دادنت همیشه در دلم در احتزازه...اما اجازه میخوام که بعد چهلمت رنگ وبم رو از سیاهی در بیارم تا دوستانم رو بیش از این دلگیر و غمگین نکنم.میدونستم گلم که تو بیش از من دوست داری که این کار بشه .

 

نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 18:47 توسط لیلی یا مجنون|

 

yrnnzd6qpv6r6q8bd0p.jpg

 

من اومدم...سلام به همه شما عزیزانم...کسی خونه نیست؟....یکی بهم جواب سلامم رو بده.خونه چقدر تاریکه. هوا هم که ابریه .

علیک سلام....بالاخره اومدی؟کجا بودی.....نمیگی دلواپست میشم......اصلا بی خیال این حرفایی...خونه هم که چیزی نیستش....اگه مهمون بیاد چی؟حالا خوش گذشت؟چرا منو نبردی.؟

به به ...تو -توی خونه بودی من نمیدونستم.....ممنونم که نگذاشتی خونه خالی بمونه....راضی به این همه زحمت نبودم.باور کن دلم به رفتن رضا نبود....ناچار به رفتن شدم....مجبورم کردن که برم و کمی از هوای شمال تنفس کنم.اصلا هم بهم خوش نگذشت....نمیخوام نق بزنم ولی دیگه مثل اوون قدیما که سر شار از انرژی بودم و تیری که تو کمان کشیده شده برا پرتاب نیستم.یادته بهم میگفتی که انرژی جنبشی و پتانسیلم چقدر بالاست؟اما حالا هر دوتاشون رو اگه حد بگیری ها میبینی که به سمت صفر میل کردن.بگذریم بیا سوغاتیه رو باز کن و ببین که چیا برات اوردم....اینا وسایل چوبین...اونا هم تزیینتات چوبی.....آخ راستی لواشکهای ترش هم تو اوون سبدن......لباسهای محلی؟گرفتم اوناهاش ...ببین اندازه اس.....بعدش یه چیز خوشمزه آماده کن که از گشنگی دارم میمیرم.راستی ماهی سفیداش تازه تازه ان.....با زیتون پرورده و سیر ترشی.....ترافیک دیشب حالمو جا آورد .میدونی چند ساعت پشت رول بودم؟هشت ساعت.همیشه این راهو حداکثر سه ساعته میومدم.عذر میخوام خسته ام یه چرت کوتاه بزنم و بعد حسابی حال و احوالپرسی میکنیم.

تو ای پری کجایی؟
شعر:هوشنگ ابتهاج،ســــایه
خواننده:حسین قوامی"فاخته ای"1354 خورشیدی،هوشمند عقیلی و ...
آهنگ:همایون خرم،تنظیم برای پیانو:جواد معروفی
دستگاه:همایون
آهنگ متن این اجرا،پیانو:سامان احتشامی از آلبوم" پری کجایی"

شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم
                                چو آهوی تشنه پیِ تو دویـدم
دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم
                               نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

              تو ای پری کجایی؟
                                   که رخ نمی نمایی
              از آن بهشت پنهان
                                    دری نمی گشـایی

من همه جا،پی ِ تو گشته ام
                                از مَه و مِهر،نشان گرفته ام
بوی تو را،زِ گُل شنیده ام
                                 دامنِ گــــــل،از آن گرفته ام

              تو ای پری کجایی؟
                                   که رخ نمی نمایی
              از آن بهشت پنهان
                                    دری نمی گشایی

دلِ من،سرگشته ی توست
            نفســم؛آغشته ی توست
                  به باغِ رویاها،چو گُلت بویم
                              در آب و آئینه،چو مَهت جویم
                  تو ای پری کجـــــــایی

در این شبِ یلدا،ز پی ات پویم
                           به خواب و بیداری،سخنت گویم
                   تو ای پری کجـــــــایی

مَـــــه و ستاره دردِ من می دانند
                            که همچو من پیِ تو سرگردانند
شبــــی کنارِ چشمــه پیدا شـــــو
                             میانِ اشــکِ من چو گل وا شو

                تو ای پری کجایی؟
                                     که رخ نمی نمایی
                از آن بهشت پنهان
                                      دری نمی گشایی

                                                                    بشنوید

نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 11:11 توسط لیلی یا مجنون|

qcmx3xht48q0neamaa.jpg 

ستاره ها خیلی عظمت دارن.خودت هم میدونی که چه فاصله های محیر العقولی از ما دارن.چه اندازه اند و امثال اینا.....اما جالبیش اینه که یه ابزار و وسیله ان برای اینکه راه رو گم نکنیم.اونم تو شبا که تاریکه...والا روز که هوا روشنه و راه پدیدار.

خداوند عالمیان ستاره های زیبای خودشو هدیه مون کرده که شبها راه رو گم نکنیم و لیلی ها هم ستاره هایی هستن که اسم لیل روشون هست.....اشاره به اینه که شبها و روزها راه دلمون رو به صراط مستقیم باشیم و راه رو از بیراهه بیابیم.

تو لیلی هستی که منو به معراج انسانیم میرسونی....پس خودت چی؟من از اونایی نیستم که فقط خودمو بخوام و به دیگری فکر نکنم.خصوص که این دیگری تو هستی.تو اونقدر جذب معبود شدی که دیگه معشوقه یه عاشق سینه سوخته ای چون من نیستی...میدونی چرا؟آخه به معبود پیوستی و مراتبی به دست آوردی که منو حیرون و مات و متحیر کردی....

اونجایی که شمع داره ذوب میشه پروانه میاد و انچنان گرداگرد شمع میگرده که از خود بیخود میشه و دیگه خودی براش نمیمونه و بقای خودشو در فنا و سوختن در راه معشوق میدونه....چون که صبح میشه  گل میبینه که هم سوخته شمع ما و هم سوخته پروانه.بله به هم آمیختن و نور و روشنایی شمع در پرواز و پر کشیدن پروانه به کار اومده....حالا دیگه نور هست و پرواز نورانی اوون....اونقدر بالا میرن تا به عرش  خدا برسن.اینا ستاره های همیشه روشن راه هستن.

یه ماه از وصول روح نورانی مادر به دست فرشتگان الهی گذشت و وب لیلی مجنون همچنان سیاه پوش این عزاست....پیراهن مشکی ام برای دومین بار بود که نسیم حیات بخش بهاری رو به اغوش کشید و سخت گریه کرد.انچنان گریستنی که بوی ابدیت و جدایی داشت....

او گفت:بشنو از نی چون حکایت میکند...وز جدایی ها شکایت میکند.

گفتمش:نشنو از نی نی نوای بینواست....نشنو از نی، نی نوای بینواست. بشنو از دل، دل حریم کبریاست. نی چو سوزد تل خاکستر شود....دل چو سوزد محفل دلبر شود.

 

پی نوشت مجنونی۱:ابتکار جالبی بود....الان میفهمم که چقدر براش زحمت کشیدین.....از طرح موضوعش و برنامه ریزیش و اجراش.حرف نداشت....تعریف هر چی بگی داشت.ممنونم

وقتی بهم خبر دادی اصلا باورم نمیشد که اینهمه همکلاسی دانشگاهی رو یه جا بتونم ببینم....زمانی رو که گفته بودی راه افتادم بیام...دم در یه ماشین بهم چشمک زد....باورش مشکل بود.میدونی کی اومده بود دنبالم؟نمیگم.میدونم که برنامه شو خودت ریخته بودی که تنهایی نیام سالن اجتماعات دانشکده.خیلی هوامو داشتی...به سالن که وارد شدم مجریتون اسممو اعلان کرد....غافلگیرم کردین...اگه اوون دفترچه شعرم همرام نبود میخواستم چی بگم؟....خوب شد.من که هیجان زده شده بودم.هر چی که بود خیلی خوب بود....شب شعر بود و خاطره گویی و خنده و گریه ...یاد باد ان روزگاران یاد باد.....یاد باد.از دلداری و همراهیتون....از شادی حزینتون...از اشکهای شوق دیدار ناب و داغتون متشکرم.تا انتهای شبو با هم بودیم.یه شب فراموش نشدنی....موزیک جالبی رو اجرا کردین....خوب منم که نمیخواستم چیزی اجرا کنم ولی خودتون خواستین....ببخشید که این روزا صدام لبریز از غم بود.

 

w8rxc9hms1oghwanwb3u.jpg

 

بارون

شاعر: محمد علي معلم دامغاني

اجراي استاد محمدرضاشجريان

 برای دانلود تصنیف زیبای ببار ای بارون با صدای استاد شجریان اینجا رو کلیک کنیدببار اي ابر بهار

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 

خیلی از حرفا تو دلم موند و برات نگفتم....بعد از جدایی ها....ان دل شکستنها...فردا تو میایی.امشب دلم میخواد تا فردا می بنوشم من....زیباترین جامه هایم را بپوشم من.....

بعد از گسستنها....ان دل شکستنها ...فردا تو میایی.گو یا دعاهای من خسته اثر کرده.من لحظه ها را میشمارم تا رسد فردا ...اما میدونم که اگه ببینمت بازم لام تا کام حرفی نمیزنم و میمونم.خودت از چشام حرفامو بخون.اگه تو نخونی پس کی بخونه؟

نگران فردام.چطوری بیام که هول نشم.اون دفعه ای یادته...از خنده غش کردی.من هاج و واج مونده بودم که چی شده....چشات به جورابم بود.درست فهمیده بودی که تا به تا پوشیدمشون.

خیلی خوشحالم که اومدی. حالا کجا منو میخوای ببری؟ چند روزی میموندی و بعدش میرفتیم.....شمال؟ولش کن بابا حوصله شو ندارم.هوا سرده و خودت هم میدونی که خیلی نمیشه رفت و بیرون گشت و گذار کرد....چی؟...میگی اتیش روشن میکنیم!!! خودت از اونایی هستی که اتیش میسوزونی....اصلا خودت اتیشی.اهه  دستمو ول کن...دارم مطلب مینویسم...دستمو نکش...بگذار برا دوستان وبی ام کامنت بگذارم بابا....نگروون نبودنم میشن ها......دوستای خوبم..دارن میبردم شمال...عباس اباد.اگه شد براتون کامنت میگذارم.....فعلا خداحافظ.

نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 23:30 توسط لیلی یا مجنون|



كد قالب جدید قالب های پیچك


Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir