مظهر عشق خدایی
شب فراخ و سینه تنگ و همدمی باید که نیست زخم هست و دشنه هست و مرهمی باید که نیست می چکد خون چراغ نیمه جان در تبع باد گریه ها را شانه های محرمی باید که نیست فقط مثل تو غمگینم، فقط مثل تو دلتنگم ، اگر آبی تر از آبم ،اگر همزاد مهتابم، بدون تو چه بی رنگم ،بدون تو چه بی تابم .... به عاشق گفت معشوقی دل افگار که ای در کوی معشوقی گرفتار کدامین شهر خوش آب و هوایست؟ کدامین باغ جای باصفایست؟ همان شهری که باشد منزل یار به عاشق بگذرد خوش همچو گلزار ................................................................................................... پی نوشت مجنون(۱):سلام لیلی.ممنونم که بعد مدتها -پست جدیدتو سرودی.تو شعری که گفتی و چکیده خیلی از حرفایی بود که تو این مدت میخواستی بگی -با قلم رسا و حزینت همه چیزا رو نگاشتی .رفتم یه گوشه ای و شعرت رو با همون سبکی که دوست داری زمزمه کردم.با همون صدا و اواز برات خوندم و خوندم.آسمون دلم -خیلی وقتی ابری بود و بهونه میخواست تا بباره. از اوون بارونا که وقتی میاد-خیس خالی میشی.مثل جوجه ای که کز کرده و سقفی گیر نیاورده تا بره و پناهی بگیره.شایدم اصلا بلد نیست که خودشو به یه جای مسقف برسونه.شایدم خیس شدن رو دوست داره.تو که میدونم دل خودت بارونی تر از منه.اومدی و چشمان ترت رو دیدم و اشک ریختم.میدونی که تقدیر مجنون تنهائیه و لیلی هم کمی از اوون نداره.تنهایی رو خدا براشون هدیه داده.آخه اگه سر ادم شلوغ شد و از تنهایی در اومد که یادش از معشوقه عالم خالی میشه.فرق بین مجنون و بقیه پس چی باشه.چه جوری ثابت بشه که مجنونه.مجنون که فقط به فکر رضای دلداره و اصلا چیزی که براش مهم نیست و به یادش نیست خودشه. میدونی که من تحمل دیدن اشکهاتو ندارم.حالا دلم میخواد که اشکاتو پاک کنی و یه لبخند بزنی.ای بابا لبخندتم که غمباره.میدونی چرا ؟دلت نمیگذاره تا چشما ت بخندن و چهره هم بدون همراهی چشما نمیتونن واقعا بخندن.باشه نمیشه کاریش کرد. میگن رو عدد چهل دقت کنین.چند روز دیگه میرسیم به چهل روز که مادر تو بیمارستان بستریه.چه بستری که باید بگم تو حالت اغمائ ست.میشه گفت فقط ۵ روزش رو نتونستم ببینمش.۳بار به هوش اومده و تونسته شاد یا غمگین بشه.با نگاهش در همون سه بار بهم فهمونده که دلتنگمونه.دلش میخواد بیاد خونه....اما همه چیز که دست خود آدم نیست.این طور مواقع سعی میکنم که خودمو اگه شده برای لحظاتی خارج از گود ببینم تا به پیامهایی که باید بگیرم توجه کنم.تلاش میکنم که تو صحنه زندگی گم نشم.یا اگه هم برای لحظاتی به بیراهه رفتم-سریع برگردم و در مسیر قرار بگیرم.منتظر روز چهل از این سلسله هستم.ایا تغییر و تحول چشم گیری ممکنه پیش بیاد.هر چی خدا بخواد منم میخوام.کی دلسوزتر از اوونه؟وقتی که اراده کرد مادر رو خلق بکنه ما کجا بودیم.؟وقتی که خواست من باشم چی؟فرصتهای زندگی رو چطور ؟عمری رو که تا حال داشتیم چی؟من که برای گذشته-حال و اینده خودم و مادر و بقیه ستایشش میکنم و ممنونشم.شیرینی ها در کنار تلخی ها معنی میده و ادمها رو میسازه و کامل میکنه. نمره اسرائیلیان و تمام حامیانش نه تنها ۰ نیست بلکه دقیقا در مقابل غزه است .به نظر مجنون انها -۲۰(منفی بیست)هستند.با دادن انهمه ابرو و تجهیزات و نیروی انسانی و ......به هیچکدام از اهدافشان نرسیدند که بماند بسیاری از نقاط قوت که غزه ایها نداشتند -کسب کردند در نتیجه اشتباهات این احمقها. پی نوشت ۱-نیمه شبه(بیست و نهم دی ماه) و دارم اخبار ساعت ۲۴ رو از تلویزیون پی میگیرم.نگران غزه هستم.گاهی ذهنم به وضعیت مادر میره که سی و چند روزه که مدام رو تخت بیمارستان بوده.....نتیجه مناسبی نداشته و ...ناگهان همون چیزی رو میشنوم که از صبح دیروز پیش بینی میکردم.اولمرت میاد پشت تریبون و میگه که به طور یکطرفه اتش بس اعلام میکنه.یال و کوپالش ریخته و با اوضاع نکبت باری شکستش رو اعلام میکنه.خدا رو شاهد میگیرم که خوشحالیم برای غلبه مظلومین و مستضعفین بر مستکبرین و خونخواران-وصف نشدنیه. دلمو غم گرفته.برای ۱۱۰۰ شهید مسلمون و خون به ناحق ریخته شدشون-خون دل میخورم.نمیدونم برای این شهدا اهنگ غمینی رو که گذاشتم -باشه یا برای پیروزی غزه یه اهنگ شادتر بگذارم.فعلا میگذارم که همین اهنگ رو وبم باشه و بدونم که این پیروزی بزرگ در سایه ایثار اوون عزیزانه. خدایا از اینکه با جنود خودت مظلومین و مستضعفین فلسطین رو بر مستکبرین عالم پیروز کردی حمد و ستایشت میکنم و پیشانی بندگیم رو بر خاک عبودیت نهاده و سجده شکر به جا میارم. تصنیفی از زنده یاد عارف قزوینی . تصنیف بهار دلکش که استاد شجریان خوانده . دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود ......................................................................... اینها(کودکان) سربازان فلسطینی هستن که باید کشته بشن؟!!! با کشته شدن کودکان غزه ای و ریخته شدن خونهای پاک این شهیدان-از اونجایی که میدونم خدا در مقابل ریخته شدن خونهای بیگناه گذشت نمیکنه-شکست اهریمنان صهیونیسم قطعیه .دیگه از پیروزی فلسطینیان مظلو م اطمینان کامل دارم.میدونم فرصتی رو که خدا در اختیارنامردمان و جلادان صهیونیسم قرار داده برای به افتضاح کشیده شدن و نابودی کاملشونه.صبر خدا از اوون نوعه که بهش میگن صابر.آخه مثل ما بنده هاش نیست که عجله ای برای انتقام از ددمنشها داشته باشه.کسی نمیتونه از دستش فرار کنه که عجله داشته باشه.با حوصله کاراشو پیش میبره و خودش هم گفته که همونطور که مهربون و بخشنده ترینه اما شدید هم انتقام میگیره و تنبیه گره.با اوون همه مهربونی که خدا به اجدادشون کرد و حضرت موسی رو به کمکشون فرستاد اما چه بی لیاقتیها و بدبختیها از خودشون نشون دادن.چقدر حضرت موسی رو اذیت کردن.چقدر حضرت عیسی رو ازار دادن.از کمی سعادت و داشتن بدبختیشون هنگام ظهور خاتم النبین حضرت محمد(ص)بود که چه لجاجتی کردن و چه ذلتهایی که نکشیدن.واقعا خاک برسرشون.الان دیگه کارو به جایی رسوندن که مثل یه دیوونه احمق انواع سلاحها رو بی توجه به نگاه و اعتراض همه مردم عالم به سر خونواده های مظلوم غزه میریزن.اوون روز گفتن که یه قومی رو تو خونه خودشون جمع کردن که حدود ۶۰ نفر بودن و با گلوله مستقیم توپ زدنشون.شمر اگه میتونست این کارو میکرد؟یاد حیوونی مثل کفتار میافتم .اوونم طبق غریزه اوون قدر چندش اوره.اینا رو که خدا بهشون اختیار بخشیده و عقل و دین و....-چرا اینکارا رو میکنن.هیچوقت تصور نمیکردم در عصر پیشرفتهای محیر العقول این اتفاقها بیافته و دولتهایی مثل امریکا و انگلستان و فرانسه و اروپاییها به توجیهات مضحک کمک اسرائیلیها باشن.بلکه خودشون طراح این ددمنشیها باشن.شاهان و بزرگان عرب هم در این دسیسه شرکت کنن.شما توجیهی برای کاراشون میبینین؟!.من که گیج شدم.علنی ودر مقابل ملتهاشون این کارو میکنن.!!!!!به اینهمه تظاهرات گسترده توجه ندارن.اخرش چی میشه؟.با قاطعیت شعار خدا رو میگم و شکی به اراده خداوند عزیز ندارم که: "و نريد انمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين". ظهور موعود آسماني كه پيام آور رحمت و رافت و برپاكننده عدالت ميباشد، آرزويي است بس بزرگ كه تنها مختص شيعيان نبوده و تمامي معتقدان به اديان آسماني در انتظار تحقق آن بسر ميبرند. چرا كه تنها با تحقق اين اميد و آرزوي بزرگ است كه بشريت پس از قرون متمادي ميتواند جمال سعادت را در اين جهان مشاهده كند و حياتي توام با صلح و آرامش را در اين كره خاكي تجربه نمايد. اما اينكه اين آرزوي ديرينه بشر چه زماني محقق خواهد شد، بر علم بشر پوشيده است و كسي را جز خداوند به لحظه وقوع آن آگاهي نيست. تنها چيزي كه از روايات و اخبار ميتوان در اين زمينه استفاده كرد اين است كه علائمي براي زمان ظهور برشمرده اند كه با مراجعه به آنها ميتوان تا حدودي به اين نكته اذعان كرد كه لحظه ظهور موعود آسماني چندان دور نبوده و در آينده اي نه چندان دور اين حادثه سترگ اتفاق خواهد افتاد. دیگر سنگین نیستم قریب چهارده قرن از حماسه خونین و حیات بخش عاشورا میگذره و جالبه که هر سالی که میگذره این ایینه تمام نمای ازادگی با شفافیت بیشتری راهگشای طریق حق و حقیقت بوده.این یه سنت الهیه که اگه کاری با نیت خدایی انجام شد -ثبت بشه و روز به روز زنده تر و اشکارتر پدیدار و نمایان شه. از کوچکترین شهید کربلا یعنی علی اصغر چند ماهه تا حبیب ابن مظاهرش-همه و همه با تمام وجودشون -خودشونو همچون پروانه ای ذوب انوار شمع پر فروغ رب العالمین کردن تا همه ادمها با الهام از درسی که اونا به بشریت دادن -به عنوان یک انسان بدونن که چه جوری کامل بشن. یه نفر که بعدها شهید شد -قبل از شهادتش از شهید اوینی درخواست نصیحت کرده بود.شهید اوینی فرمود:رطب خورده کی منع رطب کند.اما چیزی میگویم که خود برای عمل به ان محتاج ترم.و ان این است که:کاری مکن جز برای رضای خدا. معتقدم که اگه کاری رو با نیت الهی انجام بدیم-بعدا نه تنها پشیمونی نداره بلکه موفقیتش تضمینه.اصلا خود خدا راهو باز میکنه.اگه کسی تقوا داشته باشه خدا بهش قدرت تشخیص میده که از کدوم مسیر بره تا به اهدافش برسه. بیش از سه هفته از کمای مادر گذشت و فقط سه روزشو که تونست چشماشو باز کنه خوشحال بودم.بعدش دوباره به حالت بیهوشی برگشت.یاد سختیهایی می افتم که تو زندگی تحمل کرد.یاد اخلاق دلسوزانه و صبورانه اش در کل مسیر زندگیش میافتم که هرگز با کسی تندی نکرد.نشد که یه کلمه توهین امیز از زبان خیر خواهش بشنوم.هرگز-هرگز.در ایام جوونی مصیبتهایی رو متحمل شد.یه پسر و یه دخترشو از دست داد.چه شبهایی که تا صبح نشست و به چهره ما نگاه کرد و از بیماریهامون غصه خورد و اشک ریخت.چقدر خودشو فدای بابا کرد.بعد از رفتن بابا چه غصه ها که نخورد و دم نزد. اکنون مادری در شهر با مرگ دست و پنجه انداخته.سه هفته میشه که به خوابی عمیق فرو رفته.مادری که برای فرزندانش مثل پروانه در چرخش بود دیگه از تب و تاب افتاده و چون شمعی که شعله اوون به خاموشی بره -توان از دست داده.شاید صدای فرزندانش رو تو ملاقاتها میشنوه اما نمیتونه جوابی بده.خیلی دوست داره بازم دور هم باشن و از خاطره هاشون یاد کنن-اما دیگه نمیتونه.مادری تنهای تنها در بیهوشی کامل شبها رو سپری میکنه.نمیدونم حضور اطرافیانشو تا چه حد متوجه میشه.مادری که اگه بهوش بود اکنون برای شهدای کربلا و غزه اشکها میرخت و غصه ها میخورد.حال ارام خوابیده چون فرشته ای مهربان با چشمانی بسته و قلبی لبریز از محبت و عشق.و من همچون پرنده ای کوچک که بی اشیان است و رها شده در پهنای وسیع اسمان -راه میجویم. پی نوشت ۱:الان مطلع شدم که برای مادر تراک گذاشتن(لوله تنفسی از گلو). پی نوشت ۲:ساعت ۱۵ هستش.رسیدم ای.سی. یو.دیگه نگهبون درب بیمارستان منو شناخته.بیرون بیمارستان جای پارک نیست و اشاره میکنه که برم داخل محوطه بیمارستان.راستش یه کم عجله دارم تا وضع مادر رو ببینم.داخل سالن رسیدم.داداشی رو میبینم که اوونم اومده.یکی مون میتونیم وارد شیم.به هم تعارف میکنیم و اوون زورش بیشتره که منو داخل بفرسته.گام به گام به تخت مادر نزدیک میشم.از دور که چیزی تغییر نکرده......اما....چرا ؟تراک رو که میگفتن میبینم.از زیر چونه واز محل گلو یه لوله کار گذاشتن.از پرستار میپرسم که کی عمل تراک انجام شد و جواب میده که قبل از ظهر.مونیتور داره بوق هشدار میده.من که سر در نمیارم چیه.فقط پرستار رو نگاه میکنم که بفهمونم از این صدا و بوق -نگرانم.متوجه سوال و نگاهم میشه و ......میگه:نگران نباشید.تونسته که عمل رو تحمل کنه.بقیه اش مونده به خدا.گزارش پرستاری رو میزه .مشغول خوندنم.یه چیزی نظرم رو جلب میکنه که پرستار از دست یه دکتر شاکی شده.باید ان.جی کار میگذاشته و گفته که کار اوون نیست و پرستار تو گزارشش اورده.به دوستم که تو بیمارستان شاغله اروم زنگ میزنم و داستان رو میگم. .... هر چی مادر رو صدا میکنم -عکس العملی نمیبینم.پیشونی و ابروهاشو که بیشتر در معرض دیدن نگاه میکنم.غم دلمو میگیره که نمیتونه جوابمو بده.لحظاتی دور از چشم پرستاران -دستشو تو دستم میگیرم.دیگه جای سالم براش نمونده....وای ساعت چنده.داره دیر میشه.باید سریع برم پایین تا داداشی بتونه بالا بیاد. تو تهروون برف گرفته.امروز (بیست و سوم دی ماه ۸۷)که سالروز ولادت میلاده به افتخارش بعد از ملاقات مادر میریم کلکچال یا توچال.تا هر جا که شد. پی نوشت ۳:قریب یه ماهه که مادر بستریه.قبل از مریضی مادر بود که گفتم با مانا تو تجریش قرار داشتیم تا بریم امام زاده صالح و بعدش شام رو بریم بوف کور.اخرین روزهای حضورش تو ایران بود و دیگه باید میرفت اون طرف برای دانشگاهش .گفته بود که موضوعی رو میخواد بهم بگه و مشورت بگیره.دلم شور افتاده بود.یعنی چه موضوعی میتونست باشه.اوون شب خوردم به ترافیک برف و شب پارک وی و دیر رسیدم سر قرار.طفلک دیگه سردش شده بود و سخت در حال انتظار بود. وقتی رسیدم اصلا دلخوری خودشو بروز نداد.ادم تو دار و خاصیه.هنوز که هنوزه از این وبلاگم بهش چیزی نگفتم.اصلا نمیدونه که وبلاگ دارم.زیر بارش برف رفتیم امام زاده صالح.مدت طولانی اونجا نبودیم.بعدش رفتیم بوف کور.چه اسم بدی برای یه غذا خوریه.کج سلیقگیه دیگه.یاد صادق هدایت میندازه. نشستیم و چیزای سفارش دادیم.گذر عابران رو سنگفرش پیاده رو با برفی که می اومد خیلی رویایی و دیدنی بود.با ذهن خودم ور میرفتم که کدوم لحظه رو برای نقاشی انتخاب کنم.صدای مانا منو به خودم اورد.از اونجا گفت که چه وضعیتی داره.اوون چیزی رو که برای مشورت پیشم اورده بود ماجرای یه خواستگاری بود.طرفش ایرانی بود و مقیم اونجا.مشکلش این بود که اولا اختلاف سنیشون زیاد بود و بعدشم .....میگفت که از نظر شخصیتی ادم خوب و جاافتاده ایه.طرفش هم از مدتها قبل پی گیره و ول کن نیست.دکترای فیزیک داره و اوضاع مالیش هم روبه راهه.هی گفت و گفت ومن نگاه میکردم.گاهی مکث داشت و براندازم میکرد تا یه جمله ای هم من بگم.اما هر کاری میکردم که حتی بتونم یه کلمه بگم-نمیتونستم.دیگه داشت متعجب میشد.اشتهای خوردن غذا رو نداشتم.چنگال رو دور سالاد میچرخوندم.چشمام بیشتر به بیرون دوخته شده بود.دیگه حرفای مانا رو نمیشنیدم.هنوز لباش باز و بسته میشد.هیچ صدایی رو نمیشنیدم.نگران شدم.گفتم شاید داره فشارم میافته.تلاش کردم که حال عادیمو بدست بیارم.....بهتر شدم.مانا احساس کرد که یه جورایی شدم.بهم گفت که مشکلی پیش اومده که با حرکت سرم به بالا جواب نفی دادم.پرسیدم که خوب مانا-حالا مشکل چیه؟تو که محاسن زیادی ازش گفتی.نظر نهاییت چیه.؟من چی میتونم بگم؟ رفت تو فکر و چند دقیقه ای چیزی نگفت و بعد گفتش که دلم رضا نیست.نمیتونم قبولش کنم.همه اینایی رو که گفتم عین واقعه.هیچ بهونه ای هم برای ردش ندارم-اما این تصمیم یه کار دیگه ایه که از عقل تنها کاری بر نمیاد.اومدم پیشت تا باهات مشورت کرده باشم.تو بگو چکار کنم.؟ راستش مونده بودم که چی بگم.گفتم بگذار برای بعد.الان نمیتونم نظر بدم.من فرصت میخوام.اینطوری که نمیشه.میدونستم که چیزهای دیگه ای هم هست که مانا نگفت.فردا ظهرش پرواز داشت که باید میرفت و من قبل از اوون پرواز باید میدیدمش و نظرم رو میدادم اما مشکل بیماری مادر پیش اومد و من دیگه نتونستم ببینمش و اونم بی اطلاع از موضوع-قهر کرد و رفت. بــــبار ای بــــارون ببــــــار اين تصنيف زيبا را با صداي محمد رضا شجريان دانلود کنيد و هميشه گوش بدهيد. قرار بود همون دیروز لشکریان یزید به سپاهیان کوچک اما پر فروغ امام حسین(ع) بتازن اما میدونید که امام -حضرت عباس رو مامور کرد و ایشون تونست بره و یکشب(دیشب رو)براشون مهلت بگیره تا شب اخر عمرشون رو به دنیا قران و نماز بخونن و با معشوقشون راز و نیاز کنن. دیشب امام به یاران دلیر و عاشقش فرمود که اینا منو میخوان.از تاریکی شب استفاده کنین و برین.اما دلباختگانش زرنگ تر و سینه چاکتر از اوونی بودن که به این سادگی عشق ببازند.امروز که روز عشقبازیشون بود و اونا کاملا درک میکردن.حتی قاسمش که بعد شهادت باباش با امام حسین(ع)بزرگ شده بود چه ها گفت که میدونید.حتی علی کوچولوی زیبا و بغلی که قرار بود خون گلوش روی قرمزی خورشیدو کم کنه. بله تا الان که دم دم های صبحه عاشقا نخوابیدن.اخه اخرین شب زندگیشون بود و اینو خوب میدونستن. وای بر زین العابدین تا سالیان سال چه ها خواهد گذشت. وای برسر عباس علمدار و علی اکبر چه خواهد امد. دخترکان کوچک امروز چه ها خواهند دید.؟ حالا میفهمیم که وقتی رسول خدا فرمود:حسین منی و انا من حسین-یعنی چه. اینکه حسین از اوست واضحه و فرزند دختری و پسر عم شایسته ایشونه.اما اینکه رسول خدا(ص) از حسین باشه یعنی چه؟ یعنی حسین(ع) راهی رو میره که در ان راه با ریخته شدن خون پاک خود و و عزیزانش- خونی به رگهای بیرمق پیکر جامعه اسلامی تزریق می کند که تا ابد حیات طیبه دین رسول الله رو بیمه کرده و حفظ و توسعه میده. بله اینک نام رسول خدا زنده است زیرا نام حسین زنده است و این دو اسم مقدس با هم گره ای معنوی پیدا کرده اند.راه انان روشنی بخش همه ازادگان جهان تا الی الابد است. اکنون فلسطینیان با الهام از پیام عاشورا زنده هستند و پایمردی خود را به جهانیان نشان میدهند. امروز عاشورا در غزه برپاست و خون بر شمشیر پیروز است. ................................................................................................... پی نوشت اول-اولین بار بود که نتونستم بدون حضور مادر تاسوعا و عاشورا رو اونجا باشم.خودمو یه جای دیگه گم و گور کردم.مظلومانه در یه دسته غریب شرکت کردم.اصلا منو نمیشناختن.ارووم سینه میزدم.ظهر عاشورا هم بعد از مقبره الشهدا رفتم مسجد امام علی(ع)و اونجا تو مراسم و نهارشون بودم. ساعت ۱۵ بیمارستان بودم.سعید و مسعود-داداشی و ثریا امده بودن.حال مادر تعریفی نبود. تبرکا پارچه از خیمه های سوخته ظهر عاشورا اورده بودن و به نرمی کشیدن به صورت مادر. پی نوشت دوم-امشب شام غریبانه.با خانواده رسول خدا چه رفتاری کردند؟ امشب تو غزه چه خبره؟ برای امام حسین(ع)و محرم همه ما ارزش قائلیم.او رهبر ازادگان جهانه.حادثه کربلا بعد از اینهمه قرن الگوی نجات بخش بسیاری از ملتها شد.حتی جملاتی رو از رهبر فقید هند مهاتما گاندی مطالعه کردم که به روشنی دلیل پیروزی هند بر استعمارگران رو پیروی از راه امام حسین(ع)میدونه. اکنون در صحنه جهانی عاشورا داره تکرار میشه.کجا؟بله درسته تو غزه.عده ای مظلوم و بی دفاع -بدون اب و غذا و دارو و بی دفاع در منطقه ای محدود به محاصره دژخیمان اسراییلی در اومدن.جالب اینه که فرعون فعلی مصر هم به شدت عرصه رو بر این بیچارگان در محاصره تنگ کرده.صد رحمت به آمن حطب هاشون که از یوزارسیفها حمایت میکردن. در ساعات اخری دیشب شیر مرد مبارزه لبنان سید حسن نصرالله بیانات حماسی و حسین گونه ای ایراد کرد که به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم.او این حادثه غزه رو تکرار حماسه کربلا و الگوشون رو راه و منش امام حسین (ع)دونست.از همه ملتها خواست که واکنش نشون بدن.بخصوص پیامهای مهمی به فرعون مصر و مردم اونجا داد که فکر میکنم تاثیرات عمیقی رو منطقه بگذاره و عملا بعضی پارامترهای معادله به نفع مظلومین غزه تموم شه.احساسم میگه که همه مون وظیفه داریم به هر شکل ممکن و خداپسندانه به مقاومت غزه کمک کنیم. راجع به مادرم یه اتفاق عجیب و نادر پیش اومده که نه تنها من بلکه مسئول ای.سی.یو بیمارستان متعجبیم. پریروز که رفتیم ملاقات مادر دوباره شروع به صحبت کردن با مادر کردم.شاید برای پرستاران بخش خنده دار میومد که من با مادری که بعد از ۱۰ روز کمای کامل و بدون هیچ تغییر-حرف بزنم.دست مادر تو دستم بود و میگفتم که مادر جون-اگه میشه چشماتو باز کن.....ناگهان احساس خاصی بهم دست داد.اخه اوون چیزی رو که میدیدم قابل باور نبود.بله مادر چشمان زیباشو تا نیمه باز کرد.این کار چند بار دیگه تکرار شد و به مرور موجب تغییراتی در سایر حواسش هم شده.درسته که با این کار مادر امید به بهبودی کامل مادر نیست ولی مقاومت مادر برای دکتر مسئولش اعجاب بر انگیز بود.البته دعای دوستان عزیزم که از طریق وب تنهام نگذاشتند-قطعا موثر بوده.امید دارم که مادرم بهبودی مناسبی پیدا کنه و همه دوستان عزیز وبی در صحت و سلامتی در کنار خانواده محترمشون از ایام بهره ببرند. در اخر این اپ قطعاتی از گفته های شهیدی که خود پیرو راستین امام حسین(ع)بود رو راجع به عاشورا تقدیمتون میکنم. راوي یاد یه هفته پیش می افتم که رفتم پیشش و برای شاید اخرین بار باهم حرف زدیم و نگاهمون به هم گره خورد. اوون روز وقتی به خونه رسیدم ساعت حدود 12ظهر بود.مریم(پرستار خونگی مادر) و ریحانه کوچولو(دختر خانم پرستار) رو از خونه بردم بیمارستان که همراه مادر باشن.داداشی مثل پروانه دور مامان بود.دیگه داشت براش بال میزد.به طرف مادر رفتم اما نتونستم بوسش کنم.سرما خوردگی داشتم.با اوون همه درد وقتی منو دید همون لبخند دلنشینشو نثارم کرد.باهاش دست دادم و به گرمی فشردم.تو چشمون ملکوتیش نگاه کردم.انگار نه انگار که مریضه -با نشاط کامل بهم خیره شد.چشمای آبی مادر بهم آرامش دریا رو داد.به اتفاق داداش کمک کردم تا مادر روبا ویلچر بردیم تا از ریه هاش عکس اشعه ای بندازیم.به زحمت بلند شد و ما اطرافش بازوهای بی رمقش رو گرفتیم.یادش رفته بود که گردنبندخوشگلششو در بیاره و در تصویر قفسه سینه نقش بسته بود. من نمیدونستم که احتمالا اخرین باریه که تو هوشیاری میبینمش و الا هر طور شده مثل همیشه-شده باماسک یه بوسه از پیشونی ماهش برمیداشتم.اما نشد. دوباره مادرو بالابردیمش .نهار اورده بودن.کمی سوپ با برنج و یه قطعه ماهی قزل الا.یعنی خدایا این اخرین نهارش بود و من نمیدونستم.بی اختیار کمکش کردم تا سوپشو میل کنه.میخندید و میگفت مزه ترش داره و خوشش نمیاد از سوپ.اما من با شوخی و خنده خوروندمش.میگفتم که لزومی برای جویدن نداره. یه عکس ازمادر گرفتم.برگشت و نگاهم کرد.یعنی این اخرین عکس هوشیاریش بود و من نمیدونستم.؟چرا من و داداش برای رفتن از اونجا عجله کردیم.؟نمیشد کمی بیشتر بمونیم.؟چرا میشد اما نموندیم.نهار رفتیم خونه داداشی.موقع خداحافظی از مادر بازم دستای مهربونشو فشردم و تکونش دادم.خندیدم و گفتم همین اطرافیم و بازم سر میزنیم تا احساس تنهایی بهش دست نده.پرده اتاقو کنار زدم تا روشنی اتاق58بیشتر بشه.گفتم اینم روشناییتون.راستی ماهی رو هم براش تمیز کردم و ریختم رو برنجش ولی بر خلاف همیشه که غذاشو با میل و رغبت نوش جان میکرد- اشتهایی نداشت.لباس صورتی رنگی به تن داشت و من از او دور میشدم ..... تا انکه او را در کما دیدم.خدایا صبر و تحملم رو افزون کن. دیروز صف ملاقات کننده مادر اونقدر زیاد بود که من فقط تونستم ۳ دقیقه به محضر مقدسش برسم. دیگه طاقت نداشتم که نبوسمش- با ماسک بر دهانم دست مهربونشو بوسیدم .دستم رو روی پیشونی ماهش گذاشتم و باهاش حرفا زدم.خدا کنه که شنیده باشه. .................................................................................... امروز جمعه ساعت سه و نیم عصر به اتفاق خواهران به ملاقات مادر رفتیم.همه دایی ها و خاله لیلا و زن دایی ها هم اومده بودن.برای اولین بار بود که وقتی تو گوش مادر زمزمه کردم که کیا اومدن ملاقاتش پلکش حرکت کرد و باز شد.البته مطمئن شدم که صداها رو میشنوه.برای بار دوم و سوم هم امتحان کردم و چشمای اسمونیشو باز کرد(نیمه باز)و بی رمق.اختیار چرخش چشماشو نداشت .از نظر پرستارا که هوشیاریش تغییری نکرده و تنفسش تماما با دستگاهه.نمیدونم که اخرش چی میشه.خدایا بندگانت را دریاب.خیرشون بده برای دنیا و اخرت. ......................................................................................... شعر و جنون اگر « شيدايي » را از انسان بازگيرند، هنر را باز گرفته اند؛ شيدايي جان هنر است، اما خود ريشه در عشق دارد. شيدايي همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلي عشق، جنون و شيدايي عاطف و معطوف هستند و مُرادف با يکديگرند. 
نه از خاکم نه از بادم ، نه در بندم نه آزادم ،نه آن لیلی ترین مجنون ، نه شیرینم نه فرهادم
در آن سینه دلی وآن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پر دود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرور
دلی در وی درون درد و برون درد
به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز؟
ز گنج راز، در هر کنج سینه
نهاده خازن تو صد دفینه
ولی لطف تو گر نبود، به صد رنج
پشیزی کس نباید زآنهمه گنج
چو در هر کنج، صد گنجینه داری
نمی خواهم که نومیدم گذاری
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می باید، دگر هیچ
![]()
![]()


لیلی باید مجنون رو ببخشه .قرار بود که مجنون -لیلی رو که نشانه ای برای عشق خدایی بود -تمجید کنه.براش بیابان گردی کنه و جنونشو- نشون بده تا ثابت بشه که مجنونه.قرار شده بود که مجنون قصه های هزار و یک شبشو برای لیلی نقل کنه.شروع کرد و تا جاهایی هم پیش رفت اما از قضای روزگار حوادثی حادث شد که عنان اسب روایت های معمول مجنون از کف برفت و حاشیه هایی که خود محور بودن -برای عنوان مطلب شدن صف کشیدن.محرم-غزه-کمای مادر و ......اما صبوری و طاقت لیلی بیش از این بود و بارها امد و در خفا و اشکار همدلی کرد و رفت.مجنون باز هم فریفته بیش از پیش کمالات لیلی شد و مدهوش صفا و صمیمیتی که امروزه روز گوهری بس نادر است و به لیلی افرین ها گفت.
روی سخن با لیلی است.لیلی عزیز -هوش و حواس مجنون با غزه ای هاست که اکنون بیست روز است که مقاومت نموده اند.به نظر مجنون باید نمره بیست بگیرند.مخصوصا شهدایی که قریب ۱۰۰۰ستاره درخشانند.یعنی یک کهکشان که نورش تمامی ستارگان را محو خود کرده است.و مادران این ستارگان نورانی مثل انان نمره بیست دارند و مجاهدین در راه خدا که درس عبرتی به فرعونیان و فرعونها و اسرائیلیان دادند و ائمه کفر.
امروز دقیقا یک ماه از بستری شدن مادر در بیمارستان میگذره.دیروز عصر که رفتم ملاقات مادر وقتی وارد ای سی یو شدم برای اولین بار در این مدت بر جا میخکوب شدم
.چشمان مادر کاملا باز بود و به اطراف خود با هوشیاری کامل نگاه میکرد.
باورم نشد.خانم پرستار اومد و اونم مثل من متعجب بود و گفت که مادر همه چیزو میشنوه و میبینه و کاملا عکس العمل نشون میده.باهاش وارد گفتگو شدم.اولش متاثر بود و یه کم اشک تو چشمای مهربونش جمع شد.میخواست جواب بده اما به علت وضعیت گلو و دهان نمیتونست.گفتم که چه خبرا؟تو این مدت ماها رو خواب میدیدی؟جوابش مثبت بود.گفتم از (مرحوم)بابا چه خبرا؟
تو خواب میدیدیش؟جوابش مثبت بود.خیلی تلاش میکرد صحبت کنه اما نمیشد.گفتم معلومه که ماها رو از بابا بیشتر دوست داری ها
!!!
با تعجب کامل زنگ زدم به دخترا که گفتن اومدیم و پایینیم.گفتم هوشیاره که بسیار متعجب شدن و خوشحال.باید میرفتم پایین تا اونا بتونن بیان بالا.خاله کوچیکه هم از راه دوری اومده بود.حق داداشی بود که امروز اینجا باشه به خاطر زحمات زیادش این حالت مادر رو ببینه که قسمتش نبود.موبایلشم دیشب جایی افتاده بود که دیگه نمیشد باهاش حرف بزنم و اطلاع بدم.خدا کنه این حالت مادر تداوم داشته باشه و اونم ببینتش و باهاش حرف بزنه.![]()
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت
نازنینان را، مه جبینان را، وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهد بستی، عزیز من، با رقیب من چرا نشستی
چرا دلم را، عزیز من، از کینه خستی
بیا در برم از وفا یک شب
ای مه نخشب
تازه کن عهدی، که بر شکستی
دانلود کنید![]()
![]()

تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق ، سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
![]()
![]()

چقدر امشب پر از پرهای پروازم !
می خواهم بال زنم تا اوج
تا قله ی مغرور سعادت؛
تا پاک ترین چشمه ی عبادت.
امشب صدای زایش یک ستاره را می شنوم!
ثانیه های زمان در ذهنم چقدر نرم می گذرند.
چه حس گنگ بی تجربه ای دارم؛
و انگار بر سبکی ابر ها سوارم.
چشمهایم خسته اند
دل را عصای راه می کنم
چون دلم را بوی گلی سبک میکند.
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیـــره چون زلــــف یــــار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خــــون شو خـــون ببـــار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خــــون شـو خـــون ببــار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای ســـرخ یــار
به یــاد عاشقــای این دیـــار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببـــار ای بـــــــارون ببـــــــار
با دلُم گریه كن، خون ببـــار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببـــــار ای ابــــر بهــــــار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگـار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون ![]()
![]()
امروز عاشوراست.کربلا غوغاست.دیشب که خواب بودیم اما اونجا چه ها گذشت و چه نغمه های عاشقانه سردادن. راستش من که تا صبح چندین بار بلند شدم و خوابم نمیبرد اخرش هم گفتم بعد نمازصبحی این پست رو بنویسم.
وای امروز بر زینب(س)چه ها خواهد گذشت و پس از امروز.
وای وای در اسمانها چه خبره؟امد وشد ملائک رو میشه حس کرد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


امروز یکشنبه است و پانزدهم دی ماه هشتاد و هفت.روزهای سختی رو میگذرونیم.زمستونه و هوا سرد و ناجوانمردونه.اصلا فکر اونایی که خونه ندارن نیست.تازه اگه خونه دارن ممکنه که برای خونه شون گرما نداشته باشن.گشنه باشن-مجروح باشن.![]()
![]()
سلام-خوبین؟اگه بله-خوشحالم-اگه خدای نکرده نه!....آخه چرا؟
![]()
![]()


راستش گاهی وقتا اونقدر مطلب و مناسبت برات پیش میاد که راجع به همه اونا میخوای حرف بزنی.همشون مهمند.درسته بعضی از اونا خیلی مهمترن.میبینید که سه کلمه مختلف رو برای عنوان این پستم انتخاب کردم.بگذارید ببینم که چطوری میخوام همه اینا رو براتون منتقل کنم.خوشم هم نمیاد که الکی و بیخودی صفحه رو پر کنم ولی واقعا اینایی رو که میارم نتونستم ازشون بگذرم.
عقل مي گويد بمان و عشق مي گويد برو ؛ و اين هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نيز اگر پيوند خويش را با چشمه خورشيد نَبُرد ، عشق را در راهي كه مي رود ، تصديق خواهد كرد ؛ آنجا ديگر ميان عقل و عشق فاصله اي نيست . عبدالله بن جعفر طيار ، شوي زينب كبري نيز دو فرزند خويش ـ « عون » و « محمد » ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپيوندند و با آن دو ، نامه اي كه در آن نوشته بود :« شما را به خدا سوگند مي دهم كه ازاين سفر بازگردي. از آن بيم دارم كه در اين راه جان دهي و نور زمين خاموش شود . مگرنه اينكه تو سراج مُنير راه يافتگاني ؟»... و خود از عمروبن سعيد بن عاص درخواست كرد تا امان نامه اي براي حسين بنويسد و او نوشت .
راوي
عجبا! امام مأمن كره ارض است و اگر نباشد ،خاك اهل خويش را يكسره فرو مي بلعد ، و اينان براي او امان نامه مي فرستند ... و مگر جز در پناه حق نيز مأمني هست ؟ عقل را ببين كه چگونه پاسخ مي گويد :« آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت مي كند هرگز تفرقه افكن نيست و مخالفت خدا و رسول نكرده است . بهترين امان ، امان خداست .و آنكس كه در دنيا از خدا نترسد ، آنگاه كه قيامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا مي خواهم كه در دنيا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ... »
عبدالله بن جعفرطيار بازگشت ، اگرچه زينب كبري و دو فرزند خويش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقي گذاشت .
راوي
ياران ! اين قافله ، قافله عشق است و اين راه كه به سرزمين طف در كرانه فرات مي رسد ، راه تاريخ است و هر بامداد اين بانگ از آسمان مي رسد كه :الرحيل ، الرحيل . از رحمت خدا دور است كه اين باب شيدايي را بر مشتاقان لقاي خويش ببندد. اين دعوت فيضاني است كه علي الدوام ، زمينيان را به سوي آسمان مي كشد و ... بدان كه سينه تو نيز آسماني لايتناهي است با قلبي كه در آن ، چشمه خورشيد مي جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن ؛ حسين ، حسين ، حسين ،حسين . نمي تپد ، حسين حسين مي كند . ياران ! شتاب كنيد كه زمين نه جاي ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوي رضوان حق . هيچ شنيده اي كه كسي در گذرگاه ، رحل اقامت بيفكند ؟... و مرگ نيز در اينجا همان همه با تو نزديك است كه در كربلا ، و كدام انيسي از مرگ شايسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسي وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسين كه از من و تو شايسته تر است . الرحيل ، الرحيل ! ياران شتاب كنيد. ![]()
![]()

یک هفته و بلکه بیشتر- از کمای مادر میگذره .اوضاع هوشی و بالطبع سایر اعضا- بهبودی حاصل نکردن.
حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » ميانه اي نيست؛ ظلوم است و جهول. و اگر اين جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلي را بر کدام گُرده مي کشيد؟ کدام گُرده است که ثقل اين بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟
در چشم عاشق جز معشوق هيچ نيست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمي تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمي تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل مي نشيند؛ جنون نيز. و اصلاً عشّاق مي گويند که اين جنون عين عدل و عقل است.
عاقلان مي گويند: خداوند عادل است. عاشقان مي گويند: بَل عدل آن است که معشوق مي کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گويند شکيبايي ورزيم که اين نيز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآيند گويند:
اگر با ديگرانش بود ميلي
چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟
عاشقان عاشق بلايند. دُرّ حيات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقيانوس بلا نمي توان يافت؛ در ژرفاي اقيانوس بلا. عاشقان غواصان اين بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دريا زنند؟
کار عشق به شيدايي و جنون مي کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه هاي بي خودانه » آغاز مي شود که عاشق با خود دارد، در تنهايي. جنونش را مي سرايد، و اين يعني تغزل. باباطاهر را ببين! « عريان » است از لباس عقل، و همين جنون براي آنکه شاعر شود کافي است:
مو آن رندُم که عصيان پيشه ديرُم
به دستي جام و دستي شيشه ديرُم
اگر تو بي گناهي، رو مَلک شو
من از حوا و آدم ريشه ديرُم
کار جنون به تغزل مي کشد، و چگونه مي تواند که نکشد؟ مگر چشمه مي تواند که نجوشد؟ و چون مي جوشد، مگر مي تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمين نمي ماند و از چشمه ها فرامي جوشد؟ و اين آب چيست و چرا در عمق زمين خانه دارد؟
دل « خانه جنون » است. پس ريشه شعر و تغزل نيز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روي از خود دورتر شوي؛ دل در عمق خويش به اصل وجود مي رسد. از عمق دل راهي به آسمان ها گشوده اند.
راز عشق را در اين پيغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوي اِلَي السّماءِ وَهِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِيا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَينا طائِعينَ. « فرمود به آسمان و زمين که به سوي من بياييد، خواه يا نا خواه. گفتند: آمديم از سر طوع و رغبت. » اينجا چه جاي کُره است؟
و اين عشق است، عشقي که آسمان ها و زمين را به سوي او مي کشد. چون فرمود بياييد، ديگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ ديگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟
حق با توست اگر فرياد اعتراض برداري که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آري، آتش درون است که فوران مي کند. و راستي اين غم چيست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبي است بر سوز دل و هم بادي است که آتش را دامن مي زند؛ يعني قرار دل عشاق در بي قراري است. آب از چشمه ها مي جوشد و تشنگان را سيراب مي کند و باز به عمق زمين باز مي گردد.
غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است:
چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته پيوست تازه شد جانش
کجاست هم نفسي تا که شرح غصه دهم
که دل چه مي کشد از روزگار هجرانش
و گاه فرياد هوهوي آتش فشان:
اين کيست اين، اين کيست اين، هذا جنون العاشقين
از آسمان خوش تر شده در نور او روي زمين
بيهوشي جان هاست اين يا گوهر کان هاست اين
يا سرو بستان هاست اين يا صورت روح الامين
... تغزل بيان شيدايي و جنون است و ذاتِ هنر نيز جز اين نيست: تغزل.
فرمود بياييد که گياه در جست و جوي نور، سر از خاک بيرون مي کشد. فرمود بياييد که آفتابگردان جانب شمس را نگاه مي دارد... و خودش را بنگر، شمسي ديگر است طالع شده بر افق جاليز؛ يعني که عاشق تشبه به معشوق مي کند. فرمود بياييد؛ پس ديگر چگونه انسان غزل نسرايد؟
مي سرايد، اما حزين. دل بيت الاحزان است و از بيت الاحزان اميد مدار که جز ناله حُزن بشنوي. يار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر مي انگيزاند. جهان بي حُزن گو مباد که جهان بي حزن جهان بي عشق است، اما اين حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کي شعر تَر انگيزد خاطر که حزين باشد؟ » اين، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لياقت لقا يابند.
آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَميعاً حکايتِ هجران و بي قراري ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکايت اين بي قراري است، حکايت اين غربت. و از همين است که زبان هنر زبان همزباني است، زبان غربت بني آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با اين زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسي ديرينه به قدمتِ جهان. ![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |




