مظهر عشق خدایی
از پرستارش پرسیدم که دکتر نورولوژی دیدش که تایید کرد.گفتم نظر دکتر چی بود که گفتش خوب نیست.یه نسخه بهم دادن که تهیه کنم.خیلی گشتم ولی داروهاش نبود.نمیدونم از کجا پیدا کنم. حالا میفهمم اونایی که مریض دارن چه میکشن.درد مریضداریشون فراموش میشه و باید تو خیابونا دنبال دارو باشن.تازه اگه پیدا کنن با قیمتهای عجیب دارو مواجه میشن.انگار که اومدید جواهر فروشی.چهار قلم دارو براش نوشتن.یکیشو بعد از سر زدن به بیست تا داروخونه پیدا کردم که میگن یه امپول ضد انعقاد خونه.۱۲ عددش میشه ۱۶۵۰۰۰تومان.خوب در شرایطیه که مادر بیمه است....بقیه داروها رو از کجا گیر بیارم؟!!! بگذریم.طفلکی مادر .اولین بار تو زندگیش به این حالت دچار شده.مثل اوون فیلم حاتمی کیا احساس میکنم که حضور ما رو اطراف خودش میفهمه و حرفامونو میشنوه.هر وقت میرم بالا سرش تو گوشش میگم که اومدم.بعدش بقیه کسانی رو که پایین منتظرند تا بیان پیشش اسم میبرم. راستی یه دختر ۱۷ ساله که تصادف کرده و جان باخته بود رو اوردن بیمارستان.خانواده اش با اهدای اعضائ عزیزشون موافقت کرده بودن.خیلی متاثر شدم وقتی فهمیدم حتی چشماشو قراره در بیارن و ببرن. پزشک میهمانی که اومده بود تا این کارو انجام بده و چشمای زیبای دختر خانم متوفی رو ببره دیدم و چند لحظه ای کنار هم نشستیم.متحیر بودم که چه راحت منتظر نوبتشه که این کارو بکنه. نگاهم به مادر میفته.انگاری خوابه.آخه سابقه نداشت که مادر بدونه که در کنارشیم و بخواد بخوابه.به چهره مهربون و مقدسش نگاه میکنم.چه اروم خوابیده.درجه هوشیاریش ۵ از ۱۵ هستش.یعنی زندگی نباتی داره.دکتر میگه که وقتی به کما رفته -اکسیژن کافی برای مغز نرسیده و دچار اسیب مغزی شده.حالا اینکه چه مقدار و چه قسمتهایی رو نمیدونم.تنفس مادر با دستگاهه.امکان برگشتش تا اونجایی که فهمیدم یک به صده.اما اگه خدا بخواد میشه.یعنی چه اسیبهایی به مغز رسیده؟ایا اگه برگرده شرایط و وضعیتش چگونه است.؟من قانعم که فقط چشمای آسمونیشو باز کنه .اما خدایا نمیخوام بخاطر خودخواهی من اوون زجر بکشه.دلم میخواد به ارامش و راحتی برسه.هر طور که خودت میدونی براش خوبه.غم دوریش برام غیر قابل تصوره-کما اینکه الان در هر لحظه یک بار میمیرم و زنده میشم.رفتن پدر نیمی از تعلقات منو به دنیا ازم گرفت و حالا اگه مادر ترکم کنه هیچ وابستگی به دنیا ندارم.هیچ وابستگی. مادر یعنی جریان حیات و زندگی.یعنی عشق و صفا و دلگرمی .یعنی لبخند .امید و ارزو.حالا همه اینا رو دارم از دست میدم. دوستان عزیزم.حال مادرم اصلاخوب نیست.براش دعا کنید. حالا با داداشی از پیش مادر برگشتیم.دم درشون گیر داد که برم بالا.از اوون سه پیچاست.از خونه شون میام بیرون .نمیتونن شام نگهم دارن.خوب حالا تو تاریکی شب بین اتومبیلها گم میشم.برف که بباره شمال تهروون پس معرکه است.از همه طرف باید ماشینو بپام که کسی زیگزاگی بهم نمالونه.اخه منم از اونام که به زرنگاش راه نمیدم.چرا اگه ببینم که خانمی پشت فرمونه ها خداییش بهش راهو باز باز میکنم.پشتیبانشم تا رد شه.وای که اگه جلوم بسته باشه و کسی از پشت نور بالا بیاد و بخواد که بزنم کنار تا اوون رد شه.یا اصلا راهش نمیدم و محل.....هم نمیزارم یا اینکه بهش راه میدم و بعد پشیمونش میکنم.میگی چه جوری؟خودت حدس بزن.درسته.میافتم دنبالش اونم با نور بالا و بهش مجال نمیدم.اونقدر دنبالش میرم تا از سمت دیگه ای فرار کنه. میبینم که پارک وی ام.از مرزداران تا اینجا رو که میشه ده دقیقه ای اومد-یکساعته اومدم.دیگه اعصاب ریخته به هم.طفلکی خانمهای راننده و پیرمردها خسته شدن.گاهی بی اختیار ماشینشون میپره و خاموش میشه.من چه حوصله ای دارم.با موبایلم چند تا عکس از قیافه کج و کولای خودم میگیرم و چند تا عکس از بیرون(عکسهای شب در بالا روی پل پارک وی از خودمه).ترافیک وحشتناکیه.نمیدونم چقدر دیگه تو راهم.کی میرسم تجریش.میگم برم از زر گنده و قلهک تا شاید زودتر برسم. راستشو بخواید مانا منتظرمه.تو این سرما یعنی کجا وایساده.قرارمون بود که من موقع اذون مغرب برسم.بریم امامزاده صالح و بعدش یه چرخی تو بازار بزنیم و شام بریم بوف کور.چه اسم بدی رو رو رستوران گذاشتن.یاد بوف کور صادق هدایت میافتم.اشتهام کور میشه.موبایلم زنگ میخوره.ماناست.چی بگم؟!!تاخیر و بدقولی از من ندیده بود.واسه همین متعجبه.اخه همیشه یه تلرانسی برا زمان میگذارم ولی ایندفعه از سه سیگما و شش سیگما هم بیرونتر بود.!! از دو روز پیش فهمیدم که سرما خوردم.از دیروز حالم بدتر شد.تنها بودم.از ظهر پنجشنبه دور از جون دراز به دراز افتادم. تو خونه کسی نبود که بخوام خودمو براش لوس کنم.سالی دو یا سه بار اینطور مریض میشم.راه بهبودشم بلدم.چایی و مایعات زیاد مینوشم و بدنم رو داغ میکنم.یه لحاف قدیمی دارم که پشمیه و مخصوص اینموقع ها برای عرق کردنم.میرم داخل اوون و تلفن همراهم رو خاموش میکنم.اگه کسی باشه که سوپ بپزه -خیلی خوبه و الا خودم بلدم که سوپ اماده رو برای مصرف نهایی اماده کنم. الان با تب بالا نشستم و این پست رو اماده میکنم.اخه حوصله ام سر رفته بود.بهونه مریضی این دفعه ام راهپیمایی رو تپه ها بود که پریشب به اتفاق میلاد اونجا رفتیم.میگفت که اضافه وزن دارم.مجبورم کردش.به زور دستمو گرفت و منو برد.حالا نیستش که ازم پذیرایی کنه.نمیدونم جملاتم رو درست تایپ میکنم یا نه.اخه چشام گاهی تار میشن و چیزی نمی بینم. تلفن چند بار زنگ خورد.بر نداشتم.میدونستم اسباب دردسره.اگه ابجی ها بودن که از صدام میفهمیدن که مریض شدم و دیگه رهام نمیکردن.مخصوصا ابجی کوچیکه که با من ندارتره و خودمونی تر.بلند میشد و با اقا دوماد و بچه شون محسن جون میومدن و جونم رو میگرفتن.اخه پیش اونا که دیگه نمیتونستم به این راحتی باشم. وای بازم زنگ تلفن.......... چیکار کنم یا باید تلفن رو هم مثل همراهم قطعش کنم و یا جواب ندم.بگذار بردارم ببینم کیه؟ سلام-بله بفرمایید سلام داداشی!تویی-وای خدا مرگم نده-صدات چرا اینطوری شده.....الان میاییم اونجا وای حالا چکار کنم.جای بحثی نبود دیگه.میدونستم که اگه بگم هم که نمیخواد بیایید-بازم گوشش بدهکار نیست. ببخش.ناچارم اطرافم رو کمی مرتب کنم که اینطوری نبینن.دارم پستم رو ناتموم میگذارم و بعدا تکمیلش میکنم.اومده بودم اصلا در مورد چیز دیگه ای اپ کنم.بعدا برات میگم که چی شدش. .................................................................................................................... صبح بیدار شدم و میبینم که ابجی اینا رفتن.حالم کمی بهتره .صدای سراج رو گوش میدم. به راه عاشقي, قدم مردانه زن رسد تا آسمان , خروش عاشقان یه روز مانا بهم گفتش که خیلی دوست داره که یه تابلو از من داشته باشه.خوب دلم نیومد که نه بگم و دلش رو بشکنم.وقتی بود که با تکنیک( ایربراش) هم کار میکردم.براش تابلو بالایی رو در اندازه ۵۰در ۷۰ سانتیمتر کشیدم و حالا این دقیقا تصویری از همون کار منه که اینجا قرار میدم تا تو هم ببینیش.وقتی بهش دادم چقدر خوشحال شد و تشکر کرد.... گفتم که اوون روزا تو دانشگاهی معتبر از خارج کشور بورس تحصیلی گرفته بود.اولش راضی نبود که بره.یه شب پدرشون تماس گرفتن و رسما برای شام دعوتم کردن.تلاش کردم که یه بهونه بیارم و نرم.اخرش تسلیم شدم.وقتی وارد فضای پذیرایی شدم مثل همیشه بوی گلهای نوروزی بهم ارامش داد.مانا با همون لبخند مهربون همیشگی و متانت جلو اومد و خوش امد گفت.بعد راهنماییم کرد که پیش پدرش برم.خواسته بود منو خصوصی ببینه.حدس میزدم که چه میخوان بگن. وقتی وارد اتاقش میشدم تا چند قدمی من به استقبالم اومدن و تعارفم کردن که بنشینم.با روی گشاده و غمی پنهان در چشمان باهام رودر رو شدن.بعد از مقدمه کوتاه در مورد اوضاعی که در اوون قرار گرفتن-ازم خواستن که با مقبولیتی که پیش مانا دارم-تشویقش کنم تا برای تحصیل تو خارج اقدام کنه. تا اوون روز نمیدونستم که این پدر چقدر به مانا علاقمنده.اوون روز اینو تا حدودی درک کردم.با وجودی که شدیدا به مانا وابستگی داشت اما تلاش میکرد که با هر گونه سختی و دوری که براش بسیار رنج اوره-موفقیتهای زندگی مانا رو شاهد باشه.منم قول دادم که کمکش کنم.بعدش به اتفاق رفتیم برای پذیرایی و چند لحظه ای رو با هم بودیم.بازم به یه بهونه ای از نزد ما رفت.فهمیدم که تنهامون گذاشته که من مانا رو برای رفتن تشویق کنم.منم کم نگذاشتم.تمام مسیرهای حرفمون رو سوق دادم به سمت رفتن مانا به خارجه برای تحصیل.دیگه داشت ازم دلخور میشد که ناچارا برای اینکه تو ذوقش نزنم -بحثو عوض کردم.استدلالهای مانا برای نرفتن به نظرم منطقی بود.مثلا تنهایی پدرش یکی از اوون موانع بود. خوب لیلی جان-حالت چطوره؟...تو بهم یاد دادی که عشق واقعی رو نثار معبود کنم.اینکه من عاشق معشوق ابدی و ازلی باشم.دارم قصه ها ی زندگی مو برات مرور میکنم.خودت خواسته بودی و من هم گفتم که طولانی میشه.قبول کردی و حالا مجبوری تحملم کنی.اینها گذشته ای هست که رفته و من اونا رو برات تجسم میکنم...... بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین............زین اشارت ز جهان گذران ما را بس شاید به ذهنت خطور کنه که مجنون بیش از اونکه فکر میکردی خله.بله درسته.مجنون تاریخ فقط جنون داشت برای عشقش و من به نظرم میاد که به مراتب بالاتری دست یافتم و در اوون قرار گرفتم.بحت و حیرت من برای شناخت عظمت معشوق روز به روز افزونتر میشه.از خدا بخواه که ظرفیت وجودی منو افزایش بده.دلم رو وسعت ببخشه تا پذیرش این همه حقایق رو داشته باشم. عید قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا مىرسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز حجگزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا كرده قربانى مىكند تا سبكبال شود. قربانی انسان برای خدا - که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهیم" ، قربانی گوسفند، به جای قربانی انسان! و از این معنیدارتر، یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه خون نیست. این بندگان خدایاند که گرسنهاند، گرسنه گوشت! و از این معنیدارتر، خدا، از آغاز، نمیخواست که اسماعیل ذبح شود، میخواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود، و شد، چه دلیر! دیگر، قتل اسماعیل بیهوده است، و خدا، از آغاز میخواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود، و شد، چه صبور! کدامین را انتخاب میکنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را ؟ لذت را یا مسئولیت را ؟ پدری را یا پیامبری را ؟ بالاخره، "اسماعیلت" را یا " خدایت" را ؟ انتخاب کن! ابراهیم . بر گرفته از نوشته احمد محمدی نسب خیلی وقتی بود که موتورمو بیرون نیاورده بودم.هوا هم که خوب بود.هوس رفتن به کند سولقون رو داشتم و شستن دست و صورتی توی رودخونه اش.این بود که اول صبحی با موتور زدم بیرون.مادر فهمید و میخواست جلومو بگیره که دیگه دیر شده بود.با لبخندی جوابشو دادم.هنوز صداش تو گوشم بود که میگفت:پسرم با ماشین برو.مگه قرار نشد که دیگه موتور سوار نشی؟۱ راست میگفت.اخه یه روز با موتور خوردم زمین و نصف ابروم ساویده شد رو اسفالت.یحیی ترکم بود.وقتی دراز به دراز افتاده بودیم-دیدم که دستشو دراز کرده و از دانه های توتی که از درختهای توت رو زمین افتاده-میل میکنه.گفتمش:لامروت-تو دیگه کی هستی و کلی خندیدم.هنوزم که یاد اوون صحنه میافتم خندم میگیره. بگذریم.موهامو سپردم به باد که یه شونه باحال بزنه.تا ظهر کلاس داشتم.ناهار رو زودتر از معمول خوردم.مهران کنار میز نهارم بود.پرسید چه عجله ای داری؟گفتم میخوام بزنم بیرون شهر.گفتش نمیشد زودتر بگی که منم امادگی پیدا میکردم که باهات بیام.گفتم:ببخشید-مثلا از دست شماها دارم به کوه و دشت پناه میبرم ها!خندید و ساکت شد.گفتش راستی-دفتر دانشکده یکی دنبالت بود.پرسیدم کی بود که گفت خودت برو میبینیش.از بچه های کلاس نقاشیته.رفتم و مانا رو دیدم.گفتم دختر الان اینجا چه میکنی؟گفت که میخواسته ببینتم.گفتم دارم میرم بیرون شهر.گفتش که اگه میشه اونم بیاد.گفتم پس بیرون دانشکده منتظرم باشه. اب رودخونه مثل یخ بود.پاهام داشتن کرخ میشدن.دیگه حسی نداشتم و سردی رودخونه حالیم نبود.چهره مانا به کل عوض شده بود.انگاری دوست داشت چیزهایی رو بهم بگه.منتظر بود که من ازش بخوام. یه شب بچه های خوابگاهی منو بردن پیش خودشون.میگم عجب بلاهایی هستن ها.اوون شب شهاب شهردار بود.درست کردن شام هم بپاش.گفتم جون مادرت یه چیزی بهم نخورونید که دلدرد بگیرم.معده ام حساسه!بوی عطر برنج همه فضا رو پر کرده بود.صابخونه شون هم براشون اش رشته اورد.دیگه داشتم غش و ضعف میرفتم.بابی پرید و دو تا نون بربری خشخاشی گرفت.میگفت به افتخار منه که اینکارو کرده و روزهای دیگه نون بیات(اگه گیرشون بیاد)میل میکنن.نادر اوون طرف داشت برای کوییز فردا اماده میشد.محمود هم که بچه اباده بود یه اواز دشتی داشت میخوند.گرگیجه گرفتم بابا.اینا رو باش.چه جوری تمرکز میکنن تا مطالعه کنن.بیچاره ها.دلم کباب شد.ساعت ۲۰ بود که شهاب گفت:بچه ها به سلامتی مهمون عزیزی داریم ها.اوون وقت هر کودومتون یه گوشه ای تمرگیدین.بیایین کمک دیگه.شام حاضره.محمود گفت سهم آش منو بدین کارش دارم.شهاب پوز خندی زد و یه ملاقه آش تو کاسه اش ریخت و داد دست محمود.گفت ببر بدخت بده بخورن و هار شن.اصلا ادم حسابت میکنن؟ پرسیدم جریان چیه؟شهاب گفتش این غربتی دلش اینجا گرفتار دختر همسایه شده که اونم دانشجو همین دانشگاه خودمونه.آشو میبره که به اوون بهونه یه لحظه شیوا رو ببینه.شیوا همون دختر همسایه است که دل محمود تو گرو اوونه.میره اشو میده و میگه خودمون پختیم. بلد نیست تخم مرغ نیمرو کنه و ادعاشه که اش رشته پخته تا شیوا دلش بسوزه و هم بگه عجب خر خوبیه.اگه زنش بشم کارای خونه رو میندازم گردنش. برنجشون ته گرفته بود و بالاش هم خمیر بود.گفتم شهاب خدا خفه ات کنه من اینو چه جوری بخورم؟بعد شام جشن پتو داشتن.انداختن رو من و تا میتونستن زدنم ها.بدنم کوفته شد.بی مروتها مهمون حالیشون نبود.منم براشون کم نگذاشتم.شب رو گفتم پیشتون میخوابم.باور کردن.خودمو زدم به خواب و خوب که مطمئن شدم که خوابیدن بلند شدم و صورت همشونو به شکل سرخپوستها تزیین کردم.طوری که نتونن صبحی بیان کلاس.بعدش هم جیم شدم و رفتم.راستی تو شیر و مرباشون که تو یخچال بود نمک ریختم و تو ترشیشون شکر و بعدش رفتم خونه به فکر فردا که وقتی بلند میشن و چه رفتاری دارن-تجسم کردم و خندیدم.مادرم میگفت حالا که فوق میخوونی باید از هفت دولت ازاد باشی دیگه؟جوابی ندادم که منجر به بحث بشه و از اینکه میخندیدم متعجب بود. فرداش سر کلاس آی خندیدم ها.قیافه هاشون خنده بود.هرکدومشون وارد کلاس شدن یه چشم غره ای به من رفتن.اونقدر با لیف رو پوست صورتشون کشیده بودن که هنوز سرخ بود. قبل از اینکه استاد از سر کلاس بره اهسته بلند شدم و بیرون رفتم.در واقع فرار کردم.یه چند روزی باید ازشون دور میموندم تا عصبانیتشون فروکش کنه. نیمه شب چهاردهم ماه که تنها داشتم از یه جاده متروک میگذشتم-به خودم گفتم پسر اگه ماشین الان متوقف بشه و راه نره چکار میکنی.بعدش خندیدم.گفتم بگذار به اختیار خودم وایسم.این که هراسی نداره.ایستادم.تنهای تنها با ماه شب چهارده و اوون اهسته قل خورد و از کوه پایین اومد.من در اغوش گرفتمش و چه زیبا بود.فکرشم نمیکردم که یه شبی ماه فقط مال من باشه و حالا بود.باور نمیکنی؟......خودت میدونی.خوب امتحانش کن.اگه خواستی بهت ادرس میدم.برو اونجا و اگه شب چهاده ماه بود و اونجا بودی و ماه نیومد هر چی میخوای بهم بگو.اما اینم بهت بگم که اگر باورش نکنی و بگی دروغه که غریبی میکنه و اصلا پیشت نمیاد.تو چقدر ساده ای.اگرم نیستی خودتو به سادگی بزن تا همه چیزو ساده ببینی.خودت پیچ و تابش میدی.همه چیز ساده است. بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! سلام.خیلی وقته که برات نامه ننوشتم.الان این احساس بهم دست داد که نیمه شبی از خواب ناز بگذرم و بیام باهات یه احوال پرسی کنم.بلکه بیشتر از اوون-نجوا کنم.در گوشی اسراری رو بگم و بشنوم.میگن عالم با خود اسراری داره که جز به نیمه های شب افشائ نمیشن.از دیشب بارون یه ریز میبارید.فرشته های بارون وقت نکردن که شیفتشونو عوض کنن.شبکارا و روز کاراشون مشغول بودن تا امرت رو بی کم و کاست انجام بدن.اونا حتی دستور داشتن که چه تعدادی از این قطرات رو نثار چهره من بکنن.من که شرمنده تون هستم.همیشه برام کارهای حیاتی کردین و من دست خالی موندم و اه کشیدم. خوب.اسمت اونقدر زیباست که دلم نمیاد با این زبون الکن اوون کلمه مبارک رو بیارم.اسم اعظمی که لباس وجود همه عالم خلقت از اونه.چقدر مهربونی که گذاشتی بیواسطه باهات حرف دل بزنم.از وقتی که به صورت موقت منو فرستادی سیاره زمین تا اوون موقع که برم گردونی نمیدونم که چه مدت طول میکشه؟فقط دلم میخواد بگم که مثل جدم ادم یه روز خوش تا حال ندیدم.میدونمم که نخواهم دید.نمیخوام ناشکری نعمتهایی رو که دادی بکنم ولی اینجا جایی نیست که بشه از اوون لذت برد.همه از ادم انتظار دارن.هر کاری هم بکنی بازم طلبکارن. مهرداد شبی اومد پیشم.اثار پریشانی تو چهره داشت.گفتم پسر چته؟خیلی تو لکی!گفتش که نمره درس زبان تخصصی افتاده.منم اوون ترم زبان تخصصی داشتم.گفتم مگه دکتر سهلانی نمرات رو زده که گفتش اره.پرسیدم من چی؟گفتش پاس کردی.یه نفس راحت کشیدم.اخه دکتر سخت گیر بودش.با من یه رفاقتی سر نقاشی پیدا کرده بود.میدونست که نقاشم-یه طرح جالب برای یه موضوع معنوی داشت که براش کشیده بودم و اوونم تحویلم میگرفت.ناقلا مهرداد اینو فهمیده بود و حالا میخواست ازم سوئ استفاده کنه.دیگه چاره ای نبود.بهش قول دادم که فرداش برم پیش دکتر و یه کاری بکنم. رفتم پیش دکتر سهلانی.بعد از خوش و بش و تشکر از اینکه اوون ترم زحمات زیادی برای ما کشیده-در مورد بچه هایی که از درس افتادن صحبت کلی کردم و اسمی از مهرداد نبردم.پاسخش این بود که به فرد خاصی نمیتونه کمک کنه اما به صورت کلی به همه اعضای کلاس به صورت عادلانه ۲ نمره اضافه میکنه.اینطوری مشکل همه حل شد و نمرات رفت رو نمودار.مهرداد بهم گفته بود که ژتون یک هفته غذای منو میگیره-به شرطی که مشکل نمره زبان تخصصیشو حل کنم. گفته بودم که تو دانشکده مهندسی......برای دوستان دانشجو-به خواسته خودشون کلاس نقاشی ارائه کردم.تو پستهای قبلی توضیح دادم که چه رقابتهایی توسط دانشجویان تو کلاس در گرفته بود.اوون شب که شام تو خونه مانا بودم فهمید که چنین کلاسی دارم و پاپیچ شد که برای اونم این امکان وجود داشته باشه که بتونه از کلاس نقاشی استفاده کنه. هر بهونه ای اوردم نتونستم منصرفش کنم.میشد حدس زد که با اومدن مانا به کلاس چه اتفاقاتی میافته.جالب اینه که باباش هم با لحن امرانه ای خواست که این لطف رو در حق مانا انجام بدم.ظاهرا کاریش نمیشد کرد.مجبور بودم که اینکارو بکنم.هر چند میدونستم که شرکت مانا در این کلاس نقاشی-کنترل کلاس رو به صورت کامل از دست من خارج میکنه. هیچوقت یادم نمیره.کلاس نقاشیم دایر بود.هوا به تاریکی میرفت.دمدمای غروب -همه بچه های کلاس حاضر بودن.هیچ کس غایب نبود.مدل و صحنه ای رو به شکل سه بعدی کنار تابلو کلاس رو میز ایجاد کرده بودم.بچه ها با کمک مریم و طوبی داشتن نقاشیهاشونو تکمیل میکردن.پیش خودم میگفتم که حتما مانا از شرکت تو کلاس منصرف شده که نیومد.تو همین افکار بودم که چند ضربه به در کلاس خورد و در به اهستگی باز شد. چهره مانا به تمام و کمال پیدا شد.حالت اجازه خواستن برای ورود به کلاس به خودش گرفته بود.چند لحظه هاج و واج مونده بودم که طوبی گفت :این خانم میخوان بیان داخل کلاس!با سر علامت دادم که بیان تو.نگاهها به سمت مانا بود.با اوون ترکیب لباس خوش رنگ-ملایم و ساده و زیبا.با وسایل حرفه ای و کامل نقاشی.یه جای خالی رو نشون دادم برای نشستنش.بعد لازم بود که به حس تماما سوالی بچه ها جواب بدم.معرفی کوتاه و مختصری کردم و گفتم که مانا از امروز هنرجوی این کلاسه. نگاه ها به دست مانا بود که چطور نقاشی میکشه.لحظه ای بعد فهمیدن که چیزی از اونا کم نداره و بلکه حرفه ای تره.یه علامت سوال تو چشمان مریم و طوبی بیش از دیگران جلب توجهم میکرد.اینکه واقعا مانا کیه و من چه احساسی نسبت به اوون دارم.؟ طوبی و مریم خیلی با مانا گرم گرفتن.یه کم خیالم راحت شد. لیلی جان یادته که از فتانه برات گفته بودم.این مانا منو عجیب یاد اوون دوست دوره نوجوونی مینداخت.بی اختیار یاد داستان شکلاتهایی افتادم که با فتانه داشتیم.میدونی قرار گذاشته بودیم که دوستیمون همیشگی باشه.اوون وقتا قلبمون بلوری و شفاف بود.مثل حالا نبود که داخلش معلوم نباشه.مثل اشک چشم بود. فتانه بهم گفت که (تا) کی با هم دوست باشیم.؟من گفتم برای همیشه.دوستی که (تا)نداره.بازم گفت که تا پیری دوست باشیم.؟گفتم دختر خوب-دوستی همیشگی داشته باشیم.دوستی تا نداره.بازم گفتش یعنی تا زنده ایم.؟گفتم :همیشه.همیشه.گفتش تا اخرت -حتی تا بهشت(یا جهنم)؟گفتم:خوشگل من-برای همیشه.همیشه که اخر نداره.تا نداره.گفتش تا همیشه؟گفتم باشه تا همیشه.بازم دیدم میخواد دوستیش تا داشته باشه.ناچار گفتم باشه تاشو قبول کردم. قرار بود هر وقت به هم میرسیم به هم شکلات بدیم.یه شکلات من به اوون بدم و یه شکلات اوون به من.من هر چی شکلات به اوون می دادم نگه میداشت و نمیخورد.میگفت میخوام یادم باشه که با هم دوستیم.اما من شکلاتم رو که میگرفتم میخوردم.سالها گذشت و من هیچ شکلاتی نداشتم و اوون کلی شکلات داشت.یه روز بهم گفت که جعبه شکلاتاشو گم کرده.اما من خیالم راحت بود که همه رو خوردم و هیچوقت گم نمیشه.اوون وقت بهم گفت که میخواد بره یه جای دور و دیگه همدیگه رو نمیبینیم.اخه شکلاتاشو گم کرده بود.و حالا سالهاست که ازش خبری ندارم. برات پیش اومده که برای لحظاتی بمیری؟ نمیدونم که چطور شد.فقط یادمه که قبل اینکه بقیه بیان من بهوش اومده بودم.نمیدونم چه زمانی طول کشید تا چشمام رو باز کنم.اما بین خواب و بیداری بودم.اینو میفهمیدم که خدا یه فرصت جدید بهم داده. وقتی شام دور هم جمع شدیم و همه سرگرم گفتگو بودن به طرف من نگاه میکردن و از سکوت و نحوه نگاهم تعجب میکردن.انگار همون ادم دیروزی نبودم.مات و مبهوت بودم که چرا اینطوری شد.چه حکمتهایی برای این اتفاق بود؟این یه تلنگری بود که قدر لحظات خودم رو که هدیه خداییه بهتر بفهمم و از اونا به بهترین شکلش استفاده کنم. یاد یه شعر افتادم که براتون میارم: آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها شعربرگرفته از وب قنات گاهی پیش میاد که یه اتفاق جالب براتون می افته که حیرت زده میشید.با اقای دانشجویی روبرو شدم.وضعیت طوری بود که میل داشت که اسم منو بدونه. من یه سمینار ارائه کردم که موضوعش براش جالب بود.اونم به عنوان مستمع ازاد شرکت کرد و گوش داد.در انتهای سمینار پرسش و پاسخ بود که طبق معمول انجام شد.این اقا از اونایی بود که گیر داد و ول کن نبود.از اوون دانشجوهای سمج بود که میخواست ته وتوی کار رو در بیاره و اوستا بشه.بالاخره ازم پرسید که اسمتون؟گفتم:ق.ب....... گفتش که:اسم شما رو میخوام -نه اسم خودمو.!گفتم که همینه. چشماش از تعجب گرد شده بود.اخه هم اسم کوچکش همون اسم کوچک من بود و هم فامیلیش. برای اطمینان از اینکه شوخی تو کا ر نباشه به کارت شناسایی همدیگه نگاه کردیم.خدایا مو نمیزد.فقط یه تفاوت داشتیم که اونم مربوط میشد به سایر مشخصاتمون .بعدش کلی خندیدیم و با هم دوستان صمیمی شدیم.سالها از هم خبر داشتیم تا همین اواخر. میگم خدا چه صحنه هایی رو واسه ادم تدارک میبینه که به فکرش واداره.در این قضیه من متوجه شدم که مثل من زیادن.درسته که اسمشون مثل من نیست ولی همه ویژگیهای منو دارن.دنبال اهدافی هستن و از غرورم کاسته شد.اینکه جهان وسیع و فراخی که خدا افریده در عین بزرگی-چقدر کوچک و محدوده و قابل کنترل.ادمها اینه همند و به قولی که سعدی بزرگ فرموده: بنی ادم اعضای یک دیگرند که در افرینش ز یک پیکرند چوعضوی به درد اورد روز گار دگر عضوها را نماند قرار خوب -حالا یه چیز دیگه میخوام بگم که به مطالب بالا ارتباطی نداره.حرف دله دیگه.گاهی همینطوری تراوش میکنه و میاد رو لبا.از اعماق دله.باور کن.من که دروغ ندارم که بهت بگم. هر وقت ميرم كه از كنار درخت بيد مجنون رد بشم-چشمم به زلفاش ميافته كه مرتبه و شونه خورده است.پس چرا اين اسم رو براش انتخاب كردن؟درخت بيد مجنون بايد طوري باشه كه ظاهرش عشق-شوريدگي-اشفتگي-پريشانحالي-دلدادگي-به هم ريختگي نيازمندي-بدبختي-افسردگي-زردي-بيچاره گي-شيون و زاري-ناله و فرياد رسي از اوون هويدا باشه.پس سببش چيه.؟چرا اين درخت خوشگل و ملوس رو نمادي از مجنون دونستن.؟يكي بهم جواب بده!چرا صدايي نمیشنوم.شما هم مثل من فكر ميكنيد؟ميگي كه موهاشو افشون كرده و ما رو پريشون كرده.!اينو قبول دارم.ولي همونطور كه گفتي مارو پريشون كرده و نه خودشو.خيلي زيباست.مخصوصا وقتي باد ميپيچه و مياد و اروم لابلاي گيسوهاي بيد بازي ميكنه ديگه دلو ميبره.ياد دلبري و تنازي ميافتم.عقل از سرم ميره و هوش و حواسي برام نميمونه.خداييش خيلي خوشكله. راستي كنا رش يه درخت تبريزي هم هستش .قامت كشيده و بالا رفته.راست اندام و قد بلند.چقدر به هم ميان.من كه اين دو تا رو ميبينم واقعا ياد ليلي و مجنون ميافتم.به نظرم مياد كه بيد مجنون همون ليلي يه و درخت تبريزي همون مجنونه. دوستان عزیزم.توجه کنید که قبل از ادامه کارم در نوشتن پستها-یه چیزهایی رو لازم دونستم روشن کنم.دیشب بعد از جشن تولد بابا بزرگ فهمیدم ابهاماتی هستش در وب لیلی مجنون که تلاشم اینه که چند نکته رو توضیح بدم.خواهشی که دارم اینه که دیگه با این مطالب تمام ابهامات از اذهان زدوده بشه و دیگه از فضای اونجا بیرون نیام که بازم ادای توضیحات بدم.به خصوص بابا بزرگ اینا رو برای شما عرض میکنم.اگه دیگه ابهامی وجود داشت از زبان الکن منه و لابد نتونستم خوب توضیح بدم و دیگه اگه سئوالی هم باشه-منوهمینجوری تحمل کنید و در لابلای قصه هام جوابشو بگیرید. من و یک لیلی خانم واقعی این وب رو تشکیل دادیم.اینو دیگه شما تشخیص بدید که این لیلی واقعی واقعیه یا واقعی مجازیه. تمامی قصه هایی رو که دارم نقل میکنم واقعا اتفاق افتاده.برای من مجنون اینها پیش اومده و البته در توضیح و تشریح صحنه ها ممکنه که جزئیاتی جا بیفتن یا اضافه بشن. اگه قصه ای وجود داشته باشه که افسانه باشه و من به علت کم اوردن در ارائه خاطراتم ناچار از اوونها استفاده کنم-یه جورهایی خواهم فهموند که ماجرای خودم نیست -افسانه است یا برای کس دیگه ای اتفاق افتاده. هنرپيشه ( محسن مخملباف ) اكبر ( اكبر عبدي ) : سناريو چيه ؟ قصه ليلي و مجنونه كه ايندفعه اتفاقاً بهم ميرسن حالا زق و زوق بچه ، ليلي هي استامينوفن ميخوره ،اجاره خونه عقب افتاده ، مجنون بيكار ، دعوا مرافعه گيس و گيس كشي ، آجان و كلانتري ... تو كلانتري افسر نگهبان ، جناب سروان ميگه : آخه جناب مجنون ! قربونت برم ! تو ديگه چرا ؟! تو كه اسطوره همه عشاقي . بدم سرتو با نمره چهار بزنن ؟ ... مجنون ميگه : آخه جناب سروان آدم بايد به عشقش گل بده گل بستونه . اگه عاشق بياد تو خونه ببينه معشوق واسش قورمه سبزي پخته ، فاتحه عشق خونده س . سلام بابا بزرگ.تولدت مبارک.صد سال به این سالها.از اینکه مورد احترام نوه های کورش کبیری شکی ندارم.منم از نوادگان بهرام تو رو به عنوان بابا بزرگ قبولت کردم. وقتی به وبم میای یاد بابا لنگ دراز میافتم که کلی با کارتونش خاطره های دوران نوجوونی و جوونی دارم. درسته که فقط سایه تونو دیدم اما مهربونیتون نسبت به من و لیلی اشکاره.هدیه من به شما این پستیه که محض وجود پر برکتت ایجاد کردم.ناقابله ولی پذیرا باش. بابا بزرگ گفتن که سه روزه اپ نکردم.راستش منتظر لیلی بودم که بیاد.نگرانشم.بعد از حادثه تصادف دو بار بیشتر نتونسته که به وب بیاد.اونم با عجله و خیلی فوری رفته.حالش خوب نبود.برای سلامتیش دعا کنید.خوب من به حرف بابا احترام میگذارم و قصه های هزار و یک شبم رو ادامه میدم. بله اوون روز که مانا ازم خواست به خونه شون برم-رفتم.یه دسته گل هم گرفتم.من گل نوروز رو دوست دارم.یه دسته گل نوروز بردم.سر خیابونشون که رسیدم پشیمون شدم.خواستم که برگردم.در حال برگشتن بودم.باباش سر رسید.دیگه نخواستم که کارم رو پیچیده کنم.رو در واسی اوفتادم و بهش معلوم نکردم که میخواستم برگردم و باهاش رفتم. مانا تا منو دید خیلی خوشحال شد.باورش نمی اومد که واقعا به منزلشون برم.دسته گل رو که دید خیلی هیجان زده شد.معلوم شد که اونم با من هم سلیقه است. خونه ساده و قشنگی داشتن.تزییناتش هم دلچسب و زیبا بود.میشه گفت شاعرانه.معماری داخلی خونه منو به خودش مشغول کرد.فهمیدم که کار ماناست.رشته اش معماری بود.از ترکیب رنگها گرفته تا فرمهایی که کنار پله ها و ورودی درب اصلی بود یه هارمونی عالی تو دل برو ایجاد شده بود.محیطی ارامش بخش و مفرح.برام جالب بود که برای استفاده از موسیقی-گرامافون قدیمی داشتن با صفحاتی از ترانه های اساتید موسیقی سنتی.صوت زیبای عارف قزوینی رو میشنیدم که داشت ترانه امان امان رو میخوند.مانا لبخند دلنشینی گوشه لبش داشت.تابلوهایی از نقاشی رنگ روغن از چند منظره و پرتره زیبا بخش سالن پذیرایی بود.نوری که وارد محل نشیمن و سالن بود به صورت مناسبی تنظیم بود.پدر مانا بعد از کمی نشستن عذر خواهی کرد و برای انجام کارهای شخصیش به اتاق خودش رفت.تازه متوجه خانم جا افتاده و میانسالی شدم که تو اشپزخونه داشت شام اماده میکرد.گویا برای اوردن میوه و چایی-مانا ازش خواسته بود که به محیط پذیرایی وارد نشه و خودش زحمت بکشه.با دیدن نقاشیها تونستم موضوع حرفا رو بکشونم به اونا.مانا متوجه شد که من در نقاشی رنگ روغن دستی دارم.چقدر ذوق زده شد.میگفت که کلاس نقاشی میره و ازم خواست که اخرین کارهاش رو ببینم.به عنوان یه مبتدی کارهای خوبی رو انجام داده بود.ترکیب رنگهاش هم با جرات و قوت انجام شده بود. تا به خودم بیام وقت شام بود.دو نوع غذا اماده شده بود به همراه دسر .رسوم خاصی سر میز شام داشتن.من هم نهایت دقت رو میکردم که خطایی از من سر نزنه و مطابق استانداردهاشون عمل کنم.مانا تیز هوش بود و این رو متوجه شد.تلاش داشت که من خیلی تو گیر سنت هاشون نباشم. وقت خداحافظی رسید.اوون شب هنوز چیز زیادی از خانواده شون نفهمیدم.خوشم نمیاومد که راجع به چیزی بپرسم.میگفتم که اگه لازم باشه خودشون میگن. وقتی رسیدم خونه مادر نگران بود.متوجه این شد که غرق افکار خودم هستم.پرسید که مشکلی پیش اومده ومن هم با علامت سر نفی کردم و بعد از کمی نشستن و صحبت کردن به اتاق مطالعه رفتم. اگه مجالی بود و عمری توی پستهای دیگه خواهم گفت که بعدش چی شد و اینکه مانا برای چی رفت خارجه. از لیلی خبری نشد.گفتم که گردشمون به وب مشترک مثل چرخش ماه و خورشیده.خیلی کم پیش میاد که هم زمان وارد وب بشیم.این همه اپ کردم و اوون نیومد.شاید نمیتونه.درسته که قرارمون این نبود و گفته بود که هر شب میاد و قصه هر شب رو میبینه و میره.بگذریم. بابای مانا چند بار دیگه با من تماس داشت و هر بار که منو به خونشون دعوت کرد یه بهونه ای از پیش اماده داشتم که عذر بخوام و نرم. یه روز که تو اتاق مجله بودم-دکتر...گفتن که بمونم.کارم داشت.رفتم اتاقشون و پرسیدم که موضوع چیه ؟فهمیدم که مانا و پدرش میان دانشکده.عجب گیری کرده بودم ها.موضوع داشت صورت علمی به خودش میگرفت.مهرداد هم اونجا بود.صداش کردم که بیاد و پیشم باشه.براش توضیح دادم که دوستان اوون روز سفر شمالی دارن میان ببیننمون.خندید و گفت واسه چی؟گفتم والا بیخبرم.ازش خواستم که اگه میشه به جای هر دومون از اونا پذیرایی کنه و باهاشون روبرو بشه.قبول نکرد و زیر بار نرفت. ساعت ۱۵ بود که چند ضربه به در خورد.همون اقا که گفته بودم(پدر مانا)به اتفاق مانا اومدن تو و با احترام ویژه در حالی که دسته گلی به دست مانا بود مقابلم وایسادن.همگی سر پا بودیم که دکتر تعارف کرد که بنشینیم.مهرداد بازم داشت سرخ وسفید میشد و خجالت میکشید.مانا میگفت که من از دنیا همین بابا رو دارم.این کار باعث شد که دنیاشو از دست نده.و دکتر تازه در جریان قرار گرفت که داستان چی بوده.به شوخی گفت که چند نمره به پروژه ام به صورت تشویقی اضافه میکنه.منم گفتم که نه بابا هر چی بوده کار مهرداده و من نقشی نداشتم.یه بسته هم تو دست مانا بود که وقت خداحافظی بهم داد و تا اومدم چیزی بگم که رفته بودن. مهرداد اومد و گفت که بسته رو باز کنیم.بسته رو دادم که مهرداد باز کنه.بازش کرد.چه جالب سه تا بسته داخلش بود.رو دوتاش اسم من و رو یکی اسم مهرداد نوشته شده بود.مهرداد هورایی کشید و مشغول باز کردن بسته خودش شد.تو یه چشم بهم زدن بازش کرده بود.دیدم که خیلی خوشحال شد .گفتم چی بود که یه سکه طلا نشونم داد.مهرداد با نگاهش ازم اجازه گرفت و مشغول باز کردن بسته های من شد.منم میخندیدم و نگاهش میکردم.دکتر ....هم وارد شد.نگاه هممون به بسته ها بود.وای خدای من یه انگشتر بسیار زیبا و شکیل فیروزه ای داخل یکی از بسته ها بود.از کجا میدونستن که من بین انگشترها از فیروزه ایش خیلی خوشم میاد؟ تو بسته دوم ۵تا سکه طلا بود.!اینو دیگه نباید میگذاشتن.رفتم تو فکر و اینکه چرا اینکارو کردن.مهرداد به شوخی میگفت که دو تا از سکه هاتو بده من که مساوی بشیم.دکتر ....هم لبخندی زد و گفت:مبارکه. عصری بهشون زنگ زدم.مانا بود که گوشی رو برداشت.ازش بابت این کار که انگشتر زیبایی داده بودن تشکر کردم و در مورد سکه طلا معترض شدم.توضیحاتش قانعم نکرد.زمینه ای هم برای پس دادن سکه ها ندیدم.راستی لحظه ای که مانا بسته رو بهم داد و رفت -متوجه یه قطره اشک شدم که از چشمش چکید.نفهمیدم برای چیه.از نحوه حرف زدنش مشخص بود که خیلی احساساتیه.از اوناییه که زود عاشق میشن.ازم خواست که شام برم پیششون.گفت که تنهان و کسی رو ندارن.برام جای سئوال بود که چرا تنها هستن. دیشب شنیدم که مانا داره میاد ایران.نمیخواستم فعلا راجع به اوون چیزی بگم.گذاشته بودم به وقتش و به نوبتی که به فصل خاطراتم در مورد اوونه معرفیش کنم .اما حالا که اینطور شد و روزهای بعد مطالبی لازم میشه که بگم-پس بهتره که اینجا مقدمه ای و مروری از گذشته اش داشته باشم. اواخر ترم اخردر انتهای زمستون برای گرفتن کارشناسیم بود.یه چند روزی تا امتحانها فاصله داشتیم.فرصت خوبی برای خوندن درسها و مرور اونا بود.با مهرداد از جاده چالوس میرفتیم شمال برای اینکه اونجا این چند روز به مرور مطالب بپردازیم.دانه های سپید برف چرخ میخوردن و برای نشستن رو جاهای مختلف باهم به مسابقه بودن.مثل همیشه وسایلمون تکمیل تکمیل بود.از فلاکس چایی بگیر تا خوردنیها و نوشیدنیهای دیگه.قبل از تونل ۱ مجبور شدیم زنجیر چرخ ببندیم.اتومبیلهایی رو میدیدیم که سر میخوردن و امکان ادامه راه رو نداشتن.به اهستگی و دقت رانندگی میکردم. بعد از تونل کندوان و قبل از سیاه بیشه یه اتومبیل رو دیدم که سر پیچ سر خورد و رفت و به تخته سنگی برخورد.جاده خلوت بود.اتومبیل دیگه ای دیده نمیشد.رفتم کنار اوون صحنه تصادف و پیاده شدیم.مهرداد از دیدن این صحنه نگران بود.میگفت راهمون رو ادامه بدیم.من نتونستم.بهش گفتم که شاید نیاز به کمک باشه.همینطور هم شد.کناره اتومبیل به تخته سنگ خورده بود و موتور اتومبیل اسیبی ندیده بود.پیرمرد مسنی پشت رول نشسته بود و حالت شوک داشت.خوشبختانه اسیب جسمی وارد نشده بود. از مهرداد خواستم که اتومبیل من رو هدایت کنه.خودم رفتم و کمک کردم تا پیرمرد داخل ماشین خودش کنارم بنشینه و تا سیاه بیشه ماشینشو روندم.اونجا وایسادم تا ببینم که ایا پزشکی هست که خوشبختانه امبولانس اورژانس جاده اونجا بود و سپردمش بهشون.ماشینش رو هم در یک تعمیرگاه اونجا قرار دادم.تلفن منزل خونه پیرمرد رو گرفتم تا بهشون اطلاع بدم.اورژانس گفت که مشکل خاصی نیست و مصدوم رو به تهران میبرن.ما هم به راهمون ادامه دادیم.مهرداد هنوز ساکت بود.کمی وحشت زده شده بود.گفتم پسر همیشه حوادثی ممکنه سر راه باشه.نباید اینطوری جا بخوری. تلفن زدم به خونه پیرمرد.خانمی گوشی رو برداشت .ازم پرسید که چه کار دارم.من با وسواس زیاد و دقت بالا جملاتی رو ادا کردم که اوون خانم خیلی نترسه و جانخوره و از مشکلی که برای این اقا پیش اومده مطلع بشه.خودشو دختر این اقا معرفی کرد این دختر خانم اسمش مانا بود.قسمم داد که حقیقت رو بگم و من هم گفتم که تمام چیزهایی رو که گفتم عین واقع بود.خوب ما به مقصدمون رسیدیم.چند روزی موندیم و بعد برگشتیم و امتحانات رو به خوبی گذروندیم.یه روز اوون پیر مرد باهام تماس گرفت و خواست که منو ببینه.از لحنش فهمیدم که برای تشکره. میدونی-گاهی میای یه کاری میکنی که وظیفه است.اوون وقت دیگران کاری می کنن که تصور کنی که کار خارق العاده ای انجام دادی.اوون وقت اگه حتی تصورش رو هم بکنی که با بقیه ادمها فرق داری.مثلا خیلی خوبی-افتادی تو چاله و عقب گردی تو مسیر خودسازی. همین جمعه فیلم یوسف پیامبر رو میدیدم.در صحنه ای که دارن اوون دو تا زندانی رو که خوابشون رو تعبیر کرده-میبرن-یکی از اونا قراره که ساقی حاکم مصر بشه-یوسف پیامبر ازش میخواد که از وی در نزد سلطان یاد کنه و بگه که بیگناهه.لحظه ای بعد به اشتباه و خطای خودش پی میبره که با انکه خداوند ناظر احوالاتشه-چرا از یک بنده خدا درخواستی رو کرده و چقدر منقلب میشه و گریه میکنه. من از قبل این مطلب رو خونده بودم.با دیدن این صحنه رفتم تو فکر که واقعا جایگاه خدا در فکر و رفتار مون کجاست؟چرا با انجام یه کار کوچک میریم تو خیالات که چه کار بزرگی کردم.از خدا غافل میشیم و نتیجه معکوس از کارامون میگیریم.نمیخوام بگم که اوون بزرگوار نباید از کسی که در حقش خوبی کرده-تشکر نکنه.این از شخصیت والا و بزرگ منشی انسان هست که در مورد کارهای شایسته دیگران تشکر کنن.سنت زیبائیه.اما بحث من برمیگرده به خود انسان که نباید در دام هوا و هوسهای شیطونی بیفته و از جاده انسانیت خارج بشه.پستم طولانی شد.چکار کنم لازم بود که عرضم رو تا اونجا که میشه تکمیل کنم.دعام کنید. يه روز يه باغبونی ، يه مرد آسمونی اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس
ظهر از ترس اینکه گرفتار ترافیک شب چله بشم-زود راه افتادم تا ساعت ۱۵ به ملاقات مادر توی ای.سی.یو برسم.درست سر وقت رسیدم و منتظر کسی نشدم تا بیان.رفتم بالا.اصلا باورم نمیشه که مادر منو ببینه و نتونه باهام حرف بزنه.دستای گرمشو تو دستم گرفتم و نجوا کردم.چشماش بسته بود ودستگاههای مختلفی در کار. خیلی دلم گرفته بود.شب چله پارسال یادم افتاد که داداشی هندونه گرفته بود و من اجیل تبریزی.میشه بازم بگیم و بخندیم؟؟؟؟؟![]()
![]()


عصری برف میومد.داداشی رو رسوندم خونه شون.دیشب در غیابم مادرو بستری کرده بودن.دیگه رمقی نداره.تو حالت کما بوده که داداش رسیده بودن.اگه مریم و ریحانه کوچولو نبودن معلوم نبود که چی میشد...طفلکی مادر.بعد رفتن پدر چقدر داغون شد.دیگه شوخیهامونم براش رنگی نداره.یعنی کل دنیا رو بعد از مجنونش سیاه و سفید میبینه.از اونجایی که سنتیه دم نمیزنه از جدایی هاش.همه دلتنگیهاشو تو دلش نگه داشت.دیگه صبرش سرریز شده بود.خیلی وقته...من میدونستم.![]()
![]()
حضرت محمد(ص):مؤمن کسی است که به علی (ع) ایمان آورد و او را تصدیق کند. مغفرت و رحمت خداوند شامل او و کسانی است که سخن او را بشنوند و نسبت به فرمان او مطیع و تسلیم باشند.
ای مردم! این آخرین بار است که مرا در این موقعیّت، دیدار میکنید، پس گوش فرا دارید و به سخنانم دل سپارید و دستور پروردگارتان را فرمان برید.
خداوند عزّوجلّ، پروردگار و ولیّ و صاحب اختیار و خداوندگار شماست و گذشته از او و پیامبرش – محمّد (ص) – همین من که اکنون به پا خاسته و با شما سخن میگویم سپس بعد از من علی(ع) به امر خدا بر شما سمت ولایت و صاحب اختیاری دارد و پس از او امامت و پیشوایی تا روز واپسین و تا آن هنگام که خدا و پیامبرش را دیدار خواهید کرد، در ذرّیه و نسل من که از پشت علی(ع) هستند، قرار خواهد داشت.
جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نیست و جز آنچه خداوند حرام فرموده حرام نیست و پروردگار، هر حلال و حرامی را به من معرفی کرده است و من نیز تمام آنچه خداوند از کتاب خود و حلال و حرامش، تعلیم نموده است، به علی(ع) آموختهام.
عید غدیر خم که در ان روز دین خدا کامل شد و خداوند راضی گردید که دین اسلام دین ما باشد بر همگی شما عزیزان دیندار مبارک باد.![]()
![]()
![]()
اگر مرد رهي جانا , دم از جانانه زن
خوشا آن ره سفر , که ره پويد به سر
که در اين ره جدا گشته بسي سرها ز تن
بنه اي همسفر , قدم در کوي حق
اگر داري سر ياري به ياران وطن
به راه عاشقي, قدم مردانه زن
اگر مرد رهي جانا
دم از جانانه زن
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشي
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ورنه تا بنگري از دايره بيرون باشي
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
کي روي ؟ ره ز که پرسي ؟ چه کني ؟ چون باشي ؟
اگر جويي نشان , ز چهره پاکشان
ببو هر لاله خونين که رويد در چمن
بچين اي باغبان , ز باغ ارغوان
گل وصل عزيزان را ز بوي پيرهن
رسد تا آسمان , خروش عاشقان
بجوشد جاودان از خون گل فريادشان
رسد تا آسمان , خروش عاشقان
بيا تا بشنويم از جان سرود نايشان
بجوشد جاودان از خون گل فريادشان
بماند بي خزان , بهار عاشقان
مبادا اين چمن خالي ز بوي يادشان![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

خدا اوون روزو برات نیاره.فردای اوون شب که رفتم خونه مانا-روزه بودم.عصری تو خونه هیچکس نبود.تنهای تنها بودم.با لباس خونه رفتم حیاط.موقع اذون مغرب بود.تو درگاه در دیدم که حالم منقلب شد.فهمیدم که الانه میافتم.خودمو کنترل کردم تا با سر و صورت زمین نخورم.
دستم به کناره در بود که دیدم توانی برای حفظ بدنم ندارم.اروم خودمو دادم به سمت زمین.نشستم و بعدش ولو شدم تو درگاهی.از اینکه بتونم صدایی در بیارم و کسی رو صدا کنم درمونده بودم.میفهمیدم که چهره به چهره اسمونم.نگاهم به ستاره ها بود.صدای مسجد محل میاومد.پیش خودم میگفتم که مردن همینه دیگه.اینکه نتونی حرف بزنی.نتونی راه بری.نتونی بنشینی.تموم قدرتها ازت گرفته شده.بزرگی خدا رو به یاد میاوردم.ازش میخواستم که منو ببخشه.خیلی التماسش کردم و قربون صدقه اش رفتم.تو اوون لحظه نگرانیم فقط همین بود که منو نبخشیده باشه.باور کن که به چیز دیگه ای فکر نمی کردم.
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون، بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود![]()
![]()


![]()
![]()
![]()


![]()
![]()


![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
نهالی كاشت ميون باغچه مهربونی
می گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاری
اين بوته ياس من می مونه يادگاری
هر روز غروب عطر ياس تو كوچهها میپيچيد
ميون كوچه باغا ، بوی خدا می پيچيد
هر روز غروب عطر ياس تو كوچهها میپيچيد
ميون كوچه باغا ، بوی خدا می پيچيد
اونايی كه نداشتن از خوبیا نشونه
ديدن كه خوبی ياس ، باعث زشتيشونه
عابرای بیاحساس پا گذاشتن روی ياس
ساقههاشو شكستن آدمای ناسپاس
یاس جوون مرگمون ، تكيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگهای كاشت
هزار ساله كوچهها پر ميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس
هزار ساله كوچهها پر ميشه از عطر ياس ![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |
















