مظهر عشق خدایی
بگذار یه فلش بک بزنم به کوچه ای که ماجرای حزین فتانه رو برات گفتم.الان هم اوون کوچه با تغییر نام به حیاتش ادامه میده.منم گاهی به اونجا سر میزنم.گفتم که دیگه فتانه رو بعد از طلاق گرفتنش ندیدم. یه دوستی داشتم که بهش میگفتیم ممد سوسمار.گاهی هم بهش میگفتیم والی گیتو.قدبلندی داشت و لاغر اندام.هم بهم علاقمند بود و هم یه نوع از حسادت چاشنی رفاقتش.به نظرم میرسید که شاید حسادتش بخاطر این بود که من شاگرد ممتاز مدرسه بودم.بله گفتم مدرسه.چون از همون موقع که دانش اموز بودیم و وارد دبیرستان نشده بودیم-دوستیمون برقرار بود.این ممد چقدر به فوتبال علاقمند بود.یادش بخیر کیهان بچه ها میخرید و با هم میخوندیم. ممد-خواهری داشت به اسم طاهره.طاهره منو دوست داشت.نمیخوام خودمو لوس کنم.واقعا منو میخواست.پدر و مادرش هم از من خوششون میومد.فقط بهم میگفتن که کمی اخمو هستی.چرا لبخند نمیزنی.راست میگفتن.نمیدونم که چرا هرچی تلاش میکردم که چهره اخمویی نداشته باشم نمیشد.هر کس بعد از اشنایی میفهمید که ادم ریلکس و بگو بخندیم.ممد دوست داشت که منو فامیل خودشون بکنه.طاهره هم به بهونه های مختلف بهم میگفت که بیا والیبال بازی کنیم.بازی هم میکردیم.بعد از بازی یه نگاه بهم مینداخت و اگه ممد حواسش نبود-یواشکی بهم بفرما میزد که برم خونشون و یه چایی یا اب میوه ای نوش کنم.سالها گذشت و ما به مرحله جوونی رسیدیم.یه وضعیت خاص برام پیش اومد و از اوون منطقه برای سه سال دور بودم.نه اینکه تو این مدت به اونجا نرم.میرفتم ولی انچنان مشغول کارام بودم که بعدا فهمیدم که چقدر نسبت به اونا بی توجه بودم. طاهره با یه فامیل شهرستانیشون ازدواج کرد.گاهی میبینمش که میاد تا به پدر و مادرش سر بزنه.رفتار دوران بچه گی رو هنوز داره.گاهی میاد که از جلوم رد بشه گذشت ایام یادم میره و یه روز میخواستم بگم بیا والیبال بازی! تا یادم نرفته بگم که طفلکی ممد چند سال پیش بعد از ازدواج و با داشتن دو تا پسر بچه گل سکته کرد و مرد.خانمش دختر خاله اش بود.الان نشسته به پای اوون بچه ها و در خونه پدر ممد زندگی رو میگذرونه. طاهره هم یکی از سنگ نشونه هایی بود که نشون میداد که راه عشق رو چطور ادامه بدم.ارزو میکنم که زندگی خوبی رو داشته باشه.برای روح لطیف ممد عزیز هم از درگاه الهی طلب امرزش میکنم. خدایا-چرا اینطوری شدم.خیلی احساس تنهایی ام بیشتر شده.ولع خاصی برای ایجاد پستهای جدید تو وب دارم.نکنه ناخوداگاه بهم گفتی که رفتنیم.اخه ادم هایی که فرصت کمی دارن-دوست میدارن که حرف ناگفته ای رو باقی نگذارن.من الان همین حال رو دارم. اصلا نمیدونم از چی بگم.از خاطرات گذشته ام.وضع حالم و اینکه الان چی هستم و کی هستم.یا برم سراغ اندیشه های دراز و ارزوهایی که برای اینده دارم؟خداییش انتخاب سخته.خدایا خودت کمکم کن که به چیزهایی بپردازم که مفیدتره و میتونه برای کسی موثر و مفید باشه.فعلا که با گذشتم مشغولم.اونا رو مرور میکنم.سعی میکنم که گاهی به حال و اینده هم بپردازم. یه شعری هست که میگه:کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود.حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست.مفهوم عمیقی رو القائ میکنه.کنایه از اینه که برای رسیدن به یار-نشانه هایی هست.نکنه که در مسیر اشتباها اوون نشانه ها رو به جای یار در اغوش بکشیم. خدای من این شعر رو خیلی دوست دارم که میگه: شبی مجنون به لیلی گفت-که ای محبوب بی همتا-تو را عاشق شود پیدا-ولی مجنون نخواهد شد. خدایا -وقتی فکر میکنم که تو چطور تک تک ما ادم ها رو انتخاب کردی برای هست شدن.بهمون چهره و اندام و .....دادی.بذر وجودمون رو دلسوزانه ابیاری کردی و پرورش دادی تا رشد پیدا کردیم.بعد از اوون در مرحله ای عشق رو به ما بخشیدی و اینکه عاشق باشیم.سنگ نشان هایی رو برای رسیدن به خودت برای ما تعبیه کردی -چقدر مجذوبت میشم.نمیتونم با این الفبا تصورات و ذهنیاتم رو برات بگم.اوون چیزایی که قلبم مملو از اونه رو خودت میدونی چیه.میدونم که عشقهای مجازی که تو راهم قرار دادی واسه رسیدن به یار حقیقی و خالقم بوده که تویی.عظمت-عزت و صفاتت رو ستایش میکنم.با تمام وجودم به شایستگیت تعظیم میکنم.به درگاه کبریاییت رکوع خاشعانه میکنم.تو بی نیازی و من نیازمند به تو.فقط تو بودی که همیشه همراهم بودی و من نمیفهمیدم.همیشه اغوش باز و گرمت رو میخوام. نمیدونم چرا یادم نمیره که بعد از کلاس محاسبات عددی بود که رفتم برای سر کشی به دفتر مجله دانشکده که دیدم مهتاب و ایدا -اونجان.اتاق مجله خلوت بود.ناگهانی تصمیم گرفتم که به ایدا موضوع رو بگم.چهره محجوبی داشت.برای اولین بار بود که از دختری برای دوستم خواستگاری میکردم. مهتاب نموند.متوجه شد که موضوع خصوصیه.اتاق رو به بهونه رفتن به کلاس ترک کرد.من موندم و ایدا.فضای اتاق خیلی سنگین شد.من که همیشه به راحتی حرفم رو به دیگران میزنم دیدم که چه فشاری تو این کار ه میدونستم که مقدمه ای رو باید بگم و ذهنشو برای گفتن اصل موضوع اماده کنم تا پس نیفته.صحبت رو از همکاریها تو مجله شروع کردم و رسوندم به اینکه کار گروهی چه موفقیتهایی رو داره . کم کم به شخصیت محمد و اینکه چه نقشی در مجله و دانشکده داشته -وارد شدم.ازش تعریف کردم.در ضمن گفتم که در حدی نیستم که این مسایل رو طرح کنم ولی اگه اجازه بدن من به خودم این جسارت رو دادم که مقدمتا در باره یه زندگی مشترک و نگاهش به محمد بدونم. ایدا منو میشناخت-واسه همینم در طول مدتی که من داشتم حرف میزدم با مداد اتودش بازی میکرد.گاهی سرشو بالا میاورد و به من نیم نگاهی مینداخت.سرشو به حالت تایید تکون میداد.اوون اخرا که به مبحث زندگی مشترک وارد شدم گونه هاش برافروخته شد. منم حرفام رو متناسب با رفتارش تنظیم میکردم.اخرش عذر خواهی کردم از اینکه چنین موضوعی رو بهش انتقال دادم و پاسخ خواستم. با تواضع و احترام به من مشغولیتش رو برای درس مطرح کرد و ضمن تشکر از زحمتی که من برای این جلسه کشیدم -عذر خواست و گفت که برای این مسایل اصلا موقعیت مناسبی نیست و ازم خواهش کرد که داستان خواستگاری ادامه پیدا نکنه. حالا من سخت تو فکر بودم که به محمد چی بگم.خیلی دلم گرفته بود.اصلا نمیتونستم که یه خبر بد رو به کسی بدم.این دل وامونده من با اوون خاطراتی که تو این مدت دو ماهی براتون گفتم دیگه ظرفیت همچین مصایبی رو نداشت.اخه پشت صحنه علاقمندی محمد رو براتون نگفتم که چقدر به این ارتباط امیدوار بود و شوق داشت.حالا با این خبر مدتها میرفت تو کما و از زندگی عادیش فاصله میگرفت. چاره ای نبود.باید بهش خبر میدادم.فرداش محمد خودش اومد سراغم.همیشه منو خندون میدید.اوون روز هم تقلا کردم که قیافه ام عادی باشه تا جا نخوره. بهش گفتم که بنشینه.نشست.کم کم براش گفتم که جریان چیه.چهره اش در هم رفت و ساکت شد.خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم سکوت کرد.کاریش نمیشد کرد.باهاش تا در کتابخونه همراه شدم و بعد جدا شدیم. عصر داشتم میرفتم خونه.ایدا از کنارم رد شد که به طرف مهتاب بره تا همراهش بشه.نمیدونستم چکار کنم.با خودم کلنجار میرفتم.به نظرم زود بود که باهاش در مورد محمد حرف بزنم.دیگه هوا داشت تاریک میشد و خوب نبود که این وقتی نگهش دارم و طرح موضوع کنم.خدا خدا میکردم که از حالت چهره ام چیزی رو متوجه نشه. اتومبیل رو روشن کردم و راه افتادم.چند قدم جلوتر محمد اومد جلو و خواست که وایسم.به من نزدیک شد و بعد سلام و احوال پرسی با ایمائ و اشاره خواست که بگم چی شد.گفتم پسر چته.کمی حوصله کن.فعلا وقت رو مناسب ندیدم.دلخور شد و میخواست ازم دور بشه که خواستم سوار بشه تا برسونمش.تو راه اصرار کرد که شام برم خونشون.بد هم نمیگفت.دنبال یه فرصت میگشتم که با خانوادش بیشتر اشنا بشم.محله شونم با محله ما خیلی فاصله نداشت.فقط باید به خونه مون اطلاع میدادم.تو راه محمد احساساتی شده بود و ترانه حلقه طلایی معین رو میخوند و بشکن میزد.بهش گفتم بابا بگذار ببینیم چی جواب میگیریم بعدش با دمت گردو بشکن یا بشکن بزن. وقتی رسیدیم خونشون با والدینش اشنا شدم.پدرش شیرازی الاصل بود و مادرش تهرونی.از اوون قجریهاش.چه ادابی رو برای مهمون رعایت میکرد.منم دقت کردم که ببینم چیا براش مهمه.پیش خودم گفتم محمد برای اوردن عروس بیچاره میشه. راستی لیلی عزیز-دیدم که امشب بعد مدتها کامنتهای نسبتا بیشتری گذاشتی.بازم خوشحالیم رو از سلامتیت و بازگشتت ابراز میکنم.هر چی که بود مطمئنم برات حکمتهایی رو به همراه داشته.قالب وبت رو هم عوض کرده بودی.شادتر شده.پسندیدمش. بچه ها چه دنياي عجيبي دارن.در عين سادگي و روشني -كشش و جاذبه خاصي داره.اينكه ميگن هر كس يه كودك درون داره راسته.حالا بعضيها بيشتر و عده اي كمتر با هاش همراه ميشن.حالا كه فرصتي پيش اومده بود كه اوقاتي رو با بچه ها باشم خوشحال شدم.نهايتا قبول كردم و كلاس اونا هم شروع شد.نگو حالا مريم ناقلا براي خواهر كوچيكش نقشه داشت كه وارد كلاس بكنه.اخه شرط فرزند استادي رو نداشت!به هر حال ثبت نام اونم انجام شد.مريم تو مجموعه ارتباط با صنعت دانشگاه كار ميكرد.يه روز كه رفته بودم يه كار اداري تو اونجا انجام بدم ازم خواست كه كمي تو اتاقش بنشينم.ديدم اگه قبول نكنم ناراحت ميشه.رفتم تو و رو يكي از مبلها لميدم.خيلي با سليقه اتاقشو ارايش داده بود و در عين حال استانداردهاي چيدمان اداري رو براي وسايل اتاق رعايت كرده بود.ازم راجع به خواهر كوچيكش پرسيد كه در مجموع نسبت به بچه هاي ديگه عصر همون روز كلاس نقاشيمون براي دانشجوها برقرار بود.به نظرم ميرسيد كه نگاه مريم به طوبي تفاوت پيدا كرده.براي كمك بيشتر به دانشجوها از مريم هم خواستم كه به بقيه كمك كنه.خداي من.كلاس نقاشي ميرفت كه به صحنه ديگه اي تبديل بشه.از اول هم من نگران همين چيزا بودم.تمام تلاشمو گذاشتم كه بافعال كردن بيشتر بچه ها و خودم از حاشيه هاي كلاس فاصله بگيريم. ته كلاس دو نفر رو ديدم كه براي جلسه اولي بود كه شركت ميكردن.شما ميشناسيدشون.قبلا گفته بودم كه تو اپ مهتاب چه داستاني داشتيم.بله درست حدس زديد مهتاب و ايدا به اتفاق هم تو كلاس شركت كردن. برام جاي سئوال بود كه چرا از جلسه اول نيومدن.!؟به هر حال چون چند جلسه قبلي رو نيومده بودن تلاش زيادتري داشتن كه به اطلاعات و تمرينهاي قبلي واقف بشن.منم كمكشون كردم.به طوبي گفتم كه هواي مهتاب رو داشته باشه و مريم هواي ايدا رو.از پسرا بگم كه شيطنتشون سر جاش وارد كار ميشدن و كلاسو شلوغ ميكردن.من بهشون ميدون نميدادم كه ادامه بدن. يه روز محمد بهم گفت كه عاشق شده.گفتم طرف كيه؟كه گفت ميشناسم.از من خواست كه كمكش كنم.موضوع رو به طرف مقابلش منقل كنم.بله دوست داشت كه رسما خواستگاري كنه.ميگيد كه از كي.؟قبل از اوون بگم كه محمد از بچه هاي متوسط دانشكده از همه لحاظ بود.بچه خونگرم.كاري.خوش برخورد.قد متوسط.چشم درشت .سبزه.خنده رو.خوب بگذار بگم كه عاشق ايدا شده بود.از من ميخواست كه به صورت مقدماتي نظر ايدا رو راجع به محمد بدونم كه اگه زمينه اش هست اقدام كنه. قبل از ادامه باید بگم لیلی-ازت خبری نیست.رفت و امدمون به وب مثل چرخش ماه و خورشیده .به هم نمیرسیم.کی میشه که یه خسوفی بشه و لااقل برای لحظاتی با هم باشیم؟به هر حال من داستانهای هزار و یک شبم رو حدود دو ماهی هست که شروع کردم.فعلا که ۶۰ تا از قصه هامو برات گفتم.نمیدونم که همه رو خوندی یا نه اما داره از جیب خودت میره.خودت میدونی دیگه.من که دارم به عهدم وفا میکنم تا تو این هزار و یکشب زنده بمونم. یه روز بچه های دانشکده گیر دادن که براشون کلاس طراحی و نقاشی ارائه کنم.هر چه محل ندادم نشد که نشد.سخت پیگیر بودن.اخرش منو از رو بردن.شرط کردم که اگه کمتر از بیست نفر باشید نمیتونم.این دیگه بهونه اخرم برای تشکیل ندادن کلاس بود.خیلی سریع رفتن و لیستشونو کامل کردن.بیچاره ام کردن.داوطلبها بیش از اینها شد که من گفته بودم.ناقلاها یه کلک هم بهم زدن. دخترا و پسرا ی دانشکده مهندسی...... بیشترین عضو کلاس بودن.دخترا استقبال بیشتری داشتن.بالطبع سطح همه یه اندازه نبود.اینو باید تو روش تدریسم لحاظ میکردم تا رضایت همه رو بدست بیارم.دو تا از دخترا هم انگیزه بیشتری داشتن و هم توان بالاتر.روشی رو انتخاب کردم که علاوه بر طراحی با رنگ هم اشنا بشن.طوبی اوون جلوها مینشست و با دقت به حرفا و تمریناتم دقت داشت.همگی بوم نقاشی و تجهیزات لازم رو تدارک دیده بودن.دکتر محلوجی میگفت که اگه میشه منم میخوام بیام شرکت کنم.خندیدم و گفتم باشه برای اساتید یه کلاس دیگه میگذارم.جلو شما نمیتونن راحت تمرین کنن و ازادی عملشونو از دست میدن.بچه های کلاس نگاهشون به من و طوبی جلب شده بود.اخه ازش خواسته بودم که دست یارم باشه و به بقیه دوستان وقت طراحی و نقاشی کمک کنه. راستشو بخوای طوبی چهره و رفتار خاصی داشت.اصلا متفاوت از بقیه بود.با نگاهش تو یه لحظه چند جمله منتقل میکرد.حرفت هنوز تموم نشده-تا اخرشو میرفت.خنده هاش امیخته با لبخندی وزین و با وقار بود.دستش طوری به سمت زغال طراحی یا قلم مو میرفت که انگار سالهاست که با اوونا اشناست.دستش رو بوم نقاشی چقدر راحت سر میخورد.انگار که داره یه چیزی رو تو طبیعت خلق میکنه.خیلی حواسش به من بود که بیشتر از دستیاری قدمی برنداره .احترام فوق العاده ای به همه میگذاشت.چقدر از جملات مودبانه و ساده ای استفاده میکرد.اصلا اخمی رو چهره اش نمی نشست.منتظر بود ببینه که کی کمک میخواد. من دیگه حضورم رو تو کلاس کم رنگ کردم.دیدم که طوبی لیاقت اینو داره که کلاس رو به تنهایی اداره کنه.یه روز بهم گفت که چرا کمتر به کلاس میرم.براش توضیح دادم اما زیر بار نرفت.میگفت که اگه اینطور بشه دیگه میره و سر جاش میشینه و از کمکم حذر میکنه.ناچار بازم کلاس رو ادامه دادم. گفتم که دو نفر تو نقاشی توان بیشتری داشتن.بعد از طوبی مریم با فاصله کمی توانایی خودشو نشون داد.بهم پیشنهاد کرد که برای بچه های اساتید هم یه کلاس نقاشی بگذارم.رفتم تو فکر.علاقمند به کار با بچه ها بودم اما زمان مضاعفی رو ازم میگرفت.نمیدونستم که چه تصمیمی بگیرم.فکر میکنید چی شد؟ سلام لیلی عزیز تا تو پیدا امدی پنهان شدم زانکه با معشوق پنهان خوشتر است درد عشق تو که جان میسوزدم گر همه زهر است از جان خوشتر است درد بر من ریز و درمانم نکن زانکه درد تو ز درمان خوشتر است درست حدس زدی که گفتی شمال بودم.وقتی برگشتم خونه که از نیمه شب گذشته بود.دیشب هلال ماه کامل بود.تو مسیر چهره ماهت رو لحظه به لحظه مقابل دیدگانم داشتم.بازم خدا رو صد هزاران مرتبه شکر که سلامتیت رو برگردوند.هر چند که بلایای زیادی پشت سر گذاشتیم اما هر که در این بزم مقربتر است-جام بلا بیشترش میدهند.دیگه ارزو میکنم حلاوت یه زندگی شیرین رو خدا بهت بچشونه.ارامش توام با اسایش رو برات هدیه کنه.متاسفم که وقتی اپ بودی نتونستم اوون لحظه پر شکوه رو به شکل مستقیم به گفتگو بنشینم.شب ساعت هشت باز هم به قرص ماه نگاه خواهم کرد به این امید که تو هم تو اوون لحظه داری به ماه نگاه میکنی.
بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار برای شنیدن آنلاین این تصنیف با صدای استاد شجریان «زندهياد فريدون مشيری؛ بهار۳۷» سلام لیلی عزیز.لحظه ای پیش اومدم و دیدم که غریبانه کامنت گذاشتی.از حادثه ای که برات رخ داد حدود بیش از ۵۰ روز میگذره.برای من که خیلی سخت و دشوار گذشت.خدا رو شاکرم که سلامتیتو بدست اوردی.میدونم که کاملا بهبودی حاصل نشده ولی با صبر و حوصله خدایی که داری این هم ایشااله مرتفع میشه.از اینکه میتونی کلاس بری فوق العاده خوشحالم.برای سلامتی اوون عزیزی هم که گفتی هنوز مشکل ریه داره با خدای ارحم الراحمین مناجات میکنم.نمیدونم خوشحالیمو چه جوری ابراز کنم ولی واقعا دلم گرفته بود.مثل هوای ابری تاریک تو پاییز.دلم یه هوای بارونی شدید میخواست.از اوون بارونا که مثل یه جوجه خیس میشی و دنبال یه جای گرم میگردی و گیرت نمیاد.کسی نمیفهمه که داری گریه میکنی.اخه گریه ات با قطرات بارون به هم رسیدن و رو گونه نازت غلطیدن.اگه کسی میبینتت کافیه یه لبخند الکی بزنی که نفهمه چه حالی داری.از امام رضا(ع)ممنونم که این خوشحالی اومدنت رو تو جشن ولادتش هدیه ام کرد.با خودم شعر بالا رو با اهنگ و دستگاهی که استاد شجریان خونده-زمزمه کردم و اشک شوق ریختم. تو کافی نتی که رفتی احتمالا سرعت مناسبی برای خط نداشته و یا دستگاه مناسبی در اختیارت نگذاشته.من که از خونه به راحتی وارد وبلاگ میشم.در ضمن اوون کدی که در انتهای نظر گذاشته شده اگه به دقت وارد بشه - مشکلی پیش نمیاد-هر چند به نظرم ضرورتی برای این کار نبوده. خیالت دلبرا نازنین یارا-چراغان میکند خانه ما را شبانگاهان که بیتابم برای تو-خوشم با گریه کردن در هوای تو میبارد نو به نو دیدگانم-میجوشد نام تو از زبانم باده تلخ غمت هر که نوشد-کنج غم را کی به شادی میفروشد اسمش مهتاب بود.روز امتحان نیومد.جزوه ام رو با پست بهم رسوند.تو جلسه امتحان به یاد حرفا و مشکلاتش افتادم.میگفت که سرپرستی ندارن.پدرش که کامیوندار بوده در یک سفر کاری تصادف کرده و درگذشته بود.مادرش معلم بود و با حقوق معلمی توان اداره زندگیشونو نداشت.یه برادر ۲۲ ساله داشت که دچار دیابت شده بود و مشکلاتش خلاصه اونقدر بود که دیگه کم بیاره.مادرش به تنهایی از عهده اداره خونشون بر نمی اومد.حالا مونده بود.نمیدونست که میتونه ادامه تحصیل بده یا نه.اصلا دیگه یادم رفته بود که جزوه ام رو روزهای امتحان به دستم نرسوند.با خودم میگفتم که به چه نحو میشه کمکش کنم.حالا باید به زندگی برادر و مادرش نور مهتابش رو میتابوند.اول راه تحصیلات عالیه -یه عالمه مسئولیت رو باید کول میگرفت و میبرد.از دوست صمیمیش ایدا خواستم که بررسی کنه و ببینه که چطوری میتونیم کمکش کنیم.قرار شد این زحمت رو بکشه و بیاد اطلاع بده.منم با موقعیتی که پیش اساتید دانشکده داشتم احتمال میدادم که میشه یه کارهایی براش انجام داد. ایدا خیلی دلسوزانه کمکم کرد که اطلاعات دقیقی رو بدست بیاریم و از نیازهای واقعی مهتاب مطلع بشیم. در مورد بیماری برادرش با دکتر ح. ف که از دوستانم بود صحبت کردم.استقبال کرد که کمکشون بکنه. برای مهتاب هم یه کار پاره وقت از استاد ..... قول گرفتیم.قرار شد که برای اجاره یه خونه متناسب با خواسته شون فراهم بشه.بچه های دانشکده هم در این مورد کمک کارم بودن.البته همه این کارها رو طوری مدیریت کردم که از ناحیه دفتر دانشکده باشه و ایدا رابطشون. بعدا یه روز که مدتها از این موضوع میگذشت-مهتاب توسط ایدا فهمیده بود که منم یه نقش کوچک در رفع مشکلاتش داشتم اومد و ازم تشکر کرد.من خیلی خوشحال بودم که اونا ارامش خودشون رو پیدا کردن. دنبال یه فرصت میگشتن که حسابی ازم تشکر کنن و من هم دم به تله نمیدادم.اصلا وظیفه خودم میدونستم و با این کار اونا پررو میشدم.به ایدا اعتراض کردم که نمیخواستم اونا چیزی از کار من بدونن و اونم لبخند میزد و میگفت که:یعنی چی.درسته که شما اینکارو برا ی انساندوستیتون انجام دادید ولی... بله داشتم قصه های هزار و یک شبم رو میگفتم.این دفعه من به جای شهرزاد قصه گو این کارو میکردم. داستان جزوه ام رو تا حدودی گفتم که توسط دوستم به یه دختر خانم دانشجوی همکلاسی داده شده بود تا رونویسی کنه و پس بده.اما دیگه پیداش نبود.امتحان داشت نزدیک میشد و من مونده بودم که چکار کنم.غر هامو به دوستم میزدم که چرا بدون اجازه من اینکارو کرده.چونکه برا استفاده خودش گرفته بود و این اجازه رو نداشت که به کس دیگه ای بده. براتون گفتم که این دانشجوی محترم زنگ زد و تماس گرفت.خوب زمان مناسبی و فرصت لازمی دیگه در اختیار نداشتم که بتونم با امادگی عالی در امتحان شرکت کنم.توضیحاتش لجم رو در اورده بود.هر چی بیشتر توضیح میداد ناراحتیم بیشتر میشد و اخرش هم با تمام توانم تونستم جلو زبونم رو بگیرم تا ناراحتش نکنم. بعد از خداحافظی تلفنیش توجهم به حرفاش جلب شد.نکنه واقعا حرفهایی رو که زده بود درست باشه.من در طول مکالمه به تصور اینکه اوون میخواد یه طورهایی کارشو توجیه کنه خیلی توجه به حرفاش نداشتم اما حالا فکر میکردم اگه واقعا این اتفاق که ازش میگفت درست باشه چی؟ سلام لیلی.دلم اروم و قرار نداره.تازه اپ کرده بودم اما الان متوجه شدم که دوباره مشغول اپ کردنم.روز چهاردهم ابان برا فاطیما مطالب زیر رو منتقل کردم و عین پاسخش رو برای اینکه جلو چشمم باشه اینجا میارم.تو با اوون حالت خیلی نسبت به من محبت کرده بودی.اشکم جاری شد.بار اول نبود که مقابل بزرگواریهات درمونده میشدم. مجنون:سلام فاطیما.خوشحالم از اینکه سلامتی همه حاصل شد. چند روزی بارون های خوبی داشتیم.پریروز صبح ذوق زده شدم و گفتم صبحی برم قدمی بزنم.نمنم بارون ادامه داشت.مسیرم از کنار درختهای نارونی بود که داشتن برگ هاشون رو به زمین میریختن.قدمهام رو تند کردم که حالت ورزشی به خودم بگیرم.بازم مقابل اینهمه زیبایی که خدا جلو چشمام قرار داده کم اوردم.هر طرف که نگاه میکردم-مثل یه منظره زیبا و زنده پاییزی رو تابلو تجسمی ذهنم نقش میبست. یاد تو افتادم که تو چه حالی هستی.احساسم میگفت که تو اوون لحظه تو هم به یاد منی.حضورت رو حس می کردم.حتی باهات حرف زدم.حالتو پرسیدم.یاد جوک هایی افتادم که موجب خنده زیبای تو شد.شعرهایی که از شجریان برات خونده بودم.چقدر تو اونا رو دوست داشتی.سایه لرزان و نامه ای برای تو استاد شجریان رو تو گوشیم کپی کردم.خیلی وقتها بهشون گوش میکنم و حضور تو رو هم در کنار همون درخت مجنون که عکسشو دیده بودی -میبینم. اره بابا این روزها هم میگذره و رو سیاهی به ذغال میمونه.خوب خوب میشی.بهتر از اوون وقتها.بازم سر به سرم میگذاری.اتیش پاره ای دیگه.یادته که با پیامک تو اوون روز چه بلاهایی سرم اوردی؟هنوز که یادم میافته از خنده روده بر میشم.به صورت ناشناس اومدی و غافلگیرم کردی.من خیلی از دوستان رو اینطوری ضد حال زدم اما کار تو حرف نداشت و من رو دست خوردم. منتظرم تا برگردی و بعد اینکه رو فرم اومدی داستان های هزار و یکشبم رو ادامه بدم.برا سلامتیت دعا میکنم سلام-این شعریه که از خودت یاد گرفتم.البته توسط فاطیما منتقل شد. از رو جاده نمناک زندگی چیزهایی فهمیدم.اونم ۵ روز پیش اپ شده بود. خیلی نگرانم.هیچ خبر دقیق و روشنی ازت ندارم.ارزوی سلامتیت رو میکنم.نمیدونم که کجایی.کدوم بیمارستانی تا لااقل بیام ملاقاتت.از خبر تصادف شوکه شدم.هنوز باورم نشده.جملات فاطیما دقیق نبودن و خیلی مبهم چیزهایی رو نوشته بود. نمیدونم کاری از دستم میاد یا نه.کاش میتونستم از فاطیما بپرسم ولی به خودم این اجازه رو نمیدم. اگه شد از خودت خبرم کن.خیلی دلواپسم. من که نمیدونستم چی شده.هر روز و هر شب سر قرار حاضر شدم اما خبری نبود که نبود. اکنون از چله هم گذشته من فقط نشانه ای بی رنگ و بی رمق یافته ام.باز هم روز را شب و شب را روز میکنم که بیایی. چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی تمام طول چله را به انتظار روزها نميدونم كه چقدر طول كشيد تا نوبتم بشه-اما بالاخره صدام كردن.رفتم تو و اماده شدم.پرستار به اتاق عمل راهنماييم كرد.بدون در اوردن كفشهام اما با رعايت اينكه پاهام از لب تخت فاصله داشته باشه-رو تخت دراز كشيدم. دكتر اومد.به نظر خسته ميرسيد.برخورد خوبي با من نداشت.گفت كه چرا كفشامو در نياوردم.منم بهش توضيح دادم كه ترسيدم كه بعد عمل نتونم خم بشم تا كفشم رو بپوشم (محل بخیه خون ريزي كنه)به علت فشار ناشي از خم شدنم. قبول نكرد و كفشامو در اوردم.بعدش بازم بهم غر زد كه صورتم رو تيغ نزدم.به هر حال كارشو شروع كرد و وسطهاي كارش هم حالمو ميگرفت.گاهي ميگفت كه ميدوني چقدر ديگه ازت خون رفت(در عمل)منم بيخيال ميگفتم اشكالي نداره.كار تمام شد.نميدونستم واقعا چكار كرده.ايا نتيجه مطلوب به دست اومده.اگه اينطوره –باشه بگذار هر چقدر ميخواد اذيت كنه.البته خبر نداشت كه من چه اتش زير خاكستري هستم.تحملش كردم تا كارش تموم بشه. اسمم رو پرسيد تا دارو و استراحت بنويسه.وقتي نام خانوادگي مو شنيد- یکه خورد.مكث كرد و دوباره پرسيد.اسم پدرم رو كه خواست كنجكاو شدم و گفتم برا چي ميخواد كه ديدم شديدا رفته تو لاک خودش.وقتي اسم داداشم رو فهميد دو دستي زد تو سر خودش. نوشداروي بعد مرگ سهراب بود.اقا بعد از اون همه حال گيري فهميد كه من برادر دوست صميمي اونم.تازه مستاجر داداشم و شاگرد باجناق داداشم بود.خلاصه ديگه نمي دونست چه جوري جبران كنه.من به روش نمياوردم كه ناراحتم.اما خون خونمو ميخورد.اخه ادم ناحسابي با مريضهای نا اشنا بايد اينطوري برخورد كني؟ من از ماجراي اين داستان به داداشم چيزي نگفتم اما دكتر رفته بود و اعترافش رو پيش داداش كرده بود. داداش ازم پرسيد كه ماجرا چيه؟فلاني خيلي نادم و پشيمونه و التماس دعا و طلب بخشش داره.خنديدم و به صورت كلي مطلب رو گفتم و از دكتر دفاع كردم كه بنده خدا خسته بود و ..... هنوز که هنوزه وقتی منو میبینه نمیدونه که چگونه رفتار کنه تا از دلم در بیاره.طفلکی نمیدونه که من اصلا تو قید و بند این چیزا نیستم.نمیگذاره که این ماجرا رو فراموش کنم. داداشم شوكه شد و با لكنت زبون گفت كه چي شده.خانمهای كوچه هم با بهت و تعجب نگام ميكردن.اخه ميدونستن كه اهل دعوا نيستم و به خيال اينكه چاقو خوردم با ترس و وحشت بر اندازم ميكردن. به داداشم گفتم نگران نباشه و به طرف درمانگاه حركت كنه .جناب دكتر هم وقتي اوضاع و احوالم رو ديد –ترسيد.اوني كه ارامتر از همه بود خودم بودم.باور كن اصلا دلهره اي نداشتم.ميگفتم كه فقط اگه بشه يه آينه پيدا كنم و ببينم كه چقدر بريدگي ايجاد شده.خون ريزي كه زياد داشتم.از اين هم نگران نبودم.ادم ضعيفي نبودم كه بگم كي اين خون رفته جبران ميشه. از خونه داداشم بهش تلفن شد كه چرا دير كرديم.اونم يه خالي بست تا مدتي ولمون كنن.اقادكتر نخ مناسبي برا بخيه نداشت و صورتم رو مثل يه جوال دوخت.اون موقع نميدونستم و هدفمون قطع خونريزي بود.ولي وقتي فردا تونستم يه نگاهي به بخيه ها بندازم اه از نهادم بر اومد.چاره اي نبود ديگه. بعد ده روز بخيه ها رو كنديم.اوضاع صورتم خيلي بد شده بود.ديگه با اين اثار خشن به نظر ميرسيد كه من از اين چاله ميدونيها هستم.اطرافيانم خيلي ناراحت بودن. تو دانشگاه ميرفتم هنوز از چسب رو زخم استفاده ميكردم كه كمي بهتر نشونم ميداد.يادم مياد اولين بار كه بدون چسب رو زخم تو دانشگاه ظاهر شدم چقدر حال دوستانم گرفته شد.خيلي فكر ميكردم كه اين بلا چطور به سراغ من اومد.هر دفعه يه طوري نتيجه گيري ميكردم.خودم از خودم بدم ميومد. دلو زدم به دريا.رفتم پيش يه دكتر زيبايي و مشورت خواستم.گفت كه روش كار ميكنه.يه وقتي تعيين كردو اوون روز سر موقع رفتم پيشش.عمل قبليش طولاني شد و من منتظر بودم.تنها رفته بودم.كسي از اطرافيانم خبر نداشت. اوون شب شوم هيچوقت از يادم نميره.با يه پسر معتاد جر و بحثم شد.نزديك بود بزنمش.خداييش تقصير معتاده بود.ديگه نميخوام بگم كه سر چي.چه حرفهايي رد و بدل شد.فقط همينو بگم كه رفتم به طرف راه پله.تا انتن تلويزيونو جابه جاكنم.داداشم پايين پله ها منتظرم بود تو ماشين تا ببردم برا شام خونشون.بوق زد و گفتم الان ميام.ميله انتن اهسته خورد به حباب راه پله.جبابه شيشه اي بود و قديمي.از اونايي كه خيلي سنگينن. يه لحظه ديدم كه از بالا سرم چيزي با سرعت نور داره پايين مياد.خوردن حباب به صورتم و شكستن و پخش شدنش همون. خون از صورتم فواره زد.پله ها رو داشت رنگ ميزد.عمق برش و مقدار اونو نميدونستم.دستمالي به محل بريدگي نزديك كردم و فشار دادم.اما نميدونستم كه چرا هنوز خون ريزي ادامه داره. رفتم پايين پيش داداشم.ديگه هوا تاريك شده بود.طوري چرخيدم و سوار ماشين شدم كه صورتم رو نبينه.اما عمق فاجعه خيلي بيشتر از اين بود كه بتونم قايمش كنم.
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
.

![]()
![]()
![]()
بله از دوستان دانشجوی بیرونی و از دانشگاههای دیگه هم دعوت کرده بودن.کسی به کسی نباشه همینه دیگه.بینشون دانشجوهای گرافیک هم بودن.دیگه کار داشت سخت میشد.میگفتم نکنه یکی از اونا از من واردتر باشه!
به خدا توکل کردم و امادگیمو اعلام کردم.ساعتهایی رو برای این کلاس تنظیم کردم که با واحدهای دیگه تلاقی نداشته باشه..jpg)
![]()
![]()

![]()
![]()
آواز
شعر: عطار
آلبوم: دود عود-استاد شجریان
![]()
![]()

شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
در میدیا پلیر آدرس http://motamed.persiangig.com/awaz.b...-shajarian.wma![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
خدا کنه که لیلی و بقیه در سلامتی کامل باشن.من که هنوز نگرانیم بر طرف نشده.
اگه میشه سلام مخصوص منو به لیلی برسونید.بگید که نصف عمر شدم.
من که اصلا از تصادف خبر نداشتم.
بهم بگید که کاملا خوب شده
.........................................................................................................
فاطیما:سلام به شما .تشکر میکنم ازتون بخاطرلطف و مهربانیتون .نگران نباشید همگی خوب هستن پیغامتون رو به لیلی رسوندم .همین حالا اونم گفت به مجنون بگو :جانها فدای مردم نیکو نهاد باد .و ازتون تشکر کرد و گفت همیشه بیاد خوبیها و بزرگواری شما هستم و همونطور که قول داده بودم روزی یک سوره برای سلامتیتون میخونم.در اولین فرصت براتون کامنت میزارم .با کاروان بگویید احوال آب چشمم /تا بر شتر نبندد محمل به روز باران/سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل/بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران......برات آرزوی برکت و سلامت میکنم.(از طرف لیلی)![]()
![]()
![]()
.بخصوص هنگام غروب و اذان مغرب.تو اوون لحظه هر روز حضورم رو شاهد باش.![]()
![]()


دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |














