مظهر عشق خدایی
یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد الا ای دل به دیدار تو خرسند الا ای جان به وصلت آرزومند الا ای دیده بر روی تو روشن الا ای خاطر از بوی تو گلشن ترا دل هست در شهر و وطن خوش منم چون گیسویت خاطر مشوش نه ببریدی زمن پیوند یاری نه من کردم خلاف دوستداری چو من در تار زلفت بسته ام دل رها گشتن از این دام است مشکل روم هرجا بود عشق تو در دل نمی گردد ز دل عشق تو زایل چنان در گردنم پیوند یار است که تا مادام عمرم برقرار است شود جسمم اگر آغشته در گل مکن باور رود مهر تو از دل مدام از اشتیاقت اشکبارم مدام اندر فراقت بیقرارم نه در سر جز خیال تو خیالی نه اندر دل تمنای وصالی نه دل الفت پذیرد با دگر کس که باشد در جهان عشق رخت بس تو که درمان درد دردمندی چرا درمان درد من نباشی دگر لیلی ز مردن کی کند بیم که جان کرده به هجران تو تسلیم مرا بهار خزان است و گلستان خار است که باغ و راغ نکو با خط و رخ یار است چو نیست حاصل عشقم ز بی برگی بس است این گل روی توام که بر بار است اگر که بند زپایم به رحم برگیرند چه می کنند به آن دل که خود گرفتار است به بند زلف تو آسان بود گرفتاری ولی رهایی از آن دام سخت دشوار است بدین صفت که صحیح است چشمت از خوبی زشرم چشم تو نرگس همیشه بیمار است ترا نیاز به خوابست چشم و دیده من به آرزوی تو شب تا به صبح بیدار است غم فراق که کم گرد خاطرت گردد ببین که بر دل من اندکیش بسیار است هر آن کسی که ندانست قدر قرب ترا اگر به بد بود مبتلا سزاوار است از آن ز نطق شکر بار گشته ای لیلی که یاد تو همه از آن لب شکر بار است http://irapic.com/uploads/1216842001.jpg http://irapic.com/uploads/1216859580.jpg تا شد گلم سرشته به آب وفای دوست بر دل خریدم آنچه بود ابتلای دوست چون در ازل نگار من از عشق زد صلا صدبار گفتم از دل و از جان بلای دوست آن دم که مردمان همه ازاد بوده اند من مبتلا شدم به کمند ولای دوست خلق از بلا شوند گریزان و من ز شوق با قصد جان خرید نمایم بلای دوست گر کشتنم ثواب شمارد ز ابرویش این جان من و این سر من و اینک رضای دوست ترسم فراق یار کشد عاقبت مرا قسمت به غیر بعد من افتد جفای دوست من خود یقین ز هجر بمیرم ولی نشد آخر نصیب دیدن مهرو لقای دوست کی می توان برید دل از مهر و عشق یار او مبتلا به دل شده دل مبتلای دوست صد سال بعد مردن لیلی همی دمد از خاک تربتش گلی اندر هوای دوست
دوش می امد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی جامه ای بود که بر قامت اودوخته بود جان عشاق سپند رخ خود خود می دانست و آتش جهر به این کار برافروخته بود گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود ماه زیباست نه همرنگ رخ زیبایت سرو رعناست نه مانند قد رعنایت ماه تابان به سر سرو خرامان دیدم تا بدیدم قد رعنا و رخ زیبایت گر به سر وقت من آیی تو بدین جلوه حسن جان نهم بر دل و دل بر سر و سر در پایت در دلم غیر خیالت هوس غیری نیست جا ندارد که کسی جای کند در جایت رای من جمله بر آنست که این نیمه جان باز در پای تو ریزم تو چه باشد رایت « وقتي آوازه ي عشق مجنون به ليلي مي رسه ليلي مشتاق ميشه ببينه که اين مجنون که ميگن يه دل نه صد دل عاشقش شده کيه و چي ميگه. خلاصه ليلي با مجنون قرار ميذاره!!! زير يک درخت گردو . خانوم ليلي وقتي سر قرار ميرسه ميبينه که ماشاالله! آقاي مجنون زودتر رسيده و گرفته دراز به دراز خوابيده . ليلي خانوم بعد از يه کم صبر وقتي ميبينه مجنون آقا سر بيدار شدن نداره بي خيال ميشه که بره ولي قبلش چند تا گردو برميداره و توي زيرشلواري!!! مجنون ميذاره . مجنون وقتي از خواب بلند ميشه فکر ميکنه ليلي هنوز نيومده . بلند ميشه ميبينه که از داخل زير شلوارش صداي تلق تلق مياد . مي فهمه که اي دل غافل! ليلي اومده و .. و در نهايت ما از اين قصه نتيجه ميگيريم که خدا هم ميخاد به ما بگه اي انسان فراموش کاري که داعيه ي بندگي يا عشق منو داري ، برو گردو بازيت رو بکن! تو را به عشق چه کار ؟ » الا ای روشنی بخش دو دیده الا ای محنت هجرم کشیده الا ای نام تو ورد زبانم الا ای یاد تو آرام جانم من اینجا روزها در انتظارم که تا شاید گذار آری بسویم بدین امید جانم بر لب آید شبی تا بگذردروزم شب آید اگر دلها به دلها راه بودی ترا از حال من آگاه بودی وگر میسوخت بر حال منت دل کجا دیدار تو میبود مشکل به عمر خود دگر مجنون نبینم دمی با او به کام دل نشینم هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده نظاره ترنج کف بریده چون بر کف او ترنج دیدند از عشق چو نار میکفیدند شد قیس به جلوهگاه غنجش نارنج رخ از غم ترنجش برده ز دماغ دوستان رنج خوشبوئی آن ترنج و نارنج چون یک چندی براین برآمد افغان ز دو نازنین برآمد عشق آمد و کرد خانه خالی برداشته تیغ لاابالی غم داد و دل از کنارشان برد وز دل شدگی قرارشان برد زان دل که به یکدیگر نهادند در معرض گفتگو فتادند این پرده دریده شد ز هر سوی وان راز شنیده شد به هر کوی زین قصه که محکم آیتی بود در هر دهنی حکایتی بود کردند بسی به هم مدارا تا راز نگردد آشکارا بند سر نافه گرچه خشک است بوی خوش او گوای مشک است یاری که ز عاشقی خبر داشت برقع ز جمال خویش برداشت کردند شکیب تا بکوشند وان عشق برهنه را بپوشند در عشق شکیب کی کند سود خورشید به گل نشاید اندود چشمی به هزار غمزه غماز در پرده نهفته چون بود راز زلفی به هزار حلقه زنجیر جز شیفته دل شدن چه تدبیر زان پس چو به عقل پیش دیدند دزدیده به روی خویش دیدند چون شیفته گشت قیس را کار در چنبر عشق شد گرفتار از عشق جمال آن دلارام نگرفت هیچ منزل آرام در صحبت آن نگار زیبا میبود ولیک ناشکیبا یکباره دلش ز پا درافتاد هم خیک درید و هم خر افتاد و آنان که نیوفتاده بودند مجنون لقبش نهاده بودند او نیز به وجه بینوائی میداد بر این سخن گوائی از بس که سخن به طعنه گفتند از شیفته ماه نو نهفتند از بس که چو سگ زبان کشیدند ز آهو بره سبزه را بریدند لیلی چون بریده شد ز مجنون میریخت ز دیده در مکنون مجنون چو ندید روی لیلی از هر مژهای گشاد سیلی میگشت به گرد کوی و بازار در دیده سرشک و در دل آزار میگفت سرودهای کاری میخواند چو عاشقان به زاری او میشد و میزدند هرکس مجنون مجنون ز پیش و از پس او نیز فسار سست میکرد دیوانگیی درست میکرد میراند خری به گردن خرد خر رفت و به عاقبت رسن برد دل را به دو نیم کرد چون ناز تا دل به دو نیم خواندش یار کوشید که راز دل بپوشد با آتش دل که باز کوشد خون جگرش به رخ برآمد از دل بگذشت و بر سر آمد او در غم یار و یار ازو دور دل پرغم و غمگسار از او دور چون شمع به ترک خواب گفته ناسوده به روز و شب نخفته میکشت ز درد خویشتن را میجست دوای جان و تن را میکند بدان امید جانی میکوفت سری بر آستانی هر صبحدمی شدی شتابان سرپای برهنه در بیابان او بنده یار و یار در بند از یکدیگر به بوی خرسند هر شب ز فراق بیت خوانان پنهان رفتی به کوی جانان در بوسه زدی و بازگشتی بازآمدنش دراز گشتی رفتنش به از شمال بودی باز آمدنش به سال بودی در وقت شدن هزار برداشت چون آمد خار در گذر داشت میرفت چنانکه آب در چاه میآمد صد گریوه بر راه پای آبله چون به یار میرفت بر مرکب راهوار میرفت باد از پس داشت چاه در پیش کامد به وبال خانه خویش گر بخت به کام او زدی ساز هرگز به وطن نیامدی باز (( جان لیلی )) همه گیدی مرا رسوا بو کودهِ همه کس گه عجب شیدای اَ رِی لیلی تره من خوش دارم از دیل و از جان لیلی تو بالای تلار من در زمینم تو نارنج پوست کنی من در کمینم تی اَ مراَ جو خوس بازی چی خوش خوش الهی کُری تی داغَ نی دیدم لیلی تره من خوش دارم از دیل و از جان لیلی اگه می یار ایسی را یانَ بی یا اگه را یان نبو باغانَ بی یا اگه دی نی کی دو شمن در کمینهَ سفید ماهی بوبو رو خانَ بی یا
یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد
باری که حملش نآید زگردون جز ما ضعیفان حامل ندارد
یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد
چون ما نباشیم مجنون که لیلی غیراز دل ما محمل ندارد
یاران ره عشق منزل ندارد این بحر مواج ساحل ندارد ![]()
![]()

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب
کن شتابی آخر زجان من چه خواهی ، ای شب
مثال زلف دلبری ، ز بخت من سیه تری ، بلا بود سراسری ، تیره همچون آهی ، ای شب
کنی به هجر یار من ، حدیث روزگار من ، بری زکف قرار من ، جانم از غم کاهی ، ای شب
تا که از آن گل دور افتادم
خنده و شادی رفت از یادم
سیه شد روزم ، بی مه رویت دمی نیاسودم
به سیل اشکم ، گواهی ای شب
او شب چون گل نهد به مستی بر بالین سر
من دور از او کنم ز اشک خود بالين را تر
خون دل از بس خوردم بی او
محنت و خاری بردم بی او
مردم بی او
بی رخ آن گل دلم به جان آمد
دگر از جانم چه خواهی ای شب ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امشب در سر شوري دارم
امشب در دل نوري دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازي باشد با ستارگانم
امشب يک سر شوق و شورم
از اين عالم گويي دورم
از شادي پر گيرم برسم به فلک
سرود هستي خوانم در بر هور و ملخ
در آسمان ها غوغا سکنم
سبو بريزم ساغر شکنم
امشب يک سر شوق و شوقم
از اين عالم گويي دورم
با ماه و پروين سخني گويم
از سوي مه خود اثري جويم
جان يابم زين شب ها
جان يابم زين شب ها
ماه و ظاهر به تنم آرم
از خود بي خبرم ز شعف دارم
نغمه اي بر لب ها
نغمه اي بر لب ها
امشب يک سر شوق و شورم
از اين عالم گويي دورم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پروانه بی مهابا خود را به اتش میزند.چون نور را دید-داخل میشود.ایا میداند که هستیش را بر باد میدهد.اگر شمع میسوزد و قطره قطره ذوب میشود-میداند که چه میکند.اما پروانه چرا چنین میکند.چرا خود را به فنا میدهد.
انجا که عشق امد-عقل بساط خود را میچیند و میرود.اری زبان عشق فریادی برای ایثار-گذشت و فداکاری است.
گل لبخند زنان این صحنه را نظاره گر است.شمع میسوزد و از پروانه جز تل خاکستری بر جای نمیماند.و.....باز گل میخندد و میخندد.قهقهه مستانه اش تا فلک میرود.فرشتگان با خود می اندیشند که این چه سری است در عالم که جز به خاکستر شدن و یا ذوب شدن به دست نمی اید.
اری در عالم رازی است که جز به تقدیم جان عاشق به معشوق -فاش نمی شود.
قصه عشق مجنون به لیلی بهانه ای برای گفتن این راز است.
انجا که لیلی - کاسه مجنون را میشکند-مجنون بلاکش از فرط شوق میگوید:
اگر با من نبودش هیچ میلی............چرا جام مرا بشکست لیلی.![]()
![]()
![]()
![]()
مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرده بود آهي كشيد و گفت:
دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
دل در برم نیست
![]()
![]()
شکار آهو
تفنگ من کو لیلی جان
تفنگ من کو
بالای پشتی
عاشق رو کشتی
با خون عاشق لیلی جان.. ![]()
![]()
۰۱.به نام ایزدبخشاینده
۰۲.نعمت پیغمبر اکرم (ص)
۰۳.برهان قاطع در حدوث آفرینش
۰۴.سبب نظم کتاب
۰۵.در مدح شروانشاه اختسان بن منوچهر
۰۶.خطاب زمین بوس
۰۷.سپردن فرزند خویش به فرزند شروانشاه
۰۸.در شکایت حسودان و منکران
۰۹.در نصیحت فرزند خود محمد نظامی
۱۰.یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش
۱۱.آغاز داستان
۱۲.عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر
۱۳.در صفت عشق مجنون
۱۴.رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی
۱۵.زاری کردن مجنون در عشق لیلی
۱۶.بردن پدر مجنون را به خانه کعبه
۱۷.پند دادن پدر مجنون را
۱۸.حکایت
۱۹.در احوال لیلی
۲۰.خواستاری ابنسلام لیلی را
۲۱.رسیدن نوفل به مجنون
۲۲.جنگ کردن نوفل با قبیله لیلی
۲۳.عتاب کردن مجنون با نوفل
۲۴.مصاف کردن نوفل بار دوم
۲۵.رهانیدن مجنون آهوان را
۲۶.سخن گفتن مجنون با زاغ
۲۷.بردن پیرزن مجنون را در خرگاه لیلی
۲۸.دادن پدر لیلی را به ابنسلام
۲۹.آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی
۳۰.رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند
۳۱.وداع کردن پدر مجنون را
۳۲.آگاهی مجنون از مرگپدر
۳۳.انس مجنون با وحوش وسباع
۳۴.نیایش کردن مجنون بهدرگاه خدای تعالی
۳۵.رسیدن نامه لیلی بهمجنون
۳۶.نامه مجنون در پاسخلیلی
۳۷.آمدن سلیم عامری خالمجنون به دیدن او
۳۸.دیدن مادر مجنون را
۳۹.آگاهی مجنون از وفاتمادر
۴۰.خواندن لیلی مجنون را
۴۱.غزل خواندن مجنون نزدلیلی
۴۲.آشنا شدن سلام بغدادیبا مجنون
٤٣.وفاتیافتن ابن سلام شوهر لیلی
٤٤.صفت رسیدن خزان و در گذشتن لیلی
٤٥.وفات مجنون بر روضه لیلی
٤٦.ختم کتاب به نام شروانشاه ![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |



