تبليغاتX
لیلی مجنون
لیلی مجنون

مظهر عشق خدایی

شد زغمت خانه ی سودا دلم، در طلبت رفت به هر جا دلم
شد زغمت خانه ی سودا دلم، در طلبت رفت به هر جا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت، رفت بر اين سقف مصفا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت، رفت بر اين سقف مصفا دلم

در طلبِ زهره رخ ماهرو، می نگرد جانب بالا دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو، می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت، رفت بر اين سقف مصفا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخت، رفت بر اين سقف مصفا دلم

از طلبِ گوهرِ گویای عشق، موج زند ، موج ، چو دریا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق، موج زند ، موج ، چو دریا دلم

آه که امروز دلم را چه شد، دوش چه گفته است کسی با دلم
آه که امروز دلم را چه شد، دوش چه گفته است کسی با دلم

از دلِ تو تا دل من نکته هاست، آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی، وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

از دلِ تو تا دل من نکته هاست، آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی، وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

 

 

q1pdffqrnmugb7du306.jpg

 

 

 

 

خانه سودا
آلبوم نسیم وصل 
با صدای همایون شجریان
شاعر حضرت مولانا
 
 
 
 
 
پی نوشت مجنونی۱:
 
چرا  که نه...بله دیگه.دیشب نه تو خواب بلکه وقتی که پشت ترافیک بودم یه چند لحظه کوتاه افتادم تو سیاه چاله زمانی و بازم لیلی رو دیدم.  اینبار خود لیلی بود.همون لیلی معروف.لبخندی بهم زد و گفت:مجنون جان آخه تو توی این  وبلاگت چیا داری میگی؟!!!واله بابات هم اینکارا رو که تو میکنی نکرد...چرا دنبالم میکرد و مرتب دیوونه بازی در میاورد ولی نه مثل تو...تو دیگه نوبرشی و قاط زدی پسر جان...برو یه فکری برای خودت بکن. اون وقتا که اینطوری نبود. امثال من لیلی تو سن ۱۰ -۱۲ سالگی پنجاه تا خواستگار داشتیم از ابن سلام بگیر بیا تا ابو قیس که جدت باشه.از ۱۵ ساله خواستگار ا بودن تا ۷۰ ساله و دم درمون به بهونه خریدن شیر صف میکشیدن و منم فقط کاسه باباتو میگرفتم و پرتاب میکردم و اونم کیفور میشد که از بین اوون همه آدم فقط کاسه اوونو پرتاب کرده ام و عشق میکرد.به شما امروزیها پز اینو میداد که:اگر با من نبودش هیچ میلی...چرا جام مرا بشکست لیلی.
اما امروز چی؟!!!!!!!۱کلی لیلی هستن که دارن گیساشون سفید میشه و دریغ از یه خواستگار به درد بخور که بیاد و سینه اشو سپر کنه و بگه لیلی من تو رو میخوام خوشبخت کنم.برو ببین تو کوچه و خیابونا چه خبره.مجنونا میگن بیکاریم و لیلی ها میگن خوب باشه عیبی نداره ما که داریم کار میکنیم.بیا و منو بگیر و بالاخره یه نون و آبگوشتی باهم میزنیم و خونه بابا زندگی میکنیم.
آه ه ه....مجنون جان...دست به دلم نگذار که حرمت لیلی های عزیزم شکسته شده و خیلی ناراحتم.طفلکیها این فرشته های من نمیدونن به کی ناز بفروشن.
سن لیلیها بالا رفته و من نگرانم.یعنی چی میشه؟اوون لیلیهایی هم که رفته ان خونه شوهر الانه خیلیهاشون با مشکلات زیادی روبرو ان.افسردگی گرفتن و شوهراشون بیکار و یا معتاد و یا هردو ان.
یه مرتبه از چاله زمان خارج شدم و دیدم  و شنیدم که ماشین پشت سرم داره بوق میزنه که حرکت کنم.یعنی این واقعا همون لیلی معروف نظامی گنجوی بود....خودمونیم آنچنان زیبایی که نداشت.پیش خودم گفتم که این جدمون هم عجب سیلیقه ای داشته ها!!!
 
 تصنیف دل دیوانه با ویلن مهران مهتدی دانلود
نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 8:33 توسط لیلی یا مجنون|

                                          

همه شب نالم چون نی كه غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی يارم
با ما بودی بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی
                                                         
چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم

فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای كن كه ميتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد

چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم
نه حريفی تا با او غم دل گويم
نه اميدی در خاطر كه تو را جوبم

ای شادی جان سرو روان
كز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما
سوی كجا رفتي؟

تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به كجا رفتی؟
به كجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو بازآ

از صبا حكايتی ز روزگار من بشنو
بازآ بازآ سوی رهی
چون روشنی از ديده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم ، تنها رفتی

 

پی نوشت مجنونی۱:

دیشب خواب دیدم که لیلی با دو تا اسب قبراق و سر حال اومده دنبالم تا با کاروان اونا رهسپار بشیم و همراهشون برم....تو پوست خودم نمیگنجیدم و داشتم پرواز میکردم.این دنیای ماشینی دیگه یادم رفته بود....حتی یه کاسه از شیر شتران خودشون رو بهم تعارف کردن که نوشیدم.لیلی بهم گفتش که دفعه دیگه خودت باید شتر رو بدوشی تا بتونی از شیرش بنوشی. گفتم وا چه بد اخلاق!!!بگذار یه چند روزی بگذره تا من یاد بگیرم و بعدش.اومدیم و این شتره با لگد زد و ناکارمون کرد...اونوقت کی جواب منو و فک و فامیلامو میده که یه مرتبه از خواب جستم.خدا خیرت نده که منو بیدار کردی...عجب خوابی بود.

میبینم که داری میخندی....حق داری بابا.خودم هم خنده ام گرفته.آخه میگن که لیلی کاسه مجنون بدبخت رو که میرفت ازشون شیر بخره پرتاب میکرد و بهش شیر نمیداد...متحیرم که این لیلی خواب من چقدر با مجنونش مهربون بود هر چند که اسب و شترش چموش بودن.

دعا کن که امشب ادامه خوابم رو ببینم...آخه یه اخلاق عجیبی دارم و اونم اینه که به صورت سریالی ادامه برخی خوابهامو میبینم.

 

پی نوشت مجنونی۲:

باورت میاد که دیشب ادامه خوابم رو دیدم؟...آرررره.باور کن.راستیاتش بابای لیلی به دخترش توپید که:ااه  دختره بی چشم و رو تو با مجنون اینطوری رفتار میکنی؟...دستمو گرفت و با خودش برد تو خونشون و بالا بالا ها نشوندش.پشتم پشتی گذاشتن و یه سینی آوردن که پر از انارهای سیاه دونه شیرازی بود.مامان لیلی زیر چشمی به لیلی اشاره کرد که بیاد و برام انار دون کنه و من میل کنم....وای که منم عاشق انار گفتم چکار کنم دیگه باید خورد و بیخیال کلاس و اینا شدم و آی انار خوردم ها...گفتم که پرروییه ولی اگه میشه یکیشو آبلمو کنید تا کیفور شم.

دیگه لیلی داشت از کوره در میرفت که خودم فلنگو بستمو و گفتم خوب خودت که میدونی من مجنونم دیگه....پس ناراحت نشو. 

 

پی نوشت مجنونی۳:

راستیاتش هر چه تلاش کردم نتونستم ادامه خوابم رو ببینم....شاید امشب.

 

نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 10:40 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

 

بشـــنوید
با صدای محمدرضا شجریان، گروه شهناز (مجید درخشانی). (منبع

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند
در عشق گشتم فاش‌تر وز همگنان قلاش‌تر
وز دلبران خوش‌باش‌تر مستان سلامت می‌کنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
بی‌پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار ازو
من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند
حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند
آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو
وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 9:52 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

ساعت ۶ صبحه و برای نماز بیدار شدم...صدای ریزش بارون رحمت خدا منو به سمت پنجره میبره....میام و جانمازمو مقابل خداجون باز میکنم تا قربون صدقه اش برم...چه لذتی داره این نیایش.

بعد نماز میام سراغ نامه هایی که خدا جون برام نوشته و چشام بارونی میشه....

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا

گلچین

 

پي نوشت مجنوني۱:

سال نو ميلادي رو به هموطنان مسيحي و نيز ساير مسيحيان جهان تبريك عرض ميكنم...سلام خدا بر مسيح فرزند صالح و عزيز مريم پاك و مقدس...ما شيعيان به وجود نازنين انها افتخار ميكنيم و از كساني از عزيزان مسيحي كه در روز عاشوري براي احترام به سالروز شهادت امام عشق و شهادت حسين ابن علي(ع)جشن و پايكوبي نكردند-صميمانه متشكريم.

 

 

پی نوشت لیلی:

کم کم اعجاز نگاه تو مرا شاعر کرد

ناز چشمان قشنگ تو مرا شاعر کرد

من الفباي جنون هيچ نمي دانستم

قدم اول راه تو مرا شاعر کرد

گر چه دلبسته ي خورشيد نبودم ليکن

صورت ماه تو مرا شاعر کرد

باورم نيست که از خويشتن غزلساز شدم

خنده ي گاه به گاه تو مرا شاعر کرد

من کجا؟ شعر کجا؟ خلوت و فانوس کجا؟

اري اعجاز نگاه تو مرا شاعر کرد

 

 

پي نوشت مجنوني۱:

شبی لیلی آمد و کوی مجنون را سراغ گرفت...بر او نیشخندی زدندی و او هیچ به حساب نیاورد .ناله ای از شبستانی شنید و به آن سو روان گشت.از ناله ها و سوز صدا مجنون را شناخت ولی خود را به وی ننمود تا آنکه شب از نیمه گذشت.دیگر ستاره ها در اوج بودند و ماه پریشان حال و افتان و خیزان در آسمان راه خود را طی میکرد....و مجنون را خستگی و بیچارگی در ربوده بود و با خود به عالم خواب برده.

لیلی آرام شعری را نجوا کرد و آن را تا هنگام شفق خواند....بینوا مجنون صدای لیلی را میشنید و تصور داشت که در خواب و رویاست که معشوقه را به نزد خود میبوید....

هنگام سحر که برخاست نشانه های آمدن و رفتن لیلی نمایان گشت و او زار زار بگریست و بر سر زنان در راه شد.

باد صبا بر گل گذر كن
گل گذر كن
گل گذر كن
از حال گل ما را خبر كن
نازنين ما را خبر كن
با مدعي كمتر بنشين
نازنين اي مه‌جبين
بيچاره عاشق
ناله تا كي
ناله تا كي
يا دل مده يا ترك سر كن
ترك سر كن
شد خون‌فشان چشم تر من
پرخون دل شد ساغر من
اي يار عزيز
مطبوع و تميز
در فصل بهار
با ما مستيز
آخر گذشت آب از سر من
ببين چشم تر من
ببين چشم تر من

گل چاك غم بر پيرهن زد
پيرهن زد
پيرهن زد
از غيرت آتش در چمن زد
در چمن زد
در چمن زد
بلبل چو من شد در چمن
دستانسرا بهر وطن

ديدي كه ظالم
تيشه‌اش را
تيشه‌اش را

آخر به پاي
خويشتن زد
خويشتن زد

شد خون‌فشان چشم تر من
پرخون دل شد ساغر من
اي يار عزيز
مطبوع و تميز
در فصل بهار
با ما مستيز
آخر گذشت آب از سر من

ببين چشم تر من
ببين چشم تر من
نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 7:7 توسط لیلی یا مجنون|

این کوچه ها بی تو همیشه بیقراره.

 

 

پی نوشت مجنونی۱:

مثل یه سایه تو کوچه خزیدم و در پناه چتر میرفتم و فقط به تو فکر میکردم. در کوچه های بی کسی تنها دلم میخواست که تو باشی همیشه.این کوچه ها بی تو همیشه بیقراره...منم بیقرارتم و باروون هم بیقراره.چراغهای خیابون از دور سوسو میزنن و من بی هدف بازم میرم و میرم.نمیدونم که کجا پیدات میکنم.باشه فعلا دور دور تواه و قایم موشک بازیهات.

 

پی نوشت مجنونی۲:

فعلا از برف و بارندگی خبری نیست که نیست گفتم لااقل بگذار که تو وبلاگ لیلی مجنونی ما برف بیاد.کدش رو گذاشتم و خدا رو شکر یه برف مداومی شروع به باریدن کرده که بیا و ببین.

میگم اگه دوست داشتی یه آدم برفی با این برفا برام درست کن....

 

 

 

سرزمین من
خسته خسته از جفایی                                           
سرزمین من
دردمند بی‌دوایی
سرزمین من
بی سرود و بی صدایی
سرزمین من
...
سرزمین من
مثل چشمِ انتظاری
سرزمین من
مثل قلب داغداری
سرزمین من
مثل دشت پُرغباری
سرزمین من ...


http://musiciranian.blogfa.com/

 

 

نام آلبوم :   مجنـــــــــون

  1. جلال ذوالفنون               سه تار
  2. جمشید عندلیبی          نــــــی
  3. مهرداداعرابی                تنبک
  4. فرزاد عندلیبی               دف

 

 

...............................................................................................................

رسواي زمانه

آهنگساز: مهندس همايون خرم

صداي عليرضا قرباني

 

شمع و پروانه منم
یار پيمانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم

از خود بيگانه منم
مست مي خانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم

چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بي سحرم
از خود نبود خبرم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم

اي خداي من
شنو نواي من
زمين وآسمان تو مي لرزد
به زير پاي من
مه و ستارگان تو مي سوزد
زناله هاي من
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم

واي از اين شيدا دل من
مست و بي پروا دل من
سرمايه سودا دل من
رسوا دل من
شيدا دل من
نامه تنها دل من
شام بي فردا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من
شيدا دل من
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم
رسواي زمانه منم
ديوانه منم

 

دانلود

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 11:15 توسط لیلی یا مجنون|

 

فصل دهم:  تماشاگه راز
 

راوی

حسین دیگر هیچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... كه او سدره المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پای در طریق كربلا نهاد... و جبرائیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است . او آنگاه كه اراده كرد تا از مكه خارج شود گفته بود: من كان فینا باذلاً مهجته و موطناً علی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا ان شاءالله تعالی. سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است. عقل بی اختیار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی  دهند كه هیچ ، بال می سوزانند . آنجا ساحت انی اعلم ما لاتعلمون است ، آنجا ساحت علم لدنی است ، رازداری خزاین غیب آسمان ها و زمین؛ آنجا سبحات فنای فی الله است و بقای بالله ، و مرد این میدان كسی است كه با اختیار ،از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان كند ... و چون اینچنین كرد، در می یابد كه غیر او را در عالم اختیار و اراده ای نیست و هر چه هست اوست. اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان كه به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است ؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون ، تو را خواهد برد... طیّّّّّّ این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست ؛ بال می خواهد و بال را به عباس می دهند كه دستانش را در راه خدا قربان كرد. این حسین است كه عرصات غایی خلافت تكوینی انسان را تا آنجا پیموده است كه دیگر جز جان میان او و مقصود فاصله نیست. آنان كه با چشم ظاهر می نگرند او را دیده اند كه بر بالین علی اكبر علی الدنیا بعدك العفا گفته است و بر بالین قاسم عزَّ والله علی عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك ثم لا ینفعك و اكنون بر بالین ابی الفضل عباس می گوید: الان انكسر ظهری و قلت حیلتی ،اما حجاب های نور را نمی بینند كه چه سان از هم دریده و رشته های پیوند روح را به ماسوی الله چه سان ازهم گسسته ! نه ماسوی الله ، كه اینجا كلام نیز فرشته سان فرو می ماند.مردانگی و وفای انسان نیز به تمامی ظهور یافت و آن قامت مردانه عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات، آیتی است كه روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است كه آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه می كند. بعدها امّ البنین دررثای عباس سرود:

یامن رای العباس كر علی جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذی لبد

انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید

و یلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد

لوكان سیفك فی یدیك لما دنی منك احد

دستان عباس بن علی قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بریده نشود، بال های بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است ، آسمان بهشت كجاست كه عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، كران تا كران ، به تسخیر انسان كامل درآید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد یافت كه دهر، بر همین شیوه كه می چرخد، احسن است. چشم عقل خطابین است كه می پرسد: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند كه خطایی نیست و هرچه هست وجهی است كه بی حجاب ، حق را می نماید. هیچ  پرسیده ای كه عالم شهادت بر چه شهادت می دهد كه نامی اینچنین بر او نهاده اند؟   


شهید آوینی




باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهماست


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 20:12 توسط لیلی یا مجنون|

DSCI0014.jpg

 

از عرش ، از میان حسینیهء خدا

آمد صدای نالهء « حی علی العزاء »

جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد

گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا

جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت :

" یا رب اجازه هست ، شوم فرش این عزا "

آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست

در بزم استجابت بی قید هر دعا

او که هزار بار به گریه نشسته بود

یک یا حسین گفت و همان لحظه شد به پا

آری تمام رحمت خود را خدا گرفت

گسترد بر مُحرم این اشک و گریه ها

آن گاه گفت روضه بخوان « ایها الرسول »

جانم فدای تشنه لب دشت کربلا

روضه تمام گشت ولی مادری هنوز

آید صدای گریه اش از بین روضه ها

 

رحمان نوازنی

 

 

 

 

 

پی نوشت مجنونی:

 

سلام به عزیزای دوست و همراهان مجازی ولی واقعی و حقیقی . بله چند روزی نبودم و امروز دوشنبه اول صبحی اومدم و بهتون سر زدم. راستش متاسفانه اونقدر فرصت ندارم که تک تک خدمتتون برسم و عرض ادب و ارادتم رو یاد آور بشم ولی از این طریق پی نوشت خودم رو تقدیمتون میکنم.

راستش مثل خیلی از شما این روزا اصلا حال و دل خوشی ندارم و به یه ثبات مناسب نرسیدم ونمیرسم...

براتون بهترینها رو ارزومندم.

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 7:52 توسط لیلی یا مجنون|

وقتی گريبان عدم، با دست خلقت می‌دريد
وقتی ابد چشم تو را، پيش از ازل می‌آفريد
وقتی زمين ناز تو را، در آسمان‌ها می‌کشيد
وقتی‌ عطش طعم تو را، با اشک‌هايم می‌چشيد
 
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چيزی نمی‌دانم از اين، ديوانگی و عاقلی ...
 
يک آن شد اين عاشق‌شدن، دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود
 
وقتی که من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد
 
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گِلی
چيزی نمی‌دانم از اين، ديوانگی و عاقلی ...
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 10:40 توسط لیلی یا مجنون|

 

 

بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد

از آنکه دلبر دمی بفکر ما نباشد

دراین بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد

صبحدم بلبل بر درخت گل خدا بخنده می گفت

نازنینان را ،مه جبینان را خدا وفا نباشد

اگر که با این دل حزین تو عهد و بستی ،حبیب من با رقیب من چرا نشستی

چرا دلم را عزیز من از کینه خستی

بیا در برم از وفا یکشب ای مه نخشب

تازه کنم عهدی جانم که برشکستی             که برشکستی

 

سکوتم از رضایت نیست                       دلم اهل شکایت نیست

 

پی نوشت لیلی:


من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟ من دیگه بسه برام تحمل این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم ....وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟ واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟ نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنن نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم....نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده م واسه اتیش همه یه هیزم اماده شم  یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم....این همه چرخیدی و چرخوندی اخرش چی شد؟ اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد؟ همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست؟ این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست؟....نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم واسه اتیش همه یه هیزم اماده شم یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دیا من می خوام پیاده شم............

 

    به ياد آنشب زيبا که آشنا گشتيم 

                                                                من و تو از غم بي همدمي رها گشتيم

 

                    رسيد قصه ي غمها به فصل پاياني

                                                                 به هجر طعنه زديم وز شب جدا گشتيم

 

                       هنوز اين دل شيدا ييم  پريشان است

                                                              هنوز گريه به بزم دو ديده مهمان است....

 

 

پی نوشت مجنونی۱:

سلام لیلی عزیز

خوشحالم از پست جدیدی که گذاشتی و ممنونم....میخوام یه مدت هم من کم پیدا یا نا پیدا بشم...دلم اینجا ست و اینجا......والسلام.

 

 

پی نوشت مجنونی۲: 

به همه لیلی ها و مجنون های زمین درود میفرستم و برای عشق پاکی که دارن تبریک میگم...اصلا تو نگاه و دل این گروه هر چی عشقه متعلق به اونیه که لایق عشق سوزناک دل ایناست...من که فقط ادعای مجنونی دارم و میدونم که ادای عاشقا رو در میارم.

خدایا..خیلی بزرگی...بیش از اونی که بتونم تصورت کنم.اگه بتونم تو ذهن ناقصم تصورت کنم که امکانش نیست...و....هر جا رو که نگاه میندازم به غیر تو نمیبینم.همه فضا و مکان رو پر کردی و خودت برتر و بالاتر از همه اینایی.چقدر بهت نیازمندیم....خیلی از نیازهای اساسیمون رو بدون اوونکه خودمون بدونیم و بتونیم بگیم بر طرف  و غرق نعماتت کردی....اگه گاهی بیخودی نق میزنم واسه اینه که بیخبرم از دریای بخششهایی که نثارمون کردی....ببخشا و خرده مگیر...در امتحاناتت به خودمون واگذار مکنمون.هوامونو داشته باش که قبولی و رضایتت رو بگیریم.ما که از خودمون چیزی نداریم که برای اوون مغرور بشیم....اگه قیافه خوبی داده باشی از خودته و طرح خودت...اگه اندام خوبی داده باشی از خودتت و خواست خودتت...وای که یه روزی اینا همه میپوسن و اونی که برقرار میمونه ذات کبریایی و عزیز توه.

این روح بزرگ رو که قرار تا ابد در جوارت باشه خودت بهمون دادی و همیشه زنده و برقراره...چون خودت خواستی و به ما منت گذاشتی و بر بسیاری از موجودات و افریده هات برتریمون دادی....تلاشم اینه که وقتی ملاقاتت میکنم با یه چهره قابل قبول و مورد تاییدت باشه.تنهام نگذار و کمکم کن.لا اله الا انت.سبحانک.انی کنت من الظالمین......از غم و اندوه و ترس رهاییمون ده و راهنماییمون کن که بتونیم شکر شایسته ای رو به درگاه عظیمت به جا بیاریم .الحمدلله رب العالمین.

 

پی نوشت لیلی:

انروز هم هوا ابري بود و من ناگزيرانه نفس مي کشیدم            

    کوچه ها پر از واژه هاي فرق بودند و ديدگانم پر از حلقه هاي اشک....

   عاقبت تو نيز مسافر شدي!  

    درد غريب غربت تو را نيز فرا گرفت و من شدم دلتنگ ترين آدم دنيا........

    ( با ارزوهايي که در تنهايي هايم تشييع مي شوند و نيز با فريادهايي پر از التماس در دالانهاي  پر پيچ و خم و تاريک روزگار)

    نسيم مي وزد و من فرسنگها به دور از تو با خاطراتي پر از سکوت بي صبرانه لبريز حس ديدارم.

        (( ولي افسوس که تو نيستي تا بودن را باور کنم))

نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 16:21 توسط لیلی یا مجنون|

ساقيا در ساغر هستي شراب ناب نيست
و آنچه در جام شفق بيني بجز خوناب نيست

جلوه صبح و شكرخند گل و آواي چنگ
دلگشا باشد ولي چون صحبت احباب نيست

زندگي خوشتر بود در پرده وهم خيال
صبح روشن را صفاي سايه مهتاب نيست

گر ترا با ما تعلق نيست ما را شوق هست
ور ترا بي ما صبوري هست ما را تاب نيست

 

 

 پی نوشت مجنونی ۱:

هنوز طعم پرتقال تازه ای رو که خوردم به زبون دارم و تو ماشین  تو خیابون پیش میرم.باروون نسبتا تندی داره میباره و ناچار برف پاک کن رو زدم . دلم تو این هوا بد جوری میگیره.دست راستمو از فرمون جدا میکنم و به سمت قلبم میبرم.دلم میخواد که قلبمو درسته بیرون بکشم و ببینم که داخلش چیه که امونمو بریده و ول کنم نیست...چی از جونم میخواد...باور کن که خودمم نمیدونم.هر چی بخواد حاضرم بهش بدم تا دست از سرم برداره و کمی راحتم بگذاره.واااااااااای از دست این دل و تنهاییهاش.هر چی فکر میکنم که دلم چی میخواد که راحتم بگذاره راه به جایی نمیبرم.ک...........مممممم..........ک.

به محل خودمون میرسم دیگه بارون به برفایی که آبکین بدل میشن.رفتنم به خونه نمیاد و موندن رو هم دووام نمیارم.

پیاده میشم و کیفمو بر میدارم که برم یاد خریدهایی میافتم که تو صندقه و باید اونا رو هم ببرم تو و حوصله اشو ندارم....

زورکی جواب سلام اهالی خونه رو میدم و وسایل رو میگذارم سر جاشون و لباسامو خونگی میکنم و سر و صورت رو آبی میزنم و میرم سراغ تلویزیون...فیلمهاش چنگی به دل نمیزنه و کتابی بر میدارم که به کارم بیاد... 

 

 ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها…

 

 

راستشو بخوای هوس برف حسابی کردم.از همون برفایی که روش دراز بکشم و مثل کودکی که فکر کنه این یه دشک خیلی بزرگ و نرم و سفیده و خنک روش بغلطم و داد بزنم و بیای با هم بازی کنیم....دنبال هم کنیم و به هم گوله برفی پرتاب کنیم و اوون طرف دست همو بگیریم و سر بخوریم....تو بنشینی و من بکشونمت و بعدش بریم سراغ آدم برفی که از خودمون بزرگتر باشه و بتراشیمش....

دستمون که یخید حالا وقت اونه که یه اتیش مشتی براه کنیم و تو حرارتش جوون بگیریم و اگه حالی مونده بود و پاهامون حس داشت بازم روز از نو روزی از نو.........

چشماتو تو زبونه های آتیش بهم میدوزی و منو از پا در میاری...توی چشات تصویر جرقه های آتیشه و سوزنده تر از اوون ...

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 8:23 توسط لیلی یا مجنون|



كد قالب جدید قالب های پیچك


Google Page Rank - Powered by www.Maker™.ir