لیلی مجنون
مظهر عشق خدایی
یه لحظه چرتم گرفت و پشت میزم خوابم برد...یاد اوون کتاب قصه افتاده بودم که ماهی سیاه کوچولو داشت و خیلی کنجکاو و فضول بود.نمیدونم که چطور شد که احساس کردم که من همون ماهیه هستم...رفتم به طرف مامانم و گفتم مامان؟گفتش بله عزیزم...قربونت برم بگو ببینم چی میخوای.خودمو لوس کردم و با یه صدایی که داشتم ناز میکردم گفتم مامان؟دریا که میگن کجاست؟گفتش که خوشگل من...جانم...همینجاست دیگه.من و تو الان تو دریاییم.من گفتم پس چرا نمیبینمش؟میخوام برم و برم تا قشنگ ببینمش. یاد حرف مینو افتادم که ازم پرسیده بود که خدا کجاست؟ ................................................................................................................ اوون روزی خواستم ازش یه تست هوش بگیرم.گفتم ببین.مثلا رفتی استخر و بعدش اومدی تو رختکن و دیدی که ای بابا حوله نیاوردی تا بتونی خودتو خشک کنی.بهترین راه برای اینکه بتونی سریع خشک بشی و بیای بیرون چیه.؟سعی کرد جوابم رو بده.اما نتونست و اخرش گفت که خودت بگو.وقتی که گفتم متعجب شد و گفتش قبول نیستش...حتما تو این رو به صورت عملی تجربه کردی و الا نمیتونستی خودت هم به این خوبی جواب خودتو بدی. ................................................................................................................ خيالت دلبرا نازنين يارا ليلي دلم برات تنگيده...بد جوري.انگاري كه صدها سال با هم زندگي كرديم و من اسير تمومي افكار و رفتارتم.مثل كسي ميمونم كه اومدن و به زنجير كشيدنش و با زور و كشون كشون دارن از دلبرش جدا ميكنن و ميبرن.قراره كه ديگه هيچوقت مجنون ليلي رو نبينه. ميگن يه جايي اوون دور دور براش درست كردن كه تو قعر يه چاهه و يه سنگ بزرگ هم قراره رو چاه بگذارن كه ديگه امكان جابه جاييش نباشه و تا ابد مجنون اوون تو بمونه. مجنون نشسته و اخرين نقش هاشو زده و چهره خندوني از خودش گذاشته كه ليلي بگه اه اين مجنون چقدر بيخيال بود.ولش كن .رفت كه رفت.گور به گور بشه.نميخوام ببينمش...اما تو دل مجنونو كه نديده.سوراخ سوراخه و يه جاي سالم نداره. منو ديگه دارن ميكشن و مگه من چقدر زور دارم كه بتونم مقابل اين همه دژخيم مقاومت كنم....جاي پاهام رو زمين ميمونه و كشيده ميشه....با خودم ميگم كاشكي يه ردي از پاهام بر زمين بمونه كه بدوني منو كجا بردن. پی نوشت لیلی:همیشه نگاهی رو باور کن که وقتی از آن دور شدی بیادت باشد .همیشه بیادتم مجنون خوب من گفتی که می تو را ظهر جمعه با داداشی رفتم به دیدن احمد. گفته بودم برات که چه حال و روزی داشت...وقتی نگاهم به نگاه بی رمقش افتادم فهمیدم که دیگه لحظه وداعه و آخرین باریه که میبینمش...هر چند دقیقه یه پلک میزد.دستشو تو دستم گرفتم و آرووم تو گوشش کلمه خداحافظی رو گفتم. از دلم گذشت که بگم به بابا و مامانم سلام گرمم رو برسونه.وقتی دیدم خانمش فاطمه بالا سرشه شرم کردم که بگم هر چند که اونم از احمد دست شسته و میدونه که آخرین لحظات زندگیشو میگذرونه.باید میرفتم نوشهر و با خودم میگفتم: که میدونم احمد. رفتن ما و رفتن تو همراه همه و آخرین تصویر چهره اش رو تو ذهنم ثبت کردم. از تونل کندوان که گذشتم فضا اونقدر مه آلود بود که انگار وارد آسمون شدیم.داداشی و وحید همراهم بودن و متعجب از بارون و فضای متفاوت اوون پشت کوه شدن.دیگه یه ریز میبارید تا به شمال برسیم.تو راه برای شام شب سه تا ماهی قزل زنده از بازار اونجا گرفتم.چقدر بیرحمانه اونا رو تو نایلون گرفته بودم در حالی که وول میخوردن و من باز یاد احمد میافتادم که داشت مثل اونا خاموش میشد. دیگه خودمو زدم به سیم اخر و تو راه براشون میخوندم تا شاید برای لحظاتی این مصائب رو فراموش کنم.چقدر سر به سر وحید گذاشتیم و اونم که چه ساده دله و هر چی میگفتیم باور میکرد.میگفتم که میخوام برات زن بگیرم و عقل از سرش میرفت و غش غش میخندید.میگفتم که پسر مگه خنده داره .میدونی الان چند سالته؟تو باید تا حالا بابا میشدی.تقصیر اوون بچه ها چیه که هنوز نتونستن بابایی به خوبی تو رو ببینن.تا کی نباید به این دنیا بیان....چرا حق زندگی رو به اونا نمیدی و ...ماتش برده بود که چی دارم میگم و داداشی هم همکاری میکرد. شب که رسیدیم و شامو درست کردم و خوردیم درست در نیمه شب احساسی بهم گفت که اخرین لحظه زندگی احمده... خدا رحمتش کنه.روحش شاد.بازگشت به جایی که متعلق به اوونجا بود.
زندگی عاشقانه احمد و فاطمه (دیگری)را ببینید
« اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم » پی نوشت مجنونی۱: با خودم میگم که احمد اوون لحظات اخر زندگیش چیا دید و چیا شنید.چیا میخواست بهمون بگه که نمیتونست. چند روز قبل ازمون خواست که حرف بزنه و فیلم گرفتیم.اونجا ما رو توصیه کرد که خیلی به خدا فکر کنیم.ستایشش کنیم. لحظه لحظه که درد میکشید شکر میکرد و میدونستم که میخواد با تحملش به خدا نزدیکتر بشه و بنده ناسپاسی نباشه. به من و داداشی میگفت که وظیفه دارید تو هر جمعی که مناسبه در مورد واقعیات و حقایق هستی حرف بزنید و اطلاعاتتون رو به کسانی که لازمه منتقل کنین...تا بدونن که چه مسیری رو باید طی کنن.به کجا باید برسن. پی نوشت مجنونی۲:
از امروز تصمیم گرفتم که خوراکم رو کمتر کنم.دلم میخواد که بتونم کمتر بخوابم و به شش ساعت برسونم...حرف زدنهامو هم همینطور.میگن اگه حرف از نقره باشه سکوت از طلاست...دلم میخواد که بیشتر فکر کنم و واقعا بفهمم که من چه اندازه ای دارم.در چه مختصاتی هستم و جایگاهم چیه.چه توانمندیهایی دارم.از اوون توانمندیهام چقدرش بالفعله و چقدرش بالقوه اس.چه کارایی باید بکنم که نکردم.چه کارهایی کردم که نباید میکردم....میدونم که خدا کمکم میکنه و قدرت تشخیص رو بهم میده تا راهم رو از چاه بشناسم...چونکه ازش کمک خواستم. پی نوشت مجنونی۳: يه ناقلايي به فتي گفته كه ديشب قزل خورديم و اونم سه پيچ شده كه يااله منم ميخوام و مينو هم فهميده و براي اونم بايد تكرارش كنم.امشبه رو هم بايد آشپزي كنم. یه دوست عزیزی پیشنهاد بسیار خوبی رو داده.ایشون هرشب یه صفحه از ترجمه قران کریم رو میخونه و رو مطالب اوون فکر میکنه....میگفت که خیلی رو زندگی و راه و روشش تاثیر گذاشته. راستش چندین ساله که منم این کارو میکنم و اصلا تو عشق حاصل از این که دارم حرفای کسی رو میخونم که طراح و بوجود آورنده این نظام بوده از سر تا پا محو میشم.طوری که انگار یه پیاله عسل ناب بهم دادن و من با لذت تموم اوونو سرمیکشم و سرمست میشم. قرانی که من تهیه کردم ترجمه دانشمند محترم مکارم شیرازی هستش که با ترجمه روان و خوبی که که داره برام جالب توجه هستش. شما هم امتحان کنید و لذت تعمق و تفکر ناشی از اوون رو بچشید.به بعضی از ایات و نشانه های زندگی میرسید که سالهای سال به دنبال اوون بودید. اوونوقت اصلا یه تصویر لیلی مجنونی پیدا میکنید که دیگه حرف نداره...امتحانش کنید. این روزا عجیب تشنمه. از عطش دارم میمیرم.یه استاد داریم که یه تمرین عالی بهمون داده.فرموده که هرروز ۱۰ لیوان آب بنوشیم.گفته که این کار باعث میشه که اولا معده هاتونو از غذاهای مختلف انباشته نکنین و جسمتون سبک بشه تا روحتون یه جایی برای نشون دادن خودش پیدا کنه.بعدش هم مگه نه اینکه آب مایع حیاته و زندگی بخش(من المائ کل شی حی)خوب از این مرگ تدریجی که پیدا کردیم راحت میشیم و نفسی تازه میکنیم. دیگه از خاصیتهای نوشیدن این ۱۰ لیوان آب اینه که چاقها -لاغر میشن و لاغرها به تعادل جسمی میرسن.عجیبه ها !مگه نه. درسته که من گفتم تشنه امه ولی باور کن که اگه در طول روز یه لیوان آب هم ننوشم اصلا و ابدا متوجه نمیشم که تشنه ام و کمبود آب بدنم رو نمیفهمم...اما حالا به توصیه سخت استاد فکر میکنم و تلاش میکنم که عملیش کنم. اما اینکه گفتم تشنه ام منظورم تشنگی درونی و روحانیه.نمیدونم از کدوم چشمه و بالای کدوم کوه بنوشم که رفع تشنگی روحیم بشه.تو رو خدا کمکم کنید تا چشمه آب حیات رو پیدا کنم.چشمه ای که همه اسرار هستی رو برام فاش کنه و بفهمم که الان چه کارهایی باید بکنم که از اونا غافلم. جوون تو احساس میکنم که بد جوری تو غفلتم و دارم عمرم رو هدر میدم...دلم میخواد که از تک تک لحظاتم به بهترین وجهی استفاده کنم.طوری که بعدها اصلا پشیمون نباشم و به کرده هام افتخار کنم. برام دعا کنین و راهنماییم....خدایااااااااااااااامنو دریاب.ایاک نعبد و ایاک نستعین. کل آلبوم بیداد در سه قسمت جهت دانلود http://rapidshare.com/files/125321642/BIDAD.part1.rar http://rapidshare.com/files/125327608/BIDAD.part2.rar http://rapidshare.com/files/125329102/BIDAD.part3.rar پی نوشت مجنونی۱: در چند روز گذشته مانا چندین بار باهام در مورد بهروز صحبت کرده و من هر چی میدونستم و فکر میکردم که لازمه بدونه-بهش گفتم. بهروز هم چندین بار منو دید و ازم راجع به مانا توضیح و اطلاعات خواست.همه چیزو گفتم الا اینکه یه زمانی همدیگرو میخواستیمو بهش نگفتم...اگه یه تیز هوشی متوسط داشته باشه باید یه چیزایی فهمیده باشه و همه چیزا رو که نباید گفت...بلکه خیلی از چیزا رو با نگاه و حس باید فهمید. پی نوشت مجنونی۲: یه هفته میشه که چشمم آسیب دیده و هر کی رسید گفت که به به...مجنون ما مشت خورده...راستشو بخوایین هر کی علتشو خواست یه چیزی گفتم.گاه به شوخی و گاه جدی و هنوز هم که هنوزه کسی نفهمید که چی شده الا چند نفر.بگذریم.کارم تا سی تی اسکن کشید و به نظر میاد که به خیر گذشته. الانه نشستم کنار پنجره اتاق کارم و بیرون رو تماشا میکنم.باروون خوبی داره میاد و بید مجنونی طفلک داره از سرما میلرزه و من ناراحتم که نمیتونم بیارمش پیش خودم توی اتاق. صبحی استخر بودم و تو اب غوطه ای خوردم و گاهی در عوالم خودم به این فکر میکردم که چطور شد که خداوند ما رو خلق کرد.توی اب حالت سجده گرفتم و شکرش کردم که بهم نعمت وجود داده و منو شایسته هستی دونسته و بوجودم اورده.از دیروز با تمام وجودم باهاش راز و نیاز میکنم.دیروز سر نماز از خوبیهاش گریه ام گرفته بود. سـرگـردان و حـيـران در كـوچـه و بـازار مـى گـشـتـم ، بـه كـتـاب "پرواز روح " برخوردم .
مثل غریقى كه به هر چيزى متشبّث مى شود گفتم :
شايد اين كتاب نشانى از محبوب ، اشاره اى بـه مـحـبوب ، راهنمايى به سوى محبوبم داشته باشد. شايد مرا به عزيزترين عزيزانم ، به محبوب ترين محبوبم ، به سرور سرورانم ، راهنمائيم كند.
آن را بـاز كـردم و خـوانـدم ، آنـچـنـان بود كه فكر مى كردم ، خواندم و اشك ريختم ، خواندم و دل سـوخـتـه ام شـعـله ورتـر شـد، خـوانـدم و دوران وصـل را ياد كردم ، خواندم و بر جدائيها، بر محروميّتها، بر بدبختيهايم كه از فراق دوست نـصـيـبم شده بود گريه كردم . ناله ام بلند، آه از نهادم برآمد، سر بر زانو، فكر مى كردم ديدم در اين كتاب نشانى از محبوب از ياران محبوبم مشاهده مى شود، دانستم كه بايد از اين راه در پى آن عزيز، حركت كرد، او را بايد از اين راه جستجو نمود.
"حـاج مـلاّ آقـاجـان " چـيـزى جـز عـشـق ، جـز اراده ، جـز راهـنـمـاى مـحـبـّيـن ، جـز عـاشـق دل سـوخـتـه اى نـبـوده كه در اين كتاب به وصف آمده . او الگوئى براى ما بوده . او مجنون و عـاشـق مـحـبـوب مـا بوده . او عتيق و آزاد شده اى از هواهاى نفسانى بوده . او وارسته اى از جميع رذائل اخـلاقـى بـوده . او بـنده حقيقى خدا بوده . او وليّى از اولياى حقّ بوده . او مربّى براى دلباختگان بوده . او فقيه و عالم و عارف كاملى بوده . او به مقام فنا رسيده . او مرحله خلوص و اخـلاص را پـيـمـوده . او مـراحـل سـيـر و سـلوك را طـى كـرده . او تـمـام مـراحـل كمال را گذرانده . به مقام وصل رسيده و محبوب را در آغوش كشيده ، خوشا به حالش ، "فياليتنا كنّا معه ".
جـنـاب ... شـب و روز نـدارم . دسـت از طـلب نـدارم ، تـا كـام دل بـرآيـد. آن قـدر بـه پـايـش بـه سايه خيالش بوسه زنم و آن قدر محبوب ، محبوب و يا صاحب الزّمان ، يا صاحب الزّمان ، گويم تا ثابت كنم كه من هم يكى از دوستانش هستم . آرى :
http://www.hotlinkfiles.com/files/1308698_l8nca/ParvazeRooh.zip دانلود کتاب پرواز روح پی نوشت مجنونی۱: سلام لیلی گفته بودی که اگه در دیار من باروون بباره خبرت کنم.چندین روزه که اینجا بارونیه و برگای رزان رو به زمین میریزه.وقتی قطرات باروون به صورتم میشینه دست نوازشگر حاملان عرشی اونا رو میفهمم که با گونه و پیشونی عرق کرده ام مماس میشه.از خودم بیخود میشم و خودمو کمال و تموم به اون خوبان میسپرم...با خودم نجوا میکنم که ایا نسیمی از کوی لیلی همره این باروونه؟ خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است آن برگ رزان بین که بر شاخ رزان است گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است دهقان به تعجب سر انگشت گزان است کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار .............رخ زرد درختان در فصل پاییز-در دلتنگی از دوری رخ فصل بهاره..... پی نوشت مجنونی۲: یادت میاد که دوره دانشجویی یه نمایشگاه از کارای نقاشیم برپاکرده بودم و تو چقدر سوال پیچم میکردی!پدرمو در آوردی...وای از دستت که چه به سوالاتت رنگ و بوی فلسفی و روشنفکرانه میدادی و من خنده ام میگرفت و تو لجت می اومد.میگفتم که خانم محترم این که گفتی برداشت خودته و من اصلا این پیچیدگیها توی ذهنم نبوده.راحت بگم که من نقش زندگی رو خواستم نشون بدهم و اینکه چطور جریان داره. حالا که دلم تنگ شده بود برای اوون نمایشگاه به یادش این تصاویر رو گذاشتم تا در خلوت خودت اگه بهم سری زدی به یاد اوون ایام بیفتی و تصویر مشترکی تو ذهنمون بیاد. پی نوشت مجنونی۳:جان عشاق بيات اصفهان .............................................. نگارينا دل و جانم ته داني ............................................... دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود
پی نوشت مجنونی۱: السلام اي حضرت سلطان عشق پی نوشت مجنونی۲: از احمد براتون گفته بودم. حالش خیلی وخیمه.میشه گفت در حال احتضاره.فکرشم نمیکردم که این همه مقاوم و قوی باشه.یه ادم ۹۰ کیلویی حالا شده ۴۰ کیلو...دیگه اوون طرفی شده و دست از این دنیا شسته.پسرش داشت از ما پذیرایی میکرد و من شدیدا متاسف بودم که نمیتونه ادامه جریان زندگی خونواده شو مدیریت کنه.مادرش منقلب بود و خانمش مرتب بهش رسیدگی میکرد...ازشون عکس و فیلم گرفتم.میخندیدم و میگفتم که باید قول بدی که تو بهشت هم فاطمه رو به عنوان همسرت انتخاب کنی و میگفت:چشم.حالا دیگه از این دنیا به شدت بدش اومده و ارزوی مرگ میکنه. پی نوشت مجنونی۳: حالا نشستم و خودمو نصیحت میکنم.آخه مجنون من تو که نباید هر چی تو زندگیت جریان داره رو که نباید به همه بگی...اولا که خیلی از دوستانت رو ملول میکنی و نگران و دوما امید به زندگی رو در اونا ممکنه که کم کنی.باید حرفای مجنونی و لیلوی بزنی و عاشقونه که جوونا رو به وجد بیاره و مایه امیدشون بشه. خوب قبول دارم.با...شه.من تسلیمم. خوب بگذار حرفای خوب بزنم.بله مانا اومد سراغم.یه وقتی اومد که راحت و تنها بتونه حرفاشو بزنه.دلش میخواست که راجع به بهروز بیشتر بدونه.اولش روش نمیشد که حرفی بزنه.ناقلا بهروز دور از چشم من به مانا اطلاع داده بود که میخوادش.مانا میدونست که بهروز دوست صمیمی منه.قبل از هر چیزی اومده بود ببینه که اوون کیه و جریان چیه. بگذریم که ناچار شدم اولش من موضوع رو اغاز کنم.قبلش احساسات قدیمی بروز کرد و یه کمی گریه کرد.گفتم تو رو خدا دست به دلم نگذار که غرق خونه...بیا و دیگه ایشااله یه سر و سامونی به زندگیت بده...کاسه چشمش پر از اشک بود و منو تار میدید..ازم خواست تا همراهیش کنم و بهروز رو بهش بشناسونم.قبول کردم و اما بهش گفتم که من فقط راهنماتم و اما خودت باید تصمیم بگیری.خیلی چیزا هست که در وجود انسانها هست و قابل شناسایی نیست و بعدا هویدا میشه.نمیخواستم بترسونمش اما این یه واقعیته که وجود داره. لیلی: بين نگاه من و چشم هاي تو هنوز حرير نگاه رويا جاريست. هر چند من هنوز معتقدم که مي شود اندوه يک شب تلخ را از همان پاورچين آمدن صبح فهميد. مي شود قبل از طغيان غم و اشکي به خاطر شيرين يک لحظه فرارو سريع فکر کرد. مرا ببين مرا که مو به مو در آيينه ي لبخند تو سپيد مي شوم- پير مي شوم . مرا ببين که فرياد گنگ و بيهوده است هنوز بر اين باورم که شب سياه و کابوس زده ام را فقط نام تو به ثمر مي رساند. البته چيزهايي هست. چگونه بگويم که در چشم ها يت به وسعت دقيق يک باغ باران خورده پي بردم و از غمناکیت يک درد کهنه را فهميدم. خودت مي داني که همه هستي ام را در شوخي بازيگوشانه ي نگاهت باختم و چه شاعرانه در آتشفشان وجود تو قطره قطره آب شدم. کوير قلب من به اشتياق حرفهايت خواب باران مي بيند . کاش گفته بودم هرازگاهي چشم هايت را باز کني و روبروي همه فراموشي ها قاب بزرگ نگاهم را ببيني. کاش گفته بودم لحظه ها را گاه گداري به زنجير بکشي و نقش چشم ها يم را در ذهنت ثبت کني کاش گفته بودم. مجنون: صبح پاورچین پاورچین اوومد و از همون اومدنش شب تلخی رو برام رقم زد....تو خیالم اومدی و تو چشمونم خیره شدی و باغ باررون خورده منو دیدی . تاسف خوردی.این درد کهنه رو چه کنم.این دل مالامال از این غم جانکاه.... کویر وسیع قلبت رو برام بگشا. میخوام خود بر اوون ببارم اگر ابری بر جای مانده باشد. نقش چشمانت برای همیشه و تا ابد بر دلم ثبت است....تا انتها با تو و تو را میبینم.با تو سخن میگویم.نمیدانم که نجواهایم به آنجا میرسد یانه؟...کاش برسد و بشنوی. درد عشقی کشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار آنچنان در هوای خاک درش من به گوش خود از دهانش دوش سوی من لب چه می گزی که مگوی بی تو در کلبه گدایی خویش همچو حافظ غریب در ره عشق
چراغان مي كند خانه ما را
شبانگاهان كه بي تابم براي تو
خوشم با گريه كردن در هواي تو
مي بارد نو به نو ديدگانم
مي جوشد نام از زبانم
باده تلخ غمت هر كه نوشد
كنج غم را كي به شادي مي فروشد
باز هم اين چشم ابري با من است
خانه و فانوس اشكم روشن است
عاشقي در من غزل خوان مي شود
كوچه هاي دل چراغان مي شود
شبكه سوزنهانشعلهريزد بهجاناينمنواينشور شيدايي
ديده درياي غم سينه صحراي غم كو دگر تاب شكيبايي
قرار جان از كه جويم
غم دل را با كه گويم
دلبرا از داغ تو لاله گل كرد
هركجا نام تو آمد ناله گل كرد
باده تلخ غمت هركه نوشد
كنج غم را كي به شادي مي فروشد
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
اجراي ارکستر سمفونيک
مقدمه و تصنيف جان عشاق
آهنگ مشکاتيان بر غزل حافظ
آواز غزل حافظ و دو بيتي هاي بابا طاهر
پيانو استاد جواد معروفي
هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
آگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد
شبي که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوري به بام ما افتد
ملوک را چو ره خاک بوس اين در نيست
کي التفات مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبت شد خيال مي بستم
که قطره اي ز زلالش به کام ما افتد
خيل زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کزين شکار فراوان به دام ما افتد
ز خاک کوي تو هر دم که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد
به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
همه پيدا و پنهانم ته داني
نمي دونم که اين درد از که ديرم
همين دونم که درمانم ته داني
تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي
جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
و آتش چهره بدين کار برافروخته بود
گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم
که نهانش نظري با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل
در پيش مشعلي از چهره بر افروخته بود
ادامه مطلب
همی گویم و گفتهام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستیست در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دلافگارها
بجز اشک چشم و بجز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر تودههایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نیازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزادهاند
بریدند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رستهاند
چه گلهای رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون و دشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار
در آیینهٔ آب رخسارها
رود شاخ گل دربر نیلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردهٔ غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم میخوارها
گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بسته است چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابیست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها
يا علي موسي الرضا اي جان عشق
السلام اي بهر عاشق سرنوشت
السلام اي تربتت باغ بهشت
---
ولادت باسعادت سلطان، امير و ولي نعمت ما-حضرت رضا(ع) مبارک




زهر هجری چشیده ام که مپرس
دلبری برگزیده ام که مپرس
می رود آب دیده ام که مپرس
سخنانی شنیده ام که مپرس
لب لعلی گزیده ام که مپرس
رنجهایی کشیده ام که مپرس
به مقامی رسیده ام که مپرس
| Design By : Night Skin |







